تولدی دیگر ........

 

ایران آزاد .................................................... تولدی دیگر


سال هفتم- فصل نوین/ شماره چهار. بیست و هشتم ماه می دوهزار و هشت

Www.Iran-Azad.Net.......... Www.Iran-Azad.De.......... Www.Iran-Azad.Net.......... ......... Sonntag, der 05. Februar 2012
ایران آزاد، جواد ولدان. صابر
ایران آزاد قبل از ماه می 2008
آرشیو فصل نوین، از ماه می 2008
... در ادامه
سایت نخستین


شاهنامه به روایت من
قسمت اول

همه در خروش و یکی در سروش
برایش به پا کرده غوغا و جوش
جهانگیر خود به افلاک دید
میان جهان پهلوانان به معراج دید
همی برکشید از میان گرز را
به بالای فرقش به چرخان گرفت
خروش یلان موج و غوغا گرفت
همه برکشیدند در پیش پیکان و تیغ
بدانگاه شاه را چون نگین عقیق
به انگشتری کرده از پهلوان و به پیش
به برقی بشد از یلان جایگاهی بلند
نکو جایگاهی ز شیران دشت
بر آن تکیه آورد آن شاه نیکو بلند
به یک دست پرچم به دیگر نشان پدر
به چشمان خود داشت او آذرخش پلنگ

ادامه دارد ...


در امتداد سرنوشت
جواد ولدان (صابر)

قسمت دوم

شش ماه قبل از این حبیب برای نخستین بار به این شهر آمد، به زاهدان. در آن اوقات اما، ترس جرئت فرار را از وی ربود. او با منطقه ناآشنا بود. مشکلات مرز و مرزنشینان را نمی شناخت. چند روزی در هتل سکنی گزید، چند تجربهء کوتاه و بد خیم وی را محتاط کرد. با این تجارب دست روزگار قدرت تصمیم و عمل را از وی به غارت برد. در اولین شب ورود و اقامت وی «برادری» به ملاقات وی آمد، به هتل. مامور در ظاهر در مبارزه با مواد مخدر، ساک و اتاق وی را زیر و رو کرد. نه ساک و اتاق را که افکار وی را در هم ریخت، به اعتشاش کشاند. پولهای او را شمرد و در انتها پرسشی نگران کننده در هوا انداخت. این همه پول برای چه؟ حبیب بی گدار به آب نزده بود. او فکر این اوقات، دغدغهء این پرسشها را نیز در مخیلهء گذرانده بود. گفت، می خواهد رادیو ضبط گرانقیمتی با خود به سوغات برد. گفت، برای تحصیل دورهء کوتاه نقشه کشی در مرکز تعلیمات حرفه ای به این شهر آمده. در توجیه و شهادت این ادعا چندین نقشهء دست کشیدهء ساختمان با خود داشت. او توانست برادر را متقاعد بسازد.

«برادر»، دست از سر ما بدار، که من، که ما تو را «برادر» کرده ایم. اگر می دانستم من، اگر می دانستم من ... .

دو روز بعد از آن در قهوه خانه نشسته بود. چای می نوشید، سیگار دود می کرد. جنب و جوش ناگهانی خیابان وی را بار دیگر به این جهان و جهانیان آورد. بلادرنگ قهوه خانه از مامور، از مامورین مبارزه با مواد مخدر لبالب شد. چند نفری را گرفتند، او را هم گرفتند. حبیب ما را گرفتند. چطور؟ او معتاد است؟ نه؛ نه معتاد است و نه محتاط. زمانه اما وی را محتاط خواهد نمود. او با ریش نتراشیده، با چشمان خواب آلود، با یک اورکت کثیف سربازی بر روی یک لباس بلوچی، و همه به لحاظ رد گم کردن، بخاطر بومی شدن، در این پاتوق دقایق را می کشت. در آن روز وی را گرفتند، گرفتند و به همراه معتادین بردند. در محوطه ای، در باغی بی درخت، به قطار وا نگاه داشتند. افسری در چشم ایشان نگاه می کرد. هر فرد از ایشان که ادعای عدم اعتیاد داشت به باد کتک گرفته بود. نوبت به حبیب رسید. چشمش را معاینه کرد. به او دست داد، از وی معذرت خواست. او را رها نمود. همچون پرنده ای، کبوتری رها در زیر چتر بیرنگ آتشین کویر، به له له و در جستجوی برکه ای، در کند و کاو نجات، نجات از جهنم پر گشود، بال کشید.

آخرین بار دو ماه قبل مجددا به زاهدان آمده بود. آمده بود که نماند. آمده بود که برود. در آن هنگام با کوله باری از تجربه می آمد. با صخره های تجارب، به داغی کویر، به سختی این برهوت سنگدل. آموخته بود که در هتل زندگی نکند، آموخته بود که سر و ظاهری تمیز، اما بومی به خود گیرد. آموخته بود که بیاموزد. بعنوان یک کارآموز مرکز تعلیمات حرفه ای و در قامتی محصلانه ملبس گشته بود، مبدل، تا که زمانه چه پیش آورد. در اینجا روزها به آموزش تعمیر و ساخت ماشین آلات کشاورزی، تراکتور روی آورد.

اینک اما در راه بود، زاهدان را پشت کرده بود. دو ماه گذشته را در عقب انداخته بود. سر در هوا، دیدگان به جلو، مصمم، به سختی سنگ مصمم، به داغی کورهء سوزان کویر پر جوش، به استواری مقام انسان، پایدار به پایداری شرف و رهرو به رهروان مقام هجرت. با هر گام به جلو یک گام از پشت می برید. با هر لحظه آینده می ساخت و در هر لحظه از گذشته می برید. حال را به هوای آینده در زیر سقف کوره ای سوزان عرقریزان می گذراند. می گذراند تا بگذراند. تا این هم بگذرد. هر چه پیش آید خوش آید. در مقام هجرت این تو نیستی که تعیین سرنوشت کنی. تو عابری، مهاجر. عابری که تنها لحظه های اکنونش به وی تعلق دارند و آن هم چون بگذرند به تاریخ تعلق می گیرند. برای تو هیچ می ماند. در آن هنگام که تو را در گور نهند، نواری از این لحظات، تنها خاطرات را یدک می کشی، خاطرات تنها را، فقط.

شهر، این جزیره در کویر، ثانیه به ثانیه در عظمت تاریکی مخوف شب غوطه ور می شد، می رفت تا غرق شود، می رفت تا سر به زیر این دریای ظلمت کند. تنها کرمان شب تاب، چراغهای شهر سو سو زنان نفس می کشیدند، نفسهای آخرین را. سیاهی حاکم می شد، وحشت در تاخت و تاز بود. ستارگان با اهدای نور نقره فام نوید امید را به مسافر مژده می دادند. روز دیگر در راه است. روشنائی در نپائید. ماه ناظر نبود، هنوز ناظر نبود. دو ساعت از آغاز سفر طی شد. حبیب به تماشای پشت از قدم ایستاد. به زحمت نوری خودنمائی می کرد، به زحمت.

پس آرام گرفت و باز ایستاد. کوله بار را بر زمین انداخت. کفش از پا نمود. پیراهن و شلوار بومی را کمی باد باد داد. به خشک کردن عرق جبین مشغول شد. ابزار حرکت را، پاهای از پا شده، پاهای خسته را دراز کرد، سر بر زمین نهاد. سقف سیاه آسمان با نقطه های نقره فام را به زیر چشم کرد. از لابلای قبای کدر شب ستارگان خودنما را ورانداز کرد. چشمانش را به کنجی از این دشت سیاه دوخت و افکارش را مروری کرد. شب را به راهپیمائی خواهد پرداخت. به یک امید، به امید روشنائی روز، به امید طی نمودن خط مرز در سیاهی شب. بر طبق دانسته ها پایگاه مرزی در هشتاد کیلومتری واقع بود. امیدوار بود که بدون مشکل قبل از رسیدن آفتاب مرز را طی کند. آنچه در کوله بار به پشت می کشید، قوت قلب و عصای راهش بود. چراغ قوه، قطب نما و نقشه را بیرون کشید. جهت خود را بار دیگر وارسی کرد. سینه را از هوا پر کرد و با بازدمی طولانی برخاست. از جا شد، از جا کند، بر راه شد.

تصورات و تجسمات بال می گرفتند و دمی وی را به خود وا نمی نهادند. پدرش را می دید، در تصور، پدرش را می دید. خاطرات او و با او را از جلو دیدگان عبور می داد. یورش مامورین شهربانی، مامورین مبارزه با مواد مخدر را از خاطر گذراند. آن زمان شش سال داشت. پدرش با عده ای مرد، هفت هشت نفر به خانه آمدند، به خانه ریختند. مادرش بی خبر، در سادگی زنانه به تصور خویش از دوستان همسرش رو می گرفت. چادر به سر کرده بود. دقایقی بیش نگذشته بود، که خانه را زیر پا گذاشتند، زیر و رو کردند، اما نیافتند، نیافتند آنچه را که به دنبال آن آمدند، نیافتند. پدر حبیب معتاد بود، معتاد به تریاک. علاوه بر اعتیاد، تریاک را نیز می فروخت، برای معاش، برای گذران زندگی خانوادهء پربارش، برای سعادت همسر و فرزندانش تریاک می فروخت. اما این مردان در آنروز نیافتند آنچه را که در آنصورت لبخند بر لبانشان به ارمغان می آورد. دست خالی، دست از پا درازتر به راه شدند، در به پشت خود بستند. حبیب را، پدرش را، مادرش را، خواهرش را به حال خود وانهادند، زحمت از بار خانواده کم کردند. اینک پدر، قهرمان این موش و گربه بازیها، سر خود به نشان از رضایت و غرور به بالا گرفته بود. چشمان تیره اش برق می زد، لبخند خوش خوشبختی بر لبانش نقش بسته بود.

زمان به سرعت در گذر بود. شب سیاه کوه و در و دشت، آسمان و غیر آسمان را در زیر پنجه های درشت و پرقدرت به چنگال گرفته بود. ساعتها بود که روز از اختناق شب گریزان در فرار بود. اینک حبیب پنجمین ساعت سفر را در پشت داشت. بدون وقوع رخدادی، بی هیچ مشکلی، تنها، تنها با همگامی عزم جزمش در راه بود. نظر بر ساعت افکند. قطب نما و نقشه را در دست کرد. مشورتی نمود. جهت درست بود، راه مستقیم. چنین در مخیلهء خود می پروراند که نیمی از راه را سر کرده است. نیمی به رو دارد. زمان تنفسی کوتاه سر رسیده بود. کوله بار بر زمین کرد، جرعه ای آب بر لبان و زبان خشک آورد. چند دانه ای خرما در دهان گذاشت. دقایقی را در زیر چتر ابلق زمان بر زمین نشست. بتدریج انرژی رفته را باز یافت.

تناوب موزون نغمه ای سنگین دشت و دمن را فرا گرفت. قطاری به سان مار در دل شب می غرید، می خزید و پیج می خورد. قطاری همسفر، همراه، اما در شتاب. لحظاتی بعد تنها مسیر ممتد جاده ای نورانی را در برابر دیدگان مسافر به جا گذارد. صدا کم شد، صدا فرو رفت، در دل امواج شب به زیر رفت. در این مسیر قطاران سوخت، نفت و بنزین ساعت به ساعت در گذر بودند.

مسافر برخاست. قدم در راه کرد، سر به راه گذاشت. سبکبال و پر شتاب می رفت، می رفت تا نماند، می رفت تا نپوسد. به استقبال ناشناخته ها، نادیده ها، به دنبال سرنوشت گام می زد. در این شب تنها، تنها او در خم کویر ناظر ستاره بارانیی آسمان قیرگون بود. شهابی در اوج آسمان به تندی در گذر بود. لحظه ای بعد در گوشه ای میان زمین و هوا از نظر بماند. چه زیباست شب، شب کویر برای مسافر زیباست، پر معماست، عروسی است با گیسوان ابلق فام با سیلی از پولک و منجاق درخشان بر فرق. امشب آسمان هنرها دارد. امشب آسمان هنرها به رخ می کشد. شب در مراوده است، مراوده و معاشقه با عاشق مهاجر ما. ای مسافر، مسافر شب بنگر که تنها نیستی. تنهایت نمی گذارم. این خالهای درخشان نقره را در دل برای تو دارم، بخاطر تو، برای تو که بدانی چه زیباست شب، که زندگی زیباست. بدان و برو، به سلامت برو، به اوج بنگر، به من، به وسعت من، به حدود بی حدودم، به پهناوری و برازندگی ام. به عمق من بنگر، به سیاهی، به وحشت تنهائی من نظری کن. بدان که تنها نیستی، برای تو من در راهم. تو میهمان منی. بیا. هر شب بیا. بیا و حک کن فرزندان و نوه های پر نورم را در خاطرت. اینها همه برای تو می درخشند. برای تو، برای تو و مسافرانی که شب را تنها در آسمان می خواهند. برای تو، برای شما که ظلمت را نه در زمین، بلکه در اوج نیلگون آسمان به تماشا می نشینید. برای آنهائی که تاریکی را به پشت می اندازند. برای آنان که سیاهی را تنها برازندهء آسمان می دانند. بنگر و عشق بیاموز. عشق را از من بیاموز، از من و از نواده های نقره گون. بنگر که از عشق سوزان خود چه می کنیم، بنگر که با عشق سوزان خود چه نمی کنیم. اینها می سوزند تا تو ببینی. می بینی که چه می کشند اینها از عشق. بیا، بیا و بگیر چندی از آنها، بگیر و در سینه ات جای ده، بکار. مسافران من با قلبی پر نور، نوری از عشق در کویر در می گذرند. مرا به یاد آر. نواده های پر گوهرم را به خاطر سپار. تو هم بدرخش. بدرخش و بدرخشان. سنت مرا فرا گیر و فرا بده. فراموشم مکن. در راه باش. در راه باش و در راه بمان.

ادامه دارد ...

بازگشت به ابتدا

 


بازگشت به ابتدا

تیتر مقالات و نوشته های جواد ولدان (صابر) که بزودی در اینجا منتشر خواهد گردید:

درد مشترک، علاج گوناگون

دلم خوشه که نامم کبوتر حرمه

حلاج حافظ خیام مارکس برشت نیچه بهرنگی و لوکزامبورگ و گلسرخی و دانشیان ارواح منند

آلمانی روباه است، خر است، و بسیاری از آنها هم خرند و روباه، دقیقا به مثل ایرانی ها و به مانند تمام مردم و اهالی زمین

گران می خرم ارزان می فروشم

از دور صندلی تا میان صندلی ها

از آشیخ یحیا تا ولفگانگ

کاسهء داغتر از آش، دایهء مهربانتر از مادر

گر حکم شود که دزد گیرند، باید همگان به شهر گیرند

سر پیری و معرکه گیری !؟

خیزش پرشکوه پنجاه و هفت: پیروزی عظیم جهل بر نادانی


 

 

 

 

 

 

 

 

درد مشترک ما نگرش به نوک بینی، کوته نظری است.
جواد ولدان. صابر

ایران آزاد نشریه فرهنگی علمی سیاسی اینترنتی
iran azad ©2002-2008
هر گونه برداشت یا استفاده از مطالب تنها با ذکر نام ایران آزاد و نام نویسنده یا مترجم مجاز است
Info@Iran-Azad.net