|
تولدی دیگر ........ |
ایران
آزاد ....................................................
تولدی دیگر
|
| Www.Iran-Azad.Net..........
Www.Iran-Azad.De..........
Www.Iran-Azad.Net.................
Samstag, der 04.
September 2010 |
|
... در ادامه
|
|
نكته اول اينكه وقتي من مرگ بر سنٌت و مرگ بر ”جامعه بزرگسالار“ را مطرح مي كنم، اولا اين تنها شعار نيست و مي بايست با اين شعائر برخوردي عملي نمود. كه در نوشتارهاي آينده راه برخورد عملي را نيز بتدريج نشان خواهم داد. اما ديگر اينكه اين شعارها و اعتقادات قلبي و عمل بدانها ابدا نبايد تهديد و رعبي براي سالمندان محترم ما و بزرگان سنٌي ما بوجود آورد. كاملا بر عكس بزرگان و بزرگترهاي ما با لياقت و تجاربي كه دارند و با سعهء صدر و تواضع خود بايد بدون تعصب سنٌي شيوه هاي درست زندگي را به كوچكترها بياموزند و اما اشتباهات خود و نسل هاي گذشته خويش را نيز بشناسند و از اعتراف به خطاها ابائي نداشته باشند، كه ارتكاب اشتباهات انساني است و هر كس كه خطا نمي كند، مطمئنا كسي است كه دست به عمل هم نمي زند. اما همين بي عملي نيز از بزرگترين خطاهاست. اما ارتكاب اشتباه و عدم اعتراف به آن و بدتر از آن از موضع بالا و بزرگتر بودن برخورد كردن، اين است كه من براي تفاهمي نمي بينم و ندارم و با آن سخت در ستيزم. ما بايد بدانيم كه هر چه دست و پا گير شد مضرٌ است و سدٌي در راه تكامل و رشد بشر و اهداف يك جامعه والاي انساني محسوب مي گردد. از سنٌت ها و عادات بد جامعه بزرگسالاري نمونه هاي دست و پاگير و ارتجاعي فراوان است. يكي چند از اين مثال هاي كوچك را در اينجا مي آوريم. اينكه به بچٌه ها مي گوئيم ”پاهات رو جلو بزرگتر دراز نكن“، ”تو حرف بزرگتر حرف نزن“، ”بزرگتر كه به تو حرف مي زند، بگو چشم!“، ”چشمت رو تو چشم بزرگتر نيانداز“ و ... ! آيا بر شما ”بزرگترها“ روشن است كه با اين رفتار چه مصيبتي در رشد طبيعي و استقلال روحي معنوي كودكتان مسبب مي شويد؟! آيا براي توي ”بزرگتر“ قابل درك است كه جامعهء آينده از اين نونهالان و كودكان امروز تشكيل مي گردد. كوچكترهائي كه توي ”بزرگتر“ سعي در گوسفند ببار آوردن و ”بله قربان گو“ كردن او مي ورزي! آيا با اين ”بزها“ و ”گوسفندها“ مي توان جامعه اي بنا نهاد كه از آن انتظار داشته باشيم آزادانه راي بدهد، و آزاد انتخاب كند و آزاد انتخاب شود؟! آيا از اين ”گوسفندان“ مي توان انتظار داشت محقق و پژوهشگر علمي بشود؟ با اين ”بزها“ و ”گوسفنداني“ كه امروزه توي ”بزرگتر“ من و ما پرورش مي دهي، تنها و تنها راه را براي هيتلر دوم، براي مستبدٌ بعدي و براي رهبري ولايت ...هموار مي كني!!! حواستان است كه چه آتشي خود به جان خود مي زنيم؟ چه آتشي به جان نوباوگان و اعضاي آينده و مسئولين جديد و آينده اين جامعه مي زنيد؟ مي دانيد چه مي كنيد، اي بزرگترها؟ اگر من مي گويم ”مرگ بر جامعه و افكار بزرگسالاري“، با اين شعار تنها منطور اين است، كه سعي كنيم جلوي فجايع آينده را بگيريم! تربيت و پرورش و رشد روحي و معنوي نه تنها با تولد يك كودك شروع مي گردد كه اين مهمٌ در واقع با انعقاد نطفهء آن كودك در بطن مادرش آغاز ميگردد. هر چيز كه موجبات منع رشد و پرورش را مهيٌا كند ارتجاعي است و بايد از بين برود. حال اين چيز چه سنٌت و يا چه جامعه بزرگسالار و يا چه جامعه مردسالار و يا هر كوفت ديگري كه نام داشته باشد! تعصٌب چه از نوع مذهبي و چه از نوع غير مذهبي آن سدٌي است براي رشد طبيعي و بازدارنده اي است براي تكامل و تكامل جامعه! من ايراني خارج از كشور اينك بهترين فرصت را دارم كه فردي شوم جهان وطن! بدون تعصب در مرزهاي ملي و ملي گرائي، بدون تعصب در مرزهاي جغرافيائي و مسلما بدون تعصب در مرزهاي سياسي! بنابراين من آزادم كه انتخاب كنم و خوب و بد فرهنگ ايراني خود را بدون تعصب قبول كنم و بعد از پذيرفتن به انتخاب خوب ها و به دوري گزيني از بدها بپردازم. خون گرمي و مهر و محبت ايروني و شرقي، صفا و گرمي فرهنگ ما خوب است، اما آيا دير آمدن و سروقت نيامدن، بهاي هر چيزي را نپرداختن، كلك و شيره مالي ايروني هم خوب است؟ آيا سنٌت استخاره و ريش و تزوير هم خوب است؟ و بدين منوال من به عنوان يك انسان آگاه و بالغ و آزاد و مقيم يك كشور اروپائي بايد دستچين كنم. خوبي فرهنگ هاي خودم را دستچين مي كنم و نگاه مي دارم و اما با فرهنگ آلماني نيز بعنوان يك شهروند برخورد كرده و خوب و بد آنرا نيز دستچين مي كنم و خوب آنرا ياد مي گيرم و بد آنرا براي خودشان مي گذارم. نكتهء ديگر در هامبورگ سالهاست كه عده اي بنام ”شب ياران“ يكبار در ماه گرد هم مي آيند. تقريبا از اوائل اقامتم در اين شهر یعنی در اواخر سال دو هزار و دو با اين عده آشنا شدم و با خوشحالي از اينكه بالاخره ايرانيان مقيم آلمان نيز به يادگيري از اقوام و ملل خارجي ديگر در آلمان به كار جمعي پرداخته و به گردهمائي هاي علمي، ادبي و فرهنگي مشغولند، در اين ”شب نشيني ها“ شركت جستم. اما متاسفانه از همان ابتدا به سرعت دريافتم كه كار فرهنگي علمي و جدٌي را نمي توان از اين عده انتظار داشت. اما از آنجا كه هنوز بسياري از افراد را بطور سطحي مي شناختم، فكر مي كردم كه به مثابه نامي كه بر گزيده اند (يعني شب ياران) پس حداقل مي بايست به انجام تعاون و ياري به يكديگر و كارهاي صنفي و حل مشكلات يكديگر مشغول باشند. و با خوش بيني و يا ساده نگري بيش از حد اين واقعيت را كه فردي از اينها علاقه اي به شنيدن مشكلات شخصي من (كه بسياري از آنها ناشي از آغاز زندگي جديد در شهر بزرگ هامبورگ است) ندارد، تنها به حساب حجب و حيا و شرم شرقي مي گذاشتم، و به خود دلداري مي دادم كه زماني كه بيشتر با من خو بگيرند، حتما مرا نيز به جمع پشت پرده خويش راه داده و در جريان كمكهاي خود به جمع ايرانيان در غربت قرار مي دهند. اما بقول ظريفي كه مي گفت و درست مي گفت، كور خوندي! نه تنها اين نشد بلكه هر يك از آنها رفته رفته و به اقتضا و بسته به مشكلات شخصي خويش در پي استفاده و سوء استفاده از من و افراد جديد جذب شده در اين جمع بر آمدند. از آنجا كه آدم ناصبوري نيستم و خواهان شناخت عمقي اين افراد بودم و از طرفي گذران چند ساعتي را در ماه در اين شب نشيني احياي سنت ايراني و دور هم بودن دانسته و از تنهائي و غربت نيز به تنگ آمده بودم و نيز به مثابه ضرب المثل شيرين ”از درد بي كسي به گربه مي گويم عمه قزي“، به اين شب نشيني هاي ”شب ياران“ ادامه مي دادم و بيصبرانه در پي وقوع معجزه اي يعني در واقع در پي ظهور و آشكار شدن نيٌت واقعي اين جمع، كه به خيال خام خودم تعاون و كمك به يكديگر و ايرانيان در غربت بود، بودم. زيرا كه خود را نيز مستحق اين كمك مي دانستم. زيرا كه همانطور كه گفتم در اين شهر تازه وارد بودم و در جستجوي كار، و علاوه بر اين تنها زندگي مي كردم و خانواده اي در هامبورگ نداشتم. اما بگذريم، اينها را شرح نمي دهم كه بيان تشريح درد و احوال شخصي خويش كرده باشم. غرضم اين است كه يك پيش سابقه ذهني از اين گروه به توي خواننده بدهم تا بتواني مطالبي را كه در پي مي آورم درك كني. در اين جلسه آخر اين ”شب ياران“، در جلسه اي كه مورد و منظور من است، بر خلاف جلسات گذشته، اين جمع به شدت سياسي شد و فضاي متشنج و ناآرامي داشت. در اين شب من نوشته هائي از خودم براي پخش ميان اعضاي اين جلسه به همراه برده بودم. اين نوشته ها شامل ترجمه هاي مختلف علمي من از مقالات علمي روانكاوي بود و نيز مشتمل بر قسمت هاي اول و دوم اين سلسله نوشتار كه اينك مي خوانيد، مي شد. همين كار من يعني پخش نوشته هاي خودم تحريكي بود براي حسودان كه چشم ديدن روشني افكار و فعاليت ديگران را ندارند. در اين شب نيز از طرف من راجع به نظراتم در باره منشور 81 و اتحاد جمهوريخواهان گفتگو گرديد. در اين شب من سه اعتراض بسيار بزرگ و جدي را مطرح نمودم. يكي اعتراض به نام اين جلسات شب نشيني بود. يعني من با سوابق آشنائي بيش از يكساله خود كه با اين جمع و كم و بيش با تك تك افراد اين گروه داشتم، پيشنهاد با مسمائي كردم: من خواهان آنم كه نام اين جمع را عوض كنيم و بجاي ”شب ياران“ نام برحق ”شب دشمنان“ را بر اين شب نشيني ها بگذاريم. من زياد نمي خواهم در اينجا وارد جزئيات شوم. اما همينقدر را بدانيد كه تقريبا تمامي اعضاي اين گروه پشت سر يكديگر به دشمني، كينه توزي و حسادت اقدام مي نمودند و تقريبا همه خانمهاي اين جمع پشت سر همديگر براي من به بدگوئي و كينه ورزي (بصورت گفتگوهاي تلفني) ادامه مي دادند. آنچنان بود كه ديگر دل من از بدگوئي ها، و گفته هاي خصوصي و تلفني آنها بهم مي خورد و تاب تحمل اين ابطال وقت و انرژي را نداشتم. و هم بدين علت كه از تزوير و سالوس بسيار در خشمم، در اين شب پيشنهاد به حق خود را مبني بر نامگذاري اين شب به ”شب دشمنان“ مطرح نمودم. نكته ديگر كه از طرف من در اين شب مطرح شد اعتراض به حق من به چند انجمن در هامبورگ بود. اعضاء و سردمداران اين انجمن ها نيز در اين شب حضور داشتند. اين اعتراض بر اين پايه بود كه اين انجمن ها شخص شكنجه گر معروفي را كه گفته مي شود شكنجه گر اشرف و بهروز دهقان بوده است و بدن بهروز دهقان را در جلو چشمان اشرف با اره ماشيني تكه تكه نموده است و در دهان اشرف نيز ..... كرده است، نه تنها به جلسات خود راه داده اند بلكه براي آقا نيز جشن تولد گرفته اند. و ايشان با سن نكبتار بيش از هفتاد سال خويش نيز با همت اين انجمنهاي بنام هامبورگ كه بعضا نيز با پول دولت هامبورگ و نيز با مالياتي كه ما مي دهيم، حمايت مي شوند، با يك خانم ايراني بيست و هشت ساله ازدواج كرده و اين انجمنها نيز جشن عروسي براي اين پير شكنجه گر تهيه ديده اند. اي شرم و ننگ بر شما خانم ها و آقايان كذائي اعضاي اين انجمنها. اي ننگ بر تو خانم ”ص.“ و آقاي ”م.“، آقا و خانم نخود هر آش. شما آنچنان تشنه قدرت هستيد كه براي در دست گرفتن قدرت در خاندان هزار فاميل مافيائي خود گوي بي آبروئي را از مافياي ايتاليا نيز درربوده ايد. از يك طرف به كارهاي دولتي براي دولت آلمان اشتغال داريد و از سوي ديگر كاسه ليس و اعلاميه پخش كن جمهوريخواهان شده ايد تا اگر روزي فردي از ايشان در ايران بر سر قدرت آمد، تكه استخواني نيز به حق وفاداري براي ليسيدن جلوي پوزه شما بيندازد. تف بر شما فاحشه هاي سياسي. تف بر شما! كه حرمتي نيز براي خون شهيداني بزرگي چون اشرف و بهروز دهقاني قائل نمي شويد. مرگ بر مزواران سالوسگر و سگان ساواك پليسي شاه! نكته سومي كه از طرف من در اين جلسه ”شب دشمنان“ اظهار شد، مصادف بود با گردهمائي اتحاد جمهوريخواهان در برلين. كه همانطور كه از نوشته هاي من نيز بر مي آيد، بخصوص از نوشته ”در آستانه انتحابات با چشماني باز و با انتقاد از خود“ كه در قسمت ”ديدگاهها“ سايت منشور 81 نيز آمده است، با وجود منشور 81 من مخالف تاسيس گروه ديگري كه خود را ”اتحاد جمهوريخواهان“ ناميد، بودم. اگر چه خود يك جمهوريخواه دو آتشه هستم و براي سلطنت طللب و مشروطه خواه نيز ارزشي سياسي قائل نيستم. دلائل مرا در اينباره مي توانيد در نوشته مذكور و نيز در نوشته هاي ديگر من از جمله قسمت سوم و چهارم اين سلسله نوشتار كه بطور مرتب در قسمت فارسي زبان سايت ايران-آزاد منتشر مي گردد، بخوانيد. پاورقي
خواننده عزيز هموطن، دوست من! در اينجا سخني با تو دارم! سخني كه چون از دل بر مي آيد، مطمئنم كه بر دل نيز مي نشيند! پس گوش كن! تو
كه اين مقالات
پي در پي مرا مي
خواني! اگر خود
را همدرد و همدل
من مي يابي و فكر
مي كني روي زخم
هاي اصلي مردم
ايران و نكات مهمٌي
دست گذاشته ام،
پس به من كمك كن،
به خودت و به ما
و به ما مردم ايران
كمك كن و در اشاعه،
كپي و تكثير اين
نوشتار و افكار
بكوش! آدرس نامه الكترونيكي: info@iran-azad.de همچنين
كه در بالاي مقالات
خود، خودم را معرفي
مي كنم، من مسئول
سايت اينترنتي
ايران آزاد هستم.
اين سايت به هيچ
گروه و دسته اي
تعلق ندارد. اين
سايت در درجه اول
يك سايت فرهنگي
و علمي است. اين
سايت به تمام ايرانيان
تعلق دارد. من و
ما مسئول و گردانندگان
سايت ايران آزاد
انحصار طلب نيستيم
و هر سخن حق و مطلب
علمي و فرهنگي
را كه شعار، اهانت
و تهمت نباشد تا
كنون كه قريب دو
سال از تاسيس اين
سايت مي گذرد منتشر
كرده ايم و منتشر
نيز خواهيم كرد.
براي متوجه شدن
مواضع و درد ما
”سخن درد و درد
سخن“ را كه در قسمت
فارسي و صفحه اول
فارسي سايت توسط
مسئول سايت نوشته
شده است، بخوان!
تمامي امكانات
و مخارج مالي اين
سايت تا كنون از
طريق درآمدهاي
شخصي خود من تامين
گرديده است. در
روز هجدهم نوامبر
سال دو هزار و سه
يعني قريب به دو
ماه پيش بسياري
از تجهيزات شخصي
و اداري متعلق
به مسئول سايت
ايران آزاد دزديده
شد. پرونده اين
دزدي نزد پليس
جنائي هامبورگ
بدين قرار است:
به اميد روزي كه ايراني آزاد داشته باشيم و ايران آزاد تنها در اينترنت در دسترس ما نباشد! به اميد روزي كه هيچكس بعلت اظهارات و عقايدش زنداني نگردد! به اميد روزي كه ملت ايران از سطحي نگري، قشري بودن و عقل در چشم داشتن رها گردد! به اميد روزي كه بز نباشيم و گوسفند و گرگ هم نه!
بی
پروائی واژه ها نگذار
برهنگی تنم در
تاریخ باد کرده
مادران عزیز، پدران ارجمند، پارسی زبانان و هموطنان گرامی اگر مایلید که فرزند دلبندتان در محیطی گرم و دوستانه، بدور از جنجالهای سیاسی و مذهبی و بدون تاثیرات منفی آموزگاران وابسته زبان مادری خویش را بیاموزد و فرهنگ مادران و پدرانشان را زنده نگاه دارد، با ما همکاری کنید. در آموزشگاههای خصوصی ما، فرزند شما به روش علمی، و با بازیهای دلپذیر، زبان محاوره ای، نوشتاری و ضرب المثل های با مسمای فارسی را خواهد آموخت. با همکاری و حمایت معنوی و مادی خویش، با شرکت و حضور فراگیر فرزندان خویش با ما و با این لاله و لاله های نوپای فرهنگی یاری نمائید. www.persisch-lernen-in-hamburg.de مدیریت آموزشگاه و آموزش مستقیم فرزندان شما بعهده مهندس جواد ولدان، با سابقهء پانزده سال آموزش زبان فارسی در شهرهای مختلف آلمان می باشد. علاوه بر این مهندس ولدان مترجم کتاب بسیار پرارزش و معروف «فاکتور چهار» و صدها مقالات علمی و روانشانسی، و نویسنده داستان می باشد. مدت هشت سال است که وی سایت های فرهنگی مختلفی را در اینترنت دائر نموده است و در زمینه های فرهنگی و زیست محیطی بطور چشمگیری فعال است. از پایگاههای اینترنتی و فرهنگی وی، سایت ایران آزاد و سایت ضد تبعیض نژادی، ضد جنگ و سایت حفاظت از محیط زیست می باشد. از این سایت ها دیدن نمائید. مسئولیت تکنیکی، ادبی و نوشتاری این سایت ها بعهدهء مستقیم وی می باشد. سایت
ایران آزاد
در میدان، در خاکی کنار خیابان کودکان، ریز و درشت در بازی بودند. در همهمه، در تفنن. شهر بسیار ابتدائی می نمود. دیوارها از گل، خیابان از سنگلاخ، قلوه سنگ. گاه به گاه ساختمانهای بتونی نیز خودی می نمودند. اینها مراکز دولتی بودند. مسافران ما یک به یک افسار شتر در دست، در جلو بارکشان راه مانده را زیر پا می کردند. از عابری سراغ بیمارستان گرفتند. عابر با حرکت سر و دست، همراه با چند کلمهء انگلیسی مهاجرین را به انتهای خیابان فرستاد. دقایق سپری شدند. آن دو خود را در پیش روی یک ساختمان سفید، در جلو درمانگاه یافتند. افسار دو حیوان به ستونی در کنار ساختمان بستند. بدین امید که به هنگام بازگشت، مرکبان را بر جای بینند، پای به پیش نهادند. با یاری حبیب پروانه از پلکان بالا خزید. پرستاری جوان، نمکی، جذاب و خوش قد و بالا، در راهرو به تکاپو بود. پروانه چشم نیاز به وی دوخت. سلامی کرد. کلماتی بر زبان راند. به پای خویش و محل جراحت اشاره نمود. پرستار به گرمی او را پذیرفت. دستش را در میان دستان گرفت. با دیدگانی پر عطوفت به اتاقی اشاره کرد. هر دو را دقایقی چند در آنجا به خود سپرد. آنگاه با مردی مسن، با پزشک وارد اتاق شد. پروانه به تخت شد، دراز کشید. پرستار زخم را باز کرد. جراحت را شستشو داد، ضدعفونی کرد. دقیقه ای بعد از اتاق معاینه خارج شد و با میزی کوچک، با ابزار جراحی بازگشت. دکتر زمزمه آغاز کرد: گلوله را می بایست درآورد. اینجا تنها یک درمانگاه کوچک است. اتاق عمل نداریم. گلوله را تنها با بیحسی موضعی خارج می کنم. به موافقت سر تکان دادند. پزشک به حبیب اشاره کرد که در کنار پروانه بماند. حبیب دستان پروانه را در دست گرفت، فشرد، بوسه ای بر آنها زد. با لطافت، با همدردی، چشمان مجروح را نگریست. تیم دونفره، تیم جراحی با تزریق دو آمپول کار خود آغاز کرد. وقت می گذشت. دکتر با رضایت، با لبخندی معتمد گلوله را در میان انگشتان خود به تماشا گذارد، به معرض دید یاران. سپس زخم را پانسمان کرد و ببست. بعد از تزریق مسکن و پنی سیلین پروانه در خواب عمیقی افتاد. حبیب که هنوز دستهای پروانه را در دست داشت، بوسه ای بر گونه های افروخته زد و در کنار وی نشست. بدینسان هر دو شب را در این مامن گذراندند. در این شب او عمدتا بیدار بود، بیدار و مراقب. اغلب چشم می گشود و دلدار آرمیده را در چشم داشت. پروانه در آتشی شدید می سوخت. تب امان نمی داد. سحرگاه تب کمی فروکش نمود. پروانه چشم گشود. حبیب را در کنار خود، خفته در مبل یافت. آرام و در سکوت در تخت افتاده بود و به افکار، به تصورات مشغول بود. حبیب این فرشتهء نجات، این یاور جان، این دلدادهء عاشق باید بیاساید. خستگی بزداید. پس سخنی نگفت، حرکتی نکرد، دقایقی دیگر او هم پلک بر هم نهاد و در خوابی مجدد غوطه ور شد. ناآرام بود، در تب. تبی سوزنده، سوزنده به سوزش پنجه های سوزان آفتاب، سوزان به داغی ماسه های شورزار. چنگال تب او را در زیر پنجه های بیرحم، در پنجه های تیزتر از دشنه در خود داشت و آنی رها نساخت. دخترک در جنگ و جدال، در تلاش رهائی از کرکسان تب تقلا می کرد، هذیان می گفت. در میان نمکزار با حبیب، با دو مرکب خارکش، در تکاپوی جستجوی راه، به امید دید برکه ای، آبی، سرپناهی زمین زیر پا داشت. چشم تا چشم سفیدی، نمک، خشکی. گاه و بیگاه طوفان، طوفان تند، طوفان شن. پشت سر کویر، رو در رو کویر، خشکی، ظلمت و ناامیدی. کرکس یاس دل را به چنگال داشت. طعمه را پاره کرد. آخرین جوجه های آرزو را درید، در خون کرد. با اشتها منقار خونین در جگر داشت، رها نمی ساخت. لاشخوران گسترده بال در تارک سر نمایش مرگ به تماشا گذاردند. مرغان سنگ دل با دیده های تیز، در انتظار، در انتظار مرگ، کویر زیر چنگ گرفتند. دو همسفر با پلکان متورم، در تورم از کوبش شن، با دیدگان خون چکان، خون چکان از پنجه های پلشت سرنوشت، با تنی کوفته از مشقت راه، بالا تنه به جلو سپرده و سر در گریبان، در جوش و خروش، در کند و کاو بی رمق، با بختی واژگون طی مسیر داشتند. شتر پا لغزاند، زانوان بر نمکزار افتاد، لغزشی در سوار در گرفت. پروانه به سان تیری از چلهء کمان رها شد، در مرداب شن سرنگون شد. حبیب از شتر پائین جست. کمان انداخت. فایده نکرد. بیابان پروانه را با ولع بلعید. از حبیب کاری برنیامد. فغان پروانه گوش آسمان را درید. فریاد، شیون، تقلا ثمر نکرد. باری بار دیگر فریادی جانخراش از جگر برآورد. خروشان از خواب جست. حبیب سراسیمه برخاست، به تخت نگریست. در کنار پروانه آرام گرفت. سر و روی و موی یار در عرق، در آتشی داغ غوطه می خورد. محبوب را در بغل گرفت، بر سینه فشرد، تسکین داد. پروانه خواب را باز گفت و این خود آرامشی در پی داشت. پرستار که آرام در چارچوبه، در درگاه در به تماشا بود، وارد شد، به کنار تحت آمد. حبیب و پرستار یار را به سان فیروزهء انگشتری در میان گرفتند. با کمک حبیب پروانه را از لابلا و انبوه ملحفه، از میان پوشش عرق چکان جدا ساختند. در تخت مجاور جای دادند. سپس دکتر آمد. زخم باز نمود. جراحت را با دیده های تیز معاینه کرد: بسیار خوب، همه چیز روبراه است. یک هفته تا ده روز دیگر وقت لازم است تا ... پروانه گفتار پزشک را نیمه تمام گذاشت، تکرار کرد: یک هفته تا ده روز دیگر؟ ما باید امروز فردا راهی شویم. حداقل تا دو روز باید در درمانگاه بمانید. بعد از آن می بایست مرتب روزی یکبار برای کنترل و پانسمان مراجعه کنید. حبیب تائید کرد، پروانه آرام گرفت، سکوت اختیار کرد. با خروج پرستار و دکتر یاران بار دیگر تنها شدند. فکر می کنم، امروز باید راه بیافتم و چند تا لباس راحتی برای تو تهیه کنم. بگو چه می خواهی؟ حبیب من، خیلی متاسفم از ناملایماتی که بخاطر من تحمل می شوی. من تنها وبال گردنت شدم. این تا اینجا، و این تاخیر هم از این به بعد تو را کاملا از هدفت دور می کند. هدف من چه بود؟ حبیب سبابه بر لبان کبود پر حرارت نهاد و وی را به آرامش، به سکوت دعوت کرد. لحظه ای بعد دست و لب یار بوسیدو وی را در آغوش گرفت. پس با کاغذ نوشته ای، به عزم خرید پا از اتاق بیرون نهاد. به همسایگی درمانگاه، شتران بر زمین نشسته بودند، به کاویدن مشغول. در زیر لب زمزمه می کرد: باید آنها را فروخت. فلک زدگان بی زبان را باید مراقبت کرد، تیمار نمود. با این افکار به سوی بازار گام زد. وسائل مورد نیاز پروانه را خرید. به بازار میوه فروشان رفت. مقداری میوه خرید. با فروشندگان بازار از شتر گفت، از خریدار سراغ گرفت. مرد کاسب جهتی را به وی نشان داد. در راه دوره گردی وی را به کاروانسرائی برد. در کاروانسرا پیری نشسته بود، ساربانی پیر. ساربانی پیر بر پلکانی گلی. با قد و قواره ای بلند، بلند به سان شاخهء آفتاب گردان، به تیرگی، به سوختگی همان میانهء گل. سوخته، آفتاب زده، لاغر. خوش اندام، همه چیز به جا، همه چیز در جا. در جامه ای بومی، قبائی بلند به رنگ کرم، با سه دکمه در زیر حلقهء گردن، با تنبانی گشاد، گشاد و بلند و راحت. بر پلکان نشسته و دست در تکیهء چانه داشت، دست دیگر بر زانو، زانوی چپ. حبیب را ورانداز کرد، از بدو ورود مسافر، از پاشنهء درگاه حبیب را ورانداز می کرد. می خواست بداند، می خواست نیاز غریبه را در نوشته های صورت، در کاغذ چهره، در روشنائی جان، در برق دیدگان بخواند. می خواست بداند. از او بداند، از خواستهء میهمان بداند، خود بداند. بدون پرسش، بدون طلب. ساربان کلاه پوستی بر سر داشت، از پوست اعلای بره، کوبیده و به رنگ قهوه، بلکه روشن تر. چهره ای بلند داشت، به بلندی قامتش بلند. دماغی کشیده در میان صورت، دیدگانی سوخته، به سان قهوهء سوخته، بلکه خوشرنگ تر. دو طاق کشیده از مو بر دیدگان. لبان و چانه ای موزون، دستانی بلند، انگشتانی کشیده، تیره از سوزش کویر، کدر، از روشنائی آفتاب سیاه. چشمان میزبان بر مسافر دوخته شده بود و دیدگان حبیب بر قامت پیر. از نگاهش، از سر و صورتش تصویر بوقلمون در خاطر حبیب جان می گرفت. بوقلمون؟ بوقلمون. خود نیز نمی دانست چرا. چرا شباهتی میان این دو چهره. راستی که سر میزبان به بوقلمون شباهت داشت، یک بوقلمون عاقل و پر تحرک. حبیب گام برداشت، قدم پیش کرد. دست دراز کرد و نام خود بر زبان راند. سپس از شتر گفت، از فروش. مرد با انگلیسی شکسته ای پاسخ گفت. آنگاه هر دو به راه شدند. به سوی درمانگاه. چارپایان آرمیده در سایهء درمانگاه را به ساربان نشان داد. قیمت پرسید. پیر دست در جیب کرد. پانصد روپیه در دست حبیب فشرد. حبیب زمزمه آغاز کرد، سخن گفت، نارضایتی نشان داد. بار دیگر یکصد روپیه گرفت، دست پیرمرد را فشرد و از پلکان درمانگاه بالا جست. پیر افسار شتر به دم دیگر بست و افسار یکی در دست گرفت. راه پیش کرد. ادامه
دارد ...
|
رندان
سلامت مي كنند
جانرا غلامت مي
كنند
مستي ز جامت مي
كنند مستان سلامت
مي كنند چكيده اي از قسمت اول تا ششم اين سلسله نوشتار(1) در قسمت اول اين مبحث از خطرات موجود جنبش ايران و مشكلاتي كه مبارزات آزاديخواهانه ايران را تهديد ميكند و نيز از خطرات آتي و پتانسيل فرداي ايران گفتگو كرديم. گفتيم كه ”تاج و عمامه در ايران آينده اي ندارد.“ گفتيم
كه ”تا وابستگي
اقتصادي هست،
وابستگي سياسي
وجود دارد.“ گفتيم
كه خطرات واقعي
از جانب يك حكومت
جمهوري دمكراتيك
سرهم بندي شده
و آبكي متوجه كشور
و مردم ايران است.
جمهوري كه اينبار
رهبران و سركردگان
آن عده اي از خائنين،
وطن فروشان و سود
پرستان در ظاهر
تحصيلكرده، عده
اي از روشنفكر
ماآباني هستند
كه منافع مالي
و شخصي خويش را
برتر از منافع
خلق دانسته و از
اينرو براي رسيدن
به نان و كبابي
حلقه به گوشي غرب
را دانسته و نادانسته
بعهده مي گيرند.
يك
روشنفكر واقعي،
يك روشنفكر مجروح
و يك روشنفكر دلسوز
خود بتها را مي
شكند و خود قاب
عكس ها را مي سوزاند
و به مردم نيز بت
شكني و قاب عكس
سوزاني ياد مي
دهد. تا مردم بتوانند
خود بر خود حكومت
كنند. اما يك روشنفكر
ماآب و قدرت طلب،
يك روشنفكر جاه
طلب و مال پرست
خواهان تعويض
بت ها و قاب عكس
ها با يكديگر است.
وي به مردم مي آموزد
كه چطور قاب عكس
ها و بت هاي قبلي
را با قاب عكس هاي
جديد و بتهاي جديد
عوض كنند. او مي
خواهد خود يك بت
جديد و يك قاب عكس
جديد براي مردم
شود! مرگ بر اينگونه
روشنفكرها و روشنفكرنماها!
و در قسمت سوم و چهارم گفتم كه من تفاوتي ميان سلطنت طلب و مشروطه خواه قائل نيستم و نمي شوم. ”بفرمائيد“ و ”بنشينيد“ و ”بتمرگيد“ همه به يك معناست و همه در واقع يك عمل است اما در واژه ها و اشكال مختلف. با اينكه ظروف مختلف است، اما محتوا يكي است. گفتم كه اين آقايان با توجه به نام بد و جناياتي كه سلطنت در ايران بجاي گذارده و با توجه به نام خوبي كه از جنبش مشروطيت در تاريخ و در اذهان و ادهان مردم ايران به جاي مانده است، خواستار آلترناتيوتراشي براي خود هستند. آنها مي خواهند به اصطلاح اين دعواي ظاهري و بقول شيرازي ها اين ”دعواي زرگري“ را ميان خود علم كنند تا اگر مردم به دليل تنفٌر به جا و حقٌه خود از نام و عمل سلطنت، سلطنت طلبان را انتخاب نكردند، شانسي داشته باشند و اينبار با نامي ديگر و زير علم مشروطه خواهي حكومت را بدست گيرند و همان آش و همان كاسه را بار ديگر برگزار كنند و به خوردن و چپاول هاي خو گرفته خويش ادامه دهند. بقول ظريفي كه مي گفت: ”خر همان خر است، لاكن پالانش عوض شده است.“ و
در آنجا به مدعي
تاج و تخت ايران
گفتم كه آقاي رضا
پهلوي، خاموش
شو! آري
گفتم كه، مديون
پدر غداٌر و ستم
پيشه ات هستيم،
كه اگر برادر من
به جرم توصيه كتاب
و كتاب دادن به
دست دانشجويانش،
اگر پدر علي، مادر
حسن و ... براي كتاب
خواندن و مقاله
خواندن در باره
آنچه كه مخالفت
با امنيت پدر تو
و خاندان رذل او
داشتند، به زندان
و شكنجه گاه و چوبه
هاي اعدام سپرده
نمي شدند، اينك
اين مردم از چنان
فرهنگ، شعور،
فهم و علم و تجربه
اي برخوردار بودند
كه تصوير در ماه
نبينند، كه براي
درد پشت قوزك و
درد بواسير كاغذهاي
مفاتح الجنان
را در آب گرم خيس
نكنند و بياشامند.
براي امراض و سرطان
خود به فال گير
و جن گير و ... متوسل
نشوند. شل و كورهاي
خانواده خود را
به امامزاده ها
و ... دخيل نبندند.
سپس گفتم و مي گويم كه هموطن من، بيا و تنها و تنها يكبار ديگر انقلاب كن! اما انقلابي بكن كه انقلاب باشد، انقلابي كه سيستماتيك و سازمان يافته باشد. بيائيد تنها و تنها به يكبار تمامي نيروهايمان را متمركز كنيم و با افكار اوليه و مقدمات لازم، ابتدا با رجوع به قلب خود و بعد با پيشنويس قبلي و پلان، تنها يكبار ديگر انقلاب كنيم: انقلاب در كشور و وجود خويشتن خويش، انقلاب در نفس خويش! و شعارهاي اين انقلاب چنين باشد: مرگ
بر من! ما
را سرگرم نگاه
مي دارند و خود
به اكتشافات علمي
و جهان و مرزهاي
نو بر مي شتابند!
و حاصل اين كوششها
و دسترنجشان را
در چندين سال آينده
(همچنانكه تا كنون
رسمشان بوده است،)
به من و تو جهان
سومي به شكل آهن
پاره هاي و ماتيك
و سرخاب و ... به گزاف
مي فروشند. من و
تو بايد توي سر
هم بزنيم تا آنها
آقائي كنند!!! آري بگو مرگ بر من، بگو و بلند بگو مرگ بر ما كه هر چه كه به سرمان مي آيد، حقٌمان است: روزي
ز سر سنگ عقابي
به هوا خاست
از بهر طمع بال
و پر خويش بياراست از ماست كه بر ماست!
و گفتيم كه خدا نكند كه به تو بگويم كه در پول چاپ و نشر اين چند صفحه سهيم شو، رنگت تغيير ميكند و ... با
رغبت به رستوران
ايراني و ... ميروي
و براي شكم و زير
شكمت پول خرج مي
كني، اما براي
روشني افكار دختر
و پسرت، براي آينده
ايرانت، براي
نسل آينده ات همچون
عزرائيل كه به
مرده تو هم به پولت
مي چسبي!!! و بدين
دليل است كه شكم
هاي ما جهان سومي
ها، گنده و باسن
هايمان ماشا... اما
مغزهايمان كوچك
و ضعيف مانده است.
كوچك مانده تا
غرب و آمريكا بتواند
مغزهاي بزرگ خودشان
را، تا صنايع و
تكنولوژي خودشان
را تا هامبورگر
و ... خودشان را به
ما به گزاف بفروشند
و بياندازند!!! خلق را تقليدشان بر باد داد اي دو صد لعنت بر اين تقليد باد مي داني؟ آيا تا كنون بدان انديشيده اي كه: گر پرده برافتد، نه تو ماني و نه من!؟ نمي داني كه فوقش هفتاد ساله مي شوي، شايد هم هشتاد ساله و ...عمر نوح كه نمي كني! مي كني؟ پس براي چه حرص مي زني و پول جمع كني؟ براي چه؟ كه وراث بخورند و به قبرت ... !؟ دو روزه دنيا را آنچنان چسبيده ايد كه هر كه نداند فكر مي كند كه عمر جاويد مي كنيد!!! و
گفتم و مي گويم
كه در اين جامعه بدبخت ستمديده و طاعون زده، در اين خرابه هاي شام، در اين ويرانه هاي فرهنگي در اين سرزمين زلزله زده به لحاظ علمي در اين كشور شاه و آخوند زده مي بايست براي يك جامعه مردمسالار و نه مردسالار، براي يك جامعه مردمسالار و نه بزرگسالار پيكار فرهنگي و علمي نمود. من معتقدم كه براي اين ملت بت پرور، قاب عكس درست كن، براي اين خلق مجيز گوي و محتاط و معتاد، براي اين جامعه سنتي زن ستيز، جوان ستيز، بايد آلترناتيو ساخت. آلترناتيو ما مي بايست خود بت شكن باشد، بت شكني كه اما عكس خود را در ماه نبيند، بت شكني كه اما آرم مكتب خود را در حفره هاي سياه انيشتن نبيند. سوزنده قاب عكس ها باشد و نه خود بتي ديگر. و نه اينكه خود قاب عكسي ديگر از خود و يا ديگران به ديوار مغزهاي عليل گوسفندگونه آويزان كند. سخن
من يك كلام است:
من مي گويم بيائيد
بز نباشيم. اگر
بز اول پريد ما
هم نپريم. سخن من يك كلام است: آزادي. و در واقع از آغاز و تا به آخر اين نوشتار تنها و تنها سخن همين يك كلمه است. و گفتيم
كه و
گفتيم كه و
ادامه داديم كه
... هر كسي از ظنٌ خود شد يار من از درون من نجست اسرار من و بدان كه: برخي
متفكرند اندر
ره دين،
برخي به گمان فتاده
در راه يقين روي
سخنم با تو است
اي دختر هجده نوزده
ساله عاقل و عالم
و باهوش كه از ترس
پدر ظالم و فاسد
حق آزادي و رشد
مسلٌمت در جامعه
اروپا سلب مي گردد.
روي سخنم با توست
اي پسر جواني كه
چون پسري، چون
مردي، چون ”جنس
برتري“ دوست دختر
بر مي گزيني و يا
به حق براي ارضاء
... اينك
به قسمت هفتم و
هشتم اين سلسله
نوشتار مي پردازيم. در ابتدا لازم به تذكر است، كه بخش ”چكيده اي از قسمتهاي قبل اين نوشتار“ كه در ابتدا مي آيد، تنها تكرار مطالب قسمتهاي قبل نيست. بسياري از اوقات جملاتي و نيز مطالب و اشعاري نو در ادامه و تكميل قسمتهاي قبل نيز نوشته مي شود. نوشتن ”چكيده اي از قسمتهاي قبل را“ را بدين لحاظ ضروري مي دانم: براي اشخاصيكه براي اولين بار اين نوشته به دستشان مي رسد و يا دسترسي فوري به قسمتهاي پيشين اين سلسله نوشتار را ندارند، كمك بسيار مفيدي است تا آنها نيز در جريان و بطن مطالب اين نوشتار قرار گيرند و از طرف ديگر بدين ترتيب است كه هر يك از قسمتهاي اين نوشتار در بطن خود نيز بطور منفك قابل فهم و استفاده مي شود. در اين قسمت دو نكته بسيار مهمٌ و آموزنده را بايد تذكر دهم. و همين توضيح و تذكر دو نكته نه يك گفتار جانبي است، بلكه مستقيما به سري آموزش هاي ما مرتبط است و نكات ظريف و درس آموزي را مي توان از آنها گرفت. و شايد با توضيح و تشريح همين دو نكته نيز اين قسمت از نوشتار نيز به پايان رسد. در اينصورت دنباله گفتار خود را به قسمت نهم و دهم اين سلسله از نوشتار موكول مي كنيم.
|
| ایران
آزاد نشریه فرهنگی
علمی سیاسی اینترنتی iran azad ©2002-2008 هر گونه برداشت یا استفاده از مطالب تنها با ذکر نام ایران آزاد و نام نویسنده یا مترجم مجاز است Info@Iran-Azad.net |