|
تولدی دیگر ........ |
ایران
آزاد ....................................................
تولدی دیگر
|
| Www.Iran-Azad.Net..........
Www.Iran-Azad.De..........
Www.Iran-Azad.Net.................
Sonntag, der 05.
Februar 2012 |
|
... در ادامه
|
|
پاورقي آندسته
از خوانندگان
عزيزي كه قسمتهاي
قبل اين گفتگو
را نخوانده اند،
لطفا به بخش فارسي
سايت ايران آزاد
مراجعه فرمايند.
و يا از طريق تماس
تلفني و يا نامه
الكترونيكي با
من و يا دوستاني
كه با من در تماسند،
مي توانيد قسمتهاي
قبلي اين نوشتار
را تهيه نمائيد!
و بهتر از همه آنكه
آدرس نامه هاي
الكترونيكي خود
را براي من از طريق
آدرس الكترونيكي
زير بفرستيد تا
من قسمتهاي قبلي
اين نوشته و نيز
قسمتهاي بعدي
را بطور مرتب براي
شما بفرستم! خواننده عزيز هموطن، دوست من! در اينجا سخني با تو دارم! سخني كه چون از دل بر مي آيد، مطمئنم كه بر دل نيز مي نشيند! پس گوش كن! تو
كه اين مقالات
پي در پي مرا مي
خواني! اگر خود
را همدرد و همدل
من مي يابي و فكر
مي كني روي زخم
هاي اصلي مردم
ايران و نكات مهمٌي
دست گذاشته ام،
پس به من كمك كن،
به خودت و به ما
و به ما مردم ايران
كمك كن و در اشاعه،
كپي و تكثير اين
نوشتار و افكار
بكوش! آدرس
نامه الكترونيكي:
info@iran-azad.de همچنين
كه در بالاي مقالات
خود، خودم را معرفي
مي كنم، من مسئول
سايت اينترنتي
ايران آزاد هستم.
اين سايت به هيچ
گروه و دسته اي
تعلق ندارد. اين
سايت در درجه اول
يك سايت فرهنگي
و علمي است. اين
سايت به تمام ايرانيان
تعلق دارد. من و
ما مسئول و گردانندگان
سايت ايران آزاد
انحصار طلب نيستيم
و هر سخن حق و مطلب
علمي و فرهنگي
را كه شعار، اهانت
و تهمت نباشد تا
كنون كه قريب دو
سال از تاسيس اين
سايت مي گذرد منتشر
كرده ايم و منتشر
نيز خواهيم كرد.
براي متوجه شدن
مواضع و درد ما
”سخن درد و درد
سخن“ را كه در قسمت
فارسي و صفحه اول
فارسي سايت توسط
مسئول سايت نوشته
شده است، بخوان!
تمامي امكانات
و مخارج مالي اين
سايت تا كنون از
طريق درآمدهاي
شخصي خود من تامين
گرديده است. در
روز هجدهم نوامبر
سال دو هزار و سه
يعني قريب به دو
ماه پيش بسياري
از تجهيزات شخصي
و اداري متعلق
به مسئول سايت
ايران آزاد دزديده
شد. پرونده اين
دزدي نزد پليس
جنائي هامبورگ
بدين قرار است:
به اميد روزي كه ايراني آزاد داشته باشيم و ايران آزاد تنها در اينترنت در دسترس ما نباشد! به اميد روزي كه هيچكس بعلت اظهارات و عقايدش زنداني نگردد! به اميد روزي كه ملت ايران از سطحي نگري، قشري بودن و عقل در چشم داشتن رها گردد!
به اميد روزي كه بز نباشيم و گوسفند و گرگ هم نه!
برای
اطلاع شما مادران عزیز، پدران ارجمند، پارسی زبانان و هموطنان گرامی اگر مایلید که فرزند دلبندتان در محیطی گرم و دوستانه، بدور از جنجالهای سیاسی و مذهبی و بدون تاثیرات منفی آموزگاران وابسته زبان مادری خویش را بیاموزد و فرهنگ مادران و پدرانشان را زنده نگاه دارد، با ما همکاری کنید. در آموزشگاههای خصوصی ما، فرزند شما به روش علمی، و با بازیهای دلپذیر، زبان محاوره ای، نوشتاری و ضرب المثل های با مسمای فارسی را خواهد آموخت. با همکاری و حمایت معنوی و مادی خویش، با شرکت و حضور فراگیر فرزندان خویش با ما و با این لاله و لاله های نوپای فرهنگی یاری نمائید. www.persisch-lernen-in-hamburg.de مدیریت آموزشگاه و آموزش مستقیم فرزندان شما بعهده مهندس جواد ولدان، با سابقهء پانزده سال آموزش زبان فارسی در شهرهای مختلف آلمان می باشد. علاوه بر این مهندس ولدان مترجم کتاب بسیار پرارزش و معروف «فاکتور چهار» و صدها مقالات علمی و روانشانسی، و نویسنده داستان می باشد. مدت هشت سال است که وی سایت های فرهنگی مختلفی را در اینترنت دائر نموده است و در زمینه های فرهنگی و زیست محیطی بطور چشمگیری فعال است. از پایگاههای اینترنتی و فرهنگی وی، سایت ایران آزاد و سایت ضد تبعیض نژادی، ضد جنگ و سایت حفاظت از محیط زیست می باشد. از این سایت ها دیدن نمائید. مسئولیت تکنیکی، ادبی و نوشتاری این سایت ها بعهدهء مستقیم وی می باشد. سایت
ایران آزاد
تقدیم
به سهراب سپهری در
کدامین کلبه ای
به خلوت عشقش نشسته؟
در
امتداد سرنوشت قسمت دهم عقربهء ساعت بتدریج به دو، دو بعد از ظهر می رسید، که مسافرین در پناه سایه های کمیاب به طرف درمانگاه در تکاپو بودند. هوا داغ بود، سوزان. تنور پر آتش آسمان شعله می کشید و دو همراه را می رماند. مدتی بدین منوال سپری شد، و این دو به سرعت روان بودند. به درمانگاه شدند. پروانه به جمع و جور مشغول شد، حبیب نیز به کمک شتافت. چند تکه وسائل جزئی را جمع کردند. دست پرستار را به گرمی فشردند و در راه شدند. در طرف دیگر خیابان، در مقابل درمانگاه به هتل شدند. پلکان را به جهت اتاق پیمودند. حبیب با بی صبری و شتاب کولر روشن کرد. دقایقی بعد هوا بتدریج قابل تحمل می شد. یاران کمی جان گرفتند. گل سرخی از رخسار به در شد. خستگی کمرنگ گشت. حال و رمقی در پوست و رگ دوید. اما گرسنگی جولان می داد. گرسنگی و تشنگی دست در دست هم داشتند و یاران کوفته را به عذاب در بند خود داشتند. در طلب چارهء عطش، عطش جسم و جان، حبیب به حمام شد. پروانه دقایقی در تخت به انتظار آرمید. آنگاه هر دو در رفع گرسنگی به پا شدند، به جستجوی غذا. به طرف پیشخوان هتل به راه شدند و آنگاه به رستوران درآمدند. با بی تابی تمام گوشت و برنج سفارش دادند و به انتظار دقایق کشتند. با ولع و بی تاب دست در غذا بردند و آنی غافل نماندند. اینک سومین روز را به سر می کردند. تا یکی دو هفته دیگر می بایست بدین رو سپری شود. جراحت پروانه می بایست تسکین یابد. در هتل هر یک به تخت شدند و در کنار یکدیگر دیده بر هم نهاده و در طلب آرامش به خوابی عمیق فرو افتادند. هوا رو به تاریکی بود، که پروانه چشم گشود. حبیب را در اعماق خواب یافت. از تخت شد و در سکوت پا به بالکن نهاد. دقایقی چنین بگذشت. پروانه با خاطرات خوش، با خاطرات ناخوش، با یاد پدر، با یاد مادر، برادر به سر کرد. اینک پدر چه می کند. برادر در چه حال است. مادر بیچارهء تنها چه می گذراند. در شروع تاریکی شب، در گرگ و میش روز، به زحمت نسیمی می وزید او در مبلی نشسته، فیلم زندگی را در سر داشت. اولین ستارگان چشمک زنان به آسمان شدند. حبیب در آستانهء پنجره نمایان شد. ماه گوشهء چشمی نشان داد. با روئی خوش و احوالی بجا به رخسار یار نگریست. پروانه لبخندی زد، لبخندی شیرین. آنگاه هر دو دست در دست به رستوران شدند و ساعتی به سر کردند. در عمق سیاهی شب بار دیگر به اتاق شدند، به بالکن آرام گرفتند. شمعی روشن کردند و شرابی ارغوان به گیلاس آوردند. حبیب در کنار پروانه و دست یار در دست. لب بر دست یار گذاشت و لحظه ای دیگر لب بر شراب خوش رنگ سرخ جام. به سلامتی یکدیگر، به سلامتی پیروزی، به پیروزی آزادی، به مانند پرندگانی رها، به شکل آهوانی رمیده و آزاد در طلوع آزادی، در آغاز امید، به نوید آرامش، به مژدهء تابش نور جشن گرفتند. سروری به پا کردند، نغمه ای بر زبان، شراره های عشق جوانی در سر، دست در دست، لب بر لب نهادند. لبان جوانی در سودای عشق به تکاپو، در جستجوی شهد، در جهش آذرخش عشق کام می گرفتند و در هم بودند، در جهت یکی شدن، بی نیاز شدن، نیازمند یکدیگر بودند. پروانه تاب نیاورد. بلند شد و بر زانوان همراه نشست. نسیمی ملایم وزیدن آغاز کرد. بوی عشق در فضا پیچید. آهنگ شیفتگی در گوش. بهشت دلدادگان به پیش رو، به پیش روی، به پیش چشم دل. دلهای دلدادگان، دلهای برنای جوانان. دو سینه، دو جان، دو قلب در تپش، در تپش یکی شدن، در تپش و جولان عشق، در طلب خواهش و در جولان هوس، شهوت. جوانی به تاخت بود، شهوت به زین نشسته بود و یکه تازی می کرد. لب بر لبان، لب بر دیدگان، لب بر صورت و دهان، لاله های گوش در میان انگشتان، میان لبان، در طلب سیراب جوانی، سیراب عشق، سیراب علاقه. دو دلداده بی تاب، در سوزش، در تب، در تب بی تابی، در بی طاقتی، در ناشکیبائی عشق قامت به قامت شدند. استوار بر پا شدند. در زیر نقره فام نور ماه، در تابش و به شهادت ستارگان ناب لب بر لب و دست در دست به اتاق شدند. پروانه زیراندازی به دست کرد و حبیب با لحاف آمد. بار دیگر به بالکن شدند. بر زیراندار و لحاف نرم آرمیدند، قامت در قامت، دست در دست و لب بر لبان. دست حبیب به گیسوان سیاه، در عمق سیاهی کمند گیسوان، گیسوانی سیاه به سیاهی سیاه شب، به ابلق، به قشنگی یال و موی عشق. هر دم کامی از لبان یار بر می گرفتند و کامی از شراب. شرابی سرخ در دهان داشتند و سرخی لبان بر زیر. در طلب یکی شدن، در راستای بودن، بودن، بودن با یار، جاودانگی، به جاودانگی جاوید. قرص صورت میان دستان و لب بر لبان، اندام بر اندام، در طلب شهد جوانی، در عنفوان عشق. سینه های درشت به گردی ماه گرد و به التهاب خورشید کویر ملتهب، سوزان. بی تاب همچون کبوتری که در چنگ عقاب گرفتار آمده باشد، عقاب عشق، عقاب خوش سیرت عشق. ساعتها بدین روی گذشت، به سرعت گذشت، به تندی تندبادی تند گذشت. طلیعه های اولیه صبح در افق دور دست نمایان شد. عشاق جوان دست در دست، اندام در اندام و روی در رو با تبسمی سوزان، به سوزش خواهش دیدگان، در کنار هم در کوثر جاویدان، در تابش نور به تماشای سحر، به شهادت بامداد چشم بر طاق آسمان داشتند. هر حرکتی، هر تابی، هر بی تابی، هر بی طاقتی با هم، نفس با نفس، نفس در نفس، نفس در هم. مشام یاران از بوی خوش سیراب عشاق مملو، دیدگان پر برق و رخساران چو ماه، به همان قرصی قرص چهارده شب، به ترنم نسیم سحری، به طبع شیرین عشق در بهار، در عنفوان جوانی. حبیب برخاست و دست دلدار گرفت. با ظرافت، با تانی یار در بغل گرفت. به درون برد. در تخت نهاد، خود در کنار وی شد و دست در دست، نفس در نفس، دیدگان دوخته بر هم تسلیم آوای خوش خواب، تسلیم سنگینی تسلا بخش سکوت به آرامش شدند. دیدگان فرو بستند. خوابی سنگین دو دلداده را در ربود. آفتاب، روشنائی و سوزش آفتاب خود را پهن می نمود، فضا را به اختیار می گرفت. ساعت به یازده می رسید. دو دلداده در کنار هم، در فراغت خاطر، در آسایش دو گیتی بار دیگر چشم گشودند. لب بر لب به جستجوی شهد و شیرینی شب پیش، به آهنگ خرم بهار، به جاودانگی عشق، چشم در چشم داشتند. گاه به نوازش و زمانی به بوسه، بوسه های شیرین و پر تمنا، پر نشاط، نشاط زندگی، نشاط وجود، نشاط بودن. حبیب دست در کمند گیسوان باخته داشت و جان و جسم در خنجر مژگان به اسارت. اسیر. اسیر، به مژگان اسیر، به دیدگان سیاه، به سیاهی آسمان شب، اسیر، به کمند ابلق گیسوان اسیر. در اسارت، در بردگی، در بردگی عشق، به خواسته به بردگی. به خواسته به بردگی، به طلب به بردگی، به ذلت عشق، با تمنای خود به اسارت. به اسارت دلدار، به اسارت روی و رخسار زیبا، به اسارت عروس زیبای عشق، اسیر. سینه های قرص و برجسته به زیر لطافت انگشتان، در تاخت و تاز شهوت. لطافت پوست، ظرافت طوق گردن، به نرمی عسل، به شیرینی شیره های بهار، به لذت بهشت، بهتر از بهشت، به نقدی حال، به حالی حال. باری، معشوق به رو و زمانی عاشق به رو، به تاخت و تاز، به نبرد عشق، به جولان بارش بهار، به سیرابی زمین، به آهنگ خوش آبشارهای آب، آبشارهای عشق. در بهشت خلوت عشاق، در میدان عظیم چوگان عشق به تاخت، چهارپایان شهوت به چهار نعل، در انتظار پرش گوی، گوی عشق. ادامه
دارد ...
|
.... در قسمت دوم اين نوشته با ذكر مثالي، و با گزارشي كوتاه از جلسات تبادل نظر انجمن متخصصان و پزشكان ايراني مقيم آلمان در سال 1997 و جريان ساختن ”خداشهر“، نتيجه اخلاقي از اين مثال را عرض كردم. ... و علاوه بر آن گفتم كه از آلمان و اروپا رفتن، تنها مرسدس بنز خريدن، ميني ژوپ پوشيدن و هندي به دست گرفتن را ياد نگيريم. و در قسمت سوم و چهارم گفتم كه من تفاوتي ميان سلطنت طلب و مشروطه خواه قائل نيستم و نمي شوم. ”بفرمائيد“ و ”بنشينيد“ و ”بتمرگيد“ همه به يك معناست و همه در واقع يك عمل است اما در واژه ها و اشكال مختلف. با اينكه ظروف مختلف است، اما محتوا يكي است. گفتم كه اين آقايان با توجه به نام بد و جناياتي كه سلطنت در ايران بجاي گذارده و با توجه به نام خوبي كه از جنبش مشروطيت در تاريخ و در اذهان و ادهان مردم ايران به جاي مانده است، خواستار آلترناتيوتراشي براي خود هستند. آنها مي خواهند به اصطلاح اين دعواي ظاهري و بقول شيرازي ها اين ”دعواي زرگري“ را ميان خود علم كنند تا اگر مردم به دليل تنفٌر به جا و حقٌه خود از نام و عمل سلطنت، سلطنت طلبان را انتخاب نكردند، شانسي داشته باشند و اينبار با نامي ديگر و زير علم مشروطه خواهي حكومت را بدست گيرند و همان آش و همان كاسه را بار ديگر برگزار كنند و به خوردن و چپاول هاي خو گرفته خويش ادامه دهند. بقول ظريفي كه مي گفت: ”خر همان خر است، لاكن پالانش عوض شده است.“ سپس گفتم و مي گويم كه هموطن من، بيا و تنها و تنها يكبار ديگر انقلاب كن! اما انقلابي بكن كه انقلاب باشد، انقلابي كه سيستماتيك و سازمان يافته باشد. بيائيد تنها و تنها به يكبار تمامي نيروهايمان را متمركز كنيم و با افكار اوليه و مقدمات لازم، ابتدا با رجوع به قلب خود و بعد با پيشنويس قبلي و پلان، تنها يكبار ديگر انقلاب كنيم: انقلاب در كشور و وجود خويشتن خويش، انقلاب در نفس خويش! و شعارهاي اين انقلاب چنين باشد: مرگ
بر من! ما را
سرگرم نگاه مي
دارند و خود به
اكتشافات علمي
و جهان و مرزهاي
نو بر مي شتابند!
و حاصل اين كوششها
و دسترنجشان را
در چندين سال آينده
(همچنانكه تا كنون
رسمشان بوده است،)
به من و تو جهان
سومي به شكل آهن
پاره هاي و ماتيك
و سرخاب و ... به گزاف
مي فروشند. من و
تو بايد توي سر
هم بزنيم تا آنها
آقائي كنند!!! و گفتم كه خدا نكند كه به تو بگويم كه در پول چاپ و نشر اين چند صفحه سهيم شو، رنگت تغيير ميكند و ... با
رغبت به رستوران
ايراني و ... ميروي
و براي شكم و زير
شكمت پول خرج مي
كني، اما براي
روشني افكار دختر
و پسرت، براي آينده
ايرانت، براي
نسل آينده ات همچون
عزرائيل كه به
مرده تو هم به پولت
مي چسبي!!! و بدين
دليل است كه شكم
هاي ما جهان سومي
ها، گنده و باسن
هايمان ماشا... اما
مغزهايمان كوچك
و ضعيف مانده است.
كوچك مانده تا
غرب و آمريكا بتواند
مغزهاي بزرگ خودشان
را، تا صنايع و
تكنولوژي خودشان
را تا هامبورگر
و ... خودشان را به
ما به گزاف بفروشند
و بياندازند!!! گر پرده برافتد، نه تو ماني و نه من!؟ فكر
نمي كني، كه فوقش
هفتاد ساله مي
شوي، شايد هم هشتاد
ساله و ...عمر نوح
كه نمي كني! مي كني؟
پس براي چه حرص
مي زني و پول جمع
كني؟ براي چه؟
كه ورٌاث بخورند
و به قبرت ...
!؟ دو روزه دنيا
را آنچنان چسبيده
ايد كه هر كه نداند،
فكر مي كند كه عمر
جاويد مي كنيد!!!
اگر عمر جاويد
داشتيد، چه مي
كرديد؟! آلترناتيو ما مي بايست خود بت شكن باشد، بت شكني كه اما عكس خود را در ماه نبيند، بت شكني كه اما آرم مكتب خود را در حفره هاي سياه انيشتن نبيند. سوزنده قاب عكس ها باشد و نه خود بتي ديگر. و نه اينكه خود قاب عكسي ديگر از خود و يا ديگران به ديوار مغزهاي عليل گوسفندگونه آويزان كند. سخن
من يك كلام است:
من مي گويم بيائيد
بز نباشيم. اگر
بز اول پريد ما
هم نپريم. و
گفتم كه روي
سخنم با تو است
اي دختر هجده نوزده
ساله عاقل و عالم
و باهوش كه از ترس
پدر ظالم و فاسد
حق آزادي و رشد
مسلٌمت در جامعه
اروپا سلب مي گردد.
روي سخنم با توست
اي پسر جواني كه
چون پسري، چون
مردي، چون ”جنس
برتري“ دوست دختر
بر مي گزيني و يا
به حق براي ارضاء
... اينكه وقتي من مرگ بر سنٌت و مرگ بر ”جامعه بزرگسالار“ را مطرح مي كنم، اولا اين تنها شعار نيست و مي بايست با اين شعائر برخوردي عملي نمود. كه در نوشتارهاي آينده راه برخورد عملي را نيز بتدريج نشان خواهم داد. اما ديگر اينكه اين شعارها و اعتقادات قلبي و عمل بدانها ابدا نبايد تهديد و رعبي براي سالمندان محترم ما و بزرگان سنٌي ما بوجود آورد. كاملا بر عكس بزرگان و بزرگترهاي ما با لياقت و تجاربي كه دارند و با سعهء صدر و تواضع خود بايد بدون تعصب سنٌي شيوه هاي درست زندگي را به كوچكترها بياموزند و اما اشتباهات خود و نسل هاي گذشته خويش را نيز بشناسند و از اعتراف به خطاها ابائي نداشته باشند، كه ارتكاب اشتباهات انساني است و هر كس كه خطا نمي كند، مطمئنا كسي است كه دست به عمل هم نمي زند. اما همين بي عملي نيز از بزرگترين خطاهاست. اما ارتكاب اشتباه و عدم اعتراف به آن و بدتر از آن از موضع بالا و بزرگتر بودن برخورد كردن، اين است كه من براي تفاهمي نمي بينم و ندارم و با آن سخت در ستيزم. ..... نکتهء
دیگر و
در قسمت نهم و دهم
به اين پرداختم
كه چرا از نظر من
كار و فعاليت سياسي
در شرايط فعلي
ايران ارزش چنداني
ندارد. همچنين
گفتم كه كار سياسي
گروهي و سازماني
بسيار بي ارزش
و تنها اتلاف نيروها
و وقت است. در اين
رابطه به توضيح
و مفهوم واژه ”خر
عصاري“ پرداختم
و گفتم كه كار در
گروهها و احزاب
سياسي، هر گروه
و سازمان و حزبي
كه باشد، آدمي
را بسان يك الاغ
عصاري، يعني فردي
با ديد و بينشي
محدود و آلت دست
بار مي آورد. و نيز
براي چندمين بار
تائيد كردم كه
مشكلات سياسي
اجتماعي ايران
از فقر فرهنگي
جامعه اي نشئت
مي گيرد كه به لحاظ
پارامترهاي فراواني
به عصر قرون وسطاي
اروپا و زمان جادوگر
سوزاني مشابه
است. در چنين جامعه
اي با ارزشترين
و مثمر به ثمرترين
كار يك كار فرهنگي
علمي است كه اساس
آن نيز بر افشاگري
و دريدن تن پوش
سالوسگران و شكلي
گرايان باشد. و
اما در اينجا به
يازده و دوازدهمين
قسمت اين سلسله
از نوشتار مي پردازيم.
در دنباله قسمت قبل و عميق تر كردن مبحث اينكه جرا كارهاي سياسي براي من در موقعيت فرهنگي اجتماعي و علمي كنوني ايران بي ارزش است بايد گفت كه يكي از مشخصه هاي بارز ايراني قدرت طلبي و تمركز و انحصار قدرت است. اين خصلت تا زماني كه در اشخاصي كه به شكل انفرادي فعاليت سياسي اجتماعي دارند، مشاهده گردد، تنها تا آنجا خطرناك است كه اين افراد محيط پيرامون خويش را مسموم گردانند و ارزشهاي سيستم خود را كه اساس آن همانا بر رده بندي هاي قدرت به شكل برتري هاي اقتصادي و سياسي اجتماعي آن نهاده شده است، به اطرافيان خود بخورانند، بويژه كه اگر اينان از معروفيت و محبوبيت اجتماعي نيز برخوردار باشند. و هر چه كه اين افراد از محبوبيت و معروفيت زيادتري برخوردار باشند، خطرات اجتماعي آنها به لحاظ گمراهي جامعه و انحراف تعداد بيشتري از مردم نيز بيشتر است. و اما همين خصلت بارز منفي ما ايرونيها به هنگامي كه به شكل سازماني آن يعني منسجم و رده بندي هاي حزبي آن درآيد، خطرات بسيار زيادتري مردم و جامعه را تهديد مي كند. زماني كه اطاعت از فرمانهاي سازماني، رتبه و پاداش هاي حزبي بدنبال دارد و بر اساس اين قاعده كه هر كه فرمانبردارتر، عزيزتر و در نتيجه سريعتر در طي نردبان سازماني قدرتمندتر خواهد بود، و عدم فرمانبرداري در رده بندي هاي سازماني به جز ذلت و خواري ارمغاني بدنبال ندارد، بخوبي مي توان خطرات يك طبقه بندي حزبي را متصور گرديد. بر اساس خصوصيت روشن سازماني در انحصار قدرت و فرمانبرداري بي چون و چرا يعني همان خصلت حاكم سانتراليزم در احزاب بخصوص نوع جهان سومي و ايروني آنها، خصوصيت بارز شخصيت ايروني كه همان قدرت طلبي و انحصار و تمركز قدرت است تشديد گرديده و به پاداش مي رسد. از اينروست كه كار سياسي از طريق سازماني را خطرناكتر مي دانم. و به مثابه آنجه كه در مورد تعريف ”خر عصاري“ در قسمت قبل اين نوشتار گفتم، قدرت پتانسيل انحرافي احزاب و گروهها بسيار شديد است. يكي ديگر از نكاتي كه در اين قسمت مايل به طرح آنم، واژه ”ملكوك الطوايفي“ و بررسي و افشاي ويژگي هاي آن در عملكرد ما ايروني ها است. حتما مي دانيد ملوك الطوايفي چه مفهومي دارد؟ واقعا مي دانيد؟ در عمل نيز معناي اين كلمه را متوجه ايد و آيا در كردار خود و ديگر هموطنان و اطرافيان خويش آن را مشاهده مي كنيد؟ از نظر تاريخي شايد در اينجا لزومي به باز كردن مفهوم اين واژه نباشد. امٌا براي آندسته از خوانندگان خيلي جوانمان همين را بگوئيم كه در مقاطع فراواني از زمان و از تاريخ ايران ما، مثلا به هنگام حمله مغول، در هر گوشه از ايران فردي به سركشي و ياغيگري مي پرداخت و به نسبت قدرت و لياقت سياسي نظامي خود در پي قدرت طلبي و حكومت بر بخش و ناحيه اي كوچك يا بزرگ از كشور بود. اين عملكردها بخصوص زماني شدت مي گرفت كه حكومت مركزي از توان و شايستگي حاكميت بي بهره بود و اشخاصي چون سلطان حسين دوم بر ايران حاكم بودند. بنابراين در كشور و سراسر سرزميني كه بلحاظ تاريخي در درون مرزهاي ايران بزرگ قرار مي گرفت، صدها و بل هزاران امير و ملك يافت مي شد كه همه به نسبت قدرت نظامي خويش ادعاي حكومت و قيموميت داشتند. اما ملكوك الطوايفي در اين زمان به چه مفهومي است و يا من چه معنائي را از اين واژه برداشت مي كنم، در اينجا تشريح مي كنم. فهم عملي خود را از اين واژه به دو بخش بزرگ تقسيم مي كنم. يكي ملوك الطوايفي كه در ايران و در درون مرزهاي كشور رايج است و بخصوص بعد از انقلاب به شدت رونق يافت. و ديگر ملوك الطوايفي در خارج از مرزهاي كشور و عملا در هر جا كه ايراني لانه كرده است، مي باشد. ملكوك الطوايفي در داخل مرزهاي كشور، تقريبا با همان محتوا و مفهوم تاريخي خود، اگر چه در شكل و ظاهري ديگر، به وفور در كشور به چشم مي خورد. در هر بخش، روستا، شهر و استاني در ايران انحصارطلبان و معتادين به قدرت بر آن كوششند كه با استفاده و سوءاستفاده از موقعيت اجتماعي خود برتري و حوزه سيطرهء خويش را گسترش داده و عده اي را به دنبال خويش علم كنند. امثال فراواني در اين مورد وجود دارد و خواننده خود اين گفته مرا در ايران بارها با پوست و گوشت لمس كرده است. مثال بارزي كه در اكثر شهرها و استانهاي ايران رايج است و خود شاهد آن بودم، اينكه بخصوص در شهرهاي بزرگ ايران يك وزارتخانه دوم و يا شبه وزارتخانه موجود است كه متنفذين مذهبي شهر معمولا نقش سردمدار و وزير اين وزارتخانه را بعهده دارند. مثلا در شيراز دفتر يكي از آيات عظام به شكل وزارت خارجه عمل مي كند و سعي دارد در مسائل و مشكلاتي كه براي طرفداران و دوستداران همشهري خود در مركز و در وزارتخانه در تهران پيش مي آيد به طريق اعمال نفوذ و رابطه و نه ضابطه حل و فصل نمايد. و در گوشه ها و ادارات ديگر نيز بدين طريق هر كس در راه كسب محبوبيت و قدرتي است و به شكل امير و اميرزاده اي حكومت مي كند. و حاكميت كنوني ايران اين فرم از حكومت يعني ملوك الطوايفي را بسيار ساده گردانيده و در دسترس وفاداران به خود يعني در درجه نخست معممين و متنفذين مذهبي قرار داده است. اين است كه در واقع اهميتي ندارد كه دولت مركزي در تهران چه تصميمي بگيرد، مهم تر آن است كه اگر اين تصميم مورد پسند يكي از امامان جمعه در گوشه اي از كشور واقع نشد، آن شهر و استان در واقع مطيع تصميمگيري امام جمعه خويش باقي مي ماند. و بي توجه كه دولت و يا مجلس در تهران چه قانوني را گذرانده باشند، امام جمعه ها كار خود را مي كنند. مبارزه با اينگونه روشهاي مافيائي تا زماني كه يك دولت مركزي ضد مردمي زمام امور را به دست دارد و خود به اينگونه متدها دامنه مي زند، غير ممكن است. ملوك الطوايفي درون مرزي و ساختار مافيائي قدرت را زماني مي توان ريشه كن نمود كه با انتخاباتي آزاد يك دولت مردمي بر سر كار آمده باشد و تمامي قوميت ها و نژادها در چهارچوب ايراني مستقل و آزاد به خودمختاري دست يافته باشند. در آنزمان كه از طريق دولتهاي محلي و حكومت شورائي مردمي سررشته امور در دست مردم افتاده باشد، نابودي ساختارهاي مافيائي و ملوك الطوايفي تنها سوالي است كه زمان و رشد فرهنگ و افكار مردم به آن پاسخ مناسب خود را خواهد داد. نوع ديگر ملوك الطوايفي و ساختار مافيائي قدرت در خارج از كشور و در ميان ايرانيان تبعيدي به وفور به چشم مي خورد. بسياري از انحصارطلبان قدرت پرست با تشكيل و تحت نام خانه ها و انجمن هاي فرهنگي برآنند كه به عقده هاي حقارت و خود كم بيني هاي تاريخي و مزمن خويش پاسخ گفته و با اعمال قدرت و ارضاء جاه طلبي هاي بيمارگونه و منم منم كردن ها خودي نشان دهند و حداقل اگر در حكومت نيستند به رياست و مديريتي اگر چه در تبعيد و اگر چه تنها رياست يك خانه فرهنگي باشد، بسنده كنند و نقائص شخصيتي خويش را به رخ ديگران بكشند. اينگونه اشخاص از يك طرف با استفاده و سوءاستفاده از بودجه و تسهيلاتي كه براي مصارف فرهنگي صنفي خارجيان از طرف دولتهاي اروپائي در نظر گرفته شده و از سوي ديگر با گرفتن جشنها و تدارك كنسرت ها و سر كيسه كردن مردم به سودجوئي مالي تحت نام خانه هاي فرهنگي مي پردازند. و بدتر از همه آنكه با نام و سوءاستفاده از فرهنگ و كارهاي فرهنگي به اين شرارتها پرداخته و جشن در هتل هاي لوكس با ورودي هاي شصت و هفتاد يورو را با نام فرهنگ به مردم بي خبر تحميل مي كنند. خوب راه مبارزه با اين ملوك الطوايفي و عقده هاي رياست و رياست طلبي در خارج از كشور چيست؟ من تنها يك راه مي بينم. يك راه و آن هم افشاگري است. همين نوشته و همين سطوري را كه اينك مي نويسم، همين دشمن درجه يك اينگونه مافياهاي قدرت است. بيائيد سكوت نكنيم. بيائيد هر جا كه انحصارطلبي و قدرت طلبي و مافياي قدرت كه ديديد اعتراض كنيم. بيائيد به قدرتي كه در يك يك ما نهفته است اعتماد كنيم و با صداي بلند اعتراض يك يك و متحدانه خود در جمع كاسه كوزهء مافيا و تمركز قدرت و انحصارطلبي را هم در هم بريزيم. من و سايت ايران آزاد در خدمت شمائيم. هر جا كه از اينگونه نمونه ها سراغ داريد، با شرح تجربه خود براي ما همت كنيد. ما تجربه هاي شما را در سايت و براي عموم منتشر خواهيم ساخت. دلم گرفت ز سالوس و طبل زير گليم خوش آنكه بر در ميخانه بركش علمي
|
| ایران
آزاد نشریه فرهنگی
علمی سیاسی اینترنتی iran azad ©2002-2008 هر گونه برداشت یا استفاده از مطالب تنها با ذکر نام ایران آزاد و نام نویسنده یا مترجم مجاز است Info@Iran-Azad.net |