تولدی دیگر ........

 

ایران آزاد .................................................... تولدی دیگر


سال هفتم- فصل نوین/ شماره نه. دهم ماه ژوئیه دوهزار و هشت

Www.Iran-Azad.Net.......... Www.Iran-Azad.De.......... Www.Iran-Azad.Net................. Sonntag, der 05. Februar 2012
ایران آزاد، جواد ولدان. صابر
ایران آزاد قبل از ماه می 2008
آرشیو فصل نوین، از ماه می 2008
... در ادامه
سایت نخستین


ادامه در اینجا

اينك از اين يادگار من از پدرم بشنويد.
با پدرم، من شش ساله و خواهرم كه پنج سالي از من بزرگتر بود، در حياط خانه و زير آفتاب گرم شيراز بوديم. از روزهاي آخر تابستان بود. پدر به باغباني گلها و درختان مشغول بود و ما هم در كنار دستش مي پلكيديم و گاه فرمانش را مي برديم، كمكش مي كرديم.

به ناگاه همانند كاشفي كه به حقيقتي دست يافته باشد، به سان جستجوگري كه طلا ديده باشد، همچون ارشميدس كه قانون جرم حجمي آب را كشف كرده باشد، ما را با فرياد و هيجاني در صدا به سويش خواند. به ديوار كنار دستش، به ديوار حياطمان اشاره كرد و قطار مورچه را به ما نشان داد.

دو قطار سراسري، دو رودخانه اي بلند از مورچه ها، دو مار طويل كه بدنه مارپيج آنها را مورچه و تنها مورچه هاي سياه كوچك تشكيل مي دادند. يكي از اين رودها به طرف پائين و حياط خانه جهت گرفته بود و ديگري در جهت عكس آن در خروش بود. دقايقي چند ما، در حاليكه او دستان من و خواهرم را در دستان چپ و راستش گرفته بود، و خود در ميان ما جاي داشت، گرگي نشستيم و اين منظره را به تماشا گرفتيم.

قطاري كه به پائين و بسوي حياط در حركت بود چالاك تر مي نمود. اما قطاري كه از حياط خانه به طرف بالا و لانه در حركت بود آهسته و با تاني مي رفت. مورچه هاي اين رود از پائين به بالا سر كشيده نه تنها در خلاف جاذبه زمين در حركت بودند بلكه هر يك بسته به جثٌه و قدرت خود محكم دانه هائي به نيش و دندان چسبيده و حمل مي كردند.

بودند مورچه هائي كه همواره در طي راه موفق بودند و تا لانه خويش كه در بالا و ميان ديوار قرار داشت طعمه را سالم به مقصد مي رساندند. اما ما مورچه هائي نيز ديديم كه در نبردي سخت دچار آمده بودند. پيكاري ميان خود، ميان اراده، مقصود و كوشش خويش با كشش زمين. دانه ها يكبار، دوبار و ... و دهها بار از نيش اين مورچه ها واژگون مي شد و بر كف حياط فرو مي غلتيد. اما مورچه ها به دنبال اين دانه ها روان مي گشتند و تا دانه را موفق به لانه نمي رساندند، آرام نمي گرفتند.

برخي از آنها بعد از تلاش هاي دوم و سوم با دانه به لانه مي رسيدند و برخي اما براي دهمين بار هم ناموفق ادامه مي دادند. اما بي تفاوت از شكستها و دفعات تكرار تا دانه به لانه نمي رسيد، اين مورچه ها از پاي نمي نشستند.

من و خواهرم كه از كنجكاوي و اما سكوت پدر كه دستان ما را هم هنوز محكم در دست داشت، به جان آمده بوديم، همديگر را مي پائيديم و زير چشمي هم به هم و هم به او نگاه ميكرديم. گاه ترسي مرا فرا مي گرفت. ترس از اينكه نتوانم خود را حفظ كنم و از خنده بتركم. خواهرم نيز حال مرا داشت. دزدكي يكديگر را مي پائيديم و چشممان كه در چشم هم مي افتاد، ترس آنرا داشتيم كه با هم از قهقه هاي خندهء ناگزير بتركيم.

اين احساسات در ما بجا بود. قيافه معصوم، كنجكاو و متبسٌم پدر با چشمان قهوه رنگ خندانش كه دقيقه ها را در سكوت و تماشا و ابهام به سر مي كرد، ما را محرك شده بود.

عاقبت لب گشود و سخن آغاز كرد. ”نور چشمانم، دخترم، پسرم، مورچه ها را نظاره كنيد كه چگونه با پشتكاري و شجاعت تا به مقصود نرسند، از پاي نمي نشينند. تو هم، شما هم بايد چنين باشيد. در زندگي و درس خواندن چنين باشيد. مورچه را سرمشق قرار دهيد.“
نتيجه اخلاقي: اخذ نتيجه اخلاقي را بعهده خود تو خواننده عزيز همزبانم مي گذارم.    

دلم گرفت ز سالوس و طبل زير گليم؛       خوش آنكه بر در ميخانه بركشم علمي!
خوانند عزيز و همزبان خوبم، در پايان شعري برايت مي نويسم كه خود سروده ام:

تقديم به دختر جوان و بي صبرم!

ميوه

بذري بودم،
بر خاك افتادم.

باد آمد، باران آمد، خورشيد تابيد!

جوانه زدم!

باد آمد، باران آمد، خورشيد تابيد!

بزرگ شدم!

باد آمد، باران آمد، خورشيد تابيد!

بزرگتر شدم!
استقامت كردم!
گياهي شدم.

باد آمد، باران آمد، خورشيد تابيد

استقامت كردم!
درختي شدم،
درخت!
تنومند درختي!

تنومند درختي كه شاخه هاي ستبر آن در فلك لاجورد سر كشيد!

باد آمد، باران آمد، خورشيد تابيد!

ميوه كردم،
زياد
خوب و درشت!
رنگي!

باد آمد، باران آمد، خورشيد تابيد!

رهگذر آمد،
و ره گذر كرد!
دله دزدان آمدند،
با اره و ميوه چين آمدند!
باغبان آمد،
نه اينكه باغبان آمده باشد!

من خود باغبان بودم!
خود نيز باغبان بودم!
دله دزدان فرار كردند!
بي آبرو شدند،
فرار كردند!

باد آمد، باران آمد، خورشيد تابيد!

موسم برداشت آمد!

خلق آمد،
خلق پا برهنه آمد!
از حلبي آباد و جواديه و دروازه غار آمد!

پا برهنه، اما با صفا آمد!

حاصلم را، ثمرشان را چيدند!

بذر نبوغي را كه در تنهائي كاشته و در بشريت گل كرده بود،

چيدند!
آنها چيدند،
خلق چيد!

براي ايراني آزاد از ايران-آزاد
جمعه و شنبه سي ام و سي و يكم ژانويه دوهزاروچهار

پاورقي

  1. آندسته از خوانندگان عزيزي كه قسمت اول اين گفتگو را نخوانده اند، لطفا به بخش ”آرشيو سياست“ در سايت ايران امروز مراجعه فرمايند. و يا از طريق تماس تلفني و يا نامه الكترونيكي با من و يا دوستاني كه با من در تماسند، مي توانيد قسمتهاي قبلي اين نوشتار را تهيه نمائيد! و بهتر از همه آنكه آدرس نامه هاي الكترونيكي خود را براي من از طريق آدرس الكترونيكي زير بفرستيد تا من قسمتهاي قبلي اين نوشته و نيز قسمتهاي بعدي را بطور مرتب براي شما بفرستم!
    e-Mail: Info@Iran-Azad.de ; Mobil: 0162 / 193 0 426

خواننده عزيز هموطن، دوست من!

در اينجا سخني با تو دارم! سخني كه چون از دل بر مي آيد، مطمئنم كه بر دل نيز مي نشيند! پس گوش كن!

تو كه اين مقالات پي در پي مرا مي خواني! اگر خود را همدرد و همدل من مي يابي و فكر مي كني روي زخم هاي اصلي مردم ايران و نكات مهمٌي دست گذاشته ام، پس به من كمك كن، به خودت و به ما و به ما مردم ايران كمك كن و در اشاعه، كپي و تكثير اين نوشتار و افكار بكوش!
و اگر خواهان كمك هاي معنوي و مادي هستي با ما تماس بگير:

آدرس نامه الكترونيكي:       info@iran-azad.de
شماره تلفن موبيل:            0162 / 193 0 426

همچنين كه در بالاي مقالات خود، خودم را معرفي مي كنم، من مسئول سايت اينترنتي ايران آزاد هستم. اين سايت به هيچ گروه و دسته اي تعلق ندارد. اين سايت در درجه اول يك سايت فرهنگي و علمي است. اين سايت به تمام ايرانيان تعلق دارد. من و ما مسئول و گردانندگان سايت ايران آزاد انحصار طلب نيستيم و هر سخن حق و مطلب علمي و فرهنگي را كه شعار، اهانت و تهمت نباشد تا كنون كه قريب دو سال از تاسيس اين سايت مي گذرد منتشر كرده ايم و منتشر نيز خواهيم كرد. براي متوجه شدن مواضع و درد ما ”سخن درد و درد سخن“ را كه در قسمت فارسي و صفحه اول فارسي سايت توسط مسئول سايت نوشته شده است، بخوان! تمامي امكانات و مخارج مالي اين سايت تا كنون از طريق درآمدهاي شخصي خود من تامين گرديده است. در روز هجدهم نوامبر سال دو هزار و سه يعني قريب به دو ماه پيش بسياري از تجهيزات شخصي و اداري متعلق به مسئول سايت ايران آزاد دزديده شد. پرونده اين دزدي نزد پليس جنائي هامبورگ بدين قرار است:
Az.: 032/1K/0832127/2003 (am 18.11.2003)
اين تجهيزات دزدي شده كه در خدمت سايت و اشاعه افكار و فرهنگ و در خدمت انتشار مقالات بسياري از شما عزيزان بود عبارتند از: كامپيوتر و مانيتور، ماشين چاپ سياه ليزر، دوربين عكاسي، دستگاه تلفن و فاكس و اتومات تلفن و مقداري ديگر از وسائل شخصي. از اين تاريخ به بعد ما متاسفانه نتوانسته ايم، مطالب سايت را نوآوري كنيم! بعلت وضعيت به شدت اسفناك مالي و بعلت بيكاري مسئول سايت، ما مقدور به تهيه يك كامپيوتر جديد و تجهيزات ديگر نبوده و نيستيم. با اينكه مسئول سايت ايران آزاد يعني مهندس ولدان از تحصيلات عالي در رشته هاي مختلف در آلمان برخوردار است و چندين كتاب و صدها مقاله علمي و فرهنگي را به زبانهاي فارسي و آلماني ترجمه كرده است، مدتي است كه يا با بيكاري مواجه است و يا به اشتغال به كارهاي موقت و كم در آمد! بنابراين، تو هموطن كه سخن مرا مي خواني و مي شنوي اگر مي تواني كمك كني، كمك كن تا با كمك يكديگر به مبارزات مردم ايران رنگي ديگر ببخشيم. اين مبارزات در درجه اول بايد مبارزه با فقر فرهنگي جامعه ما باشد. مبارزه با بي فرهنگي و بيسوادي! مبارزه با پيش قضاوتي و عقل در چشم داشتن! اگر تو با خواندن مقالات من و سايت من فكر مي كني كه همفكر و همدرد مني، پس كمك كن و كمكهاي تو مي تواند چنين باشد:

  1. با كپي و تكثير اين مقالات به اشاعه اين افكار و مبارزه با فقر فرهنگي و فرهنگ دست و پا گير و عصر حجري مردسالاري و بزرگسالاري كمك كن!

  2. اگر قادر به كمك مالي هستي، كمك كن، كه كمكهاي تو هر چقدر هم كه ناچيز باشد، چون از صميم قلب و با نيت به مبارزه با فرهنگ مردسالاري و بزرگسالاري ارزشمند است.

  3.  كمك كن تا بتوانيم تجهيزات كامپيوتري و ديگر تجهيزات سايت ايران آزاد را مجددا تهيه كنيم و اين سايت را چنانكه تا كنون از مطالب غني فرهنگي و علمي برخوردار بوده، نوآوري و به روز گردانيم.

  4. ضمنا مهندس ولدان مترجم كتاب فاكتور چهار (از آلماني به فارسي) هست. نويسنده اين كتاب يعني برادر زاده رئيس جمهور اسبق آلمان آقاي ارنست اولريش فون وايتسزكر است. اين كتاب مسائل و مشكلات آلودگيها و مسائل زيست محيطي جهان و ايران را بررسي مي كند و راه حل هاي بسيار مهم و چشمگيري ارائه مي دهد. هموطن توجه داشته باش كه ما تنها يك زمين داريم. پس در حفظ آن با من و ديگر متخصصين كوشا باش! اين كتاب را در هفت سال پيش ترجمه كرده ام كه اينك چند ماهي است كه به انتشار رسيده است. نسخه آلماني و انگليسي اين كتاب بسيار مهم علمي از پر فروش ترين كتابهاي سال 95 و 96 در آلمان و كشورهاي انگليسي زبان بوده است. ترجمه فارسي آنرا در آلمان از طريق من مي توانيد تهيه كنيد. بهاي اين كتاب را با همت عالي خود بپردازيد و از اين طريق به كارهاي پژوهشي و علمي بها دهيد و پشتيباني نمائيد. درآمد اين كتاب را به كارهاي فرهنگي و پيشرفت سايت ايران آزاد تخصص داده ام.

  5. با من تماس بگير و اگر مي تواني در يافتن يك اشتغال به من كمك كن!

به اميد روزي كه ايراني آزاد داشته باشيم و ايران آزاد تنها در اينترنت در دسترس ما نباشد! به اميد روزي كه هيچكس بعلت اظهارات و عقايدش زنداني نگردد! به اميد روزي كه ملت ايران از سطحي نگري، قشري بودن و عقل در چشم داشتن رها گردد!

ادامه دارد ...

از آریانه یاوری
فاحشه های قلمستان         
تقدیم به یک سقوط کرده

با نو ی هزار سا له ی قرنها منم     
آن رقا صه ی بی هراس منم           
آن شهزاده ی شبها ی خاکستری منم
آری من بانوی هزار ساله ی قرنها هستم
که از زخم آرواره ی سوسمارهای مرداب نمی هراسم
من خشونت حفره ها و شکافهای کوره های زغال سنگ را دیده ام
که چگونه کارگران صحبگاهی را می بلعد
من سخاوت جادوگری را دیده ام که از روح                        
عریان مرد گان قصه می ساخت
من حتی تو قف چشمان مرگ را هنگامیکه
بخشنده میشود دیده ام
من عشقبازی ماران را در کویر دیده ام                     
که عشق را تکه تکه می بلعند
من حتی در قا ب خالی کهنه ای خدا را دید  ه ام  که
عشقبازی میکرد با فاحشه ای بدور از چشم مریم
من مرگ اسبم را دیده ام  که از آخرین شلیک گلوله
نمی هراسید
وعشقش را با حرمت تماشا میکرد
اما چه بی شرمانه طبل رسوا ئی را به صدا در آورده ای
و حرمت را به آتش کشیده ای 
فاحشه های قلمستان هنوز به نطفه های حرامزاده ی تو نفرین می کنند
و جذام وار پوستشان می  درد از شرم نوازش دستهایت
من برای  حقارت تو خواهم گریست
باید بر بالینت نشست و زار زار گریست
و آینه ی ماتت را پاک کرد
تا چهره ی بی هویتت را تماشا کنی
وقتیکه به حرمت واژه ها تجاوز می کنی
و زاویه های عطش را در باد نقاشی می کنی
باید برایت گریست  باید برایت زار زد
برخیز آینه ی ماتت را در دست گیر
شیطا ن را خواهی دید که از شرم می گرید
وبه تو و خدایت تف می کند
آری من آن کولی آواره ام که از جیرینگ جیرینگ
زنگوله های پاهایم عشق هنوز بیدار میشود
و به تو و خدای دروغینت تف می کنم

برای اطلاع شما
فارسی برای بچه ها و فارسی زبانان

مادران عزیز، پدران ارجمند، پارسی زبانان و هموطنان گرامی

اگر مایلید که فرزند دلبندتان در محیطی گرم و دوستانه، بدور از جنجالهای سیاسی و مذهبی و بدون تاثیرات منفی آموزگاران وابسته زبان مادری خویش را بیاموزد و فرهنگ مادران و پدرانشان را زنده نگاه دارد، با ما همکاری کنید. در آموزشگاههای خصوصی ما، فرزند شما به روش علمی، و با بازیهای دلپذیر، زبان محاوره ای، نوشتاری و ضرب المثل های با مسمای فارسی را خواهد آموخت. با همکاری و حمایت معنوی و مادی خویش، با شرکت و حضور فراگیر فرزندان خویش با ما و با این لاله و لاله های نوپای فرهنگی یاری نمائید.

www.persisch-lernen-in-hamburg.de

مدیریت آموزشگاه و آموزش مستقیم فرزندان شما بعهده مهندس جواد ولدان، با سابقهء پانزده سال آموزش زبان فارسی در شهرهای مختلف آلمان می باشد. علاوه بر این مهندس ولدان مترجم کتاب بسیار پرارزش و معروف «فاکتور چهار» و صدها مقالات علمی و روانشانسی، و نویسنده داستان می باشد. مدت هشت سال است که وی سایت های فرهنگی مختلفی را در اینترنت دائر نموده است و در زمینه های فرهنگی و زیست محیطی بطور چشمگیری فعال است. از پایگاههای اینترنتی و فرهنگی وی، سایت ایران آزاد و سایت ضد تبعیض نژادی، ضد جنگ و سایت حفاظت از محیط زیست می باشد. از این سایت ها دیدن نمائید. مسئولیت تکنیکی، ادبی و نوشتاری این سایت ها بعهدهء مستقیم وی می باشد.

سایت ایران آزاد

سایت ضد تبعیض، ضد جنگ و ضد زور

سایت محافظت از محیط زیست، فوروم زیست محیطی برای جهان سوم


در امتداد سرنوشت

جواد ولدان (صابر)
قسمت هفتم

کار خوبیه. من هم فکرش را می کردم.

پسر گل، فکر می کنم که خیلی به تو ...

پروانه گفته اش ناتمام گذاشت. رخسارش گل انداخته بود. سر بر زمین انداخت و مدتی زمین را نگریست. سکوت هر دو را گرفته بود. سکوت حاکم را، دقیقه ای بعد، حبیب بدینسان شکست: دختر گل، منم خیلی تو رو ...

با بیان جملهء ناتمام، حبیب دست پروانه را گرفت، فشرد. سرش را بر شانهء مردانه اش گذاشت.

دیروز این وقتها، هنوز همدیگر رو نمی شناختیم. و امروز حس می کنم سالهای سال تو رو می شناسم. زندگی عجیبیه، بازی سرنوشت! فکر می کنی تو این روزگار ابدا بشود با نقشه و برنامه ریزی زندگی کرد؟! هر دم این قضا و قدر بازی جدیدی را با تو آغاز می کنه. من در واقع هم اکنون می بایست در کویت زندگی می کردم!

کویت؟

سر فرصت برات تعریف می کنم. ما دو تا واسه هم دیگر خیلی برای گفتن داریم. خیلی مایلم از گذشته ات بدانم. چی شد که فکر خروج از ایران به سرت زد؟ اون هم اینطوری؟ ما تموم وقت دنیا را داریم. تمام زندگیم را می خوام برات بگم. تمام روزگارت رو می خواهم بشنوم. چرا باید امثال من و تو از کشور برویم؟ چرا باید جا رو به لاشخورها بسپاریم؟ چرا!؟

دختر تهرونی عزیز من، تو هم من رو اسیر خودت کردی. تا حالا فکر می کردم، عشق و علاقه فقط تو داستانها باشد. فکر نمی کردم، روزی تا این حد به یک نفر علاقمند بشوم.

با این جمله، به گرمی دست پروانه را در دست گرفت و فشرد. لبخند پر رضایتی بر لب آورد و پلکانش را لحظه ای بهم دوخت.

چقدر طول می کشد؟ رفته شتر بیاورد یا شتر بسازد؟

از سر بی طاقتی حبیب این گفته را بر زبان راند.

اینها که مثل ما در فرار نیستند. اینها وقت دنیا را دارند. در این بیابان بی آب و علف تا بخوای وقت دارند اینها! اگر اصلا شتری در کار نباشد، چی؟ فکر نمی کنی ما را دست انداختند؟

بعید به نظر می یاد. ظاهر ساده دل و خوش قلبی دارند. مثل اینکه هر دوی ما در این سرزمین می بایست صبوری را یاد بگیریم، پروانه من!

آنگاه حبیب به جمع اهالی نشسته در زیر سایهء درخت پیوست. پروانه نیز به دنبال راه افتاد. بار دیگر بر زمین شدند. حبیب رو به مرد میانسال گفت: بد نیست کمی اطلاعات از اخلاق و رفتار شتر به ما بدهید، یک کورس شترسواری در چند دقیقه!

زیاد مشکل نیست. باید نکات زیر را حتما رعایت کنید. در بین راه، در حین عمل خودتان متوجه منظور من خواهید شد. در عمل یاد می گیرید. آنگاه مرد چند نکته مهم را با فارسی شکسته اش بیان کرد. و در حین این کار چشمان به چشمان حبیب دوخته بود که آیا این جوان شهری زبان او را می فهمد. گفته های مرد رو به اتمام گذاشت، که سر و کله نوجوان دهاتی از دور پدیدار گشت. او در جلو می آمد و در پشت خود دو شتر به حرکت. دقایقی بعد ساربان جوان و شترها به نزدیکی جمع شدند. بر پشت شتر جایگاهی برای سوارکار ساخته بودند. حبیب و پروانه برخاستند. با آنها اهالی نیز بر پا شدند. به کمک حبیب و جوان ساربان پروانه بر شتر، در جایگاه جا گرفت. بعد از او حبیب بر شتر دیگر نشست. افسار در دست گرفتند. جمله های بریده و کوتاه مردان بار دیگر جهت حرکت را به مهاجرین نشان داد. اهالی، مردان میانسال و پیر دهکده، سفر خیری آرزو کردند. همزمان با لبخندی بر لبان ترک خوردهء آفتاب زده دستها را در هوا کردند و مسافران را در بدرقه گرفتند. دو مرکب، دو سوار در راه شدند. دو شتر در کنار هم روان شدند. حبیب با نگرانی به پای پروانه چشم دوخته بود و هر لحظه به دکتر و درمانگاه اندیشه داشت. یاران در زیر کورهء آتشین، بر کف گرم شوره زار گام به گام از دهکده دور و دورتر می شدند. دهکده در پشت دو همسفر ریز و ریزتر می شد. آسمان سقف آبی خویش را بر فرق مهاجرین گسترده بود. ابری دیده نمی شد. با نگاهی به پروانه حبیب پرسید: وضع پا جطوره؟ امیدوارم که قبل از غروب، پیش از تاریکی به یک درمانگاه برسیم.

چندان دردی را حس نمی کنم. خدا کند این جراحت مشکل جدی درست نکند! هر چه باشد این پا را هنوز احتیاج دارم. آخرین جمله را پروانه با لبخندی بر لب و چشمکی با شیطنت ادا کرد.

بعد از درآوردن گلوله، با آنتی بیوتیک و پانسمان همه چیز روبراه می شود. مطمئن باش که تو این پاهای زیبا را در دامنی فریبنده در اختیار دیدگان حریص من خواهی گذاشت.

دلم می خواهد به زودی سرپناهی داشته باشیم، در کنارت آرام بگیرم، سرم را بر قلب مهربانت بگذارم. دوستت دارم!

دو یاور جوان بر دو مرکب راهوار خرامان راه می نوردیدند و تنها به یکدیگر اندیشه داشتند. قلبشان، تار و پود وجودشان با این لحظات، با این دقایق، با این ساعتها، در زیر سوز آفتاب به هم جوش خورده بود، جدائی نداشت، یکی می شد. با گذشت هر لحظه نیز یکی تر می شد، به یک قالب، به یک روح. بازی روزگار، این پیوند مبارک را به ارمغان آورده بود. عشق سوزان این دو، حرارت وجود این دو کورهء آفتاب و کویر را به هیچ می گرفت. پیوند این دلها، پیوند این دو حباب پاک و شکستنی ناگسستنی می نمود. خورشید بسوزان، کویر خشک تر شو، افق دورتر شو. اما همه بدانید، همه بدانید که در تقابل با این خواست، در برابر با این عشق رعنا زبانتان قاصر است، عملتان زبون است، درشتی اتان حقیر است، عمرتان بر باد است. کوهها سنگ شوید، سنگها خرد شوید، خرده ها ماسه شوید، طوفان بوز، اما دمی گمان مبر که دیدگان زیبای عشق را گزندی توانی! در این روز پر گوهر، در این روز پر موهبت، در این دقایق میمون، گل بوته های عشق نفخه ای است بهاری در صبحگاهان، در سحر. شمعی است در عمق ظلمت، در ظلمت چاه. نوشداروئی است در راه، برای فرزند رستم. پادزهری است برای مسموم.

بارکش سبکسر مرو، پا نلغزان، قدر دان! محفوظ دار آنچه بر پشت داری. پر بهاتر از چینی چین، قمیتی تر از زعفران پارس، گرانتر از خاویار خزر می بری تو، بدان! شکوفه های عشق بر پشت داری تو، بدان! انسان نماها، گرگها در خانه اند، شرافت در پشت داری تو، بدان! محموله ات را محفوظ دار، ای خارکش! دو رعنا، دو عاشق، دو مرکب در سفر، با شراره های عشق در سینه، افق در چشم، برق امید در دل، منزل پلیدی در پشت، رو به مامن خورشید به زیارت نور می رفتند.

تداوم راه، گرمای کویر، ملالت تکرار چهرهء همدمان هم دل را می آزرد. عطش زبانه می کشید، رمقی بر جا نبود. با توقفی می بایست نیروی رفته را بازآورد. حبیب افسار شتر به آرامی کشید، پروانه هم. از دو مرکب سایه بانی ساختند. در پشت آن بر تنور داغ زمین بر زیراندازی آرام گرفتند. سفره گستردند. آب، خرما، پنیر و نان را با اشتهائی دو چندان فرو بلعیدند. چشمان کمی حالت گرفت. رمقی در زیر پوست دوید. قوتی برای تکلم پدید آمد.

حبیب من، نزدیک غروبه، چه مدتی است که در راهیم؟

با نگاهی بر ساعت، حبیب گفت: کمی از هفت گذشته، بیش از سه ساعت است که در راهیم.

فکر نمی کنی اشتباه می رویم؟

تا بحال طبق گفته های مردان آمدیم. تمامی نشان های راه را ما یافتیم. تا هوا روشن است می بایست برخیزیم.

با این حرف دست پروانه را گرفت. پروانه برخاست. کوله پشتی را پیچیدند. پروانه را بر مرکب نشاند. خود نیز بر پشت خارکش دیگر نشست. افسارها گرفتند و دمی هی کردند. شتران از جا کنده شدند، گام به گام در تانی به راه شدند. دقایقی دیگر، اولین ستاره با عشوه، چشمک زنان بر تارک آسمان، بر طاق نیلگون نشست. سرخی غروب در پشت مسافران قابل روئیت بود. گاه به گاه پرنده های کوچک در پیش دیدگان مژدهء آب و آبادی می آوردند. هیبیت شهری از دور در چشمان دوید. اشک شوق بر گونه ها خزید. بوی شهر در مشام شترها دوید. حرکت چالاک تر شد.

اندکی بعد مسافران نمکزار، خویش را در جلو نخستین معابر شهر یافتند. خیابانها و کوچه ها را پشت سر کردند. زنان و مردان، اهالی در رفت و شد بودند.

ادامه دارد ...

بازگشت به ابتدا

درد مشترک ما نگرش به نوک بینی، کوته نظری است.
جواد ولدان. صابر

 


بازگشت به ابتدا

از طرف ديگر شماري از وظائف روشنفكران دلسوخته و زخم خورده را برشمرديم. گفتيم كه يك روشنفكر واقعي مي بايست به افشاگري بپردازد. گفتيم كه وظيفه يك روشنفكر مجروح، مجروح از دست دوستان نادان و دشمنان مكٌار و عاقل، مجروح از ساده لوحي و حماقت دوستان ناآگاه، زخم خورده از دست نابكاري دشمنان مطلع و سازمان يافته، مشاهده و افشاگري است. از ديگر وظايف او راهنمائي و دستگيري مردمش براي رشد فرهنگي و موجوديت و ابقاي مردمسالاري است.

و گفتيم كه تفاوت يك روشنفكر واقعي و دلسوز مردم و مجروح، مجروح از دوستي دوستان نادان و مجروح از دشمني دشمنان مكٌار در همين جاست:

يك روشنفكر واقعي، يك روشنفكر مجروح و يك روشنفكر دلسوز خود بتها را مي شكند و خود قاب عكس ها را مي سوزاند و به مردم نيز بت شكني و قاب عكس سوزاني ياد مي دهد. تا مردم بتوانند خود بر خود حكومت كنند. اما يك روشنفكر ماآب و قدرت طلب، يك روشنفكر جاه طلب و مال پرست خواهان تعويض بت ها و قاب عكس ها با يكديگر است. وي به مردم مي آموزد كه چطور قاب عكس ها و بت هاي قبلي را با قاب عكس هاي جديد و بتهاي جديد عوض كنند. او مي خواهد خود يك بت جديد و يك قاب عكس جديد براي مردم شود! مرگ بر اينگونه روشنفكرها و روشنفكرنماها!
....
گفتيم كه كارهاي روبنائي و شعارهاي مرگ بر چغندر ... درود بر ....مشكلي را حل نمي كند. گفتيم كه ”بدون استقلال اقتصادي، استقلال سياسي ممكن نيست“ و از همين روست كه گفتيم ”فهم و درك سياسي بسياري از خانم هاي خانه دار بيشتر از فهم و تحليل سياس برخي از روشنفكرنماها است.“ و ادامه داديم كه ”يك خانم خانه دار تا زماني كه از خود درآمدي و نيروي اقتصادي نداشته باشد، از وابستگي انديشه و تصميم گيري به مرد خود كه همان رئيس خانواده باشد برخوردار است. اين واقعيتي است كه وي همواره در زندگي روزمره خويش و خانواده اش با پوست و گوشت لمس مي كند.“

در قسمت دوم اين نوشته با ذكر مثالي، و با گزارشي كوتاه از جلسات تبادل نظر انجمن متخصصان و پزشكان ايراني مقيم آلمان در سال 1997 و جريان ساختن ”خداشهر“ نتيجه اخلاقي از اين مثال را عرض كردم. ... و علاوه بر آن گفتم كه از آلمان و اروپا رفتن، تنها مرسدس بنز خريدن، ميني ژوپ پوشيدن و هندي به دست گرفتن را ياد نگيريم.

و در قسمت سوم و چهارم گفتيم كه من تفاوتي ميان سلطنت طلب و مشروطه خواه قائل نيستم و نمي شوم. ”بفرمائيد“ و ”بنشينيد“ و ”بتمرگيد“ همه به يك معناست و همه در واقع يك عمل است اما در واژه ها و اشكال مختلف. با اينكه ظروف مختلف است، اما محتوا يكي است.اين آقايان با توجه به نام بد و جناياتي كه سلطنت در ايران بجاي گذارده و با توجه به نام خوبي كه از جنبش مشروطيت در تاريخ و در خاطرات مردم ايران بر جاي مانده است، خواستار آلترناتيوتراشي براي خود هستند. آنها مي خواهند به اصطلاح اين دعواي ظاهري و بقول شيرازي ها اين ”دعواي زرگري“ را ميان خود علم كنند تا اگر مردم به دليل تنفٌر به جا و حقٌه خود از نام و عمل سلطنت، سلطنت طلبان را انتخاب نكردند، شانسي داشته باشند و اينبار با نامي ديگر و زير علم مشروطه خواهي حكومت را بدست گيرند و همان آش و همان كاسه. بقول ظريفي كه مي گفت: ”خر همان خر است، لاكن پالانش عوض شده است.“

و در آنجا به مدعي تاج و تخت ايران گفتم كه آقاي رضا پهلوي، خاموش شو!
كه اگر اينك در ايران دزدان سرگردنهء ديگري، دزدان عمٌامه به سر حكومت را دزديده اند، اينك دزدان ديگر تاج بر سر ندارند، لاكن ريش و تسبيح و عمامه! پس بدان كه اينها را، اين منكرات را، اين زشتيها و پليدي ها را، اين ضحٌاكان عمٌامه به سر را من و مردم ايران به حساب ضحٌاكان تاج به سر، به حساب پدر تو و سلطنت خاندان عشرت طلب تو مي نويسم. اينها را ما مديون پدر تو و استبداد پدر تو، مديون زندانهاي ساواك پدر تو، مديون بگير و ببندهاي پدر تو و عمه اشرف تو هستيم! آري ما ريش و پشم و اين كثافات را مديون زندگي لوكس و گزاف و تحصيلات عاليه تو و خاندانت در بهترين و زيباترين هتل ها، كاخها و دانشگاهها هستيم.

آري مديون پدر غداٌر و ستم پيشه ات هستيم، كه اگر برادر من به جرم توصيه كتاب و كتاب دادن به دست دانشجويانش، اگر پدر علي، مادر حسن و ... براي كتاب خواندن و مقاله خواندن در باره آنچه كه مخالفت با امنيت پدر تو و خاندان رذل او داشتند، به زندان و شكنجه گاه و چوبه هاي اعدام سپرده نمي شدند، اينك اين مردم از چنان فرهنگ، شعور، فهم و علم و تجربه اي برخوردار بودند كه تصوير در ماه نبينند، كه براي درد پشت قوزك و درد بواسير كاغذهاي مفاتح الجنان را در آب گرم خيس نكنند و بياشامند. براي امراض و سرطان خود به فال گير و جن گير و ... متوسل نشوند. شل و كورهاي خانواده خود را به امامزاده ها و ... دخيل نبندند.
سپس گفتم كه هموطن من، بيا و تنها و تنها يكبار ديگر انقلاب كن! اما انقلابي بكن كه انقلاب باشد، انقلابي كه سيستماتيك و سازمان يافته باشد. بيائيد تنها و تنها به يكبار تمامي نيروهايمان را متمركز كنيم و با افكار اوليه و مقدمات لازم، ابتدا با رجوع به قلب خود و بعد با پيشنويس قبلي و پلان، تنها يكبار ديگر انقلاب كنيم:

انقلاب در كشور و وجود خويشتن خويش، انقلاب در نفس خويش!

و شعارهاي اين انقلاب چنين باشد:

مرگ بر من!
مرگ بر من ساده نگر و قشري!
مرگ بر من عقل در چشم!
مرگ بر من حسود!
مرگ بر من غيبت كن!
مرگ بر من خاله زنك، دو به هم زن و فتنه بپا كن!
....

در اينجا اجازه بدهيد تذكري كوتاه عرض كنم. براي آندسته از خوانندگاني كه مايل به داشتن قسمتهاي قبلي اين نوشتار هستند، شما مي توانيد از طريق تلفن موبيل يا آدرس الكترونيكي من و يا دوستاني كه با من در تماسند، با من تماس بگيريد. همچنين براي توضيح مسائلي كه احتمالا براي شما مبهم است، در خدمت شما مي باشم. اما چون اين نوشتار بطور مرتب سلسله وار ادامه خواهد يافت، اگر مشكل و ابهامي در قسمتهاي اوليه اين نوشتار ديده شود، بطور حتم در ادامه و نوشتارهاي آينده براي شما رفع خواهد گرديد. و دوستاني كه امكانات كامپيوتري و فتوكپي و چاپ دارند، در تكثير و ترويج اين نوشتار و رسيدن به دست علاقمندان ديگر همكاري كنند!

 

اينك به قسمت پنجم و ششم اين نوشتار بپردازيم.   

بيا كه دانه لطيفست رو ز دام مترس                            به قمارخانه درآ و ز ننگ وام مترس
بيا بيا كه حريفان همه به گوش تو اند                 بيا بيا كه حريفان تو را غلام مترس
بيا بيا بشرابي و ساقيي كه مپرس                    درآ درآ بر آن شاه خوش سلام مترس
شنيده اي كه درين راه بيم جان و سر است                  چو يار آب حياتست از اين پيام مترس
چو عشق عيسي وقتست و مرده مي جويد        بمير پيش جمالش چو من تمام مترس
اگر چه رطل گرانست او سبك روحست               زدست دوست فروكش هزار جام مترس
غلام شير شدي بي كباب كي ماني                           چو پخته خوار نباشي ز هيچ خام مترس
حريف ماه شدي از عسس چه غم داري             صبوح روح چو ديدي ز صبح و شام مترس
خيال دوست بياورد سوي من جامي                            كه گير باده خاص و ز خاص و عام مترس
بگفتمش مه روزه ست و روز گفتن خموش           كه نشكند مي جان روزه و صيام مترس

         درس مقام خليلست و بايزيد حريف
         بگير جام مقيم و درين مقام مترس

از پدرم خاطراتي چند برايم بجاي مانده است. درسهاي مفيدي به من داد. اما او نيز خطاهائي به مانند ديگر انسانها و ديگر بزرگترهاي ما مرتكب گرديد، و بعضا اشتباهات مهلكي نيز. از آموزش و نصايح عملي كه وي به من و ديگر خواهران و برادرانم آموخت، در اينجا خاطره اي زيبا را براي شما عزيزان بازگو مي كنم. و در آينده اگر خود لياقت ادامه اين نوشتار سلسله وار را داشته باشم و شما نيز لياقت و طاقت شنيدن و خواندن آنرا داشته باشيد، به بيان ديگر خاطرات و اما خطاهاي او نيز مي پردازم. من آموختن اين درسها را در كودكي آغاز كردم. قديمي ترين زماني را كه از آن دوران به ياد دارم، زماني است كه سه سال داشتم. اما از سه سالگي تنها صحنه هاي مبهم و بسيار محدودي در ذهنم باقي مانده است. از زماني كه پنج شش ساله بودم، خاطرات روشن تري در ياد دارم. حيف است كه اين يادگارهاي زندگي را، اين دروس را، اين خاطرات را تنها براي خود و خانواده ام نگاه دارم.
اما قبل از بيان اين خاطره بايد به درج نكاتي مهم بپردازم.

اينرا بدانيد كه من تا كنون نه نويسنده بوده ام و نه معلم و اينك نيز نمي خواهم معلم باشم. و اجازه نمي دهم از من معلمي و بتي ديگر درست كنند. و اگر اين نوشتار را مي نويسم تنها بدان خاطر است كه معتقد به كار و نبرد در جبهه هاي فرهنگي، روانشناسي و علمي هستم و در اين زمينه كمبود فاحش مي بينم. كمبود بسيار، زيرا كه اكثريت تحصيلكردگان و روشنفكران سوداي سياست و حاكميت در سر مي پروارند. به گفته هاي حياتي كسي كمتر توجه مي كند، غالب مردم به دنبال هو و جنجال هستند. هو و جنجالهائي از نوع قير و قال هاي روزنامه هاي ”بيلد“ و ... در آلمان. يعني گفته هاي حياتي در واقع ارزشي مادي براي تو و تو ها ندارند. و خدا نكند كه به تو بگويم كه در پول چاپ و نشر اين چند صفحه سهيم شو، رنگت تغيير ميكند و ...

با رغبت به رستوران ايراني و  ... ميروي و براي شكم و زير شكمت پول خرج مي كني، اما براي روشني افكار دختر و پسرت، براي آينده ايرانت، براي نسل آينده ات همچون عزرائيل كه به مرده تو هم به پولت مي چسبي!!! و بدين دليل است كه شكم هاي ما جهان سومي ها، گنده و باسن هايمان ماشا... اما مغزهايمان كوچك و ضعيف مانده است. كوچك مانده تا غرب و آمريكا بتواند مغزهاي بزرگ خودشان را، تا صنايع و تكنولوژي خودشان را تا هامبورگر و ... خودشان را به ما به گزاف بفروشند و بياندازند!!! تو چه فكر مي كني؟ توي حاجي بازاري را مي گويم، تو پولداري كه ده تا خانه مي سازي و سه تا ماشين رنگارنگ و ... سوار مي شوي، دهها ساعت با تلفن موبيل پول مفت خرج مي كني و خريد آحر هفته ات را هم به تقليد از اروپائيها از نيويورك و بوتيك هاي معروف آمريكا مي كني.

خلق را تقليدشان بر باد داد                    اي دو صد لعنت بر اين تقليد باد

مي داني؟ آيا تا كنون بدان انديشيده اي كه:

گر پرده برافتد، نه تو ماني و نه من!؟

نمي داني كه فوقش هفتاد ساله مي شوي، شايد هم هشتاد ساله و ...عمر نوح كه نمي كني! مي كني؟ پس براي چه حرص مي زني و پول جمع كني؟ براي چه؟ كه وراث بخورند و به قبرت ... !؟ دو روزه دنيا را آنچنان چسبيده ايد كه هر كه نداند فكر مي كند كه عمر جاويد مي كنيد!!!  

و در همينجا خيال عده اي را راحت كنم كه من نه بدنبال كار سياسي و مقام سياسي هستم و نه به فكر حكومت. و با تحليلي كه من از ايران و ايراني دارم، با تحليلي كه من از جامعه بت پرست، بره پرور ايران دارم، اين آش و اين كاسه تا چند صد سال آينده ادامه خواهد داشت. و اينبار اگر آخوند مستبد بيسواد نباشد، خائن ديگري خواهد بود كه تا ما نفت و املاح معدني داريم، راحتمان نخواهند گذاشت. و تا چند صد سال آينده من و امثال من و هر كس كه سرش به تنش مي ارزد نيز در اپوزيسيون باقي خواهيم ماند، يا حلاج وار شمع آجين خواهد گشت.

در اين جامعه بدبخت ستمديده و طاعون زده، در اين خرابه هاي شام، در اين ويرانه هاي فرهنگي در اين سرزمين زلزله زده به لحاظ علمي در اين كشور شاه و آخوند زده مي بايست براي يك جامعه مردمسالار و نه مردسالار، براي يك جامعه مردمسالار و نه بزرگسالار پيكار فرهنگي و علمي نمود.

من معتقدم كه براي اين ملت بت پرور، قاب عكس درست كن، براي اين خلق مجيز گوي و محتاط و معتاد، براي اين جامعه سنتي زن ستيز، جوان ستيز، بايد آلترناتيو ساخت.

آلترناتيو ما مي بايست خود بت شكن باشد، بت شكني كه اما عكس خود را در ماه نبيند، بت شكني كه اما آرم مكتب خود را در حفره هاي سياه انيشتن نبيند. سوزنده قاب عكس ها باشد و نه خود بتي ديگر. و نه اينكه خود قاب عكسي ديگر از خود و يا ديگران به ديوار مغزهاي عليل گوسفندگونه آويزان كند.

سخن من يك كلام است: من مي گويم بيائيد بز نباشيم. اگر بز اول پريد ما هم نپريم.

سخن من يك كلام است: بيائيد، پرواز بياموزيم كه پرنده مردني است.

سخن من يك كلام است: آزادي. و در واقع از آغاز و تا به آخر اين نوشتار تنها و تنها سخن همين يك كلمه است.

كلمه اي كه اما بايد در مقوله ها، وجهات و موقعيات زندگي و بسته به شكل ظهور و رخدادها آن را دوباره شناخت. در پيچ و تاب زندگي اين كلمه پيچيده و غيرقابل شناخت مي گردد و بدين لحاظ است كه مي توان و بايد هزاران هزار صفحه براي شناخت و تبيين آن نوشت. بدين دليل است كه در دو سال پيش سايت اينترنتي خود را ايران-آزاد نام نهادم. كه نه من به گروه و دسته و سازماني وابسته ام و نه اين سايت. تنها وابستگي من و اين سايت به آزادي است و درك و محتواي اين واژه. و بدين خاطر نيز هست كه مقالات با محتواي علمي و فرهنگي و سياسي و ... (و نه شعارها و لجن پراكني ها و تهمتها) را به هر شخص و گروهي كه باشد تا بحال در اين سايت آورده ايم. و بنابر اعتقادم اين آزادي را به هنگامي مي توان به مفهوم واقعي كلمه بدست آورد كه تنها از دل، از دل خودم، از دل خودت نشئت گرفته باشد. كه تنها برده ندا و آوا، برده الهام دلت باشي. و اگر دلت به تو گفت كه حرف من به دلت مي نشيند، و اگر دلت گفت كه سخنم از درد دل تو سخن مي گويد، آنگاه با دل و جان گوش دهي و با رغبت بخواني.

پس بيا و برده الهام و رهبري دل پاكت باش. برده الهام هاي راه حق، راه نور. برده الهام و راه هابيل، برده الهام و راه اسپارتاكوس، برده الهام و راه رزا لوكزامبورگ، برده الهام و راه اشرف دهقان، برده الهام و راه صمد و خسرو و بيژن. برده الهام و راه مارتين لوتركينگ، برده الهام و راه ملكم ايكس، برده راه ماهي سياه كوچولو. كنجكاو باش و به سان كودكي فضول و بر خلاف جريان آب و سيلاب شنا كن. كنجكاو و بي قرار در آبهاي مسكون. كه سكون مرداب است. كه سكون لجن به دنبال دارد. كه بز نادان است. كه گوسفند ناچيز است. كه گوسفند را بايد پروار كرد تا به دست قصاب سپرده شود. نه! نه بز باش، نه گوسفند باش و نه گرگ.

و اين را بدان كه نه با مذهب آئينه پاك دل خود را بدست خواهي آورد و نه با غير مذهب و اما اين آئينه پاك را هم با مذهب مي توان بدست آورد و هم با غير مذهب. متناقض حرف مي زنم؟ متضاد حرف مي زنم يا تو هنوز نمي فهمي؟ هنوز هم مرا درك نكرده اي. راه مرا و مرا نفهميده اي. تنها در پي آني كه از لابلاي مطالبم مرا به خيال خود بشناسي و به گروه و دسته و حزبي بچسباني. در پي آني كه مرا طبقه بندي كني و در كشوي مجزا شده خود بيندازي و به من هزار و يك انگ بزني!

هر كسي از ظنٌ خود شد يار من                       از درون من نجست اسرار من   

 

و بدان كه:

برخي متفكرند اندر ره دين،                              برخي به گمان فتاده در راه يقين
مي ترسم از آنكه بانگ آيد روزي                       كاي بيخبران راه نه آن است و نه اين
  
با آغاز اين نوشته ها و نشر آن به طريق اينترنت و جزوات كتبي از طريق دوستان و آشنايان اطراف، عكس العمل ها چندگونه بوده است. آنان كه مرا تا كنون ساكت و سر به زير تجربه كرده بودند، انگشت در دهان جويا شدند كه آيا اين گفتار و اين نوشته ها را خود نوشتي؟ كه من در جواب برخي از ايشان به مزاح گفتم كه نه مادر و عمه ام آنها را نوشته اند. برخي ديگر بخاطر نجابت و سكوت من، به لحاظ دريدگي ي كه در جامعه سراغ دارند و اما در من نمي توانستند بيابند، به ناداني مرا برٌه اي مي پنداشتند، كه تا لحظه نشر اين نوشته ها خود و رقباي گرگ صفتشان مسابقه در دريدن اين برٌه داشتند. اين نادانان، كه همرنگ جماعت مي شوند، در طينت اما شايد چندان هم بد نباشند. اينان با تاسف و به اشتباه چنين مي پندارند كه در اين جامعه يا بايد گرگ بود و يا ميش. دريدگان و نادانان فكر مي كنند كه دانائي براي به رخ كشيدن است و بايد در يك ميهماني حتما حرف زد، حتما به رخ كشيد، حتما از خستگي كوتاه كردن چمن هاي باغ بزرگشان صحبت كرد، حتما از دختران و پسران تحصيلكرده در فرانسه و آمريكاي شان گفتگو كرد، و اگر كسي بنا بر اين گفتهء نغز ”هر درختي پر بارتر سر به زيرتر“، آرام بود و تكبرفروشي نكرد از ديده اين بي مغزان يا بي اطلاع است و يا بي علاقه!

برخي ديگر از اينها كه خود تحصيلكرده اند و در راه علم گامهائي نيز (در مقايسه با جمع ايرانيان رستوران برو و جشن بگير) برداشته اند، سعي مي كنند با سكوت و اعلان عدم مواضع خود مرا و اين نوشته ها را ناديد بگيرند، تا نكند كه تعداد بيشتري اين نوشتار را بخوانند، تا نكند كه تعداد بيشتري همدرد پيدا شود. آنها به حق از تكامل صحبت مي كنند، اما دراخذ نتايجي و تئوري هاي علمي فرهنگي كه به تكامل جوامع بشري مرتبط مي گردد، به خطا مي افتند.

و انگيزه عمده اين خطا و اشتباه ايشان نيز جنبه فردي و علائق مادي دارد. اين خطا به لحاظ تجربيات تلخي است، كه  شايد زندگي و انقلاب بدانها داده است. يعني اينها در واقع حكومت و رياست را از آن خود مي دانند و افراد حاكم را غاصب اين حق مي دانند. اينك سخني با اين دوستان: در كدام جامعه است كه روشنفكر، و از روشنفكر نوع دلسوز و مجروح و مردمي آن را در منظور دارم، كه حاكم باشد و پولدار!؟ كار واقعي علمي و فرهنگي نه تنها آدمي را به لحاظ مادي غني نمي كند، كه هزاران بار و ميليونها بار برعكس. من كه اينك اوقات خود را صرف نوشتار اين سلسله مطالب مي كنم، حساب بانگي ام منفي است و تلفنم را به لحاظ عدم پرداخت سروقت صورتحساب قطع كرده اند. اما اين مشكلات، مشكلات من است و طلبي از مردم و انقلاب ايران ندارم. من داوطلبانه وقت خود را در اين راه مي دهم. چون درد دارم و از درد مي نويسم. دردهاي جامعه، دردهاي جامعه طاعون فرهنگي زده را مي نويسم!

من اگر روشنفكرم، من اگر اين نوشتار را مي نويسم و يا تو آقاي .... اگر سخنراني مي كني و مي نويسي كه نه من و نه تو، نه ما، ارث پدرمان را كه از اين مردم و اين انقلاب كه نبايد بخواهيم. اين گروه از دوستان، اگر چه، حداقل آناني را كه من مي شناسم ممكن است غرض و مرض نيز نداشته باشند، اما نادانسته و متاسفانه به وفور و وضوح به آسياب اپورتونيست ها و فواحش سياسي آب مي ريزند. با اين گروه دوستان حرف گفتني فراوان است و اميدوارم كه بتوانم آنها را از عقده هاي منم منم كردن ها، از عقده هاي رياست و مديريت طلبي ها، از عقد هاي حاكميت و قدرت طلبي ها نجات دهم! نه اينكه من نجات دهم، بلكه خودشان به انديشه فرو روند و راه را از چاه تشخيص دهند. حرف من با اين گروه در اينجا نا تمام مي ماند، اما در اين سلسله نوشتار در آينده، گفتار خويش را (براي اخذ نتيجه اي) با آنان ادامه خواهم داد.  

گروه ديگر، گروه غرض و مرض داران، گروه كاسه ليسان، گروه قدرت طلبان و دريوزگاني هستند كه تعدادي از آنها را در هيبت جمهوريخواه مي شناسم و يا مي شناسيد. گروهي كه چون از غربت و اقامت در زير آفتاب هاي گرم آمريكا و خريدهاي اروپا و قمار در لاس وگاس و كازينوهاي اروپا كسل شده اند و به تنوعي در زندگي نياز دارند، مايلند به اقامت بيست سي ساله و يا بيشتر خويش در خارج از كشور پايان داده و اين ختم را همزمان و با آغاز حكومت خويش در ايراني با نام و لواي جمهوري و يا حداقل بعنوان نوكران و چاكران كاسه ليس حاكمان آينده به جشن و پايكوبي در ايران بپردازند. اينان همان فواحش سياسي و كاسه ليسان و نوكران كاسه ليسان آنها هستند.

و اما گروههاي اصلي ديگر كه در واقع روي سخنان من به آنان است، و براي آنها مي نويسم. آنها جوانان و زنان هستند. اينها همدردان من هستند. من كه خود اگر چه مرد هستم، اما برخي از اوقات و با ديدن برخي از جانواران عجيب و غريب در ظاهر مرد شرم دارم كه نام خود را يك مرد شرقي، يك مرد ايراني بگذارم. من كه از جامعه بزرگسالار و مردسالار ايران زخم خورده ام، روي سخنم با جوانان و زنان، است. روي سخنم با ”كوچكتران فضول و جوانان بي ادب“ است. روي سخنم با زنان، با ”همخوابگان مفت و مسلم ما مردان“، روي سخنم و اظهار دردم با ”آدم هاي آهني و مطبخ و خورشت ايراني درست كن“، روي سخنم با ”ارضاءكنندگان به حق من مرد، مردسالار جامعه فئودالي و سرمايه دار“، روي سخنم با تو، با شما ”ضعيفه ها“ است.

روي سخنم با تو است اي دختر هجده نوزده ساله عاقل و عالم و باهوش كه از ترس پدر ظالم و فاسد حق آزادي و رشد مسلٌمت در جامعه اروپا سلب مي گردد. روي سخنم با توست اي پسر جواني كه چون پسري، چون مردي، چون ”جنس برتري“ دوست دختر بر مي گزيني و يا به حق براي ارضاء غرائز و شهوات طبيعي به فاحشه خانه مي روي، تو كار درستي مي كني. يعني ارضاء غرائز طبيعي حق مسلم توست! اما اين حق را خواهر تو ندارد!؟ اگر با شنيدن اين حرف به ”غيرتت“ برخورد، اگر رگهاي گردنت كلفت شدند و دست به چاقو بردي، بيا و چاقويت را غلاف كن! بجاي چاقو و زور عقلت را به كار بينداز! به جاي زور از هوش و ذكاوت و عقل و زبانت مدد بگير!

و بينديش مگر كه چه تفاوتي است ميان انسانها، مگر چه تفاوتي است ميان جنسيت ها، مگر چه تفاوتي است ميان نژاد ها و ملتها. همه انسانيم، اختلافات و تفاوت فاحش نيز فراوان داريم. اما به لحاظ حقوقي همه با هم برابريم. چه زن و چه مرد! چه سياه و چه زرد ژاپني. چه هم جنسباز و چه غيرهمجنسباز. پس اگر خودت و يا پدر نادان و متعصب و كورت خواهرت را، دخترش را در عذاب و زنجير سنٌت و مذهب و عرف نگاه مي دارد، بيا و بينديش! چاره اي بينديش! چاره اي ساز، چاره ساز! چاره اي بساز كه چاره باشد!

اما از حرف و نوشته من براي ولنگاري و تو چشم زدن به بزرگتران و پدر و مادرت (كه احترام و ادب تو به آنها حق مسلمشان است،) استفاده و سوءاستفاده مكن! همهء حرفم را بفهم. نه تنها چند كلمه اي را كه منافع زودگذري نصيبت مي كنند. اينها درس زندگي است. اين نوشتار و سلسله ها ادامه مي يابد. و اگر من ادامه ندهم، همواره آزاديخواه و ”ديوانه“ ديگري يافت مي شود كه آنها را ادامه دهد. مهم راه است نه راهبر. مهم پرواز است، نه پرنده. كه اگر بالهاي مرا بشكنند، از خون من پرنده اي ديگر خواهد روئيد، گلي ديگر خواهد شكفتن گرفت.           

 

 

ایران آزاد نشریه فرهنگی علمی سیاسی اینترنتی
iran azad ©2002-2008
هر گونه برداشت یا استفاده از مطالب تنها با ذکر نام ایران آزاد و نام نویسنده یا مترجم مجاز است
Info@Iran-Azad.net