|
تولدی دیگر ........ |
ایران
آزاد ....................................................
تولدی دیگر
|
| Www.Iran-Azad.Net..........
Www.Iran-Azad.De..........
Www.Iran-Azad.Net..........
.........
Montag, der 06.
September 2010 |
|
... در ادامه
|
|
ادامه دارد ...
قسمت سوم شعله ای کم سو در دور دست توجه حبیب را جلب نمود. می بایست پاسگاه مرزی میرجاوه باشد. ساعت، یک بامداد را نشان می داد. هفت ساعت در راه بود. همه جا آرام بود. سکوت و ظلمت آسمان و زمین را بهم دوخته بود. مسافر تنها همین دو مهاجر را در مشایعت داشت. برای آخرین بار به استراحت پرداخت. پاها را دراز کرد، دستانش را در تکیه گاه سر بالشی نمود. به آسمان، به عرش اعلا، به عشوه های عشوه گران چشمک زن دیده نهاد. ستارگان را می پائید. پاهای کوفته از راه را از چکمه بیرون کشید. بار دیگر رو به آسمان دراز کشید. عضلات خسته را آرامشی داد. پشت را به زمین دوخته بود و لحظه به لحظه کرختی لذیذ را شدت بخشید. سنگین و سنگین تر می شد. در سنگینی و انبساط به زمین نزدیک و نزدیکتر می شد. چشمان را بست و دقایقی بدین احوال گذراند. باید می رفت، دوباره می بایست عزم کرد. مسافر از سکون بپرهیز، سکون ننگ است، گندآب. هدف را فراموش مکن. روشنائی دور دست بزرگ و بزرگتر، روشن و روشن تر می شد. حبیب محتاطانه گام می زد. با تجسس در محیط اطراف، در راه خود هوشیارانه می رفت، با تانی. یک ساعت از آخرین توقفش گذشت. در نظر داشت که پاسگاه مرزی را در شعاعی بزرگ دور زند. بتدریج به سوی شمال پاسگاه تغییر جهت داد. تلاش کرد فاصلهء مطمئن خود را با پاسگاه حفظ نماید. از این فاصله نور خودروهای پاسگاه به وضوح دیده می شد. هیجان شدیدی وی را در گرفته بود. اضطراب، تپش، تپش قلب. عرق سردی بر پیشانی نشست. با گامهای کوتاه اما سریع راه پیمود. مدتی بود که تپه های ریز و درشت در رو داشت. بار دیگر امواج شدید حرکت قطار به گوش آمد. قطاری به چابکی مار، اما تنومند، بسیار تنومند دشت را زیر پا گرفت. دل تاریک شب شکافته شد و قطار را بلعید. غرش این اژدها در سکوت شب کویر بم و بم تر شد تا که دیگر به گوش نرسید. سکوت، سکوتی معظم مجدد آسمان و زمین را در سیطرهء خود گرفت. حبیب غرق در افکار بود. در این میان اضطرابش، هیجانش، ترسش کمتر شده بود. اینک با اعتماد بیشتری گام می زد. با استواری و عزمی متین به راه بود، در راه. ناگهان غرشی مهیب دل شب را بشکافت، سکوت را پایان بخشید. با شکستن سکوت دل مسافر به سان تنگ بلوری به لرزه در آمد. بر زمین افتاد. در خود فرو شکست. قلبش از جا کنده شد. تپش پر شتابش را می شنید. عرق سرد از سر تا به نوک پنجه ها روان بود. قطرات ریز عرق گل چهره را همچون شبنم بهاری در میان گرفتند. قطرات درشت و درشت تر، سریع و سریع تر راه میان جبین و گونه و چانه را در پیش گرفتند. لحظه ای دیگر، گلوله ای دیگر. در پس آن شلیک ممتد گلوله ها زمین و زمان را به لرزه افکند، سکوت شب را ریز ریز کرد. «چه می گذرد؟ در پاسگاه چه خبر است؟» پرسشی که ذهن حبیب را به آرامی اما مطمئن می خورد و آرام نمی نهاد. بر این تصور بود، که مهاجری، شبگردی، قاچاق بری توجه مامورین را به خود جلب کرده است. بر آن امید بود که این گلوله ها تنها سینه های شب را شکافته باشد و دیگر هیچ. پس او تنها نبود، مهاجرانی به راه بودند، در راه. سکوتی مجدد دامن دشت و آسمان، قبای شب را در بر گرفت. خمیده به راه ادامه می داد، خمیده و آرام، در سکوتی که اندام شکستنی شب را آسیبی نرساند. ارتفاع تپه ها و صخره ها کمتر شده بود. آرزوئی در دل غنچه می کرد. غنچه ای که لحظه به لحظه باز و بازتر می شد، گل می گشت. اینک تمام روح و جسم وی را در گرفته بود. آرزو داشت که تنها نماند، که تنها نباشد. در این برهوت زبان نافهم، در این سختی کویر، بر این قاچهای مرگ خاک همرهی می باید داشت، همرهی، همدلی، همسفری. در این افکار غوطه می خورد، غوطه می خورد و به راه بود. دمی از راه نپائید. روان بود، مستمر بود، ممتد به امتداد کویر، در امتداد کویر. به سختی راه، اراده سخت می کرد، به یک دندگی شب یک دنده به راه بود. ساعت سه بامداد را نشان می داد. نه ساعت گذشته بود. از آغاز هجرت نه ساعت سپری گشت. بزودی می بایست خطی، نشانی، علامتی بیابد. با خود زمزمه را آغاز کرد. یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور کلبهء احزان شود روزی گلستان غم مخور. در افق دور دست سپیدی در راه بود، لکهء پهن و سپیدی که با سرخی و سیاهی در هم می نمود. شروع صبح بود. آرام آرام صبح فرا می رسید. لکهء روشن جا خوش کرده بود و خودش را دم به دم پهن می کرد. در پنجاه متری حبیب میله هائی قامت راست کرده بودند. میله هائی با هیکلی درشت، درشت و قوی. کنجکاوی بر سرعتش افزود. سریع و چابک در جهت میله ها پر کشید. میله های مرزی بود، تصور می کرد. به فواصل پنجاه متر، هفتاد متر از یکدیگر میله های کاشته در خاک یک و نیم متر سر در هوا داشتند. چه می توانست باشد؟ به جز میله های مرزی چه می توانست باشد. چابک تر شد، مصم تر، از امواج دریا روان تر، روان. یک دنده در راه بود، می رفت و نگاهی بر پشت نداشت. ساعتی بدین منوال گذشت. زمین را کاوید. تکه ای هموار یافت. کوله بار انداخت. خود بر زمین شد. پاافزار از پا به کرد و جوراب به کناری افکند. دراز کشید. بر سینهء سرد خاک آرام گرفت. سر و هیکل به زمین سپرد و با ولع در زمین شد. منبسط گشت، با فراغت خاطر، با آرامشی به آرامش سکوت. بیش از ده ساعت را پشت سر می کرد. ظهور میله ها، میله های مرزی شادی و سروری مضاعف بر دلش به ارمغان نشانده بود. خندان بود، سرمست، سرمست از طعم لذتبخش پیروزی، سرفرازی، غرور. زیاده نمی توانست بماند، بار دیگر به پا خاست، لوازم برداشت و آمادهء راه گشت. دغدغه های خاطر زدوده شد. زمزمه های سرور، آوای خوش خوشبختی بلند بود، به آسمان بلند، به بلندای آسمان، به بلندای برج مرتفع چرخ نیلگون. گامی از پس گامی، نفسی در پی نفسی. می رفت، پر خروش می رفت، با جوش و خروش، به سان امواج دریا می رفت. می رفت تا نماند، می رفت تا نپوسد. می رفت تا بخروشاند. لکهء سیاهی بر دامن زمین، در افق، اما نه چندان دور چشمان حبیب را به زمین دوخت. به نقطه ای ثابت میان زمین و آسمان، که بیشتر بر زمین. لکه ای که با هر گام بزرگ و بزرگتر می گشت. همانند حیوان؟ جسد؟ یا فقط پس مانده های لاش یک جانور از خوان یغمای لاشخوران؟ حبیب تند رفت، تندتر، از کنجکاوی، از ترس، از ...؟ اینک آوای ناله ای کور می شنید. ضعیف اما رسا. ناله های یک انسان. ناله های درد. درد ناخراش، ناهنجار، به سان آوای درد زایمان. بلند و بلندتر، رسا و رساتر. اینک به وضوح. نالهء یک زن. ناله های دردمند یک زن، یک هموطن. به بالین زن رسید. دختر جوانی که بر زمین پهن بود، بیست بیست و پنح ساله می نمود. نالان و دردمند، ناآرام و جگرسوز. مسافر با ندائی آرام، با متانت وجود خود را خبر داد. سلام کرد، متین و آرام سلام گفت. من هم مسافرم، کاری از دست من بر می آید؟ هنوز این جمله ناتمام مانده بود، که دیدگانش به لکهء بزرگ خون افتاد. شلوار آبی جین پر خون بود. زانوی چپ در خون بود. تمامی پائین تنه و زیر زانوان در خون بود. سرخ به سرخی خون، به رنگ خون، به بوی خون، به وحشت خون. مضطرب زانو زد، بر بالین وی نشست، در پای وی بر زمین نشست. من تیر خورده ام. جمله ای کوتاه در هوا افتاد. به کوتاهی برق، به گویائی روز. به وحشت ظلمت. با چابکی و شتاب چاقو از کوله بار بر گرفت. شلوار را پاره کرد. از نوک پا تا ناحیه زانوان، شلوار را درید. بر زخم نظر نمود. جریان ضعیفی در تراوش بود. قطره ها بر ماسه ها، ماسه ها در هم، ماسه ها سرخ فام، خونین. صدای گلوله ها را شنیدم. تنها هستی؟ تنها شدم. سه نفر بودیم. برادرم، دوستش و ... جمله ناتمام ماند. هق هق گریه، بغض جگرسوز، جمله را برید. تکه پاره کرد. برادرم سالم است. اما رفیقش تیر خورده، فکر می کنم. هر دو را گرفتند. فکر می کنی خونریزی بند بیاید؟ اینطور به نظر می آید. اکنون تنها قطره قطره می چکد. فکر میکنم استخوان سالم مانده باشد. خودت چی فکر می کنی؟ من هم همینطور. کمتر درد دارم، تنها زخم است که می سوزد. وسیله ای به همراه داری؟ داروئی، مسکنی، مواد ... تنها چند آسپیرین و چند باند کوچک زخم. حبیب لبخندی زد و گفت: پس من مجهزترم. کوله پشتی به دست گرفت و بر زمین کشاند. کیف چرمی کوچکی را بیرون کشید. قیچی، باند و محلول ضد عفونی را بر حوله ای پیش پای زن بر زمین نهاد. قیچی به دست کرد و دور تا دور پاچه را برید. ساق پا را از ناحیه زانو لخت نمود.چندین باند را بر یکدیگر نهاد، بالشی از باند بر زخم نهاد، آنگاه بالش را با قطرات محلول چکان چکان مرطوب نمود. حوله را برگرفت، بر زخم فشرد. دور تا دور پا را با چند باند دیگر محکم پیچید، پیچید و گره زد. باید هر چه زودتر به دکتر برسم. فکر می کنی بتوانی بروی؟ من کمکت می کنم. باید رفت. هر طور شده باید رفت. اسم من حبیب است. من پروانه هستم. اگر تو نبودی من چه می کردم. خیلی ممنون. شانس بزرگی آوردم. باز هم ممنون. وظیفه ام بود. حال دیگر وقت تعارف نیست. تا هوا زیاد روشن نشده باید چند کیلومتری برویم. پاشو! پروانه با لبخندی رضایتمند پاسخ داد: به چشم.
|
اساس
و ساختارهای یک
حاکمیت مردمی
مقدمه موقعیت کنونی و زمان حال ما موقعیت فوق العاده حساسی است. این زمان که اکنون بر ما می گذرد، زمان با ارج و پر اهمیتی است، اگر قدر آن را بدانیم، اگر قابلیت و قابلیت فهم این موقعیت و این زمان پر ارزش را داشته باشیم. این موقعیت و این زمان حال بدان لحاظ مهم و بدین لحاظ خظیر است که فرصت تفکر، فرصت اندیشه، اندیشه بر گذشته، بر گذشتگان، بر اعمال گذشتهء ما می دهد. اینک می توان اندیشید، چه کردیم که چنین می بینیم . چه
کردیم که چنین
بر ما می گذرد. چگونه
است که ایران با
«هفت هزار سال
تمدن»، «ایران
کورش»، «ایران
داریوش»، «دروازه
های تمدن بزرگ»
از این گردونه
های شکست و یغما
و دزدان سر گردنه
لحظه ای آرام نمی
گیرد. بنابر
این خوانندهء
نکته سنج متوجه
می شود که چرا می
گویم زمان و موقعیت
کنونی فوق العاده
حساس و پر ارزش
است. می گویند هر
کس باد بکارد طوفان
درو می کند. این
گفته نیز در همان
جهت و در تائید
عمل و عکس العمل
و گفته های بالا
است. پس ای دوست،
ای رفیق، ای هموطن
بیا تا امروز باد
نکاریم، بیا تا
امروز از اوقات
عزیز و زمان پر
ارزش تر از طلا
بهره بگیریم و
اندیشه کنیم،
به تفکر و به غور
بپردازیم، که
فردا چه می خواهیم،
که فردای ایران
را چه می بینیم،
چه انتظارات و
اساس
و ساختارهای یک
حاکمیت مردمی
نظام نوین ایران یک نظام لائیک و غیر مذهبی است. در این نظام مذهب امری است خصوصی و احدی حق دخالت و تفتیش عقاید مذهبی، سیاسی و عقیدتی دیگران را ندارد. مذهب رسمی در ایران نوین وجود ندارد. تمامی مذاهب و عقاید و ایدئولوژیک ها آزاد و محترم و در برابر قانون یکسان شمرده می شوند. آزادی
امری مسلم است.
آزادی فردی سیاسی
اجتماعی از حقوق
اساسی ملت است.
بر این مبنا است
که افکار و عقاید
مختلف در برخورد
علمی عقلی منطقی
آزاد خود با یکدیگر
برخورد نموده
و رشد می کنند و
ثمرات اجتماعی
سیاسی اقتصادی
ایران نوین را
تامین می کنند.
تصمیمات مهم سیاسی اجتماعی نظامی اقتصادی کشور به رفراندوم و آراء عمومی گذارده می شود. این تصمیمات مهم را شوراهای محلی و شهری تعیین می کنند. نوع نظام و حاکمیت کشور بر اساس مراجعه به آراء عمومی در یک رفراندوم و هر بیست سال یکبار تعیین و یا نظام قبلی حاکم تائید می گردد. تمامی
مردم ایران صرف
نظر از نژاد، قومیت،
زبان، رنگ پوست
و جنسیت با یکدیگر
و در برابر قانون
برابرند. زن
و مرد در برابر
قانون برابرند
و از تساوی حقوق
در تمامی شئونات
اجتماعی سیاسی
انسانی اقتصادی
بهره مندند. حکم اعدام برای همیشه در ایران نوین لغو می گردد. تمامی احکام و قوانین مذهبی که جنبهء حاکمیت مذهبی را در بر دارد لغو خواهند گردید. روابط انسانی و حقوقی انسانها را آزادی و عدالت اجتماعی با برخورداری از قوانین سوسیالیستی تعیین می نمایند. احکام و قوانین و قوانین جزائی تنها برای سلامت و صلاح جامعه اجرا و رعایت می گردد. احکام جزائی جنبهء انتقامی و قصاص نخواهند داشت. تحصیل
در ایران چه برای
ایرانیان و چه
برای افراد خارجی
مقیم ایران اجباری
است. تحصیل در ایران
چه برای ایرانیان
و چه برای افراد
خارجی مقیم ایران
از کودکستان تا
دانشگاه و تحصیلات
عالیه مجانی است.
تنها در گذار به
یک جامعهء سوسیالیستی
با عدالت اجتماعی
تنها افراد با
بضاعت کافی مخارج
تحصیلی خود را
از کودکستان تا
دانشگاه می پردازند. نظام وظیفه در ایران نوین داوطلبی می گردد. داوطلبان حق انتخاب نوع و حوزهء خدمت خویش را دارند. از داوطلبان در ارتش، در ادارات دولتی، تاسیسات رفاهی اجتماعی کشور استفاده می شود. در
ایران نوین ارتش
لزومی ندارد. تمامی
مردم ارتش ایران
را تشکیل می دهند. خرید و فروش تسلیحات به هر شکل و فرم محدود می شود و در دراز مدت از میان خواهد رفت. روابط خارجی ایران بر اساس برابری و تساوات حقوق انسانی و بین المللی میان ملل انجام می پذیرد. تمامی
افراد جامعه و
تمام اتباع خارجی
مقیم ایران از
حقوق بیمه های
اجتماعی و اجباری
برخوردار خواهند
گشت. در جامعه نوین ایران زندانی سیاسی مفهومی ندارد. احدی بعلت ابراز عقاید و افکار و مذهب و نگرش خویش تعقیب نخواهد شد. تمامی زندانیان دیگر که به جرائم رشوه و اختلاس و خیانت و جنایت به اموال و انفاس ملت محکوم می شوند، همزمان محکوم به کار اجباری و تولیدی برای ترقی کشور خواهند گردید. در ایران نو زندانی بخور و بخواب وجود نخواهد داشت. اقتصاد تک پایه ای بر اساس صادرات نفت مضمحل می شود. نفت ثروت ملی است که در فروش و استفادهء آن می بایست منافع نسلهای آینده را نیز در نظر گرفت. در دورهء گذار به یک جامعهء بدون اقتصاد تک پایه ای، از فروش نفت و عواید آن می بایست در سرمایه گذاریها و تکنولوژی های جدید و تولیدی با چشمداشت بر ایجاد منابع مستمر و با راندمان انرژی و نیز ایجاد مشاغل استفاده گردد. باید بر این اساس که منابع نفتی در سی سال آینده به اتمام می رسند، تفکر و برنامه ریزی نمود. اقتصاد
ایران یک اقتصاد
غیروابسته می
گردد. در
مصرف انرژی درایت
و عقل بکار گرفته
می شود. مصارف انرژی
بر اساس راندمان
و کارآئی حداکثر
صورت خواهد پذیرفت.
در درجهء بعد صرفه
جوئی و قناعت از
اصول مورد رعایت
دولت و ملت می گردد.
مسائل
زیست محیطی و محافظت
و ترمیم زیست محیط
از اصول درجه اول
و مورد اهمیت دولت
و ملت می گردد. تمامی
از منابع طبیعی و اوضاع سوق الجیشی مناطق و جغرافیای ایران به لحاظ بهره گیری از انواع مختلف انرژی حداکثر استفاده خواهد گردید. در مناطق کویری و یا مناطق با آب و باد از تاسیسات کوره های خورشیدی و آسیاب های بادی و آبی استفاده می گردد. با در نظر گرفتن مناطق متنوع جغرافیای ایران استفاده از اتم و تاسیسات اتمی برای استفاده از انرژی و تولید برق امری است بیهوده و جنون آمیز. تحصیل در خارج از کشور محدود می گردد. تحصیلات عالی پایه ای تنها در داخل کشور انجام می پذیرد. تنها تحصیلات عالیهء تکمیلی و درجات عالی تخصصی می تواند در خارج از کشور هم انجام گردد. آزادی
به مفهوم آزادی
و بی بند و باری
نیست. آزادی به
معنای آزادی سرمایه
و سرمایه دار و
محدودیت زحمتکشان
و بی بضاعتان نیست.
در ایران آزاد
و در گذار به یک
جامعه سوسیالیستی
و استقرار عدالت
اجتماعی سرمایه
گذار بی بند و بار
و بزرگترین و پر اهمیت ترین سرمایه های کشور، مغزها و کودکان کشورند. باید بر اساس قوانین و چهارچوبهای مناسب سیاسی اجتماعی اقتصادی آموزشی و پرورشی تمامی امکانات برای رشد و پرورش عالیه کودکان در درازمدت تضمین و اجرا گردد. دولت مرکزی و دولتهای محلی و فدرال در انجام این امر اکیدا موظفند. در محلات شهری و شهرهای مختلف یک ایالت امکان و ابزار این هدف از طریق ساحت باشگاههای ورزشی مناسب و به اندازهء کافی، ساخت کتابخانه ها، مدارس حرفه ای، مدارس آموزشی و عالی و دانشگاهی و کودکستانها ایجاد می گردد. هر
ایالت و نیز دولت
مرکزی مسئول ایجاد
کمیسیونهای ویژه
شامل مشاورین
و کارشناسان علمی
و تخصصی می باشد.
این کمیسیونها
در مسائل گوناگون
و برنامه ریزی
های مختلف سیاسی
اقتصادی آموزشی
پرورشی و نظامی
مشاورین دولت
و ایالات بوده
و بدون تائید این
مشاورین و متخصصین
علمی و کارشناسان
فنی امور مربوطه
دولت پروژه ای
را اجرا نخواهد
نمود. پروژه های آموزشی، فنی، صنعتی، کشاورزی، اقتصادی و نظامی و هر گونه پروژه های اجرائی دیگر چه کوتاه مدت و چه دراز مدت می بایست از طریق مسئولین و کارشناسان این کمیسیونهای ویژه مذکور در بالا و از طریق برنامه ریزی های زمان بندی شده به اجرا در آیند. دولت و ایالات کشور تامین برنامه های دراز مدت تا پنجاه سال آینده کشور را بعهده می گیرند. اخذ مالیات و میزان آن بر اساس اندازهء در آمد و بضاعت افراد تعیین می گردد. در این مورد اصل اساسی چنین است: درآمد و بضاعت بیشتر مالیات بیشتر. در این رابطه مهمترین فاکتور و معیار اسقرار عدالت اجتماعی می باشد. اخذ مالیات بر درآمد و تمامی مالیاتهای مستقیم و آنچه را که بتوان به دولت مرکزی محول نمود به عهده این دولت است. عوارض محلی همچون عوارض دانشگاهی، آموزشی و موزه ها و از این قبیل به عهدهء دوول ایالتی می باشد. هر ایالت بر اساس جمعیت خود به شکل برابر برای هر فرد از دولت مرکزی بودجه تامین هزینه های ایالتی دریافت می دارد. سخن آخر بر اساس این ساختارها و نکات مهم و اساسی سعی بر آن است که مرحلهء گذار به یک جامعهء سوسیالیستی همراه با استقرار آزادی فردی سیاسی اجتماعی اقتصادی و استقرار مهمترین وظیفه دولت و ایالات یعنی استقرار عدالت اجتماعی بر پایه هر چیز و هر کس سر جای خود تسهیل و تسریع گردد. این برنامه، این ساختارها و نکات اساسی بالا می بایست مورد غور و تدقیق واقع شوند، مباحثات و مناظرات گوناگون و کافی حاصل پذیرد و روشن گردد که چرا این ساختارها و رعایت این برنامه ها و نکات برای بهروزی یک یک افراد جامعه و ایران فردا لازم و به مانند نان شب واجب است. این برنامه و این ساختارها قابل تکمیل و اصلاح می باشند. از دوستان و هموطنان دعوت می شود که با مطالعه این برنامه و ساختارها نظرات خویش را به شکل عمومی و آزاد و یا مستقیم برای سایت ایران آزاد و نویسندهء این مطالب بفرستند. با تشکر سردبیر و مسئول سایت ایران آزاد، مهندس جواد ولدان (صابر)
|
| ایران
آزاد نشریه فرهنگی
علمی سیاسی اینترنتی iran azad ©2002-2008 هر گونه برداشت یا استفاده از مطالب تنها با ذکر نام ایران آزاد و نام نویسنده یا مترجم مجاز است Info@Iran-Azad.net |