تولدی دیگر ........

 

ایران آزاد .................................................... تولدی دیگر


سال هفتم- فصل نوین/ شماره شش. دهم ماه ژوئن دوهزار و هشت

Www.Iran-Azad.Net.......... Www.Iran-Azad.De.......... Www.Iran-Azad.Net.......... ........ Montag, der 06. September 2010
ایران آزاد، جواد ولدان. صابر
ایران آزاد قبل از ماه می 2008
آرشیو فصل نوین، از ماه می 2008
... در ادامه
سایت نخستین


ادامه در اینجا

مثلا به انرژي خورشيدي، انرژي باد، انرژي آب مي توان انرژي متداوم گفت زيرا كه اولا شرط نخست ما را در تعريف اين واژه برآورده مي سازد، يعني از اين انرژي ها در درازمدت و بطور ابد مي توان بهره گرفت و ثانيا بهره برداري از اين انرژي ها هيچگونه اثر سوء و نابود كننده اي براي محيط زيست به همراه ندارد. بر خلاف اينها مي توان از انرژي سوختي و مواد نفتي نام برد كه هم به لحاظ منابع و ذخائر محدودند و هم كاربرد آنان براي محيط زيست با مشكلات عديده اي مانند نابودي ازن در جو زمين و ظهور مشكل گلخانه اي و افزايش درجه حرارت سطح زمين و ذوب يخهاي قطب شمال و افزايش سطح آبها و نابودي به مرور و به زودي كشورهاي جزيره اي مانند سري لانكا و ...منجر خواهد گرديد. بنابراين انرژي باد، انرژي خورشيدي و انرژي آب را انرژي متداوم و يا با تداوم مي ناميم و انرژي سوختي و مواد نفتي را يك انرژي غير متداوم و آلوده كننده محيط زيست نام مي دهيم.

پس از اين مقدمه به تعريف واژه ”تداوم“ در كاربرد روزمره آن يعني در روابط ميان انساني، فرهنگي سياسي اجتماعي مي پردازيم. و اينكار را بهتر آنكه با يك مثال آغاز كنيم. رفاقت ضرورتي و برحسب نياز رابطه اي است كه متداوم نيست. اين رابطه دوستي بر اساس تداوم بنيان نيافته است. زماني كه علي تنها بعلت اينكه حسن داراي اتومبيل شخصي است او را به رفاقت بر مي گزيند تا بتواند از اتومبيل وي استفاده كند، اين رابطه تنها تا آنجا ادامه مي يابد كه حسن داراي اتومبيل باشد و يا علي يك اتومبيل بخرد. زماني كه (بهر دليل كه باشد) حسن ديگر صاحب اتومبيل نباشد و يا علي خود صاحب اتومبيل شده باشد، اين رفاقت ضرورتي نيز ضرورت ادامه خويش را از دست خواهد داد و ما مي گوئيم كه اين رابطه دوستي از همان ابتدا يك رابطه بي تداوم و غير متداوم بوده است.

اين مثال را مي توان عموميت بخشيد و بطور كلي از روابط ميان انساني رايجي كه ميان ايرانيها به چشم مي خورد گفتگو نمود. اكثر روابط ميان انساني در ميان جمعيت ايراني (بطور مثال جمعيت مقيم هامبورگ) چون بر اساس سودجوئي و سواستفاده لحظه اي و يكطرفه بنا مي گردد، از عمر و بقائي نيز برخوردار نيست. ”تا پول داري رفيقتم .....“. از اين روابط تنها مي توان بنام روابط انگلي و پارازيتي نام برد. اين ها از تداوم برخوردار نيست. اما اگر برخورد ما در روابط انساني چنان باشد كه بخواهيم و بتوانيم بقاي دراز مدت آن را متصور شويم و بر اين بقاء ارج نهيم، پس اين رابطه را به گونه اي توسعه و تحول مي دهيم كه در دراز مدت بر اساس منافع طرفين پايه گذاشته شده باشد. يعني اين رابطه، رابطه است متداوم و يا با تداوم.

در يك رابطه متداوم زناشوئي ديگر زن به مرد نخواهد گفت ”تو مرا خوشبخت كن“ و يا ”تو مرا بدبخت كردي“. رابطه متداوم رابطه اي است كه بر اساس انسانيت و عدم سوءاستفاده بنا گرديده است. رابطه اي كه طرفين يعني دو فرد بالغ هر دو مسئوليت بر دوش مي كشند و هر دو مؤظفند كه اين رابطه را بر اساس منافع متوازن طرفين شكل و ترويج دهند. در دراز مدت هر عقل سليمي نخواهد گذاشت كه مورد سوءاستفاده قرار بگيرد. بنابراين اگر به روابط متداوم در رفاقت ارزش مي نهيم، بكوشيم كه از همان ابتدا آن روابط را روابطي دوطرفه و بدون تحمل و ايجاد خسارت براي يكي از طرفين انسجام و شكل دهيم. يك رابطه با تداوم شكل سالم و راه حل سومي است براي روابط سالم ميان انسانها. اين راه حل بر اين مبتني است كه نه من كلاه سر تو مي گذارم و نه تو كلاه سر من بگذار (و يا بعبارت ديگر نه مي گذارم كه تو كلاه سر من بگذاري).

ادامه دارد ...

 

خدا در خلوتی می گرید .....
آریانه یاوری

وقتیکه طبلها بصدا در میآیند
میدانم صدای مرا خواهند کشت
و اعتماد اجباری را در کلاسهای بی اجاق
چراغی خواهند کرد ..................
و در زهدان من ماران پایکوبی خواهند کرد
و برای ابد یت هراس خود خواهند رقصید
من با چشمان ناباوری .........
به قیاس ترازوهای قانون می نگرم .....
که چگونه عشق و نفرت در کفه های  نابرابر
در هوائی که بوی گنداب تن عابدان خدا را میدهد
رقص مرگ می کنند ...............
نجابت را از کدامین رسولی گدائی کنم ........
که خود از وحشت گنداب درون به رقص  آمده اند
بنگر اندیشهء  خون سرخ دختران باکره را که ......
ریسمان وار در کمین نشسته ...............
و به انعکاس وحهای دروغین شما می خندد.....
و حتی خدا با پشیمانی در خلوتی می گرید...........   
زمستان  1386


زندگینامه

آریانه

در سال 1986 به آلمان آمدم وبعد از دو سال بایک هموطن ازدواج کردم که ثمره ی این ازدواج اموفق سه فرزند است .

من فعالیت ادبی را تقریبا از دو سال پیش شروع کردم مدت یکسال مدیریت بخش شعرنو را در سایت جار عهد ه دار بودم و در این یکسال اخیر با سایتهای مختلفی چون چشمان زنا ن . پوشه فرهنگ و هنر ..گذرگاه..وزارت امور خارجه اسرائیل وخبرنت..وآزادگان فعالیت میکنم . وهمچنین در فصل نامه ی کاوه به مدیریت آقای دکتر محمد عاصمی و عصر امروز چاپ لوس آنجلس کارهای مرا چاپ می کنند .و اولین کتاب شعرم به نام کالسکه ی مرد سیاهپوش توسط انتشارات فروغ چاپ گردیده و ناگفته نماند سایت خصوصی من هم چند ماهی است فعالیت خود را آغاز کرده که امیدوارم بتوانم در کنار عزیزان پررنگتر قلم زنم به امید آنروز.    

 

در امتداد سرنوشت
جواد ولدان (صابر)

قسمت چهارم

 حبیب کوله پشتی به پشت کرد، بازوی پروانه به دست گرفت و به دوش انداخت. دست دیگر را در حلقهء کمر زد. پروانه کیف چرمی بر گردن انداخت. به راه شدند، در راه.
تو، ایران چکار می کردی؟
حبیب در پاسخ گفت: درس می خواندم.
منم. من دانشجوی اخراجی ام.
پس همکار هم که شدیم.
لبخند بر لبان هر دو پهن شد.
این جمله را حبیب با رضایت بر زبان جاری ساخت و بعد از آن پرسید: کجا؟ چی می خواندی؟
تهرون. ریاضی و کامپیوتر. دو ترم مانده بود تمام کنم.
من مکانیک می خواندم. دانشگاه تهران. سه ترم بود که شروع کرده بودم.
پروانه خندید و گفت: پس چرا تهرون همدیگر را ندیدیم؟

هوا هر دم روشن و روشن تر می شد. گرگ روز شب را به دندان می کشید، می درید و به نابودی بر کویر تشنه رها می کرد. شوره زار سفید، سفید و پهناور پیش پا بود. تا چشم کار می کرد شوره زار، دشت و دمن، کوه و چمن شوره زار. نه درختی، نه موجوی. تنها دو شاهد، دو همراه، دو همسفر، دو مهاجر، دو قلب پر هجر در محنت وطن، خانه، کاشانه. در جستجوی وطن، در کند و کاو بخت، بختی دیگر، ارمغانی بهتر. دو شاهد در شهادت سنگدلی، خشکی و بی آبی کویر. دو شاهد بر ظلم ظالم. دو شاهد بر گرگ بیابان، بر کرکسان خونین منقار، بر خوان به یغما برده، بر سرزمین طاعون زده، بر سرزمین به غارت رفته، به سان حملهء مغول، که بدتر، چرا که این ها از خودند. گرگانی در لباس میش. نیش دندان در قفای جهالت، جهالت ما. کوری، کوری ما. خامی، خامی ما، بچگی، بچگی ما جوانان به دوران رسیده. بچه های جوان شده.

مرد جوان در دل آرزو داشت. آرزوی طاقت، طاقت راه، آرزوی عافیت، سلامت. سلامت او، سلامت خود. عجله داشت. تا خورشید برنیامده می بایست به سرپناهی رسید. ماوائی، کاشانه ای، محلی، دهی، آباده ای، جزیره ای در اقیانوس مرگ، جزیره ای در دریاهای شیطان. باید هر دم دهی می رسید. روستائی، کپری، چادری. رمقی نمانده بود. سکوت کویر را حبیب شکست: وضعت چطوره؟ می توانی هنوز؟ می خواهی کمی بنشینی؟

تشنه ام. آب همراه داری؟

مرد از حرکت بایستاد. پروانه را بر زمین نشاند. قمقمهء آب را از کوله بار بیرون کرد، به پروانه داد. خرما را بیرون کشید.

فکر می کنم تو باید زیاد آب و شیرینی بخوری. بگیر خرما را. چندتائی بخور!

خیلی مجهز آمدی. فکر همه چیز را کردی!

فکر می کردم، برای روز مبادا. خوب این هم روز مبادا! پس این حمالی ارزشش را داشت.

بدون من اوضاع تو خیلی بهتر بود. الان به یک جائی رسیده بودی. من وبال گردنت شدم.

نه. نه، ابدا این حرف رو نزن. اگر تو بودی کمک نمی کردی؟ بعلاوه وجود تو موهبتی است، نعمت. نعمتی که نصیب همه کس نمی شود.

مثل اینکه هر دومان سرمان به تنمان می ارزد. تو هم قلب پاکی داری!

حبیب لبخندی بر لب آورد و گفت: کجاش را دیدی؟

هر دو لبخند زدند، به نرمی، به مهربانی، در صفا.

برویم؟

برویم!

دو مهاجر، دو مسافر، دو همراه به آرامی گام می زدند و با هر گامی طلوع خورشید را به استقبال شدند. اینک روشنائی دشت بیکران را در قبضه داشت. در افق دوردست و پیش روی نخستین طلیعه های خورشید در آسمان می غلتید، می غلتید، می رقصید و پایکوبان به استقبال می آمد. مدتی بود که ستارگان فرار را برقرار ارجح داشتند. نسیم ملایم صبحگاه می وزید. شوره زار بیکس را دو یاور همراه شدند. دو همراه در کنار، استوار و ثابت قدم، دشواری راه را با نقش لبخندی بر لب به هیچ می گرفتند، به هیچ، به پوچی هیچ. در دوردست، در پیش روی لکهء سیاه بزرگی نمایان گشت. این را به فال نیک گرفتند. راه تند کردند و امید در دل. شاید گله ای باشد. آنجا که گله باشد، شبان هست و آنجا که شبان، آبادی، دهی، روستائی، شهرکی، مردمی. لبخند بر لب آوردند، شوقی در قلب و شتابی در قدم. حبیب فریاد برآورد: گله است، رسیدیم. بالاخره به یک آبادی رسیدیم.

و در همان حال پروانه را نگریست. چشمان بی رمق، لبان خندانش را لحظه ای نگریست. پرسید: تو برای چی اینقدر نازی؟

رمقی بر جا نبود. تنها لبخندی در پاسخ هدیه نمود. آنگاه حبیب پروانه را آرام بر زمین نشاند. زخم را ورانداز کرد. حوله، اطراف زخم زیاد خیس نبود. نشان خوبی بود. امید داشت که خون کامل بند آمده باشد. کوله پشتی را باز نمود. وسائل پانسمان را بیرون کشید. روی زخم را عوض کرد. آنگاه پروانه را به خوردن آب و خرما ترغیب نمود: بخور! با همین آب و خرما باید جشن گرفت.

فکر می کنی این اطراف روستا یا شهری پیدا شود، جائی که دکتر و بیمارستان باشد؟

باید صبر کرد. صبر کرد و دید. خونریزی بند اومده. باید در اولین فرصت گلوله را در آورد و زخم را خوب پانسمان کرد.

حالا با چه زبونی می خوای با این چوپان، با این مردم حرف بزنی؟

با زبون بین المللی. با علم و اشاره. با پول!

لبخندی بر لبان پروانه جست. دقایقی سپری شد. بزهای لاغراندام را در چند قدمی به نظاره ایستادند. جوانی به همراه پیرمردی در کنار گله نشسته بودند. سگ گله واق واق می کرد. پیر برخاست، سگ را آرام نمود. چند گامی بسویشان آمد. پشت خمیده، روی سوخته و پر چین و چروک خود زبان بود. زبانی که داستانها می گفت. صفحات، کتابها، از ناملایمات، از سختی، از بیرحمی کورهء آفتاب. از تهیدستی، از کوری، از یائسگی، از خست کویر، از نداری، از بیچارگی. از درد، از بی درمان، از زهر زندگی، از هلاکت نوزاد، از هلاکت فرزند به پیش دیدگان.
پیر و جوان هر دو جامه ای بومی به تن داشتند، قبای بلند، تنبانی گشاد، بیرنگ، روشن، به رنگ خاک، به رنگ کویر، به همان بی مایگی کویر. پیر آنگاه دستان زبر و زمخت، دستان گنده را به طرف مهاجرین دراز کرد و به زبانی بیگانه کلماتی بلغور نمود. زبان و گوشها همدیگر را غریب یافتند. لبخندها اما، مهربانی چشم ها اما، بر زبان دیدگان پسندیده آمد. همدیگر را یافتند، دریافتند. پاسخ، لبخند دو لب، مهربانی چهار چشم.  

با زبان دستها، با حرکت نرم چشم حبیب و پروانه به دستمال طعام دعوت شدند. مقبول افتاد، با صمیمیت دل، با روی گشاده، با چشمانی مهرانگیز در تقابل نیکی پذیرفتند. دستان حبیب جلو آمدند، دستان پیر را در میان گرفتنتد، فشردند، به گرمی، به لبخند چشمان، به قبول دعوت، به احترام پیر، به ادب جوانی. بوی پنیر، بوی ماست، بوی کره، بوی شیر در فضا پیچید، مشام را قلقک می داد، دهان را آب می انداخت، شکم را به صدا در می آورد. بوی خوش نان خانگی اشتها را به ترنم وا داشت. همگی نشستند. آرام گرفتند، دست پیش کردند، لقمه ای نان، لقمه ای پنیر، خرما از میهمان، شیر از میزبان. به آرامی و تانی لب و لوچه، زبان و دهان به حرکت بود. دقایقی بر این ترتیب سرآمد. اجسام خسته، لاشه های کوفته، اسکلتهای درماندهء مهاجران به خنکی کف زمین چسبیده بود و اندیشهء جدائی نداشت. شبان پیر کتر آب سیه روی را از آتش بداشت. چای ریخت، به تعارف میهمان آورد. زمانی بدینسان بگذشت. چای، لقمه ای نان، لقمه ای پنیر بر لب و در دهان بود. اشتها به جا بود، قوت به اندازه. چای دوم، چای سوم، چای چهارم. گرم شدند. جان گرفتند، رمقی به زیر پوست دوید. رنگی به رخسار. خستگی در دیدگان دوید، چشمان سرخ، چشمان سوخته از آتش راه، از آتش ترس، تشنگان خواب، آرامش، سکوت. با تشکر، با قدرشناسی، با لبخند از جا شدند. چند گامی فراتر بر زمین شدند، دستمالی زیر سر نهادند، جا نرم کردند، دراز شدند. حبیب بیدار، هوشیار، به دیدبانی، به جانب احتیاط.

تو بخواب، ساعتی بخواب، من بیدارم، من هشیارم. به وقت بیدارت خواهم کرد.

پروانه جا به جا شد، جا خوش کرد، پلکان خسته طاقت نیاوردند، چشمان از حال برفت. بر خواب شد.

حبیب در عطش خواب، اما عقل و احتیاط حکم به بیداری داشت. بیداری، هوشیاری. سیگاری بیرون کشید، بر لب نهاد، آتش زد. با اشتها، با ولع، با حرصی دو چندان به سیگار سر گرم نهاد، افکار براند و در حال بماند، در خوشی خوشبختی لحظه ها، در این لحظات. 

ادامه دارد ...

بازگشت به ابتدا

 

درد مشترک ما نگرش به نوک بینی، کوته نظری است.
جواد ولدان. صابر

 


بازگشت به ابتدا

از ماست که بر ماست

ادامه در اینجا

صحبت از حكومت آينده ايران است، گفتگو از فرم و نوع حكومت است. با تجارب تلخي كه ملت ايران از استبداد چندين هزار ساله حاكم بر كشورش دارد، و با علم بر اينكه اثرات مهلك رواني اجتماعي اين تجارب متاسفانه نيز با از ميان رفتن استبداد و  با برقراري حكومت مردمي امروز و فردا، امسال و سال ديگر و يا حتي با اين نسل و نسل ديگر و به اين زودي ها دامن ملت را رها نخواهد ساخت (1) و همچنين با تجارب انزجارآفريني كه از حكومت مذهبي و شبه مسلمانان مرتجع چماقدار براي اين خلق بجا مانده، مي توان به جرئت گفت كه آينده ايران نه بوسيله تاج معين خواهد گرديد و نه توسط ريش و تسبيح. اين را، اين واقعيت را، هم ملت ايران، هم روشنفكر متعهد هموطن مي داند و هم دشمن داخلي و خارجي اين خلق (2).

به خواسته ملت ايران غرب نيز واقف است. انزجار و تنفر مردم ايران از سردمداران تاج و عمامه نيز براي غرب روشن است. قبل از پيروزي انقلاب در بيست و دوم بهمن پنجاه و هفت (3) غرب و آمريكا با انتخاب ميان ”بد“ و ”بدتر“ مواجه بود. آيا مي بايست ايران را به دست عناصر ماركسيت لنينيست و كمونيستها بدهد و يا با يك حكومت مذهبي ارتجاعي قانع گردد و هر آنچه از منافع خود را كه بتواند از شعله خشم خلق نجات بخشد. با ريشه اي شدن انقلاب و مسلح شدن خلق چنين بيم مي رفت كه ايران در ميان مدت و دراز مدت از جرگه كشورهاي هوادار غرب خارج گردد و به يك استقلال نسبي دست يابد و يا از اقمار شوروي گردد. اين بود كه اين انقلاب به مفهوم واقعي نمي بايست پيروز گردد. اين بود كه مي بايست از مسلح شدن خلق، از خشم خروشان و قهرآميز ملت ايران حذر نمود. منافع دراز مدت امپرياليسم در خطر بود.

با اين تفكرات بود كه غرب مي بايست انتخاب مي كرد. يك انقلاب نيم بند و چند شعار ضد آمريكائي بدست مرتجعين بي تداوم (4) و در پس آن يك حكومت مذهبي بسيار كم خطرتر از ايران مستقل و يا بدتر از آن يك ايران كمونيستي بود. بنابراين بيست و دوم بهمن بايد بيست و دوم بهمن مي شد. پيروزي سريع انقلاب و حكومت اسلامي سوپاپ اطميناني براي غرب بود كه مبارزات مردم ايران نيمه كاره مانده و از خط ضد امپرياليستي خود انحراف يابد. حال كه مردم ”مرگ بر شاه“ مي گويند، با پيروزي زودرس انقلاب مانع مي شويم تا اين شعار به شعار ”مرگ بر آمريكا“ و بخصوص در عمل و محتوا به اعمالي كه با منافع امپرياليسم غرب و آمريكا منافات دارد بدل گردد.

اينك در اين زمان نيز، به نظر من، در شرايط مشابه تاريخي آن زمان قرار گرفته ايم. غرب مي داند كه تاج رفته است و شانس برگشت ندارد. و ابدا چرا غرب خواستار برگشت سلطنت در ايران باشد؟ مگر با جمهوري و جمهوري خواهي نمي توان غرب زده و آمريكائي شد؟ مگر غرب به جز دولتي مركزي و قدرتمند كه حامي منافع آنان باشد و دسترسي آنان را به نفت ملت ايران و منطقه تضمين نمايد چيز ديگري مي خواهد؟ مگر غرب بجز فروش كوكاكولا و مك دونالد، خودروهاي لوكس و تكنولوژي خود خواهان چيز ديگري هم هست؟ آيا كم هستند تعداد جمهوري هاي وابسته و عروسكي؟ پس چرا غرب ابدا زخمتي به خود بدهد و با پشتيباني از سلطنت در ايران اذهان عمومي را بر عليه خود بشوراند؟ مگر با دمكراسي هاي نيم بند آمريكائي نمي توان از يك طرف هم منافع غرب و آمريكا را حفظ نمود و هم پرستيژ دمكرات بازي هاي خود را؟!

از طرف ديگر غرب براي مرتجعين مذهبي، با توجه به مخالفتهاي توده اي و عدم پايگاه مردمي آنان، ديگر در ايران شانسي نمي بيند. اينك غرب يك دولت دمكرات و آن هم از نوع جمهوري آن را براي ايران ارجح مي شمارد. اما خوابي كه آنها براي ما ديده اند جمهوري و دمكراسي نيم بند و غرب زده اي است كه منافع امپرياليسم را به منافع مردم ايران ترجيح دهد. حكومت و دولتي است در ظاهر غيروابسته و جمهوري اما در خفا حلقه بگوش كه از يكطرف عبور شصت و پنج درصد از نفت مصرفي جهان را از تنگه هرمز و خليج فارس ضمانت كند و از طرف ديگر با دلارهاي نفتي به خريد آهن پاره ها و كالاهاي مصرفي، سلاحهاي نو و كهنه از غرب مبادرت ورزد. و در اين راه غرب بر روي برخي از روشنفكران ليرال ماآب غرب زده و بي هويت حساب و سرمايه گذاري مي كند. همان روشنفكرماآباني كه نه شعور فهم منافع خلقشان را دارند و نه وجدان آن را، نه فهم منافع زيست محيطي و تداوم (4) سلامت آب و هوا و خاك را دارند و نه شرف آن را. همانها كه بعنوان نماينده كشورشان مامور خريد كالاهاي مصرفي و زباله هاي غربي مي شوند، همانها كه با رشوه گرفتن از كارخانجات غربي خلق و كشورشان را مي فروشند. همانها كه افتخارشان مدارك و مدارج تحصيلي اشان است اما نه تنها از رشته اي كه تحصيل كرده اند چيزي مي فهمند و نه زبان كشور ميزبانشان را به درستي ياد گرفته اند.   

اكثريت مردم ايران نيز خواهان يك جمهوري لائيك و دمكرات است. تا اينجا در حرف و تنها در حرف و تئوري خواست غربيها و عوامل غرب با مردم ايران يكي است. و درست همين جاست كه نقش روشنفكر جامعه بخصوص روشنفكر ايراني مقيم خارج از كشور تعيين كننده و حياتي است. در اين رابطه موقعيت روشنفكر مقيم خارج از كشور به دليل دسترسي وي به اطلاعات و اخبار دست اول و معمولا سانسور نشده و يا كم سانسور شده نسبت به موقعيت روشنفكر داخل كشور از برتري و اهميت بيشتري برخوردار است. در صورتيكه او از قوه تجزيه و تحليل مساعدي نيز بهره مند و در صورتيكه به مسئوليت و تعهد خويش نيز آگاه باشد، مسئوليت و وظيفه بسيار سنگين و بزرگي بر دوش مي كشد. مسئوليتي كه نقش وي را در سياست جامعه خويش و بعنوان حداقل يك افشاكننده سياستهاي جهانخواري غرب بارز و حياتي مي نمايد.
آري يكي از وظائف و نقش هاي روشنفكر متعهد امروز مشاهده و افشاگري است. اوست كه مي بايست با تجزيه و تحليل و قوه بيان و قلم خويش دست دشمنان خارجي و خائنين داخلي را براي مردم رو كرده و با هشدارهاي خود مانع از تكرار مكررات و در نهايت ياس ملت و كشور گردد. از وظائف بسيار مهم و ديگر روشنفكر متعهد ايراني رهبري، راهنمائي و دست گيري از مردمش براي رشد فرهنگي و ارتقاء جامعه به يك جامعه فرهنگي، نيل به فرهنگ مردمسالاري و مردمسالاراني با فرهنگ است. تنها وجود يك فرهنگ مردمي و مردمسالار و مردمسالاراني با فرهنگ در دراز مدت تضميني خواهد بود براي يك جمهوري مستقل، براي آزاديهاي فردي و اجتماعي، براي رشد، براي رشد و تداوم آزادي.      

اين واقعيت بايد براي روشنفكر ايراني و مردم ايران روشن باشد كه رسيدن به يك حكومت مستقل مردمي از امروز به فردا ميسر نيست. حتي اگر همين امروز يك جمهوري از نوع لائيك آن و با نام دمكراتيك در ايران بر سر كار آيد، كار استقلال طلبي، آزاديخواهي و جمهوريخواهي را نمي بايست تمام شده انگاشت. اين ساده دلي خواهد بود كه ما غرب را دايه اي دلسوزتر از مادر بدانيم. از غرب و آمريكا دلسوزتر وجود ندارد اما تنها دلسوز منافع خودشان.

و از اين روست كه آزاديخواهي و استقلال طلبي را مي بايست به شكل يك پروسه فهميد. پروسه و جرياني در بستر زمان. ايران زماني آزاد و مستقل است كه مردم، كه خلق ها در آن بر اريكه قدرت تكيه زده باشند. تا رسيدن به اين ايده آل، تا نيل به اين مردمسالاري بس صبوري، بس چشمان و اذهاني هوشيار لازم است. چشمان تيز بين روشنفكر متعهد ايراني است كه مي بايست حافظ منافع ملي مردمي هموطنانش بوده و مردمش را تا رسيدن به يك جمهوري مردم سالار عصاي دست و چراغ راه گردد. تنها يك فرهنگ مردمي و مردمي با فرهنگ ضامن آزادي و استقلال خويش هستند. يك جمهوري لائيك و فدرال مي بايست شرايط مساعد رشد فرهنگي و نيل و ارتقاء به مدارج مردمسالاري را فراهم سازد. تنها و تنها يك حكومت مردمسالار و شورائي مي تواند بقاي دراز مدت و تداوم (4) آزاديها، رشد و استقلال كشور را تامين و تضمين نمايد. بنابراين اولين و مبرمترين وظيفه جمهوري آينده تامين آزاديها و استقلال خلقها از طريق ايجاد ايالات خودمختار و مستقلي است كه تنها در روابط خارجي مطيع مركز باشند. 

در قسمت هاي بعدي اين نوشته به نقش فرهنگ و علم، نقش تحقيقات فرهنگي و علمي براي ايجاد يك حكومت لائيك، فدرال و مردمي كه متداوم باشد، خواهيم پرداخت. اگر چه تا كنون مي بايست كم كم بر همه روشن شده باشد كه با شور و شعار انقلابي و اقدام و ادامه به كارهاي روبنائي و سطحي تغيير مهم و چشمگيري نه در فرد و نه در جامعه ايجاد مي گردد. بايد به كارهاي ريشه اي و اساسي پرداخت. بايد با تعميق تحقيقات علمي و فرهنگي به مبارزات حقه آزاديخواهانه عمق و ريشه بخشيد. مقاصد و مبارزاتي كه علمي نباشد و از پيشنويس، پلان، اهداف تعريف شده و زمان بندي شده برخوردار نباشند، از عمر و تداوم برخوردار نبوده و تنها به اسراف انرژي و وقت منجر مي گردند. بايد به مبارزات مردمي كيفيت و پيچيدگي بخشيد و اين كيفيت تنها از طريق علم و فرهنگ ميسر است. جامعه ايران به مردمي با فرهنگ و عالم نيازمند است و شعارهائي از قبيل ”مرگ بر چغندر، درود بر ...“ مشكلي را حل نمي كند. تنها دوستان نادان و دشمنان زيرك خلق هاي ايران خواهان سطحي ماندن مبارزات و عدم اشتغال به كارهاي فرهنگي و علمي هستند. هيچگونه استقلالي در سياست يك كشور بدون فراهم آوردن مقدمات استقلال اقتصادي آن كشور ميسر نيست. اين واقعيت را شايد بيشتر خانم هاي خانه دار بهتر درك كنند تا برخي از روشنفكرنماهاي ما. يك خانم خانه دار تا زماني كه از خود درآمدي و نيروي اقتصادي نداشته باشد، از وابستگي انديشه و تصميم گيري به مرد خود كه همان رئيس خانواده باشد برخوردار است. اين واقعيتي است كه وي همواره در زندگي روزمره خويش و خانواده اش با پوست و گوشت لمس مي كند.

بنابراين ايراني كه استقلال اقتصادي نداشته باشد استقلال سياسي هم نخواهد داشت. براي چنين ايراني غربيها و عوامل خارجي تصميم خواهند گرفت و نه مردم ايران. عدم استقلال اقتصادي براي كشوري كه خواهان استقلال سياسي باشد به سان همان شير بي يال و دمي است كه ديگر نمي توان نام شير را بر آن نهاد.
و استقلال اقتصادي از طريق پيشرفت علمي و فرهنگي، استقلال علمي و فرهنگي، وجود و رشد خلقي عالم و با فرهنگ ميسر است. بنابراين بار ديگر با هشدار به همه نيروهاي عربده كش و مرگ بر چغندرگو مي خواهيم كه به خود آيند و با تامل و مشاهد در خويش، با شناخت خويش و موقعيت خويش، با شناخت اهداف خويش و اهداف مبارزه، با انتقاد از خويش و كارهاي اين دست خويش به تعمق پرداخته و در درجه اول به ارتقا شعور فرهنگي و علمي خويش همت ورزند و از طريق تشكيل هسته ها و گروههاي فرهنگي مطالعاتي به بالابردن درك علمي فرهنگي خويش و ديگر اعضاي گروه مبادرت ورزند و همواره بدين بيانديشند كه:

بذر نبوغي كه در تنهائي كاشته مي شود در بشريت گل مي دهد.  

پاورقي

(1)                   در آينده نزديك در يك مبحث روانشناسي – جامعه شناسي بطور كامل اثرات استبداد چندين هزار ساله ايران را بر جامعه بطور عام و بر يك يك افراد اين جامعه و فرهنگ بطور خاص بررسي خواهيم كرد.

(2)                   بنابراين اگر انتقاد اتحاد جمهوريخواهان از منشور 81 و علت عدم امضاي اين منشور ترس از سلطنت طلبان و رضاخان دوم باشد، به ساده لوحي و ساده دلي اين هموطنان و تحليل گران سياسي آنان بايد خنديد. آيا واقعا ترس از سلطنت براي آنان مطرح است و يا خصلت بارز ايراني يعني رياست طلبي و گروه گرائي است كه قوه انديشه را از آنان سلب كرده. به قول دوست با ذوقي كه مي گفت اينها بوي كباب شنيده اند.

(3)        كه در پيروزي ناگهاني و زودرس آن آمريكا و آن هم ” كاملا اتفاقي“ دست داشت: ملاقات هاي محرمانه جنرال هويزر آمريكائي با بازرگان و بهشتي را همه در آنزمان به ياد داريم.

(4)        مفهوم زيست محيطي واژه تداوم در كتاب فاكتور چهار از پروفسور وايتسزكر كه ترجمه فارسي آنرا من بعهده گرفتم، آمده است. اين واژه را اما اولين بار من در مفهوم سياسي اجتماعي فرهنگي و روابط ميان انساني بكار برده ام. اگر چه به معنا و مفهوم اين واژه در بسياري از مقاله هاي علمي و فرهنگي خود اشاره كرده ام در اينجا اگر چه در پاورقي است بار به تكرار و تشريح كامل آن مي پردازم:
           
            مفاهيم تداوم، متداوم در مقولات سياسي، اجتماعي، فرهنگي و روابط ميان انساني
           
براي فهم و استفاده اين واژه در كاربرد روزمره يعني در كاربرد روابط ميان انساني، فرهنگي، سياسي و اجتماعي بهتر است با آوردن مقدمه اي مفاهيم اين واژه را ابتدا در مقوله زيست محيطي براي ذهن خواننده روشن سازيم.
معادل اين واژه در آلماني Nachhaltigkeit (تداوم) و nachhaltig (متداوم) و در زبان انگليسي sustainablity (تداوم) و sustainable (متداوم) است. در مقوله زيست محيطي اين واژه ها به مفهوم پروسه با دوام، قابل تداوم، متداوم يا ماده توليدي با دوام يا انرژي متداوم كه هميشه، همواره و يا در زماني دراز مدت قابل استفاده و بهره برداري باشد بكار برده مي شود. و اين كاربرد و بهره برداري متداوم بايد از دو جنبه تضمين گردد. يكي جنبه تداوم در وجود آن يعني وجود منابع و بود آن ماده و يا انرژي است كه در دراز مدت رو به اتمام نرود و قابل دوام باشد. جنبه دوم كه نيز بسيار حائز اهميت است تداوم در عدم تاثيرات سوء آن است يعني آنكه در درازمدت اثرات سوء و مخل در محيط زيست نداشته باشد. در دراز مدت بتوان آن را در اختيار گرفت بدون اينكه تاثيرات منفي چنداني براي محيط زيست به همراه داشته باشد.

ایران آزاد نشریه فرهنگی علمی سیاسی اینترنتی
iran azad ©2002-2008
هر گونه برداشت یا استفاده از مطالب تنها با ذکر نام ایران آزاد و نام نویسنده یا مترجم مجاز است
Info@Iran-Azad.net