|
تولدی دیگر ........ |
ایران
آزاد ....................................................
تولدی دیگر
سال هفم- فصل نوین/ شماره یازده. اول ماه سپتامبر دوهزار و هشت |
| Www.Iran-Azad.Net..........
Www.Iran-Azad.De..........
Www.Iran-Azad.Net.................
Samstag, der 04.
September 2010 |
|
... در ادامه
|
|
تحليلي
كه من از شرايط
سياسي، فرهنگي
و اجتماعي جامعه
ايران دارم اين
است: جامعه و مردم
ايران به لحاظ
پارامترهاي فراواني
در شرايط قرون
وسطائي اروپا
به سر مي برند. و
بدين لحاظ است
كه اين مشكلات
اساسي قرون وسطائي
هم براي حل خود
زمان خود را مي
خواهد. اين بدان
معنا نيست كه ما
دست روي دست بگذاريم
و كاري نكنيم. اما
دقيقا مطلب مهم
همين جاست كه چه
كاري را بايد انجام
داد كه بيشترين
راندمان و موثرترين
گام را براي درهم
پيچيدن بساط قرون
وسطائي به ارمغان
آورد. اول اينكه
بدانيم شخصيت
انسانهائي را
كه به سن سي سال
رسيده باشند كمتر
مي توان عوض كرد
(لطفا توجه كنيد
به مقاله علمي
مجله ”روانكاوي
امروز“ تحت عنوان
”...............“، كه من ترجمه
كرده ام و در سايت
ايران-آزاد آمده
است و يا بزودي
خواهد آمد). بنابراين
مهمترين كار تدوين
برنامه هاي تربيتي
و ترتيب پيشنويس
جامع و مرتبي است،
كه براي كودكان
از بدو تولٌد و
به هنگام كودكستان
و زمان مدرسه در
نظر بگيريم. برنامه
ريزي براي آموزش
و پرورش كشور كه
بسياري از معضلات
از همينجا آغاز
مي گردد. كاري بر
اساس برنامه و
فكر و نه همانند
كارهاي ديگر ايراني
”هللي هيپو“. بنابراين نكته بسيار پر اهميٌتي را بايد در اينجا تذكر دهم و آن اينست كه دشمن را و سدٌ جامعه پيشرو را تنها كساني ندانيد كه بر سر قدرتند و حاكميت متعفٌن آنها را با پوست و گوشت لمس كرده و مي كنيم. نه اين يك نظام فكري و سيستماتيك در جامعه است، كه چنين فكر مي كند. بنا بر علم اقتصاد تا تقاضائي وجود نداشته باشد، عرضه اي هم وجود نخواهد داشت. بنابراين اگر چنين مرتجعين سالوسگر و شكلٌي جهره در حكومتند، و مي توانند با مفاتح الجنان و دواي درد پشت قوزك و ... و نفس و فوت خود تجارت كنند، اين را بدان كه اين به خاطر مادر و مادر بزرگ من نيز هست كه آينده و زندگي خود و فرزندانش را به دست مشورت با چند مهره و سنگهاي تسبيح وامي گذارد و به استخاره در نزد شيخ بي سواد گنديده با افكار قرون وسطائي مي رود. بله اين به خاطر مادر من، عمٌه تو، خاله حسن و يا شايد هم خود تو باشد. و اين به خاطر بي فرهنگي اين جامعه است كه زن سه طلاقه اش را اول در بغل محلٌل (كه از قضاي روزگار و تنها بر حسب اتفاق معمولا يك آخوند است،) بخواباند تا طبق گفته هاي دين مبين بر خودش دوباره حلال گردد. همه چيز دست خودشان است، خودشان حلال مي كنند، اگر دلشان خواست حرام مي كنند، نجس مي كنند، پاك مي دانند! اين ابوسفيان ها، اين مسلمانان و عالمان تشيٌع صفوي را مي گويم! مرگ بر اسلام صفوي و اسلام بني اميٌه. مي فهمي تو عمٌهء من، تو مادر من، تو ”بزرگترهاي“ ما، كه به ناحق اسم ”بزرگتر“ بر روي خود گذاشته ايد، مي فهمي كه با ما چه كرده ائيد؟ مي فهمي؟ مي فهمي كه با ما چه كرده اند؟ بخدا كه نمي فهمي! كه اگر مي فهميدي هنوز جواناني يافت نمي شدند كه به مكتب گمراهاني بروند كه آرم مكتب خود را در حفره هاي انشتين مشاهده بكنند. مي فهمي كه غرب و استعمار و استثمار چه بر سر ما آورده است؟ شعور و درك آنرا داري؟ يا فقط بلدي خوب پول براي شكمت در رستوران ايروني خرج كني!!! اي كارد به اين شكم بخورد كه اگر براي فهم و پيشرفت مغزت در تلاش نباشد! خوب مي خوري و خوب مي خوابي، زماني كه به تو بگويند كه اين كتاب را بخر يا به اين كار علمي و فرهنگي كمك كن، مثل اينكه هزار فحش خواهر و مادر به تو داده باشند. اگر ادٌعا مي كني كه حرفهاي مرا مي فهمي، پس چرا كارهاي عالمان سر بزير، آنان كه همچون درخت پر باري سر به زير دارند، از طرف تو بي اجر مي ماند؟! مگر نه
اين است كه داشتن
يك رستوران ايروني
در خارج از كشور
به لحاظ مالي خيلي
با صرفه تر است
تا باز كردن يك
كتابفروشي؟ هست
يا نيست؟ مگر نه
اين است كه هر ايراني
بطور متوسط در
سال تنها ده دقيقه
كتاب مي خواند.
هست يا نيست؟ پس
اگر هست، اين بدان
مفهوم است كه تو
هنوز نيز مرا نمي
فهمي!!! و با وجود
اينكه قسمت نهم
و دهم اين نوشتار
را نيز در حال خواندني،
هنوز مثل اين مي
ماند كه به گوش
برخي ها ياسين
بخوانم. و اگر هست
و اگر من حق دارم،
بدان كه با اين
جماعت به اكتريت
گوسفند، بز و ميش
ايروني، نمي توان
يك حكومت جمهوري
دمكراتيك كه استقلال
خلق ها را هم محترم
شمرد به پا كرد.
پس اگر هست و اگر
من حق دارم بايد
همان راهي را برويم
كه من و امثال من
پيشنهاد مي كنند.
مشكل را همانطور
حل كنيم كه دردمنداني
چون من دواي آنرا
دارند. يعني كار
خودشناسي، يعني
كار روانشناسي،
يعني با خود و جامعه
خود برخورد فرهنگي
و علمي كردن. يعني
خفه شدن و دست از
شعار و دست از ”مرگ
بر چغندر ...“ گفتن
ها بر داشتن. يعني
”عروسك“ نبودن
و مورد سوءاستفاده
اين و آن قرار نگرفتن
و ”بيلد زايتونگ
نشدن“ و سر به زير
به كاري آهسته
و مدام پرداختن
و همچون قطرات
يك جويبار كه در
زمان و با زمان
دل سخت سنگ را هم
مي شكافد، با كاري
علمي و سيستماتيك
جامعه اي نوين
و پيشرو به پا كنيم.
با وجود سايت ايران-آزاد و فعاليتهاي من، با وجود افراد دانشمندي چون محمد هادي محمدي و همكاران گراميش، امروز ديگر اگر كسي واقعا مايل به كمكهاي مالي و شركت در كارهاي علمي و فرهنگي باشد، كمتر موفق به پيدا كردن بهانه مي شود. اگر يكبار در سال كمتر به رستوران بروي، بخوبي مي تواني در كمكهاي علمي و فرهنگي به آزادگاني كه وقت و زندگيشان را در اين كار مي گذارند، سهيم شوي. خانم تحصيلكرده بظاهر مسلمان خارج از كشور كه سفره ابوالفضل مي اندازي و مال مفت به حلقوم غيبت كنان و فتنه بپا كنان مي كني، بجاي اين كار ننگين بيا و به كارهاي علمي و فرهنگي كمك كن. تو ثروتمند، توئي كه پولت از پارو بالا مي رود، توي حاجي بازاري دهها و صدها آلترناتيو براي كمكهاي مالي و علمي فرهنگي داري! به من و سايت ايران آزاد كمك كن كه بتواند براي خود يك كامپيوتر و تجهيزات فني تهيه كند و بلحاظ فني سايتي مدرن بسازد، كه وقت كافي براي صرف به كارهاي علمي و فرهنگي داشته باشيم! كه دغدغه مالي و گرفتاري هاي گوناگون مالي نداشته و بتوانم يك يا چند لغت نامه تحصصي در خدمت محيط زيست بنويسم. مگر وقتي كه تهران مي روي از آب و هواي آلوده آنجا شكايت نداري؟ كه بتوانم خاطراتم را كه گوشه ناچيز از تاريخ قبل و بعد از انقلاب است، اما به لحاظ كيفي آموزنده و پر عبرت براي فرزندان تو و در رشته هاي روانشناسي و جامعه شناسي و در خودشناسي حرفها و مطالب براي گفتن دارد، منتشر كنم . كه بتوانم كتاب زندگي در ايران و مهاجرت را به تحرير بكشم. و
اما كار فرهنگي
و حل مشكلات اين
جامعه آفت زده،
شاه و آخوند زده،
زمان مي خواهد
و چون عده اي از
آقايان بريده
هاي سياسي و آشغال
هاي احزاب خائن
و فواحش سياسي
و پادوك هاي ايشان
از آفتاب لس آنجلس
و قمارخانه هاي
لاس وگاس و اقامت
در آلمان و انگليس
سرد و باراني خسته
شده اند و خاطر
لطيفشان وطن را
هوا كرده است،
نمي توان به فوريت
يك جمهوري آبكي
براي اين آقايان
راه انداخت تا
خبر مرگشان را
به ايران ببرند
و قدم رنجه نموده
و منٌتي بر سر من
و خلق بگذارند
و لطف كنند حكومت
كنند. نه، نمي شود!
حداقل تا شما ها
سنگهاي عصر حجري
زنده ايد نمي شود.
حكومتي مردمي
و مردمسالار خواهيم
داشت اما نه با
وجود شما و نه در
حيات شما!!! اين را
مطمئن باشيد. كه
هر چه بهاي خود
را دارد و هر چه
زمان لازم خود
را مي خواهد، كه:
ز
دلبري نتوان لاف
زد به آساني، چه
گردها كه بر انگيختي
ز هستي من! – مگير
چشم عنايت زحال
حافظ باز، دلم گرفت ز سالوس و طبل زير گليم خوش آنكه بر در ميخانه بركش علمي پاورقي
آندسته از خوانندگان
عزيزي كه قسمتهاي
قبل اين گفتگو
را نخوانده اند،
لطفا به بخش فارسي
سايت ايران آزاد
مراجعه فرمايند.
و يا از طريق تماس
تلفني و يا نامه
الكترونيكي با
من و يا دوستاني
كه با من در تماسند،
مي توانيد قسمتهاي
قبلي اين نوشتار
را تهيه نمائيد!
و بهتر از همه آنكه
آدرس نامه هاي
الكترونيكي خود
را براي من از طريق
آدرس الكترونيكي
زير بفرستيد تا
من قسمتهاي قبلي
اين نوشته و نيز
قسمتهاي بعدي
را بطور مرتب براي
شما بفرستم! خواننده عزيز هموطن، دوست من!در اينجا سخني با تو دارم! سخني كه چون از دل بر مي آيد، مطمئنم كه بر دل نيز مي نشيند! پس گوش كن! تو
كه اين مقالات
پي در پي مرا مي
خواني! اگر خود
را همدرد و همدل
من مي يابي و فكر
مي كني روي زخم
هاي اصلي مردم
ايران و نكات مهمٌي
دست گذاشته ام،
پس به من كمك كن،
به خودت و به ما
و به ما مردم ايران
كمك كن و در اشاعه،
كپي و تكثير اين
نوشتار و افكار
بكوش! آدرس
نامه الكترونيكي:
info@iran-azad.de همچنين
كه در بالاي مقالات
خود، خودم را معرفي
مي كنم، من مسئول
سايت اينترنتي
ايران آزاد هستم.
اين سايت به هيچ
گروه و دسته اي
تعلق ندارد. اين
سايت در درجه اول
يك سايت فرهنگي
و علمي است. اين
سايت به تمام ايرانيان
تعلق دارد. من و
ما مسئول و گردانندگان
سايت ايران آزاد
انحصار طلب نيستيم
و هر سخن حق و مطلب
علمي و فرهنگي
را كه شعار، اهانت
و تهمت نباشد تا
كنون كه قريب دو
سال از تاسيس اين
سايت مي گذرد منتشر
كرده ايم و منتشر
نيز خواهيم كرد.
براي متوجه شدن
مواضع و درد ما
”سخن درد و درد
سخن“ را كه در قسمت
فارسي و صفحه اول
فارسي سايت توسط
مسئول سايت نوشته
شده است، بخوان!
تمامي امكانات
و مخارج مالي اين
سايت تا كنون از
طريق درآمدهاي
شخصي خود من تامين
گرديده است. در
روز هجدهم نوامبر
سال دو هزار و سه
يعني قريب به دو
ماه پيش بسياري
از تجهيزات شخصي
و اداري متعلق
به مسئول سايت
ايران آزاد دزديده
شد. پرونده اين
دزدي نزد پليس
جنائي هامبورگ
بدين قرار است:
به اميد روزي كه ايراني آزاد داشته باشيم و ايران آزاد تنها در اينترنت در دسترس ما نباشد! به اميد روزي كه هيچكس بعلت اظهارات و عقايدش زنداني نگردد! به اميد روزي كه ملت ايران از سطحي نگري، قشري بودن و عقل در چشم داشتن رها گردد! به اميد روزي كه بز نباشيم و گوسفند و گرگ هم نه! مدت کوتاهی است که به همت چند زن و مرد آزادیخواه و تابوشکن مجله ای بنام جامعه و جنسیت منتشر می گردد. برای رهائی از تیغ سانسور این مجله عمدتا از طریق ایمیل به دوستداران و علاقمندان خود می رسد. مدیریت ایران آزاد نیز با این مجله همکاری می نماید. در زیر مقاله ای تحت عنوان جنسیت و جامعهء ایران. ادبیات کوچه و بازار از مهندس جواد ولدان می آید. این مقاله در نخستین شماره این مجله انتشار یافته است. در توضیح بیشتر و چگونگی کار و معرفی این مجله یکی از اعضای هیئت تحریریه این مجله می نویسد: این مجله همانطور که از اسم آن پیداست، در باره ی جنسیت، سکس، اروتیک و اهمیت پرداختن به آنهادر جامعه است. در این مجله، آنجا که لازم باشد، عکس ها و مطالب اروتیکی/پورنوگرافی هم چاپ می شوند. چنانچه فکر می کنید که پردازش جدی و علنی مسائل جنسی و یا جاپ عکس ها و تصاویر برهنه با اخلاق و اعتقادات شما همخوانی ندارد، این سایت را ترک کنید، ولی اگر خواهان آشنایی علمی و جدی با مسائل و موضوعات مربوط به جنسیت و سکس هستید و بخصوص به اهمیت آزادی جنسی در جامعه باور دارید، «جنسیت و جامعه» مال شماست. فصلنامه «جنسیت و جامعه» بشکل پی دی اف منتشر و با ایمیل به علاقمندان ارسال می شود. پی دی اف-های مجله در این وبلاگ هم قرار داده خواهند شد تا کاربران اینترنت راحت و مستقیم به مجله دسترسی داشته باشند. اما اگر با مشکل سانسور، فیلتر ینگ یا سرعت کم اینترنت مواجه هستید، با ما تماس بگیرید تا مجله را با ایمیل برایتان ارسال کنیم. «جنسیت و جامعه» به کمک و همکاری همه علاقمندان به مباحث مربوط به ابعاد مختلف سکسوالیته نیازمند است و تقاضا می کند که دوستان مقالات، گزارشات، اشعار، داستانها، ترجمه ها، تحقیقات و نتیجه مطالعات خود را برای انتشار در مجله ارسال و به ادامه انتشار آن کمک کنند. «جنسیت و جامعه» به خوانندگان و علاقمندان خود تعلق دارد و برای ادامه انتشار، بهبود کیفی، توزیع و معرفی وسیع در سطح جامعه به کمک و همت شما نیاز دارد. فهرست
مطالب شماره یک در باره انتشار جنسیت و جامعه- جهانگیر شیرازی* در باره هوس(گرسنگی) جنسی*منظری تازه به مشکلات جنسی زنان*مصاحبه با اروین هیبرله-پرفسور سکسولوژی* مسائلی که جوانان باید پیرامون انتخاب یک عشق واقعی بدانند- سارا سلطانی* مشکلات جنسی مردان* جنسیت و جامعه ایران-ادبیات کوچه و بازار-جواد ولدان*ارضاء جنسی طرفین در رابطه مشترک* داستان ساده اکبر و رؤیای فتح پتجره-اکبرکرمی* سکس گلوبال: جنسیت و روابط جنسی در جهان-ترجمه کاوه صمیمی* سئوال یک جوان ایرانی در فرهنگ ایرانی-سارا سلطانی* درمان همجنسگرایی-نگاهی گذرا به تاریخ کابوسی تکراری- ترجمه پیام شیرازی* جنسیت در چنبره دوگانگی فرهنگی در ایران-نیما حقوق بشر* تاریخ اروتیک در زندگی بشر* مشکلات جنسی هشداری در باره بیماری قلبی-بی بی سی*داستان اجباری شدن حجاب در ایران-نیما نامداری*من یک زنم* ماجرایی از کتاب فانی هیل* بی تعارف. همکاران این شماره: سارا سلطانی، پیام شیرازی، جواد ولدان، نیما حقوق بشر، مهرداد مهرگان، کاوه صمیمی و جهانگیر شیرازی. جنسیت
و جامعهء ایران.
ادبیات کوچه و
بازار. هنوز هم بسیاری از مردان «با غیرت و با ناموس»، آنان که گوشت خوک نخورده اند، در ایران یافت می شوند، که از زنان و همسران خویش به نام «منزل» یا «اهل منزل» یاد می کنند. در میان ایرانیان خارج از کشور هم مطابق معمول رسم چنین بوده و هست که هر وقت در مجلسی جوکی گفته می شود که به جنسیت مربوط می شود و یا به قول آنها «بی تربیتی» است، خانمها را مستثتا می کنند. این عادات از کجا نشئت می گیرد، که زنها را «منزل» خطاب کنند، که جنسیت را «بی تربیتی» تلقی کنند؟ این یکی از خصوصیات بارز جامعهء مردسالاری است. مردها تصمیم می گیرند، چه را زنها بدانند و چه را نه. برای نویسنده و هنرمند باز و آنکه از بطن جامعه سخن بگوید، سخن آشکار و تابو نداشتن همواره یک مبارزه و مقاومت محسوب می گردد. مقاومت در برابر عادات و از پیش داده ها. مدتی پیش در شهر هامبورگ آلمان در محفلی کوچک تاتری ایرانی اجرا شد، که بنا بر محتوای آن نمایشنامه می بایست فحش «ناموسی» هم داده می شد. موضوع شکنجه و شکنجه گری بود، که در ضمن اجرا شکنجه گر به «مشتری» خود ناسزا می گفت. در حین اجرای این قسمت از نمایش یکی از خانمهای «با تربیت» هموطن با اعتراض نمایش را ترک گفت و درب را محکم بهم کوبید. این نکته را می توان از زوایای مختلف بررسی نمود. مثلا از دید روانشناسی. در آن لحظه که ما یک فحش می شنویم، از اعضای تناسلی و یا نیتی که گویندهء ناسزا با این اعضا دارد، با خبر می شویم، در ما، در مغز و عواطف ما چه احساساتی جریحه دار می شود و چرا؟ چرا یک مرد اجازه ندارد در حضور یک زن از «سه کاف» سخن بگوید؟ چرا مستثنا کردن یک زن اروپائی از شنیدن یک جوک «ناموسی» بی ادبی و تعرض به حقوق برابری زن و مرد به حساب می آید و مستثنا نکردن یک زن ایرانی حمل بر بی ادبی می گردد. چرا این بام و دو هوا. چرا مرد و زن ایرانی، چرا جامعهء ایرانی «کون» و «کس» و «کیر» و «دادن» و «کردن» و «گائیدن» را به رسمیت نمی شناسد؟ جزئی از زبان نمی داند؟ از واقعیات جامعه نمی داند؟ چرا می بایست همواره در پرده سخن گفت؟ چرا می باید با نزاکت بود؟ در صورتیکه بخشی از ادبیات و فرهنگ جامعه را همین به اصطلاح «هزلیات» تشکیل می دهند. حجاب ایرج میرزا را در ادبیات ایران نمی توان نادیده گرفت، اگر چه آنرا سانسور کرد و این بخش از کتاب را با زور چماق حذف نمود. این حذف، این تن دادن به تابوها، حذف خودمان است، نادیده گرفتن بخشی از وجود خودمان است. سخن «خیابان» خیلی ساده و روشن است. زبان عامیانه و سخن کوچه و بازار بسیار با مسما است و در این زمینه بسیار برای گفتن دارد. «بی بی را که گائیدن در پیش کن» همان نوشداروی بعد از مرگ سهراب است. اما مطلب را بصراحت و به زبان یک عامی بیان می کند. این ادبیات عوام ادبیات واقعی جامعه است، ادبیات کوچه و بازار است. ادبیات ماتیک نشده و رنگ و روغن نشدهء جامعه است. «گوشت کیرم را می خورم، منت قصاب را نمی کشم»، سعی کنید یکبار این گفتهء با مزه را در یک مجلس بیان کنید، اما نه فقط در یک مجلس مردانه، برای یکبار هم که شده دل و جرئت کنید و این چنین گفته ها را میان زنان هم ادا کنید. این مطالب و گفته ها بخوبی برای نسل جدید، نسل دوم و سوم انقلاب پذیرفته شده است. آنان که با این گفته ها مشکل دارند رو به رفتن هستند، میرا هستند و این امید ما و جامعه است. «مروارید می خواد، خوب می خواد، ارزون می خواد، غلتون می خواد» به زبان جوانان کوی و برزن در شیراز چنین بیان می شود و اما لطف و صفای بیشتری هم دارد: «آی خارکسه، یک قرونت می دم، بیو گوارهء دید یک کسی به من بده! نه به این پول زیادت، نه به این راه نزدیکت، نه به این زبون خوشت!» یا یک گفتهء با مزهء دیگر از زبان آقای حاجی مشکسار، معلم دینی زمان دبیرستان: «مادرزن زن نمی شد، ما کردیم شد! بدبخت مادر خودت رو گائیدی!» و همین بزرگوار می گفت: «بچه های خوبم میوه را که می خرند، اول می شویند بعد می خورند. زن هم همینطور است، اول عقدش کنید، بعد بکنید!» یا اگر فردی اسرافکاری می کرد و پول زیادی خرج می کرد، می گفت: «پول کون دادنه؟» با این گفته های نغز و پر از محتوا، با این واژه و عباراتی که سریعا آدمی به محتوا پی می برد، چه اصراری است که «با تربیت» بود؟ این «با تربیت بودن» ها برای من تصنعی است، تنها تسلیم عادات و سربزیری شدن ها است، ترس از تابو شکنی ها است. ما در یک بخش از سایت ایران آزاد، به جمع آوری این گفته ها و ادبیات کوچه و بازار خواهیم پرداخت و از خوانندگان عزیز خود هم دعوت می کنیم، که این گفته ها را برای درج در این قسمت از سایت برای ما بفرستند. در ضمن سایت ایران آزاد که هفت سال پیش در آلمان تاسیس گردید، در ایران فیلتر می شود، اما در این میان دوستداران آزادی راه و روش استفاده از فیلترشکن ها را آموخته اند. مهندس
جواد ولدان
برای
اطلاع شما مادران عزیز، پدران ارجمند، پارسی زبانان و هموطنان گرامی اگر مایلید که فرزند دلبندتان در محیطی گرم و دوستانه، بدور از جنجالهای سیاسی و مذهبی و بدون تاثیرات منفی آموزگاران وابسته زبان مادری خویش را بیاموزد و فرهنگ مادران و پدرانشان را زنده نگاه دارد، با ما همکاری کنید. در آموزشگاههای خصوصی ما، فرزند شما به روش علمی، و با بازیهای دلپذیر، زبان محاوره ای، نوشتاری و ضرب المثل های با مسمای فارسی را خواهد آموخت. با همکاری و حمایت معنوی و مادی خویش، با شرکت و حضور فراگیر فرزندان خویش با ما و با این لاله و لاله های نوپای فرهنگی یاری نمائید. www.persisch-lernen-in-hamburg.de مدیریت آموزشگاه و آموزش مستقیم فرزندان شما بعهده مهندس جواد ولدان، با سابقهء پانزده سال آموزش زبان فارسی در شهرهای مختلف آلمان می باشد. علاوه بر این مهندس ولدان مترجم کتاب بسیار پرارزش و معروف «فاکتور چهار» و صدها مقالات علمی و روانشانسی، و نویسنده داستان می باشد. مدت هشت سال است که وی سایت های فرهنگی مختلفی را در اینترنت دائر نموده است و در زمینه های فرهنگی و زیست محیطی بطور چشمگیری فعال است. از پایگاههای اینترنتی و فرهنگی وی، سایت ایران آزاد و سایت ضد تبعیض نژادی، ضد جنگ و سایت حفاظت از محیط زیست می باشد. از این سایت ها دیدن نمائید. مسئولیت تکنیکی، ادبی و نوشتاری این سایت ها بعهدهء مستقیم وی می باشد. سایت
ایران آزاد
صورتهای
عنکبوتی من
با پا های برهنه
درصلالت ظهرازنابه
کاران گریخته
ام
در
امتداد سرنوشت قسمت نهم شاد و خندان با پولی که در دست داشت به پشت در رسید. درب را کوبید، داخل شد. پروانه را در میان تخت یافت. با حرارت و ذوق زده شش اسکناس یک صدی را پیش روی پروانه گرفت: شترها را فروختم. چطوره همین جا بمانیم و تجارت شتر کنیم؟ لبخندی نرم بر لبانش نقش بست. برقی در چشمانش دوید. ساربان حبیب، دیگر بفرمائید، چه آرزوی دیگری دارید؟ حبیب بستهء لباس را در کنار پروانه قرار داد و لحظه ای بعد از اتاق بیرون رفت. دقایقی دیگر درب را مجددا بصدا در آورد و داخل شد. پروانه در جامهء جدید و با گیسوان ابلق چون کمندش جذابتر از همیشه در پیش دیدگان ظاهر گشت. با کمک حبیب و چوبدستی، او تخت را ترک کرد. هر دو بر سر میز صبحانه آرام گرفتند و با خوردن چای، نان و پنیر و میوه دل گرم داشتند. خوب، شنیدی که دکتر چه گفت. می خواهی تا یک دو هفتهء آینده اینجا بمانیم یا اتاقی در هتل بگیرم؟ علاوه بر این باید تصمیم گرفت که بعد از آن کجا رفت. نقشه ات چیست؟ چکار می کنی؟ حال که مجبوریم بمانیم، قکر می کنم در هتل بهتر باشد. من تا قبل از این تصمیم داشتم به اروپا بروم و تحصیلاتم را تمام کنم. اما اینک که در نظر داری تجارت شتر بکنی، من هم می شوم دستیار ساربان. با روئی گشاده و چشمانی شیطنت بار پروانه جمله اش را به انتها رساند. حبیب با لبخندی صبورانه پاسخ داد، تجارت شتر تمام شد. بیا جدی صحبت کنیم. در این چند روز آینده به اندازهء کافی وقت داریم که در بسیاری از موارد با یکدیگر گفتگو کنیم، بیشتر همدیگر را بشناسیم، از آینده بگوئیم. حیف شد، فکر می کردم زن شتربان هم بد فکری نباشد. آنگاه گوشه چشمی نازک کرد و ادامه داد: خوب حالا جدی صحبت می کنم. همینطور که گفتی در این چند روز خیلی حرف برای زدن داریم. باید چند تصمیم اساسی گرفت. می خواهم از تو بیشتر بدانم. از خودم برایت بگویم، از گذشته، از نقشه های آینده. بعد از این یک سری به هتل می زنم و از اتاق پرس و جو می کنم. بهتره که هر چه زودتر هم به ایران تلفن بزنیم. همه منتظر تلفن ما هستند. در این میان حتما از برادرت و دوستش خبری شده. خوب شد گفتی. من که با این پا، ایران را به کل فراموش کرده بودم. قبل از آن باید دید وضع آب گرم و حمام در اینجا چطوره. باید امروز حتما دوش گرفت. با لبخندی شیرین، با شیطنتی نشسته در چشمان و آهنگ خوش صدا حبیب پاسخ گفت: می خواهی تنها دوش بگیری یا من هم کمکت کنم؟ خیلی ممنون ساربان حبیب جون. خودم از عهده بر می آیم. تو برو شترهات را بشوی. دو دلداده در کنار هم گل می گفتند، گل می شنیدند و در کمال آسایش و فراغ خاطر به نوشیدن چای و خوردن نان و پنیر دل مشغول می داشتند. ساعتی بعد پروانه به حمام شد و حبیب به کوله بار دل بست. دلارها را از چندین پاکت سیگار خارج نمود و کوله پشتی را بست. اتاق را مرتب نمود. آنگاه به پرستار خبر برد که از شب در هتل اقامت می کنند. با این گفته از وی جدا شد و در جهت خروجی درمانگاه به راه افتاد. در طرف دیگر خیابان، در مقابل درمانگاه به هتل شد. به ساختمانی بتونی با در و درگاهی از چوب. یک اتاق دو نفره گرفت. اتاقی بزرگ با بالکنی مصفا در جلو و گلدانهای رنگین در گوشه و کنار آن. یکصد روپیه پیش پرداخت و با کلید از هتل خارج شد. به طرف درمانگاه راه افتاد. در این میان پروانه از حمام بازگشت و به خشک کردن موها مشغول بود. حبیب درب را به آرامی بصدا درآورد. با جواب پروانه وارد شد. کلید را بر روی میز نهاد، در جلو پروانه، و گفت: این هم از اتاق. پروانه با خاطری رضامند، تبسمی بر لبان عشوه گر، پلکها را لحظه ای بست و آرام گفت: آفرین بر حبیب من. خورشید به فرق آسمان می رسید، که دو مهاجر از درمانگاه بیرون زدند. اشعهء سوزان بر پوست و گوشت می تابید و سوزش، سرخی و سیاهی بجا می گذارد. آتش پر تاب این تنور خیابان، کوچه و محله را قرق کرده بود. روز به نیمه نرسیده چنان خشک و پر سوز بود که طاقت از مسافران ما ربوده بود. پرسان و ناآشنا این دو در جهت ادارهء پست در حرکت بودند. حبیب در کنار پروانه و پروانه دستی بر چوبدست و دستی بر شانهء همراه داشت. به اداره پست و تلگراف و تلفن وارد شدند. سالنی بزرگ، با چندین نیمکت چوبی که روزی قهوه ای رنگ بودند، در پیش روی یافتند. چندان شلوغ نبود. چند زن جوان و میانسال با چادری به زیر بغل و دستکی بر سر، بر نیمکتها به انتظار نشسته اند. کودکانی دو تا چهار پنج ساله در کنار زنان، به دور نیمکت ها به حرکتند، به جنب و جوش. کودک دو ساله ای با پای برهنه، شورتی آبی رنگ و یک زیرپوش رکابی گل به گل لکه شده، شیشه ای نیمه پر از شیر در یک دست دارد و انگشت سبابه در بینی در گوشه ای به دامان مادر نشسته. دیگران به دویدن مشغولند. خردسالان مرکز تلفن را قبضه کرده اند. پروانه و حبیب به پیشخوان بلند رسیدند. کارمند با سلام بر زبان و حرکتی در سر به پیش آمد. شماره های تلفن را بر کاغذی نوشتند و با انگلیسی خواستهء خود را بیان نمودند. باید می نشستند، به انتظار می نشستند. تا خدا چه بخواهد، اگر خدا بخواهد، اگر خط سالم باشد، اگر تقدیر باشد و بتوان خانواده را از دل نگرانی رهاند. به ناچار در گوشه ای بر نیمکتی آرام گرفتند. چندان طول نکشید که اسم پروانه در فضا پیچید. پروانه با کمک حبیب به پا شد و به طرف کابین 2 به حرکت درآمد. حبیب درب کابین را بست و بار دیگر بر جای خود آرام گرفت. دو دست در چپ و راست و سر در میان، افکار مختلف در حرکت، به پیش چشمان، همچون یک فیلم رنگی، فیلمی بزرگ از گذشته، از آنچه که در پشت داشت. کالبد به انتظار در جا داشت و ذهن اما به پرواز. پروازی در گذشته، در گذشتگانی نه چندان دور، در زاهدان، در اصفهان، در شیراز، به آینده در آلمان، به آینده با پروانه. به آینده .... تا چه پیش آید. نامش را شنید و با این ندا از افکار منفک شد، فیلم از حرکت شد، برید. حبیب در حرکت شد. «آقای حبیب ... به کابین سه». حبیب قربونت برم، رسیدی، رسیدی به پابوس امام رضا؟ آره مادر، رسیدم، جای شما خالی. زیارت خیلی خوبی است. مادر، حالت خوبه، سلامتی، چیزی نمی خواهی؟ من حالم خوبه، تو مواظب خودت باش، به همهء خواهر برادرها سلام برسان. باز هم تلفن می زنم. نگران من نباش. اینجا همه چیز روبراه است. تا چند روز دیگر به یک شهر بزرگ می روم و از آنجا به اروپا. تا چه پیش آید. مواظب خودت باش. گوشی را بر چنگال تلفن جای داد و از کابین خارج شد. پروانه مشغول بود. با علامتی از پشت شیشه به پروانه فهماند که کار او تمام شده. بار دیگر به نیمکت شد و در نیمکت سخت چوبی به راحتی جا گرفت، به انتظار. پروانه در کابین باز نمود. با شنیدن صدای در حبیب به حرکت آمد، به طرفش رفت. دست در کمر همراه کرد و با وی چند گامی برداشت تا بار دیگر به نیمکت رسیدند. هر دو آرام گرفتند. حبیب دستمالی از جیب بیرون کشید و چشمان تر پروانه را به آرامی بوسید. پروانه به تناوب دستمال بر چشمان کشید و آهی دلخراش از جگر برآورد: برادرم و دوستش را گرفته اند. آنها در زندان هستند. در بیمارسان زندان، در زاهدان. قرار است مادرم فردا به زاهدان پرواز کند. از شنیدن صدای من خیلی به وجد آمده بود. از برادرم، از خسرو از زندان شنیده بود که از من بی خبر است. می گفت با جریمهء نقدی آزادشون می کنند. می گفت کار من پر خطرتر از آنهاست. باید مواطب خودم باشم. جریان تیر خوردن را به او گفتم. از تو گفتم، از پسر شیرازی با حرارت و انسان یاد کردم. گفتم که با هم هستیم. فکر می کنم خیالش رو راحت کردم. ناراحتی اش رو کمتر کردم. پشت تلفن مثل بارون بهار اشک می ریخت. وقتی بهش گفتم اگر گریه کردی، تلفن رو قطع می کنم، آروم شد. دلم براش می سوزه. دوست داشتم وضعم جوری می شد که او را هم می آوردم. می آوردمش بیرون. می آوردمش پهلو خودم. ادامه
دارد ...
|
و
بگويند: خوشبختي،
خوشحالي اين است من
همين فردا و
منم شاد از اين
پيروزي شب
كه مي آيد و مي كوبد
پشت در را سلام بر خسرو گل سرخ ما، سلام بر عشق تو كه همواره در قلبمان جاويد خواهد ماند!
چكيده اي از قسمت اول تا هشتم اين سلسله نوشتار(1) در
قسمت اول اين مبحث
از خطرات موجود
جنبش ايران و مشكلاتي
كه مبارزات آزاديخواهانه
ايران را تهديد
ميكند و نيز از
خطرات آتي و پتانسيل
فرداي ايران گفتگو
كرديم. گفتيم كه
”تاج و عمامه در
ايران آينده اي
ندارد.“ در قسمت دوم اين نوشته با ذكر مثالي، و با گزارشي كوتاه از جلسات تبادل نظر انجمن متخصصان و پزشكان ايراني مقيم آلمان در سال 1997 و جريان ساختن ”خداشهر“، نتيجه اخلاقي از اين مثال را عرض كردم. ... و علاوه بر آن گفتم كه از آلمان و اروپا رفتن، تنها مرسدس بنز خريدن، ميني ژوپ پوشيدن و هندي به دست گرفتن را ياد نگيريم. و در قسمت سوم و چهارم گفتم كه من تفاوتي ميان سلطنت طلب و مشروطه خواه قائل نيستم و نمي شوم. ”بفرمائيد“ و ”بنشينيد“ و ”بتمرگيد“ همه به يك معناست و همه در واقع يك عمل است اما در واژه ها و اشكال مختلف. با اينكه ظروف مختلف است، اما محتوا يكي است. گفتم كه اين آقايان با توجه به نام بد و جناياتي كه سلطنت در ايران بجاي گذارده و با توجه به نام خوبي كه از جنبش مشروطيت در تاريخ و در اذهان و ادهان مردم ايران به جاي مانده است، خواستار آلترناتيوتراشي براي خود هستند. آنها مي خواهند به اصطلاح اين دعواي ظاهري و بقول شيرازي ها اين ”دعواي زرگري“ را ميان خود علم كنند تا اگر مردم به دليل تنفٌر به جا و حقٌه خود از نام و عمل سلطنت، سلطنت طلبان را انتخاب نكردند، شانسي داشته باشند و اينبار با نامي ديگر و زير علم مشروطه خواهي حكومت را بدست گيرند و همان آش و همان كاسه را بار ديگر برگزار كنند و به خوردن و چپاول هاي خو گرفته خويش ادامه دهند. بقول ظريفي كه مي گفت: ”خر همان خر است، لاكن پالانش عوض شده است.“ سپس گفتم و مي گويم كه هموطن من، بيا و تنها و تنها يكبار ديگر انقلاب كن! اما انقلابي بكن كه انقلاب باشد، انقلابي كه سيستماتيك و سازمان يافته باشد. بيائيد تنها و تنها به يكبار تمامي نيروهايمان را متمركز كنيم و با افكار اوليه و مقدمات لازم، ابتدا با رجوع به قلب خود و بعد با پيشنويس قبلي و پلان، تنها يكبار ديگر انقلاب كنيم: انقلاب در كشور و وجود خويشتن خويش، انقلاب در نفس خويش! و شعارهاي اين انقلاب چنين باشد: مرگ
بر من! ما را سرگرم نگاه مي دارند و خود به اكتشافات علمي و جهان و مرزهاي نو بر مي شتابند! و حاصل اين كوششها و دسترنجشان را در چندين سال آينده (همچنانكه تا كنون رسمشان بوده است،) به من و تو جهان سومي به شكل آهن پاره هاي و ماتيك و سرخاب و ... به گزاف مي فروشند. من و تو بايد توي سر هم بزنيم تا آنها آقائي كنند!!! پس بگو مرگ بر من، بگو مرگ بر ما، مرگ بر من و مرگ بر ماي گول خور و ساده دل و ميش صفت! مرگ بر گرگاني كه بر سر ما نهاده مي شود كه اين گله را خوب هدايت كنند تا نكند كه كسي به فكر اين سوال بيفتد كه آيا قيمت نفت و مواد خام ما را عادلانه مي پردازند يا نه! آري بگو مرگ بر من، بگو و بلند بگو مرگ بر ما كه هر چه كه به سرمان مي آيد، حقٌمان است: روزي
ز سر سنگ عقابي
به هوا خاست
از بهر طمع بال
و پر خويش بياراست از ماست كه بر ماست!
و گفتم كه خدا نكند كه به تو بگويم كه در پول چاپ و نشر اين چند صفحه سهيم شو، رنگت تغيير ميكند و ... با
رغبت به رستوران
ايراني و ... ميروي
و براي شكم و زير
شكمت پول خرج مي
كني، اما براي
روشني افكار دختر
و پسرت، براي آينده
ايرانت، براي
نسل آينده ات همچون
عزرائيل كه به
مرده تو هم به پولت
مي چسبي!!! و بدين
دليل است كه شكم
هاي ما جهان سومي
ها، گنده و باسن
هايمان ماشا... اما
مغزهايمان كوچك
و ضعيف مانده است.
كوچك مانده تا
غرب و آمريكا بتواند
مغزهاي بزرگ خودشان
را، تا صنايع و
تكنولوژي خودشان
را تا هامبورگر
و ... خودشان را به
ما به گزاف بفروشند
و بياندازند!!! خلق را تقليدشان بر باد داد اي دو صد لعنت بر اين تقليد باد مي داني؟ آيا تا كنون بدان انديشيده اي كه: گر پرده برافتد، نه تو ماني و نه من!؟فكر
نمي كني، كه فوقش
هفتاد ساله مي
شوي، شايد هم هشتاد
ساله و ...عمر نوح
كه نمي كني! مي كني؟
پس براي چه حرص
مي زني و پول جمع
كني؟ براي چه؟
كه ورٌاث بخورند
و به قبرت ...
!؟ دو روزه دنيا
را آنچنان چسبيده
ايد كه هر كه نداند،
فكر مي كند كه عمر
جاويد مي كنيد!!!
اگر عمر جاويد
داشتيد، چه مي
كرديد؟! من معتقدم كه براي اين ملت بت پرور، قاب عكس درست كن، براي اين خلق مجيز گوي و محتاط و معتاد، براي اين جامعه سنٌتي زن ستيز، جوان ستيز، بايد آلترناتيو ساخت. آلترناتيو ما مي بايست خود بت شكن باشد، بت شكني كه اما عكس خود را در ماه نبيند، بت شكني كه اما آرم مكتب خود را در حفره هاي سياه انيشتن نبيند. سوزنده قاب عكس ها باشد و نه خود بتي ديگر. و نه اينكه خود قاب عكسي ديگر از خود و يا ديگران به ديوار مغزهاي عليل گوسفندگونه آويزان كند. سخن
من يك كلام است:
من مي گويم بيائيد
بز نباشيم. اگر
بز اول پريد ما
هم نپريم. و
گفتيم كه و
گفتيم كه روي
سخنم با تو است
اي دختر هجده نوزده
ساله عاقل و عالم
و باهوش كه از ترس
پدر ظالم و فاسد
حق آزادي و رشد
مسلٌمت در جامعه
اروپا سلب مي گردد.
روي سخنم با توست
اي پسر جواني كه
چون پسري، چون
مردي، چون ”جنس
برتري“ دوست دختر
بر مي گزيني و يا
به حق براي ارضاء
... و
در آخر قسمت پنجم
و ششم خاطره اي
از خاطرات بجاي
مانده، يادگاري
از پدرم را برايتان
نوشتم. و نتيجه
اخلاقي از آن را
به خود شما واگذار
كردم. اينكه وقتي من مرگ بر سنٌت و مرگ بر ”جامعه بزرگسالار“ را مطرح مي كنم، اولا اين تنها شعار نيست و مي بايست با اين شعائر برخوردي عملي نمود. كه در نوشتارهاي آينده راه برخورد عملي را نيز بتدريج نشان خواهم داد. اما ديگر اينكه اين شعارها و اعتقادات قلبي و عمل بدانها ابدا نبايد تهديد و رعبي براي سالمندان محترم ما و بزرگان سنٌي ما بوجود آورد. كاملا بر عكس بزرگان و بزرگترهاي ما با لياقت و تجاربي كه دارند و با سعهء صدر و تواضع خود بايد بدون تعصب سنٌي شيوه هاي درست زندگي را به كوچكترها بياموزند و اما اشتباهات خود و نسل هاي گذشته خويش را نيز بشناسند و از اعتراف به خطاها ابائي نداشته باشند، كه ارتكاب اشتباهات انساني است و هر كس كه خطا نمي كند، مطمئنا كسي است كه دست به عمل هم نمي زند. اما همين بي عملي نيز از بزرگترين خطاهاست. اما ارتكاب اشتباه و عدم اعتراف به آن و بدتر از آن از موضع بالا و بزرگتر بودن برخورد كردن، اين است كه من براي تفاهمي نمي بينم و ندارم و با آن سخت در ستيزم......در
هامبورگ سالهاست
كه عده اي بنام
”شب ياران“ يكبار
در ماه گرد هم مي
آيند. من كه اينك
كمتر از يكسال
و نيم در هامبورگ
زندگي مي كنم،
تقريبا از اوائل
اقامتم در اين
شهر با اين عده
آشنا شدم و با خوشحالي
از اينكه بالاخره
ايرانيان مقيم
آلمان نيز به يادگيري
از اقوام ..... و اما در اينجا به قسمت نهم و دهم اين سلسله از نوشتار مي پردازيم. در ابتدا به اين نكته بپردازم كه چرا من از كارهاي سياسي و وابستگي هاي گروهي گريزانم. وابستگي گروهي، به هر سازمان و يا حزبي كه باشد، آدمي را همانند خر عصاري پرورش مي دهد. منظور مرا از عبارت ”خر عصاري“ مي فهمي؟! براي آندسته از خوانندگان جوانم كه در خارج از كشور بدنيا آمده اند و يا در خارج از ايران بزرگ شده اند، توضيح بيشتري مي دهم. در ابتدا همين را بدان كه مثال بارز خر عصاري هوادار گروهها و احزابي چون فدائيان اكثريت، توده و اعضا و هواداران مجاهدين و ديگر گروهكها و گروهها هستند كه چشم بسته و به فرمان ”رهبر“ خود را در چاه مي اندازند. ببين كه سايت ايران-امروز تنها مقالات بي خطر و مقالات هواداران و اعضاي اكثريت و توده را منتشر مي كنند. اين يك نمونه بارز خر عصاري بودن گردانندگان اين سايت است. تا همين چند روز پيش مقالات و تحليلاتي را انتشار مي دادند كه بايد در انتخابات شركت كرد. كجا رفتند آن آقايان، در كدام سوراخ اينك پنهان گشته ايد شما كه ار تحريم انتخابات منع مي كرديد؟! اما در مفهوم و معناي واژه خر عصاري: در گذشته هاي نه چندان دور در ايران، و به احتمال زياد هنوز در كشورهاي ”عقب مانده“ جهان سوم نيز از حيوان چهارپائي معمولا الاغ براي چرخاندن چرخ آسياب گندم و يا دستگاه عصاري استفاده مي كردند و يا مي كنند. يعني با بستن محور و تير بلند چوبي به پشت (كه در سطح افقي عمود بر) بدن چهارپا او را در دايره اي به حركت وا مي داشتند تا چرخ عصاري و يا آسياب بچرخد و بدين وسيله كار عصٌاري به پيش رود و يا سنگهاي آسياب گندم را ميان خودشان آرد كنند. از آنجا كه كار اين چهارپاي بي زبان ساعات مدام از صبحگاهان تا به شام ادامه مي يافت، براي جلوگيري از سرگيجه رفتن حيوان و تمركز وي دو قطعه چرم يا پلاستيك در صورت او و در كنار چشمانش مي بستند تا حيوان تنها جلو خود را ببيند و اطراف خود را مشاهده نكند. به همچون چهارپائي كه ديد محدودي داشته باشد و تنها آنرا ببيند كه در جهت پيشبرد كار و منظور صاحب كار باشد، خر عصاري مي گوئيم. و
اما عضويت در
گروه و سازمان
هاي سياسي و وابستگي
به آنها آدمي را
دقيقا به همين
خر عصاري تبديل
مي كند. و همين نيز
دقيقا خواسته
سردمداران و رهبران
احزاب و سازمانهاست.
آنها با علم به
اين مطلب و اينكه
افراد و اعضاي
خود را تنها در
جهت منافع سازماني
خويش به تكاپو
وادارند، با آگاهي
قبلي و عمد به يك
الاغ عصاري تبديل
مي كنند. و در واقع
با وابستگي ها
و بند و بست ها و
انقيادهاي سازماني،
رده بندي ها، درجات
و طبقه بندي هاي
گروهي به چشمان
اعضاي خود همان
چرم و لاستيك را
مي آويزانند كه
صاحبان چهارپايان
به الاغهاي عصاري
خود. از اينروست
كه يك عضو سازمان
و يا حزب تنها و
تنها حزب و منافع
حزبي و افكاري
را مي شناسد و مي
بيند كه رهبران
اين احزاب وي را
براي ديدن آنها
تربيت كرده اند.
و از اينروست كه
كارهاي سياسي
و بخصوص كارهاي
سياسي كه در زير
قيموميت احزاب
و گروهها باشد،
در موقعيت فعلي
ايران، براي من
به پشيزي نمي ارزد.
اكثر فعاليتهاي
سياسي قريب به
اتفاق همه افراد
و احزاب تنها براي
بدست گرفتن قدرت
و برتري و منافع
مالي و رهبري خود
و گروه خود است.
و از اينروست كه
براي اعتلاي خواست
هاي مردمي و پيروزي
مردمسالاري در
ايران خواهان
اشتغال به كارهاي
فرهنگي و علمي
مي باشم. مردم بايد
حكومت كنند ته
اشخاص و نه احزاب.
در آينده در چگونگي
آن توضيح بيشتري
خواهم داد. اگر زماني توانستيد خواسته ها و نيازهاي واقعي درون خويش را بشناسيد و طبق اين نيازهاي دروني و واقعي خود زندگي كنيد، زماني كه انگيزه هاي صحيح زندگي شخصي و خانوادگي خويش را دريافتيد، زماني كه نه طبق برنامه هاي زندگي كه از بيرون برايت مي چينند، از مد روز و تلويزيون و كريستين ديور و ايوسنت لورنت كه به تو ديكته مي شود، بلكه با اراده آزاد و انتخاب و خودآگاهي خريد و زندگي كردي، آنگاه و تنها آنگاه است كه لياقت يك حكومت مردمي كه خود نيز حاكم آن باشيد، را داريد. آنگاه است كه آگاهانه و با چشماني باز زندگي مي كنم، درس مي خوانم، كار مي كنم و دلائلش را درون خودم، قلب خودم و خواسته ها و نيازها و انگيزه هاي شخصي خودم تعيين مي كنند نه زن و مرد همسايه، نه دخترعمه و پسرخاله و نه ”جي جي خانوم“ و .... . براي رسيدن به چنين ارتقاء فكري، به چنين شعوري، به چنين بينائي و شعور دل، زمان لازم است و كار با خود و برخورد با خود. هيچيك از ما و از ”ما“ منظورم تمامي آدميان روي زمين است، از فقير و غني گرفته تا هر كس، به جز عده بسيار بسيار محدودي، در شرايطي ايده آل و كاملا سالم بدنيا نيامده و در محيط و خانواده و شرايط كاملي نيز رشد و پرورش نيافته ايم. بنابراين هر كدام از ما آدميان به قول آلماني ها يك كوله باري از مسائل و مشكلات كودكي و گذشته را با خود حمل مي كند. اگر واقعا مايل به حل مشكلات مسائل سياسي اجتماعي ايران هستيد، و نه فقط به هو و جنجال عادت كرده ايد، پس به خود بپردازيد و در درجه نخست مسائل فردي و با مشكلات روحي و دروني خود، به حسادتهاي بيش از اندازه و بيمورد، به غيبت و بدگوئي ها و فتنه بپا كردن ها و به نقاط سياه روح خودتان بپردازيد. در جستجوي روانكاو باشيد و با كمك يك متخصص و مشاور زندگي به خودشناسي بيشتر دست يابيد. دشمن را در خارج از خود نجوئيد كه دشمن و عامل عدم خوشبختي شما در درون شما لانه كرده. تو خودت دشمن خودت و در بسياري از مواقع تو خودت سدٌ راه و سعادت خود مي گردي. بنابراين: مرو
به هند و برو با
خداي ( يا بهتر است
بگوئيم با ”خود
آي“) خويش بساز نگو
آلمان بد است،
نگو همسايه عيب
دارد، عيب خود
را ببين! چه مي كنيم
كه همواره همان
مي بينيم؟ چه مي
كنند اروپائي
ها، ژاپني ها و
آمريكائي ها كه
در چند سال آينده
هم انسان به مريٌخ
خواهند فرستاد
و چه مي كنند ايرونيها
كه همواره تاريخ
گذشته را كه بنگري
يك غدٌاره بند
خون آشام
و زماني مشكل ما حل مي شود كه اين ”ظل الله“ ها و اين ”نشانه هاي خدا“ را به گور تاريخ سپاريم و من و تو، خودمان مستقيم و بدون واسطه و كارگزار و بدون بنگاه معاملات املاكي يعني بدون آخوند و بدون پاپ به در خانه خدا ظاهر شويم و او را در قلبمان ببينيم. و براي ديدن او لزومي به مسجد رفتن نيست، كه در توالت هم مي تواني او را ياد كني و ببيني، در خواب با توست، در اتاق خواب با توست، به هنگام خوابيدن با همسرت با توست، به هنگام زناء نيز با توست. خدائي كه نه در كليسا يافت مي شود و نه در مسجد و نه در ميخانه كه هم در كليسا مي تواند يافت شود و هم در مسجد و هم در ميخانه! باز هم متناقض حرف مي زنم!!! نه؟! بقول قهرمانان كليدر محمود دولت آبادي عزيز، كه از همين دوري چند هزار كيلومتري دستش را مي بوسم، و آرزوي موفقيت و سلامتي برايش دارم، به لنگ هر كدام از ما نخي بسته اند و به شكلي وابسته و سرگرممان كرده اند. برخي بايد بدهكار باشد. برخي از ما اما بايد طلبكار باشد، برخي به نان شب محتاج و برخي نداند كه اموال و پولش را در كجاي جاي دهد. خلاصه هر كسي را بايد به فرمي سرگرم نمود و نخ وابستگي به لنگش بست. برخي بايد عضو سازمان مجاهدين بشوند و اگر انتقاد به ساحت مقدس مسعود و مريم كردند و دست و پاي وي را نبوسيدند به شكل فرد مسئله دار يعني به اذعان آنان در واقع ”فرد شاخ دار“ وراندازشان كرد. برخي بايد عضو توده و اكتريت باشد و سايت ايران-امروز را به سايتي انحصار طلب و اختناق و قلب واقعيات در خارج از كشور درآورد. سايتي كه يك جانبه و تنها در ارتباط با منافع گروهي و حزبي فعال و نوكر اعضاي حزب است و از آزادي مطبوعات بوئي نبرده است و مانند گروههاي انحصار طلب حاكم آزادي را تنها زماني دوست دارند كه خود در بند باشند. اما آزادي را براي آزادي و آزادي را براي همه نمي خواهند. مرگ بر انحصار طلب خود بين خارج از كشور. كه اگر تو بر سر قدرت بيائي، فقط دار و دسته خودت و همفكران خودت را آزاد خواهي گذاشت. پس اگر اينطور است بگذار همان آخوند گنديده عصر حجري بماند. كه از اين لحاظ با تو تفاوتي كيفي ندارد!!! گفتم كه براي حلٌ همه و يا بيشتر مسائل و مشكلات بايد زمان، يعني اين پارامتر بسيار مهمٌ، نيز فرا رسيده باشد. اينكه من معتقدم كه با كارهاي نظامي و يا سياسي فعٌال نمي توان واقعا مشكل و معضلات اجتماعي فرهنگي و علمي يك جامعه را حل نمود و اين كارها، اگر هم به موفقيت رسد همچون فشار دادن يك دمل قبل از وقت، و به سان يك كودتا مي مانند.
|
| ایران
آزاد نشریه فرهنگی
علمی سیاسی اینترنتی iran azad ©2002-2008 هر گونه برداشت یا استفاده از مطالب تنها با ذکر نام ایران آزاد و نام نویسنده یا مترجم مجاز است Info@Iran-Azad.net |