|
تولدی دیگر ........ |
ایران
آزاد ....................................................
تولدی دیگر
|
| Www.Iran-Azad.Net..........
Www.Iran-Azad.De..........
Www.Iran-Azad.Net.................
Samstag, der 04.
September 2010 |
|
... در ادامه
|
|
زيرا
اگر راست مي گفتي
و صداقت داشتي
و از اشتباهات
پدرت انتقاد ميكردي،
به ساختن محافل
علمي در خارج از
كشور براي نسل
جوان و ايرانيان
مي پرداختي تا
مشكلات و فقر فرهنگي
جامعه ايران را
ريشه كني و يا حداقل
سهمي در نابودي
اين فقر به دوش
بكشي! آري چنين استدلال بياور، كه شايد با اين دلائل تا چند سال پيش مي توانستي عمٌه و مادر بزرگ مرا فريب بدهي! اما اين ملت اكنون ملت ديگري است. ملتي است كه هفتاد درصد آنرا نسل جوان تشكيل داده است. آنها تاريح را مي خوانند و به تجزيه و تحليل هاي من روشنفكر، هنرمند و نويسنده مجروح و درد دار كه زمان قبل از انقلاب و زمان انقلاب و بعد از انقلاب را با پوست و گوشت و خون تجربه كرده گوش مي دهند. اينها به من روشنفكر دردمند گوش مي دهند و نه به حرف روشنفكر ماآباني كه پاي منقل وافور و ... مي نشينند و براي خالي نبودن عريضه هم دو كلمه قلنبه سلنبه نشخوار مي كنند. اميد من و اميد ما روشنفكران درد ديده و با دلي پر خون تنها اين جوانانند. مرگ بر تاج و مرگ بر عمامه! و مرگ دو چندان بر تاج باد زيرا كه ما عمامه را مديون تاج و مديون تحميق هاي تاج آورده هستيم. زنده باد حكومت مردمي با فرهنگ و فرهنگي مردمي! مرگ بر بيسوادي و بي فرهنگي كه پدر تو و جانشينان پدر تو براي مردم شريف ايران به ارمغان آورده اند. هموطنان عزيزم، جوانان و زنان شيردل ايران، اگر اجازه دهيد مي گويم كه جواب مشكلات شخصي، جواب مشكلات اجتماعي، سياسي و بسياري از چيزها را بايد در اين شش هفت هزار سال استبداد جست. گذشته اي كه اثرات مهلك آن تا هنوز ادامه دارد و اگر با آن برخورد روشن علمي و افشاگرانه و انتقادي و انتقاد از خود نكنيم، تا قرنهاي ديگر نيز ادامه خواهد يافت. پس هموطن بيا و تنها و تنها يكبار ديگر انقلاب كن! اما انقلابي بكن كه انقلاب باشد، انقلابي كه سيستماتيك و سازمان يافته باشد. بيائيد تنها و تنها به يكبار تمامي نيروهايمان را متمركز كنيم و با افكار اوليه و مقدمات لازم، ابتدا با رجوع به قلب خود و بعد با پيشنويس قبلي و پلان، تنها يكبار ديگر انقلاب كنيم: انقلاب در كشور و وجود خويشتن خويش، انقلاب در نفس خويش! و شعارهاي اين انقلاب چنين باشد: مرگ
بر من! اما افكار و عقايد متعفن هزاران ساله ام را، استبداد خشك مذهبي ام را، مردسالاري گنديده ام را، بزرگسالاري تهوع آورم را، سنتٌهاي عصر حجري ام را از خود نمي زدايم! مرگ بر
مدارك و مدارج
دكترا و مهندسي
من اگر براي فخر
و خود بزرگ بيني
باشد! مرگ بر مني كه با پرداخت دو سه ريال به شيخ بي سواد محله ام، يكبار در هفته، شبهاي جمعه حسين و آل علي را به كشتن مي دادم و خود به گريه كردن مي پرداختم، در ظاهر براي حسين مظلوم، اما در باطن به دليل ناراحتي كه از دست ظلم شوهرم داشتم، در ظاهر به اسم شقاوت يزيد و عمروعاص و ضربت خوردن علي اما در اصل بدليل حرامخواري خودم، بدليل خوردن اموال صغير و ترس از عذاب وجدان و بخاطر آرامش از گناهاني كه با خود حمل مي كردم و مي كنم! مرگ
بر من محصٌل، مرگ
بر من دانشجو كه
نفهميده ”گفتم
مرگ بر چغندر،
درود بر ماست و
خيار...“ مرگ
بر من خانم به ظاهر
تحصيلكرده و روشنفكر
خارج از كشور كه
با انداختن سفره
حضرت عباس شكم
رياكاران و بت
پرستان استثمار
گر را پر مي كنم
و از دين و مذهب
تنها ظواهر آن
را ياد گرفته ام!
مرگ بر مني كه سفره
حضرت عباس را به
جلسات غيبت و حسادت
و ملعنت و مكرهاي
عمروعاص ماآبانه
تبديل مي كنم! اگر
روز عاشورا فردي
قرمز بپوشد اين
بدان معنا است
كه حسين را او كشته
است؟! تا كي بي خبري
و تا كي ظاهر نگري
و چشم در عقل داشتن؟
تا كي؟ آلمانيها
يك گفته نغز، يك
ضرب المثل دارند،
بدين مضمون: هر
كس به همان مي رسد
كه لايقش بوده!(3).
و
بدين ترتيب هم
از خود سؤال كنيم
كه مگر ما چه كرديم
كه يك عمامه به
سر سنٌتي با اسلام
صفوي و اعتقادات
متحجٌر خود، با
عقده هاي جنسيتي
خود، با كمپلكس
ها و مشكلات شخصيتي
خود كه بعضا ناشي
از عقده هاي حقارت
و خود كم بيني قرنها
و بلكه هزاره ها
است، داعيه رياست
و مديريت مي كند؟ مي
دانم كه بسياري
از شما خوانندگان
عزيز هموطنم خواهيد
گفت كه اينها همه
شعار است، حرف
است، در جامعه
اي كه همه دروغ
مي گويند، در جامعه
اي كه همه دغل و
سالوس و فريب پيشه
كرده اند، اين
ساده نگري خواهد
بود كه ما نكنيم.
برخي ها شايد حتي
دست پيش را بگيرند
كه عقب نيافتند
و قبل از اينكه
اين اعمال را از
كسي ببينند، به
حكم پيش قضاوتي
و مقايسه به نفس
در خود، اين اعمال
را نيز در حق بي
گناهاني كه نمي
شناسند انجام
دهند. من در اينجا
نمي خواهم به درج
شعار و كارهاي
تئوري كه عملي
نباشد، بپردازم.
خير به همه اين
جزئيات نيز خواهم
پرداخت. همچنانكه
مي بينيد اين نوشتار
دنباله دار است
و من به اندازه
كافي وقت خواهم
گذاشت و طريق عملي
آن را هم بيان خواهم
كرد. واعظان
كاين جلوه در محراب
و منبر مي كنند، مشكلي
دارم، ز دانشمند
مجلس باز پرس: آه
آه از دست صرٌافان
گوهر ناشناس! - حسن
بي پايان او، چندان
كه عاشق مي كشد، وقت
صبح از عرش مي آمد
خروشي، عقل گفت: دلم گرفت ز سالوس و طبل زير گليم؛ خوش آنكه بر در ميخانه بركشم علمي! پاورقي
خواننده عزيز هموطن، دوست من! در اينجا سخني با تو دارم! سخني كه چون از دل بر مي آيد، مطمئنم كه بر دل نيز مي نشيند! پس گوش كن! تو
كه اين مقالات
پي در پي مرا مي
خواني! اگر خود
را همدرد و همدل
من مي يابي و فكر
مي كني روي زخم
هاي اصلي مردم
ايران و نكات مهمٌي
دست گذاشته ام،
پس به من كمك كن،
به خودت و به ما
و به ما مردم ايران
كمك كن و در اشاعه،
كپي و تكثير اين
نوشتار و افكار
بكوش! آدرس
نامه الكترونيكي:
info@iran-azad.de همچنين
كه در بالاي مقالات
خود، خودم را معرفي
مي كنم، من مسئول
سايت اينترنتي
ايران آزاد هستم.
اين سايت به هيچ
گروه و دسته اي
تعلق ندارد. اين
سايت در درجه اول
يك سايت فرهنگي
و علمي است. اين
سايت به تمام ايرانيان
تعلق دارد. من و
ما مسئول و گردانندگان
سايت ايران آزاد
انحصار طلب نيستيم
و هر سخن حق و مطلب
علمي و فرهنگي
را كه شعار، اهانت
و تهمت نباشد تا
كنون كه قريب دو
سال از تاسيس اين
سايت مي گذرد منتشر
كرده ايم و منتشر
نيز خواهيم كرد.
براي متوجه شدن
مواضع و درد ما
”سخن درد و درد
سخن“ را كه در قسمت
فارسي و صفحه اول
فارسي سايت توسط
مسئول سايت نوشته
شده است، بخوان!
تمامي امكانات
و مخارج مالي اين
سايت تا كنون از
طريق درآمدهاي
شخصي خود من تامين
گرديده است. در
روز هجدهم نوامبر
سال دو هزار و سه
يعني قريب به دو
ماه پيش بسياري
از تجهيزات شخصي
و اداري متعلق
به مسئول سايت
ايران آزاد دزديده
شد. پرونده اين
دزدي نزد پليس
جنائي هامبورگ
بدين قرار است:
به اميد روزي كه ايراني آزاد داشته باشيم و ايران آزاد تنها در اينترنت در دسترس ما نباشد! به اميد روزي كه هيچكس بعلت اظهارات و عقايدش زنداني نگردد! به اميد روزي كه ملت ايران از سطحي نگري، قشري بودن و عقل در چشم داشتن رها گردد! ادامه دارد ...
فارسی برای بچه ها و فارسی زبانان مادران عزیز، پدران ارجمند، پارسی زبانان و هموطنان گرامی اگر مایلید که فرزند دلبندتان در محیطی گرم و دوستانه، بدور از جنجالهای سیاسی و مذهبی و بدون تاثیرات منفی آموزگاران وابسته زبان مادری خویش را بیاموزد و فرهنگ مادران و پدرانشان را زنده نگاه دارد، با ما همکاری کنید. در آموزشگاههای خصوصی ما، فرزند شما به روش علمی، و با بازیهای دلپذیر، زبان محاوره ای، نوشتاری و ضرب المثل های با مسمای فارسی را خواهد آموخت. با همکاری و حمایت معنوی و مادی خویش، با شرکت و حضور فراگیر فرزندان خویش با ما و با این لاله و لاله های نوپای فرهنگی یاری نمائید. www.persisch-lernen-in-hamburg.de مدیریت آموزشگاه و آموزش مستقیم فرزندان شما بعهده مهندس جواد ولدان، با سابقهء پانزده سال آموزش زبان فارسی در شهرهای مختلف آلمان می باشد. علاوه بر این مهندس ولدان مترجم کتاب بسیار پرارزش و معروف «فاکتور چهار» و صدها مقالات علمی و روانشانسی، و نویسنده داستان می باشد. مدت هشت سال است که وی سایت های فرهنگی مختلفی را در اینترنت دائر نموده است و در زمینه های فرهنگی و زیست محیطی بطور چشمگیری فعال است. از پایگاههای اینترنتی و فرهنگی وی، سایت ایران آزاد و سایت ضد تبعیض نژادی، ضد جنگ و سایت حفاظت از محیط زیست می باشد. از این سایت ها دیدن نمائید. مسئولیت تکنیکی، ادبی و نوشتاری این سایت ها بعهدهء مستقیم وی می باشد. سایت ایران آزاد سایت ضد تبعیض، ضد جنگ و ضد زور سایت محافظت از محیط زیست، فوروم زیست محیطی برای جهان سوم
قسمت ششم حبیب در ادامه گفت: قبل از رسیدن به آبادی، باید مقداری پول جدا کرد، نباید آنها تمام پول ما را ببینند. من دلار به همراه دارم. در جای خوبی پنهان کرده ام. فکر نمی کنم عقل شیطان نیز بدان برسد. حتما در آستری کوله پشتی؟ نه. یک امتحان دیگر؟ نمی دانم. خودت بگو. لحظه ای ایستاد، کوله پشتی بر زمین گذاشت، پاکت سیگار به درآورد. سیگار را باز کرد. نخی از آن بیرون کشید. توتونها را بر زمین پاشید. یک پنجاه دلاری از آن بیرون کشید. دیدگان پروانه در تمام مدت، در تمامی لحظات به علی دوخته شده بود، به کردار و رفتار علی. در ذهن به او مرحبا گفت. آنگاه رو به حبیب: آفرین پسر خوب، عقل کمتر کسی به اینگونه جاها می رسد. فکر می کنم پنجاه دلار برای دو شتر کافی باشد. من هم دارم، بیست مارکی، بیست دلاری. یک دلار هفت هشت روپیه است. یک مارک بین چهار تا پنج. اول قیمت بپرسیم. فکر خوبی است. خدا کنه دکتر هم باشد. در این قریهء کوچک، فکر می کنی دکتر و بیمارستان وجود داشته باشد؟ من که چشمم آب نمی خورد. من برای پا نگرانم. زیاد درد ندارم، اما باید گلوله را درآورد. فکر نمی کنم. اینها آه ندارند که با ناله سودا کنند. دکترشون کجا بود! خیلی هنر کنند، ممکن است یک دامپزشک داشته باشند. آنهم محال به نظر می آید. اما نگران نباش. دهات و شهرهای بزرگتر را بزودی سر راه خواهیم دید. باید یک دکتر، درمانگاهی سر راهمون سبز شود. در این گفتگو یاران به راه بودند، گام به گام به پیش. در دوردست شترانی مشغول چرا یافتند. با دیدن شترها دو مهاجر شاد شدند. اینک می بایست خوب معامله کرد. بار دیگر حبیب رو به پروانه انداخت و گفت: بهتر است که لباس محلی برای تو تهیه کنیم. اینطور کمتر جلب توجه می کنیم. تو فکر همه چیز را می کنی. خیلی خوشحالم که با تو همسفرم. دوست عزیزم، همدم گل من. بار دیگر حبیب همسفر دلفریب را به خود فشرد. اینبار چشمانش را بوسه ای زد. به قریه نزدیک شدند. از کنار خانه های محقر گلی گذشتند. در کنجی از دهکده جند نفر به زیر سایه درختی نشسته بودند. مهاجرین جوان به آنها روی کردند. نردیک شدند. سلام گفتند. ادب کردند و در کنار بر زمین شدند. میزبانان چای تعارف کردند. احترام کردند. یاران چای گرفتند و شکر بجا آوردند، امتنان. میهمان و میزبان در تلاش تبادل افکار، تبادل کلمات. مرد میانسالی از آن جمع چند کلمه فارسی بر زبان آورد. فارسی دست و پا شکسته، برای ادای حاجت، رفع نیاز به جا. می خواست بداند مسافران از کجا می آیند، به کجا می روند، چه می خواهند. حبیب از دکتر پرسید، از درمانگاه. مرد لبخندی بر لب کرد. تعجب، شگفتی و لبخند از این پرسش. حبیب از لباس پرسید، لباس زنانه. پروانه پرسید: شهر بزرگ بعدی تا اینجا چقدر فاصله دارد؟ پاسخ گرفت: کویته، شش هفت ساعت با ماشین. قبل از آن شهری که دکتر، درمانگاه، بیمارستانی داشته باشد؟ در سه ساعتی اینجا یک درمانگاه هست. راه را به مسافران نشان داد. آنگاه حبیب سراغ شتر گرفت. گفت که مایل به خرید شتر است. دو شتر و یکدست لباس بومی زنانه. مردان به تجسس در چشمان یکدیگر، به سکوت. آنگاه زبان به سخن گشودند، در میان خود به شور نشستند. زبان بیگانه بود، بیگانه. عاقبت مرد میانسال پاسخ گفت: چرا با اتوبوس نمی روید؟ فردا اتوبوس حرکت می کند. خیلی دیر است، باید زودتر به بیمارستان برسیم، به دکتر. خرید شتر مشکل است. تمامی سرمایهء این مردم شترشان است. اگر دو تا شتر برای ما پیدا کنی، ممنون می شویم. فکر می کنی چند روپیه باشد؟ با من بیا. نمی دانم، اگر کسی حاضر باشد! بیا ببینم چکار می توانم بکنم. پروانه و حبیب در پشت و مرد بومی در پیش به شتاب. به خانه ای محقر، خانه ای گلی رسیدند. مرد بر درب چوبی خانه بکوفت. پیرمردی بانگ بر آورد. لحظه ای دیگر در چهارجوب درب ظاهر شد. به گفتگو ایستادند. دقیقه ای گذشت. مرد میانسال بومی رو به حبیب گفت: برای دو شتر هزار و دویست روپیه می خواهد. حبیب رو به پروانه کرد و آهسته زمزمه کرد: تقریبا صد و سی چهل دلار می شود. نظرت چیه؟ ببینیم با صد دلار می توانیم قال قضیه را بکنیم. حبیب رو به مرد گفت: بگو برای میهمان است. با ما کنار بیا. من می توانم هشتاد دلار بپردازم. مرد گفته های حبیب را برای پیر ترجمه کرد. عاقبت طرفین با صد دلار به توافق رسیدند. حبیب و پروانه دست در جیب و کیف کردند. صد دلار شمردند و به پیرمرد تقدیم کردند. هر چهار نفر به پشت خانه عزم کردند. پیرمرد نوجوانی را صدا کرد. کلماتی رو به او بلغور نمود. پسر با شتاب به راه شد. با رفتن او آنها دوباره به جمع مردان در زیر سایه درخت پیوستند. همگی نشستند. به نوشیدن چای سر گرم کردند. مرد میانسال برخاست، به خانه رفت. یک ربع بعد با لباس زنانه و زنبیلی در دست بازگشت. لباس را به پروانه داد و زنبیل را جلو پای حبیب گذاشت: اینهم توشهء راه. تعدادی نان خانگی، مقداری پنیر، ماست، خرما در زنبیل بود. حبیب با تشکر رو به پروانه کرد و گفت: یکی از آن بیست مارکی ها را بده. پروانه با تشکر پول در کف مرد نهاد. میزبان با تشکر پول گرفت. در جیب نهاد. حبیب قمقمه از کوله بار به در کرد. آب مانده را بر زمین پاشید و ظرف را بار دیگر از آب پر نمود. آمادهء سفر به انتظار مرکب چشم به راه شدند. بلدی شترسواری کنی، خانوم دختر؟ حبیب با ابروانی بالا کشیده و لبخندی بر لب پروانه را مخاطب داشت. پروانه با همان لبخند، با کمی ناز و عشوه در پاسخ: تو چطور، پسر شیرازی؟ تا حالا تو شیراز شتر دیده بودی؟ مامانت یادت نداده که سوال رو با سوال جواب ندهی؟ دختر تهرونی. پروانه برخاست و چند گامی از حاضرین نشسته بر زمین دور شد، لنگان، لنگان. چی شد؟ جواب مرا ندادی؟ همه به ما دو تا زل زدند. چرا اینطور نگاه می کنند؟ حبیب با خنده ای بریده پاسخ داد: تا حالا آدم ندیده بودند. فکر می کنم از کار ما در شگفتند. هر روز که اینجا غریبه های ماجراجو سبز نمی شود. غریبه که هیچ، شتر هم از آنها خریدیم. سر و وضعمون هم که شهریه. زبونشون را هم که بلد نیستیم. دیگه چی می خواهی؟ راست می گی. بهتر نیست از اینها فوت و فن شتر سواری را در یک کورس فوری برقی یاد بگیریم؟ یک مقدار اطلاعات مفید از اینها بگیر. فکر خوبیه. ادامه
دارد ...
|
از
ماست که بر ماست هشدار به تمامي نيروهاي مردمي بويژه روشنفكران خارج از كشور قسمت سوم و چهارم سالها
دل طلب جام جم از
ما مي كرد. در قسمت اول اين مبحث از خطرات موجود جنبش ايران و مشكلاتي كه مبارزات آزاديخواهانه ايران را تهديد ميكند و نيز از خطرات آتي و پتانسيل فرداي ايران گفتگو كرديم. گفتيم كه ”تاج و عمامه در ايران آينده اي ندارد.“ سعي
كرديم كه بگوئيم
از جانب روشنفكران
وابسته و منحرف،
انحصارطلبان
و قدرت پرستان
روشنفكر ماآب
خطرات به مراتب
بيشتري متوجه
جمهوري آينده
و آزاديها خواهد
بود تا از جانب
سلطنت طلبان پولدار
و وطن فروش و رهبرشان
رضا شاه مثلا دوم.
از طرف ديگر شماري از وظائف روشنفكران دلسوخته و زخم خورده را برشمرديم. گفتيم كه يك روشنفكر واقعي مي بايست به افشاگري بپردازد. گفتيم كه وظيفه يك روشنفكر مجروح، مجروح از دست دوستان نادان و دشمنان مكٌار و عاقل، مجروح از ساده لوحي و حماقت دوستان ناآگاه، زخم خورده از دست نابكاري دشمنان مطلع و سازمان يافته، مشاهده و افشاگري است. از ديگر وظايف او راهنمائي و دستگيري مردمش براي رشد فرهنگي و موجوديت و ابقاي مردمسالاري است. در قسمت اول و در اينجا و در قسمتهاي بعد اين نوشتار يك پيام بسيار مهمٌ و اساسي اين است: روشنفكر واقعي و دلسوز خود خواستار حكومت نيست و نخواهد بود، بلكه مسئوليت وي خطيرتر از حكومت است. مستوليت وي باز كردن چشم ملت و راه و چاه را نشان دادن است تا خود آنها، خود مردم حكومت مردمسالاري را بدست گيرند. تنها روشنفكر دلسوز و مجروح است كه مي گويد، ”مرگ بر قاب عكس ها“، ”مرگ بر بت پرستي“. يك روشنفكر واقعي و مردمي در واقع همانند ابراهيم بت شكن است. او بتها را مي شكند و قاب عكس ها را مي بسوزاند تا مردم حكومت كنند، مردم و حكومت مردم! مردم و حكومت محتوا ها! حكومت محتوا و نه حكومت شكل ها! مرگ بر شكل پرستان! مرگ بر بتها و بت پرستان! و تفاوت يك روشنفكر واقعي و دلسوز مردم و مجروح، مجروح از دوستي دوستان نادان و مجروح از دشمني دشمنان مكار در همين جاست: يك
روشنفكر واقعي،
يك روشنفكر مجروح
و يك روشنفكر دلسوز
خود بتها را مي
شكند و خود قاب
عكس ها را مي سوزاند
و به مردم نيز بت
شكستن و قاب عكس
سوزاندن را ياد
مي دهد تا مردم
بتوانند خود بر
خود حكومت كنند.
اما يك روشنفكر
ماآب و قدرت طلب،
يك روشنفكر جاه
طلب و مال پرست
خواهان تعويض
بت ها و قاب عكس
ها با يكديگر است.
وي به مردم مي آموزد
كه چطور قاب عكس
ها و بت هاي قبلي
را با قاب عكس هاي
جديد و بتهاي جديد
عوض كنند. او مي
خواهد خود يك بت
جديد و يك قاب عكس
جديد براي مردم
شود! مرگ بر اينگونه
روشنفكرها و روشنفكرنماها!
... و همچنين از اينروست كه گفتيم ”تنها يك فرهنگ مردمي و مردمي با فرهنگ ضامن آزادي و استقلال خويش هستند. يك جمهوري لائيك و فدرال مي بايست شرايط مساعد رشد فرهنگي و نيل و ارتقاء به مدارج مردمسالاري را فراهم سازد. تنها و تنها يك حكومت مردمسالار و شورائي مي تواند بقاي دراز مدت و تداوم آزاديها، رشد و استقلال كشور را تامين و تضمين نمايد. بنابراين اولين و مبرمترين وظيفه جمهوري آينده تامين آزاديها و استقلال خلقها از طريق ايجاد ايالات خودمختار و مستقلي است كه تنها در روابط خارجي مطيع مركز باشند.“ گفتيم
كه كارهاي روبنائي
و شعارهاي مرگ
بر چغندر ... درود
بر ....مشكلي را حل
نمي كند. گفتيم
كه ”بدون استقلال
اقتصادي، استقلال
سياسي ممكن نيست“
و از همين روست
كه گفتيم ”فهم
و درك سياسي بسياري
از خانم هاي خانه
دار بيشتر از فهم
و تحليل سياس برخي
از روشنفكرنماها
است.“ و ادامه داديم
كه ”يك خانم خانه
دار تا زماني كه
از خود درآمدي
و نيروي اقتصادي
نداشته باشد،
از وابستگي انديشه
و تصميم گيري به
مرد خود كه همان
رئيس خانواده
باشد برخوردار
است. اين واقعيتي
است كه وي همواره
در زندگي روزمره
خويش و خانواده
اش با پوست و گوشت
لمس مي كند.“ در
قسمت دوم اين نوشته
با ذكر مثالي،
با گزارشي كوتاه
از جلسات تبادل
نظر انجمن متخصصان
و پزشكان ايراني
مقيم آلمان، ”VIHA
“، در سال 1997 و جريان
ساختن ”خداشهر“
نتيجه اخلاقي
از اين مثال را
عرض كردم. گفتم
كه از آلمان و اروپا
رفتن، تنها مرسدس
بنز خريدن، ميني
ژوپ پوشيدن و هندي
به دست گرفتن را
ياد نگيريم. بلكه
اگر مي خواهيم
تقليد كنيم، نه
تنها ظواهر يك
جامعه را بلكه
باطن آن را هم،
بلكه اساس و ريشه
هاي آنرا هم بفهميم
و تقليد كنيم. سر
وقت حاضر شدن،
منطقي و علمي و
فرهنگي برخورد
كردن را هم از اروپائيان
و آلمانيها ياد
بگيريم. نگفتن
دروغ و عدم حقه
بازي و ...را (همانند
آلماني ها كه حداقل
غالب آنها درستي
و درستكاري را
در مورد هموطنان
خود رعايت مي كنند،)
از آنها ياد بگيريم.
گفتيم كه عقلمان
تنها در چشممان
نباشد و به قضاوتهاي
سطحي و قشري گرايانه
نپردازيم. اين مختصري بود از قسمت اول و دوم اين سلسله نوشته ها كه بطور مرتب تحت همين عنوان و از طريق سايت ايران امروز به انتشار خواهد رسيد. اينك به قسمت سوم و چهارم اين گفتار مي پردازم. با اين هدف كه بتوانم با نقل خاطرات و مثالها، عملا نقش حياتي برخورد انتقادي با خود و تصحيح اعمال فردي براي پيشبرد اهداف يك حكومت مردمسالاري، نقش حياتي روانشناختي و روانكاوي، فرهنگ و علم، نقش حياتي تحقيقات فرهنگي و علمي را براي ايجاد يك حكومت لائيك، فدرال و مردمي كه از تداوم برخوردار باشد، بيان كنم. با
اين هدف و آرزو
كه مشكلات رواني،
فرهنگي و علمي
جامعه و استبداد
شش هفت هزار ساله
ايران را شوخي
نگيريم. اين فرهنگ
هزاران ساله استبداد
از ما ايرانيان،
از من و تو هموطن
ظالمان و مظلوماني
ساخته است كه آثار
و نتايج در بحث
هاي سياسي ما مشهود
است: مدتها، يعني سالياني چند از اين انجمن و متصديان آن و سرنوشت ”خداشهر“ بي خبر بودم. چون همانطور كه در قسمت قبلي اين نوشتار گفتم، بعد از اعتراض من به دير آمدن آقايان و شماتت آنان و اظهار اينكه با اين سازمان دهي و اخلاقيات آنها تا هزاران سال ديگر هم قادر به ساختن شهري در كوير ايران نخواهند بود، آنها مرا از ليست متخصصين و مدعوين خود حذف كرده و احتمالا به ليست ”كوچكتران فضول“ و ”جوانان بي ادب“ اضافه كردند. زيرا كه از آن به بعد تنها يكي دو بار و آن هم بطور پراكنده به كنگره هاي علمي اين انجمن دعوت شدم و با اسباب كشي من از كلن به قسمت شرقي آلمان و كار در دانشگاه آنجا ارتباط خود را كامل با سردمداران و اعضاي اين انجمن قطع كردم. در همين چند ماه پيش بود كه به همراه دوستي يكي از آشنايان وي را بر حسب اتفاق در يكي از فروشگاههاي بزرگ هامبورگ ملاقات كردم. اين آشناي او از ”خداشهر“ و سرنوشت آن صحبت كرد: در
چند سال پيش آقاي
دكتر ...كه مايل بود
اين شهر در نزديكي
زادگاهش يزدخواست
و در كوير ايران
احداث گردد به
همراه دولتمردان
ايراني و نمايندگان
خاتمي كلنگ اين
شهر را بر زمين
زدند. اين آشنا
كه خودش در آنجا
حضور داشت مي گفت
كه آقاي مهندس
سحابي او را به
همراه خود برده
بود. با بوق و كرنا
و دهل كلنگ اين
شهر را زدند و اين
آقاي دكتر ...كه به
نمايندگي و سردمداراي
انجمن متخصصين
و پزشكان خود كلنگ
اين شهر را بر زمين
زده بود براي شهرت
و نام و پرستيژ
هم چند صد هزار
مارك مايه گذاشته
بود. اين پولها
به مقدار زيادي
خورده شد و به مقدراي
هم صرف مخارج جشن
و مقداري بتون
و ماسه در كوير
گرديد و پروژه
اي كه از ابتدا
محكوم به شكست
بود، شايد تنها
با انجام يك درصد
از كارهاي آن خاتمه
يافت و به گور تاريخ
سپرده شد. و اما اينك به موضوع دوم يعني سلطنت طلبان، مشروطه خواهان و يا هر چه كه اسمشان را بگذارند، مي پردازم. در ابتداي سخن بگويم كه من تفاوتي ميان سلطنت طلب و مشروطه خواه قائل نيستم و نمي شوم. ”بفرمائيد“ و ”بنشينيد“ و ”بتمرگيد“ همه به يك معناست و همه در واقع يك عمل است اما در واژه ها و اشكال مختلف. با اينكه ظروف مختلف است، اما محتوا يكي است.اين آقايان با توجه به نام بد و جناياتي كه سلطنت در ايران بجاي گذارده و با توجه به نام خوبي كه از جنبش مشروطيت در تاريخ و در خاطرات مردم ايران بر جاي مانده است، خواستار آلترناتيوتراشي براي خود هستند. آنها مي خواهند به اصطلاح اين دعواي ظاهري و بقول شيرازي ها اين ”دعواي زرگري“ را ميان خود علم كنند تا اگر مردم به دليل تنفٌر به جا و حقٌه خود از نام و عمل سلطنت، سلطنت طلبان را انتخاب نكردند، شانسي داشته باشند و اينبار با نامي ديگر و زير علم مشروطه خواهي حكومت را بدست گيرند و همان آش و همان كاسه. بقولي ”خر همان خر است، لاكن پالانش عوض شده است.“ با وجود تمام گفته هاي بالا اما من مطرح مي كنم كه سلطنت طلبان و مشروطه خواهان اولويت خطري ندارند. اما تا آنجا بي خطر خواهند ماند كه من روشنفكر، من زخم خورده، مني كه بلحاظ سني از اين ”افتخار“ برخوردار بوده ام كه محمدرضا شاه و خاندان رذل هزار فاميل با آن ساختارهاي مافيائي را در ايران با پوست و گوشت تجربه كنم، مني كه برادر تحصلكرده ام تنها به جرم كتاب دادن به دست دانشجويانش ابتدا به هفت سال و بعد به نوزده ماه زندان افتاد، به افشاگري بپردازم. براي نسل جديد، براي دخترم، براي دختران و پسران دانشجو و دانش آموز، براي آنان كه بلحاظ سنٌي قبل از انقلاب ايران را تجربه نكرده اند، به افشارگري و بازگوي تاريخ و واقعيات گذشته ايران بپردازم. آري من گوشه اي، اگر چه بسيار ناچيز، از تاريخ ايرانم. من كه مي گويم سلطنت طلبان خطرات اصلي نيستند، نه اينكه در خانه بنشينيم و دست روي دست بگذاريم و نگاه كنيم كه اينها هر غلطي دلشان خواست بكنند و بگويند. نه. منظور اين است كه اينها آنقدر نقاط ضعف دارند، آنقدر مشكل شخصيتي و اعتقادي دارند، آنقدر تنفٌر مردم ايران بدرقه راهشان است، كه با كمترين نيرو و كمترين استدلال پته آنان به روي آب خواهد رفت و آبروي نداشته را بار ديگر از دست خواهند داد. خطرات ما در واقع چيز ديگري است. خطرات ما دوستان نادان ما و دشمنان عمروعاص ماآبانه ما هستند. و
اينكه از ”رضا
شاه مثلا دوم“
گفتگو مي كنم و
ارزشي براي وي،
نه بلحاظ معرفتي
و نه بلجاظ انساني،
قائل نيستم، بدين
شرح و استدلال
است: او و طرفداران
او مي گويند، كه
اگر پدرش اشتباه
كرده (، كه البته
من و هر آدم چشم
داري مي گويد او
خيانت كرده، جنايت
كرده و نه اشتباه)
ربطي به شخص رضا
پهلوي، ”رضاشاه
مثلا دوم“ ندارد.
من هم مي گويم تا
اينجا درست و بر
طبق: اما آقاي رضا پهلوي، اگر تو مي خواهي كه شامل اين شعر بالا بشوي و گناهان پدر تو را به پاي تو ننويسيم، كي آمدي و انتقاد از خود و خاندان خود كردي؟ چه انتقاداتي از پدر خود كردي؟ اگر مي گوئي پدرت اشتباه كرده، آيا جزئيات آن اشتباهات را هم گفتي؟ آيا از اين اشتباهات هم در حرف دوري گزيدي؟ فرض كنيم كه در حرف صادق هم بودي و گفتي كه اشتباهات (يعني در واقع خيانات و جنايات) پدرت را قبول كردي، اما آيا مي خواهي كه حرفت باد هوا باشد يا مي خواهي به حرفت هم جامه عمل بپوشاني؟ اگر راست مي گوئي و در عمل معتقدي كه پدرت اشتباه كرده، پس چرا اموال مردم ايران را كه توسط پدرت و خاندان پهلوي غارت شده به مردم ايران باز نمي گرداني؟ آقاي رضا پهلوي، تو و من هم سن هم هستيم. يعني در واقع تو چند ماهي از من كوچكتري. از تو مي پرسم، كه اموال تو چقدر است؟ و از خودم مي پرسم كه اموال من چقدر است؟ آيا اين اموالي را كه تو داري از راه كار كردن و توانائي و قدرت و علم و نيروي بدني و فكري فراهم كرده اي؟ اگر بلي، پس نوش جانت، اما اگر نه، پس ...! و آيا من آنقدر لاابالي و تنبل و بي شعور و بيكاره بوده ام كه اينك اموال من (كه به جرئت و صداقت مي گويم غير از اموال معنوي و معنويات چيز ديگري نيست يعني) تنها به جز قوه تجزيه و تحليل، فهم و مغز و خاطرات و تجربيات تلخ و شيرين زندگي ام چيز ديگري نيست بغير از بدهي، و آن هم بدهي به دولت آلمان كه براي وام هاي تحصيلي و به پايان رساندن تحصيلاتم اين بدهي را بالا آورده ام؟ خوب شايد در جواب بگوئي كه مايل بودي و يا مايل هستي اموال مردم ايران را به مردم ايران بازگرداني. اما حاكميت فعلي ايران را نماينده مردم ايران نمي داني كه اين اموال سرقت شده از طرف پدرت و خاندانت را به حاكميت ايران بدهي. اگر چنين استدلال كني، اگر چنين بگوئي حرفت را قبول دارم. اما آيا راهش آن است كه اين اموال را خود به جيب بزني و خود دزد شوي؟ تو كه مي گوئي نمي خواهي مسئول اشتاباهات پدرت باشي، پس چرا در اموال سرقت شده از طرف او شريك شدي و اين اموال را اكنون به ارث برده اي؟ تو اموال پدرت را به ارث نبردي، تو اموال دزدي شده از طرف پدرت را به ارث بردي! تو شريك دزد هستي و مي خواهي رفيق قافله شوي!!! شرم بر تو! خوب فرض كنيم كه اين اموال را به حاكميت فعلي ايران، يعني دزدان جديد نمي خواستي تحويل بدهي، پس چرا با اين اموال براي جوانان ايراني بي بضاعت در خارج از كشور خيريه تحصيلي درست نكردي؟ چرا تحصيلات من و امثال مرا تامين نكردي؟ شايد هم كرده باشي، اما تنها براي هوادارانت و خانواده هاي چاكران و نوكران پدرت! چرا پرورشگاههائي در خارج از كشور براي خردسالان بي پدر و بي بضاعتان نساختي و سازمان ندادي؟ چرا اين اموال را براي مشكلات ايرانيان خارج از كشور بكار نگرفتي؟ جداي گروهبازي و جبهه گيري هاي سياسي. چرا انستيتوهاي علمي و تحقيقاتي و انتشارات علمي و فرهنگي نساختي؟ چرا آمريكا راديو و تلويزيونها و هزاران امكانات فني و مالي ديگر را در اختيار تو و سلطنت طلبان و مشروطه خواهانت مي گذارد؟ آقا رضا بگو، بگو به مردم ايران كه چه قولي به آمريكائيها داده اي؟ بگو! چرا من كه تا كنون و سالهاست كه سه كتاب علمي در زمينه هاي زيست محيطي و مشكلات جهان و ايران، در مسائل علمي اينترنت و كامپيوتري نوشته و ترجمه كرده ام، تنها به دلائل مشكلات مالي قادر به انتشار و چاپ آنها نشده ام!؟ و ابتدا پس از گذشت هشت سال همين ششماه پيش بود كه تنها يكي از كتابهاي علمي ترجمه شده من در يكي از انتشارات ايران به چاپ و انتشار رسيد. بنابراين آقاي رضا پهلوي خاموش شو! تو عزيز دردانه و لاي ابريشم و دستمال كاغذي بزرگ شده، از مشكلات ايران و مردم حلبي آباد زمان پدرت خبر نداري! به نفعت است كه خبر نداشته باشي. تو خود را به كوري و كري و نفهمي بزن و بگو كه مردم ايران در زمان پدرت با راحتي زندگي مي كردند. اما بگو كه كدام مردم را منظورت است، نكند خانواده هاي علم و ديگر بادمجان دور قاب چين هاي حرامزاده را مردم ايران بداني؟ نكند كه اهالي دستمال ابريشمي به دست و شمال نشينان تهران را تنها مردم ايران مي داني؟ مردم حلبي آباد را چه؟ مردم دروازه غار و جواديه و شهر نو تهران را چه؟ اين محلات افتخار حكومت پنجاه ساله پدر و پدربزرگ توست. مردم كردستان و مرزنشينان بلوچي و كوير نشينان و گرسنگان ايران را چه؟ آقاي
رضا پهلوي، خاموش
شو! آري مديون پدر غداٌر و ستم پيشه ات هستيم كه اگر برادر من به جرم توصيه كتاب و كتاب دادن به دست دانشجويانش، اگر پدر علي، مادر حسن و ... براي كتاب خواندن و مقاله خواندن در باره آنچه كه مخالفت با امنيت پدر تو و خاندان رذل او داشتند، به زندان و شكنجه گاه و چوبه هاي اعدام سپرده نمي شدند، اينك اين مردم از چنان فرهنگ، شعور، فهم و علم و تجربه اي برخوردار بودند كه تصوير در ماه نبينند، كه براي درد پشت قوزك و درد بواسير كاغذهاي مفاتح الجنان را در آب گرم خيس نكنند و بياشامند. براي امراض و سرطان خود به فال گير و جن گير و ... متوسل نشوند. شل و كورهاي خانواده خود را به امامزاده ها و ... دخيل نبندند. زماني كه تو كودكي ات را در خيابانها و پاركهاي سعدآباد و نياوران با اتومبيل هائي كه برايت ساخته بودند ويراژ مي دادي، اين منكرات و زشتيها را پدرت در حق مردم انجام مي داد. پدرت مردم را بي فرهنگ بار آورد و روشنفكران و مبارزان دليري چون خسرو گلسرخي، اين عزيز و نور چشم مردم ايران را، و دانشيان را و هزاران هزار پيكارگر و ستيزه جوي عليه ظلمت را به جرم خواندن كتاب و روشنگري و افشاگري به چوبه اعدام مي سپرد يا به زندانها و شكنجه گاههاي اوين و قصر و قلعه حصار مي انداخت و اينها را نه تنها براي منافع خودش و منافع آمريكا كه براي خانواده اش و پسر ارشدش و وليعهدش كه تو باشي نيز انجام مي داد. حالا مي گوئي كه تو شريك جرم نيستي. شرم بر تو! اينهاست افتخار پنجاه ساله سلطنت رذل پدر و پدر بزرگ تو! مرگ بر اين افتخار! مرگ بر تو و پدر تو و خاندان تو كه بي شعوري و بي فرهنگي و جاهلي شعبان بي مخ ماآب ها را ما، ما ملت ايران از شماها داريم! اگر در ايران دزد دوٌم حكومت مي كند، اين را ما مديون دزد اول هستيم. اگر آمريكائيها و اروپائيان در اين روزها به مارس مي روند و آب و زندگي در مارس كشف مي كنند و اما ما در ماه تصوير مي بينيم و يا بقول فرقه بي شعورپرور ديگري كه آرم مذهبشان را در سوراخها و حفره هاي انيشتين مي بينند كه ”ناسا هم از آن فيلمبرداري كرده است“، اين را ما مديون تو هم هستيم و نه تنها مديون پدر تو و پدر بزرگ تو، اي مزوٌر و اي سالوسگر.
|
| ایران
آزاد نشریه فرهنگی
علمی سیاسی اینترنتی iran azad ©2002-2008 هر گونه برداشت یا استفاده از مطالب تنها با ذکر نام ایران آزاد و نام نویسنده یا مترجم مجاز است Info@Iran-Azad.net |