Iran-Azad, Das Persische Kultur-Wissenschaft-Portal
تفريحي
توريسمزیست محیطی
 ... جامعه و
فرهنگ و کتاب
فلسفه و روانشناسي
سياست و اقتصادگفت و گوتماس با ماگزينش زبانراهنماي سايتصفحه نخست

آگهی در ابران آزاد

 آرشیو ایران آزاد

حمایت مالی

در باره ایران آزاد

 کتابفروشی ایران آزاد

مجلات اینترنتی

 نامه های رسیده
Info@Iran-Azad.de
Info@IranClick.de
جای آگهی شما در ایران آزاد خالی است




جای آگهی شما

 


Persisch lernen!

 

Naderh Afshari

نادره افشاری

من کی نیستم؟ً!
کارت هوشمند «جیگر کارت»
شرفیابی به حضور رهبر راحل!
رفیق «عرعر»
کچلا جمع بشین...
قورباغه ی دون ژوان
آدم قناس
دختر هم بنده‌ی خداست!
ننه کماندو
آن اتاق دو تخته!!
اكبر آقا!
نگاهي به سوره‌ زنان!
در جستجوی آقا خره!
زن در چشم محمد
دوآلیته، سکس و علی شریعتی
قضیه حجاب و کشف حجاب
آن اتوپیای کمدی مرحوم!
خشونت

زنان و اسلام
قسمت اول
یادداشتهای دیمی
وای كاكو، چرا به بابام گفتی؟!


اوا، حسین تو اینجایی...؟!

بعد از ظهر شنبه است. در سینمایی شیک و مدرن که کلی چیزهای خوشگل دارد که اسمشان را به فارسی نمیدانم، نشسته ام. فیلم هنوز شروع نشده است. کنارم به فاصله ی دو صندلی مردی میانسال نشسته است که وقتی نگاهش میکنم، لبخندی بینمک پرتاب میکند که تق میخورد به کله ی یکی دیگر که کمی دورتر نشسته است. این یکی مو دارد، ولی آن اولی بفهمی/نفهمی دارد با جوانی بای بای میکند. یاد آن دو تا پسر تخس میافتم که رفته اند سینما. ردیف جلو آنها مردی نشسته است که لابد همینطوری است. اولی به دومی میگوید: «چند میدی محکم بزنم تو سر این بابا؟» دومی میگوید: «بگیر بشین! ولش کن بدبختو!» اولی میگوید: «تو رو خدا بگو، چند میدی؟» دومی نگاهی به مرد جلوی میاندازد و میگوید: «ده تا!» اولی محکم میزند تو سر مرد و میگوید: «حسین تو اینجایی بابا. خیلی وقته ندیدمت!» مرد جلوی با عصبانیت برمیگردد و میگوید: «حسین کیه آقاجان؟ خجالت بکش مرد حسابی!» و سرش را میمالد. اولی عذرخواهی میکند و میتمرگد سرجاش. اما هر دوشان دلشان را گرفته اند از خنده و دارند هلاک میشوند. نیمساعت بعد دوباره اولی میگوید: «چند میدی دوباره بزنم تو کله اش؟» دومی که از خنده ریسه رفته است، میگوید: «ولش کن بابا گناه داره.» اولی میگوید: «تو چیکار داری. بگو چند میدی؟» دومی با دست اشاره میکند که: «دو تا ده هایی.» اولی کمی صبر میکند و دوباره ناغافل میزند تو سر مرد جلوی و میگوید: «حسین، چاخان نگو، بگو خودتی دیگه!» مرد جلوی حسابی عصبانی میشود و در حالیکه بد وبیراه میگوید، راه میافتد به سمت در سینما. بعد کمی فکر میکند و میرود چند ردیف جلوتر مینشیند. نیمساعت بعد دوباره جوان اولی به دوستش میگوید: «حالا چند میدی دوباره بزنم تو سرش؟» این بار دومی میگوید: «پنجاه تا!» و مطمئن است که کار به پلیس کشی میکشد. اولی راه میافتد وسط سینما و مرد بیچاره را دوباره مینوازد که: «ای وای، حسین، تو اینجایی و من یقه ی عقبی را گرفته ام؟!» نمیدانم کارشان به کجا میکشد... ولی هنوز شنبه است. عصر شنبه است. برمیگردم خانه و اول از همه میروم دگمه ی این کامپیوتر فکسنی را فشار میدهم که ببینم این چند ساعتی که از دنیا قطع بودم – تو خیابان ولو بودم – چه اتفاقی افتاده است؟! اول میروم در باغ «یاهو» و ای میلها را چک میکنم. نمیدانم کدام شیرپاک خورده ای به این شرکت تولید «ویاگرا» خبر داده است که من یواش یواش دارم اشکال فنی پیدا میکنم که تا حالاصد دفعه برام ای میل زده که «ویاگرا با تخفیف 75%». احمقهای عمله. فورا پاکشان میکنم. بجز این تبلیغها خبر خاصی نیست. چند تا صورتحساب است که بمانند برای بعد... بعد میروم به باغچه ی آن یکی «ای میل آدرس»ام در «جی.ام.ایکس.» یا به قول آلمانها «گ.ام.ایکس.». آنجا هم هزار تا کتاب رایگان فرستاده اند که همه  پاک میشوند. حوصله ندارم. اما میبینم کسی نوشته است: «سلام»
«خانم نادره، من از مریدان شما هستم. از سالها قبل همه ی نوشته های شما راازاینترنت جمعكرده بودم، ولی با دزدیده شدن كامپیوترم،همهاز بین رفت.  من بارها و بارها نوشته هایشما را مرور میكنم، از «یوسف درقران» تاكارهای شما در مورد  مجاهدین یا حزب توده و ده ها مقالهخواندنیوآموزنده ی دیگرتان. آیا این نوشته ها - كهاكثرااز سایت گویا گرفتهبودم و حالا دیگروجودندارند - را میتوانم در جای دیگری پیداكنم؟منشما را واقعا دوست دارم. قلم شما معجزه گراست. منبرای شما عمر طولانی همراه  با سلامتی آرزو میكنم. شما افتخار ما جهال و بیخبران ازتاریخ هستید. منهزاران بوسه بر آن انگشتهای شمامیزنم كه ازآنها شهد بر كاغذ میچكد. نمیدانمدر كدام گوشه ی دنیا هستید. هرجاباشید،امیدوارم سرحال و شاد باشید. البته میدانم با وجود اینهمه نادان در اطراف، مشکلمیتوان شادشد. اردتمند...»

دارم از خوشحالی پس میافتم. تمام غم و غصه ی این شنبه ای دود میشود و میرود هوا، فورا در پاسخ مینویسم:

«آقای... گرامی سلام،
یک دنیا از شما سپاسگزار و ممنونمکه چنینتشویقم میکنید.
برای این که بیشتر از این دلتان نسوزد، آدرس سایت شخصی خودمرا برایتان میفرستم. فکر میکنم هرچه دنبالش میگردید، آنجا پیدا خواهید کرد. اگراسم مرا در گوگل هم بزنید کلیمطلب پیدا میکنید. به هر حال زیادغصهنخورید. من مخلص شما هستم.در ضمن با آدرسی که در بخش تماس اینسایتاست، با من تماس بگیرید. شما را میبوسم و برایتان زندگی پر ازشادیو تندرستی آرزو دارم. در ضمن من در کشورآلمان هستم.»

بعد برمیگردم در باغ «یاهو» و «سپاس» را میبینم. ای بابا خودش است. چه سریع! ای میل را باز میکنم. میبینم نوشته است:

«یاحق

سلام خانم افشاری. ممنون از لطفتان. داستان قورباغه یدون ژوان شما را خوانده ام و البته هنوز سایتتان را زیارت نكرده ام. [تشابه را ببینید] گویا گرایش اصلیشما داستان است. از آنجا كه من بیشتر شاعرم تا نویسنده، باید با احتیاط در موردداستانتان صحبت كنم. نه اینكه تلافی محبتتان را كرده باشم. [دومین دلیل برای عوضی گرفتن] جدی میگویم، اگر میگویمداستان زیبایی است. اما چند نكته را هم اجازه بدهید بگویم: اولن من دلیل اینكه برایقورباغه چنین نامی را (دون ژوان) انتخاب كرده اید، نمیفهمم و البته كه این نام مرا به یاد- اگر اشتباه نكنم - نمایشنامه یا داستانی معروف و البته كلاسیك میاندازد. [یعنی اسم داستان یکی دیگر را کش رفته ای؟!] مسئله یبعدی این نكته است كه چرا سیروس تا پایان داستان در رستوران وجود ندارد و یك دفعهوارد داستان میشود؟ من هیچ توضیحی برای حضور سیروس نمیبینم. در واقع ضرورت حضورسیروس را نمیفهمم. و...

«به هر حال من دوست ندارم فقط با تشكری خشك و خالی   [این هم یک دلیل دیگر برای عوضی گرفتن] مخاطب را گول بزنم. ازاینرو دوست خوبم برخی مسائل را كه در باره ی داستانتان به ذهنم رسید،بیان كردم، تا چه قبول افتدو چه در نظر آید؟! در چند روز آینده انشاا... [هاهاها] از سایتتان هم دیدن خواهمكرد. همان سایتی كه در ذیل داستانتان نشانی اش آمده. شما هم اگر خواسته باشید ایننشانی وبلاگ من است:.... با احترام...»        
تا اینجا چند تا دلیل داشتم که این بابا، همان خواننده ی عزیزی است که آن همه لطف نثارم کرده است. اسمها کمی شبیه هستند. طرف درست سر بزنگاهی که منتظر آن یکی هستم، سر و کله اش پیدا میشود. از لطفم تشکر میکند. سپاسگزاری میکند و همه نشانه ها نشان از آن دارد که گفتگویی قبلی در کار بوده است، با این همه پس از خواندن نامه ی دومی و سر زدن به وبلاگش - که بدجوری وحشتناک است - براش مینویسم:
«سلام، نمیدانم با آقای فلان حرف میزنم، یا آقای بهمان!؟
«من چون تو دم و دستگاه مجاهدین تروریست، چندصباحی ولگردی کرده ام، از آدمهای دواسمه و سه اسمه بفهمی/نفهمی وحشت دارم. امیدوارم مفهوم باشد.از کلمه ی «یاحق»تان هم بیشتر و بیشتر ترسیدم که این مذهبیها بدجوری مرامیترسانند. اما در مورد قورباغه ی انتر باید بگویم: به این جور کارها داستانک یا قضیهمیگویند. چیزی است بین کار ژورنالیستی و مقاله و داستان. هیچکدام نیست و میتواندهرکدام باشد. درستش این است که من خودم را در هیچ چارچوبی نمیچپانم. هرچه دل تنگ وگشادم بخواهد، مینویسم. حرفی دارم که قالبی میگیرد. ادعایی هم ندارم. بنابراین این  ضعف را به بزرگواریتان ببخشید!! در ضمن سایتتان را دیدم و از این که مذهبیها آنجا میچرند، هیچ خوشم نیامد. اما... از لطفتان ممنونم. من البته از دریافت نقدها و نظرها استقبال میکنم. این را هم بنویسم که همیشهاحوال آدم یک طور نیست. بعضی کارها خوب از آب درمیایند و بعضی آبکی. کاری اش همنمیتوان کرد. صادق هدایت دویست تا داستان دارد، خوبهاش از انگشتان دست تجاوزنمیکنند. وزنه بردار هم چند بار زور میزند، آیا بتواند وزنه را – یک ضرب یا دو ضرب – بلند کند، یا نتواند. کارهای من هم اینطوری هستند. بگذریم. از ای میل دیشبی تان کلی کیف کردم. سعی خواهم کرد داستانهای بهتریبنویسم، البته اگر بتوانم. .. با احترام و مهر...»
و کلی به خودم بد و بیراه میگویم که همچنان گول این «مرد»ها را میخورم و با چند تا «به به» و «چه چه» ولو میشوم. برمیگردم در باغچه ی «گ.ام. ایکس.»ام و میبینم دوباره همان دوست اولی نوشته است:
«برترین فرد جامعه من، عزیزم، خوبم، مهربانم، از اینجا تا آخرین نقطه ی كائنات ازت ممنونهستم. واقعا خوبی. اما من كه قلم شما را ندارم، تا احساسات خود را بیان كنم. آنقدر برای شماسلامتی آرزو میكنم كه ببینی هموطنهای شما خود را پیدا كرده اند و از قید و بندخرافا ت تازی – یعنی مذهب – رهائی یافته اند [این یک دلیل اساسی اساسی که این دو نفر هیچ شباهتی با هم ندارند و معلوم نیست چرا من این دو آدم 180 درجه زاویه دار را با هم عوضی گرفته ام؟!] و با خرد خود زندگی را ادامه میدهند. چشم، از اینبه بعد با آدرس سایتتان تماس خواهم گرفت. فقط میگویم: خوبی و خیلی خوبی. اردتمند قبلی... »

بیچاره آن مرد «یاحق»ی دومی که با این دوست عوضی گرفته شد و طفلک این دوست خوبم که لابد باید براش بنویسم: «ای وای، پس شما اینجائید و من یقه ی آن یکی را گرفته ام؟!»

13 نوامبر 2007 میلادی


ایران آزاد نشریه فرهنگی علمی سیاسی اینترنتی
iran azad ©2002-2006
هر گونه برداشت یا استفاده از مطالب تنها با ذکر نام ایران آزاد و نام نویسنده یا مترجم مجاز است

 

Samstag, der 30. Mai 2020

تراوشات مغزی یک سوسیالیست

در خصوص حمايت از اقليت ها
در خصوص
اولويت و ضرورت مبارزات فرهنگي

،آزادي، برابري و جمهوري دمكراتيك
سخن درد و درد سخن
تقاضای پشتيبانی  مالی از ایران آزاد