Iran-Azad, Das Persische Kultur-Wissenschaft-Portal
تفريحي
توريسمزیست محیطی
 ... جامعه و
فرهنگ و کتاب
فلسفه و روانشناسي
سياست و اقتصادگفت و گوتماس با ماگزينش زبانراهنماي سايتصفحه نخست

آگهی در ابران آزاد

 آرشیو ایران آزاد

حمایت مالی

در باره ایران آزاد

 کتابفروشی ایران آزاد

مجلات اینترنتی

 نامه های رسیده
Info@Iran-Azad.de
Info@IranClick.de
جای آگهی شما در ایران آزاد خالی است




جای آگهی شما

 


Persisch lernen!

 

نادره افشاری

من کی نیستم؟ً!
خشونت
زنان و اسلام
قسمت اول
قسمت دوم
پانويس‌ها

 

پيش‌گفتار

         در اين بررسي بنا ندارم به حقانيت و يا عدمِ حقانيتٍ دين، مكتب، آئين يا مذهبي بپردازم. حتا بنا ندارم مواضع عقيدتي اين باورها را بشكافم؛ چرا كه به هر حال ـ لابد ـ در هر كدامِ اين انديشه‌ها رگه‌هايي از «حقيقت!» يافت مي‌شده كه توانسته است عده‌اي را به دنبال خود، گاه حتا تا سرحد فداكاري و جانبازي بكشاند؛ بلكه قصدم اين است كه شيوه‌ي رفتار متوليان اسلام را، از همان اوان اعلام موجوديت اين مكتب با ديگران و دگرانديشان باز كنم. بررسي اين نمونه‌هاي تاريخي از اين نظر اهميت دارد كه زمينه‌هاي نظريِ رفتارِ اسلام‌گرايانِ امروزِ ايران را هم به نمايش مي‌گذارد. در واقع نشان مي‌دهد كه ايشان از چه منبعي تغذيه مي‌شوند كه چنين بي‌پروا به حذف و نفي دگرانديشان مي‌پردازند؛ يا مثلا دگرانديشي چگونه مي‌تواند پايه‌هاي قدرت و ثروت ايشان را به لرزه درآورد، و در نهايت تهديدي جدي براي اين متوليان يكه‌شناس [موحد] تلقي شود؛ قدرت و ثروتي كه با تكيه بر خشونت و جهل و استفاده از باورهاي مذهبي ملتي جمع آوري شده است.
         در تاريخ تمام مذاهب، تنها دين اسلام است كه با شمشير و حذف دگرانديشان، كشورهاي متمدن پيرامونش را تصرف كرده، مردم فرهنگ‌ساز آن را به زير مهميز خشونتش كشانده است. هيچ دين و آئيني «چه توحيدي و چه اساطيري» در تمام طول تاريخ بشر نبوده است كه چنين دست بازي در كشتار دگرانديشان [كافران، مشركان، يهوديان، مسيحيان، زرتشتيان، بودائيان، بابيان، بهائيان و ديگرِ دگرانديشان] داشته، اين چنين بر ملت‌هاي ديگر ـ حتا همان اعراب بدوي ـ دست تصرف باز كند. فاجعه‌ي كشتار تاريخي 11 سپتامبر 2001 اين تصوير را تكميل‌تر مي‌كند.
         كوشيده‌ام اين نمونه‌هاي تاريخي را بيشتر در رابطه با ايران بياورم تا مستند بودن ادعايم را در رابطه با حاكمان فعلي ايران به اثبات برسانم. از نظر قوانين شناخته شده و جهاني حقوق بشر هيچ نژاد، عقيده، مليت، جنسيت و قوميتي بر ديگر اين انواع برتري ندارد؛ چرا كه در هزاره‌ي سوم، داستان تفكيك بين انسان‌ها به سر رسيده است، و وقتٍ آن است كه در ايران نيز تعريف تازه‌اي از موضوع انسان و باورهايش داد. البته مي‌شود به نژاد پرستان، مردسالاران، عقيده‌پرستان و هم در رابطه با كشتارهايي كه در تمام طول تاريخ زير پرچم اعتقاداتشان كرده‌اند پرداخت؛ اما گستردگي اين تاريخ، ما را از پرداختن به زمينه‌ي مشخصي كه در ايرانِ امروز درگير آنيم، بازمي‌دارد. اگر عمري بود و امكانات، منابع، اسناد قابل استناد و بهتري هم در دسترس بود، شايد بعدها به گستره‌ي اين موضوع هم در كليت تاريخ كشور پرداختم.
         فرض را هم بر اين مي‌گذارم كه خواننده، دست‌كم اين دگرانديشان را در نام و سابقه‌ي تاريخي‌شان مي‌شناسد، و چون قرار نيست كه در فلسفه‌ي باورهاي ايشان دقيق شويم، با پيروان هر جريان، به عنوان گروهي از انسان‌ها برخورد مي‌كنيم كه در اين سرزمين حق زندگي دارند، و قانونا كسي اجازه ندارد ايشان را از اين حق طبيعي و قانوني‌شان محروم كند.
         لازم به تاكيد است كه رابطه‌ي دو موضوع خشونت و غنيمت در تفسيرهاي مذهبي، قابل تفكيك از هم نيستند و خشونت، اساسا ظرفي است كه براي به زير سلطه كشيدن مردم و در نهايت استثمار ايشان پرداخته شده است؛ به همين دليل هم منطقي‌تر است كه به ظرف و مظروف؛ يعني خشونت و شيوه‌ي نگرش متوليان اين دين به پديده‌ي غنيمت [يا چپاول] جدي‌تر پرداخت.
          بد نيست در اين‌جا تاكيد كنم كه: در كتاب‌هاي مستند و موثق تاريخ اسلام، آنقدر سند و مدرك در زمينه‌ي خشونت وجود دارد كه گاه انسان درمي‌ماند كه كدام‌يك را زمينه‌ي بحث و بررسي‌اش قرار دهد؛ در عين اين كه اسنادي هم كه در اختيار ما خارج كشوريان است، بخش بسيار بسيار كوچكي از مآخذ و منابع اسلامي موثق و مستند است. شايد اگر اين امكان وجود مي‌داشت كه از اسناد كتاب‌خانه‌هاي دانشگاه‌ها، مركز اسناد رسمي، كتاب‌خانه‌ي مركزي و ديگر مجموعه‌هاي تاريخي استفاده شود، اين گونه كتاب‌ها ارزش تاريخي بيشتري مي‌يافتند؛ با اين‌همه بايد گفت: در خانه اگر كس است، همين حرف هم بس است!
                                                  نادره افشاري ـ زمستان 2001ـ 1380
                                                                        

يادداشت اول

         جزميت و دگماتيسم جاري در متن مذاهب «الهي» حتا برخي مكاتب  غيرالهي، بخصوص در دين اسلام و مذهب شيعه، رفتاري را مي‌طلبد كه اين روزها به آن خشونت، عدم تحمل دگرانديشان، فاناتيسم، فاندامنتاليسم، ديكتاتوري مذهبي، استبداد ديني يا واژه‌هاي ديگري از اين دست مي‌گويند. اين حرف چندان تازه نيست كه: تمام كساني كه دستي در تاريخ و بخصوص تاريخ اديان دارند، بايد بكوشند دين را از يك مقوله‌ي متافيزيكي به درون نشست‌ها و بحث‌هاي روزانه، حتا ژورناليستي كشانده، همان كاري را بكنند كه كساني نظير علي شريعتي، سيدمحمود طالقاني و ديگر هم طيفان ايشان كرده‌اند؛ اما اين بار نه براي توجيه و تقديس اين دين ـ كه به نوعي به يك دين متروك تبديل شده بود ـ هم‌چنين نه براي اين‌كه آن مفاهيم كهنه و قديمي را در زرورق‌هاي امروزي‌پسندٍ بابِ دلِ خودشان و هوادارانشان بسته‌بندي كنند، تا از مرگ محتوم اين عقيده، همراه با معتقدينِ نسلِ پيشينش جلوگيري كنند؛ بلكه به اين منظور كه اين دين را ـ بدون نگراني از هر گونه انگ و بنگي! ـ از تمام زوايا به ميدا‌ن‌هاي جديِ بحث و كنكاش كشانده، دلايل تقديس، هم‌چنين كهنگي و غيرقابل استفاده بودن آن را در دايره‌ي حكومتي، در هزاره‌ي سوم به نمايش بگذارند.
         استفاده از شيوه‌ي كار متوليان اين دين در يكي دو دهه پيش از به قدرت رسيدن حكومت اسلامي، به نوعي واكنشي است در رابطه با آن شيوه توجيه كردن‌ها و در زرورق پيچيدن‌هاي آن مفاهيم كهنه و از مد افتاده!
         اين را هم بايد در نظر داشت كه هدف از اين‌گونه كاوش‌ها، بررسي اين مذهب در شكل حكومتي و استثماري آن است و نه دستكاري‌اي در باورهاي مردمي كه شيعه و مسلمان متولد مي‌شوند. اين گونه دوستداران و باورمندان به اين دين و مذهب ـ و هر دين و مذهب ديگري ـ حق دارند هم‌چنان به باورهاي قديمي‌شان پاي‌بند باشند. مرا با ايشان كاري نيست. اما آن‌جا كه اين دين و اين مذهب، هيئت حكومت و تعيين تكليف براي ملت مي‌پوشد، بايد چهره‌ي واقعي ـ و نه تصويرِ پيچيده در هاله‌هايي از تقدس و متافيزيك ـ آن را به نقد و بررسي نشست.
         «جزوه‌ي درون سازماني شناختٍ [سازمان مجاهدين خلق] كه شامل بخش‌هاي متدولوژي، تكامل و راه انبياء بود، تلاش مي‌كرد تا ايدئولوژي مذهبي را منطبق بر اصول علمي جامعه‌شناسي و تحليلِ تاريخ نشان دهد و به مذهب، لباس منطق بپوشاند. اين جزوه كه سنگين‌ترين اثر ايدئولوژيكي سازمان بود، ادامه‌ي همان كاري بود كه قبلا مهندس بازرگان و تا حدي آيت‌الله طالقاني، پيش از آن شروع كرده بودند. بازرگان، در پي آن بود تا همه‌ي اصول اعتقادي و دستورات فقهي[اي] را كه وي به آن‌ها عقيده داشت، سوار بر منطق علمي به قشرهاي روشنفكر جامعه بقبولاند! براي اين كار، وي اصول علمي و دستآوردهاي دانشمندان روز را در زمينه‌هاي زيست شناسي، فيزيك و ترموديناميك به كار مي‌گرفت تا حقانيت اعتقادات خويش [اسلام] را ثابت كند؛ ضمن اين‌كه بازرگان در مبارزه‌ي پي‌گيرش با رژيم شاه، الهام‌بخشِ قشر جوان و روشنفكر جامعه‌ي ما بود ـ و اين موفقيتي براي وي به شمار مي‌آمد ـ اما رنسانس[!] علمي/مذهبي او چندان موفقيت آميز نبود. توجيه و اثبات حقانيت مساله‌ي “طهارت” در فقه شيعه، از طريق تشبث به دستاوردهاي ميكرب شناسيِ روز، گرچه ظاهرا به معتقدانِ به آن مسائل دلگرمي مي‌داد؛ اما هرگز نمي‌توانست وسيله‌ي اثبات حقانيت دين و خداشناسي باشد. تطابق مسائل فقهي با اصول علمي، اگر در جايي خوانايي داشت، در جاهاي بسيارِ ديگري سوال‌برانگيز بود. آيت‌الله طالقاني و دكتر يدالله سحابي هم در چنين زمينه‌اي تلاش مي‌كردند. آن‌ها مي‌كوشيدند تا با تفسير آيات قرآن به سبكي جديد، ديدگاه قرآن پيرامون آفرينش انسان و جهان را با دستآوردهاي علوم جديد تطبيق دهند و بدين وسيله پايه‌هاي اعتقاد به قرآن را در بين قشر تحصيل‌كرده تقويت نمايند.» (1)
         آنچه از اين بررسي‌ها نصيب چنين مسلماناني مي‌شود، در خوش‌بينانه‌ترين نگاه، شناخت پديده‌اي است كه به آن مومنند و در شق منفي‌اش، واكنشي عصبي است براي حذف و نفي اين گونه زير ذره‌بين‌ گذاشتن‌ها، كنكاش‌ها و بررسي‌ها. اما تاريخ اروپا، سير رفرميسم، و بعدها هم رنسانس نشان داد كه برداشتن حجاب تقدس و نشان دادن چهره‌ي واقعي دين در حكومت [مسيحيت] از ميزان و تعداد مسيحيان و باورمندانِ به اين دين نكاسته است؛ حتا هاله‌ي تقدس آن را هم چندان زخمي نكرده است؛ بلكه تنها توانسته است چهره‌ي راستينِ دين حكومتي را به نمايش گذاشته، نشان بدهد كه اين‌گونه باورها در نهايت مي‌تواند در باورخانه‌هاي فرديِ متدينين محفوظ بماند؛ در عين‌حال هم از دخالت در حكومت و سرنوشت اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي و سياسي مردم كنار گذاشته شود؛ چرا كه      دين ـ هر دين و ايدئولوژي‌اي در حكومت ـ به اين‌ دليل كه تنها خودش را مطلق و برحق مي‌داند، نمي‌تواند با پديده‌اي به نام دگرانديشان، رفتاري انساني و مداراگرايانه داشته باشد. اساسا مفاهيمي كه پس از انقلاب كبير فرانسه از سوي روشنفكراني نظير ولتر، منتسكيو و ديگر روشنگرانِ عصرِ فروغ در اروپا طرح شد، به نوعي مبارزه‌اي بود در برابر يكسان‌سازي و يك‌دست سازي مردمي كه در يك محدوده‌ي جغرافيايي، تحت سلطه‌ي دين حكومتي، به اجبار از تمام حقوق انساني و مدني‌شان، زير لواي دين و ايدئولوژي ديني محروم شده بودند. تبيين شيوه‌هاي يك‌سان‌ سازي و يك‌دست سازي انسان‌ها، زير لواي دين اسلام و مذهب شيعه هم كاري است كه اگر به آن پرداخته نشود، امكان هرگونه تحولي را در نگاه و نگرش انسان ايراني مسلمان مي‌سوزاند. براي رسيدن به شرايطي كه ايراني‌ها هم بتوانند ـ بدون هيچ‌گونه نگراني ـ در كنار هم زندگيِ شاد، آزاد، مرفه، بي‌هراس و امني داشته باشند، بايد به طور زيربنايي مكتبي را شناخت كه اين امكان را در اختيار متوليانش مي‌گذارد تا مبارزه‌ي انسان‌ها را براي سعادت و بهزيستي، به جنگ‌هاي فرقه‌اي و حذف و نفي دگرانديشان و به بازي‌هاي خودي و غيرخودي تقليل دهند.
         براي دست‌يافتن به شرايطي كه مردم ايران هم بتوانند بدون هيچ‌ گونه نگراني در امنيت مدني، اعتقادي، اجتماعي، فرهنگي، سياسي و اقتصادي زندگي كنند، و با آسودگي خيال و بي‌هراس از هر «تكفير و تفسيقي» به بالا بردن سطح كيفي و كمي زندگي‌شان بپردازند، بايد موانع اعتقادي و حكومتي اين تغيير را شناخت. بعد هم با شناخت پديده‌اي كه مي‌كوشد در هزاره‌ي سوم هم، با اتكا به همان قوانين 1400 سال پيش، هرگونه امكاني را براي دست يافتن به آزادي، تمدن، ترقي، شادي، علم، هنر و رفاه سوزانده؛ در همين راستا هم با كشتار، مرگ، جنگ، نوحه، روضه، جنازه‌كشي، عزاداري، شهيدسازي، شهيدبازي، تعزيه و تهييج احساسات مذهبي مردم، ايشان را در  بي‌خبري كامل نگه‌دارد، و عمر و وقت ايشان را هرز برد؛ تا امكان غارت و چپاول برايش آسان‌تر شود؛ بايد بتوان اين پديده را در جنبه‌ي تئوريك، هم‌زمان هم در پهنه‌ي پراتيكٍ آن شناخت؛ تا پايه‌هايي كه چنين رفتاري بر روي آن بنا شده‌ است، شناخته شده، از اين راه از دخالت در زندگي جمعي مردم ـ يا حكومت ـ باز داشته شود.
         ديگر بايد دوراني كه تمامي هم و غم ملت، صرف چگونگي رفتار با دگرانديشان مي‌شود، به تاريخ سپرده شود. مردم ايران بايد به جاي پرداختن به اين شيوه‌هاي كهنه و مادون قرون وسطايي؛ بي‌هراس از همين دنياي «دنيِ» پر از شكنجه و عذاب و مكر متوليان دين، هم‌چنين بي‌‌واهمه از جهاني ديگر، پر از شكنجه‌گراني نظير متوليانِ امروزينِ حكومتٍ اسلامي، به تلاش براي بهبودِ زندگي و بالا بردن سطح كيفي زندگي‌، هم‌چنين بيداري و آگاهي‌شان بپردازند. 
         دگرانديشاني هم كه در اين پهنه‌ي گسترده زندگي مي‌كنند، بايد بتوانند بي‌هراس از هرگونه دست‌بردي به جان و مال و ناموسشان ـ كه زير يوغ چنين متولياني مرتبا به تاراج مي‌رود ـ به زيبايي‌، دوستي، همزيستي مسالمت آميز و تحمل يك‌ديگر دلگرم باشند؛ تا بتوانند دست در دست هم، ايران بلا زده را از اين دورِ تسلسل‌ِ وحشتناكِ مرگ، حذف، هراس، سانسور، عدم امنيت، زندان، جنگ، بيكاري، فساد و فحشايي كه كارنامه‌ي مشخص اين نظام اسلامي و راندمانِ ناگزير اين شيوه‌ي حكومتي است، رهانيده، به ايراني بينديشند كه شهروندانش ـ فارغ از هرگونه باور و انديشه‌اي ـ دوش به دوش هم، براي ارتقاي كيفي سطح زندگي خود و فرهنگ و خرد جمعي كشورشان بكوشند. و اين، همان‌چيزي است كه من، به عنوان يكي ايراني انتظارش را مي‌كشم.
         «در پايان قرون وسطا و آغاز عصر جديد، در نتيجه‌ي تغييرات شرايط اقتصادي، افكار و انديشه‌هاي علمي و فلسفي در بين صاحب‌نظران غرب راه يافت. در فاصله‌ي بين قرن سوم تا دهم و يازدهم ميلادي، اروپا بدترين دوران تاريخي خود را طي مي‌كرد. حمله‌ي مداوم بربرها، جنگ‌هاي دائمي فئودال‌ها، و آشفتگي وضع اقتصادي و اجتماعي به مردم مجال تفكر نمي‌داد. در اين دوره، علم و معرفت در انحصار كليسا بود. مبلغين مذهب مسيح با بي‌رحمي شديدي كليه‌ي مظاهر و آثار فرهنگي و تمدن بشري را محكوم به وقفه و ركود كرده بودند. هر نوع فكر انتقادي و پژوهشي، به فرمان كشيشان در آستانه‌ي خدا به وضع دلخراشي قرباني مي‌شد. “ايمان بر علم مقدم شمرده مي‌شد” سال‌هاي وحشت‌زاي انكيزيسيون و كشتارها و كتابسوزي‌هاي بسيار سپري شد » (2)
         چرا كه «از دير باز تاكنون، براي اداره‌ي امور اجتماع دو نظريه و دو طرز فكر وجود داشته است؛ عده‌اي معتقدند كه “فرمان اولوالامر” را بايد به كار بست و جمعي ديگر مي‌گويند: به جاي اطاعت از دستور فرد واحد، بهتر آن است كه راه بحث و تحقيق را در پيش گيريم تا ببينيم [كه] حرف حق و طريق صواب كدام است و از آن پيروي كنيم. مرتجعين، در هر دوره و زماني، پيرو “فرمان اولوالامر” بودند و مي‌كوشيدند تا در پرتو قدرتِ فردِ واحدي، مقاصد خود را اجراء كنند و از ماجراي چون و چرا و بحث و انتقاد بركنار بمانند.
         «برخلاف اين دسته، عقلا و خيرانديشان، طرفدار بحث و گفت‌و‌گو بوده و هستند و معتقدند: نظريه و عقيده‌اي كه محصول مطالعه و تحقيق است بر فكر فرد واحد، رجحان و برتري دارد.» (3)
         در اين راستا و در همين زمينه، اين كتاب روي محور مشخصِ تئوري خشونت يا خشونت تئوريزه شده تنظيم شده است. از سويي نگاهي گذرا هم به خشونتٍ سيستماتيكٍ اعمال شده بر «زن» مي‌اندازم تا وجه ديگري از اين انواع خشونت‌ها را نشان داده باشم.
         لازم به تاكيد است كه بحث‌هايي از اين دست، كاري در حيطه‌ي تاريخ‌نگاري نيست؛ بلكه ـ به نوعي ـ تفسيري از وقايعِ تاريخيِ نگاشته شده در تاريخ يك ملت است. چنين تفسيرهايي در شرايطٍ ويژه‌ي زمانيِ خاصِ تاريخِ كشوري ضرورت مي‌يابد. در همين راستا نسل‌هاي ديگر هم، بنا بر شرايط ويژه‌اي كه در آن قرار مي‌گيرند، وقايع ديگري از تاريخ كشور را به تفسير مي‌كشند؛ هر چند كه متاسفانه اين اوضاع در ايران [دين اسلام در قدرت] يك وضعيت خلق‌الساعه نيست و تاريخي 1400 ساله را پشت سر دارد. 
         در اين شيوه‌ي كار، استفاده از هر سند و مدركي؛ حتا نوشته‌هاي طرفداران خشونت، توجيه‌كنندگان خشونت، هم‌چنين كساني كه به نوعي متولي انواع ديگر خشونت ـ مثلا غيرمذهبي ـ هستند، يا آناني كه در ميانه‌ي دو صندلي لرزان فكري، معلق آويزانند هم ضروري است؛ تا ماهيت، خاستگاه و شيوه‌ي نگرش ايشان ـ به موضوع انسان و باور انسان‌ها ـ به تصوير كشيده شود. براي اين كه مقايسه‌اي تطبيقي هم با روش‌هاي فعلي اعمال شده در ايرانِ امروز بشود، به هيچ رو از نقل حوادث مشابه در زمان حال خودداري نشده است.
         بد نيست اين پرانتز را هم باز كنم كه رفتار چنين ديكتاتور‌هايي را نبايد برمبناي كودكي ناشادي كه داشته‌اند، يا اين‌كه خود به نوعي قرباني خشونت بوده‌اند، يا ضعف تربيتي و وضع فجيع خانوادگي، يا حتا يتيم بودن و شرايطي از اين دست بررسي كرد؛ هرچند كه چنين بر‏‎دارهايي در رفتار چنين ديكتاتورهايي بي‌تاثير هم نيست. اما اين رفتار، قبل از اين‌كه اساسا ناشي از محروميت‌هاي دوران كودكي اين عناصر باشد، يك زمينه‌ي تاريك تاريخي دارد و آن هم آموزش‌هايي است كه اين متوليان مذهبي، در دوران طلبگي‌ يا [مثلا] دوران آموزش‌هاي مذهبي‌شان فرا مي‌گيرند؛ هم‌چنين نوع نگاهي است كه اين مكتب [اسلام] به پديده‌ي انسان دارد.
         اين كتاب، سومين كار از اين دست است كه به دگمه‌هاي كامپيوتر سپرده مي‌شود. باشد كه روزنه‌اي باشد به سوي گشودن راهي، براي رهايي از سيطره‌ي جهل و بي‌خبري ملتي كه 1400 سال است نمي‌داند چرا به چنين بلايي دچار شده و عقوبت كدام بدكرداري‌اش را مي‌پردازد؟! همين!
                                                       

ادامه دارد قسمت دوم

ایران آزاد نشریه فرهنگی علمی سیاسی اینترنتی
iran azad ©2002-2006
هر گونه برداشت یا استفاده از مطالب تنها با ذکر نام ایران آزاد و نام نویسنده یا مترجم مجاز است

 

Dienstag, der 12. November 2019

تراوشات مغزی یک سوسیالیست

در خصوص حمايت از اقليت ها
در خصوص
اولويت و ضرورت مبارزات فرهنگي

،آزادي، برابري و جمهوري دمكراتيك
سخن درد و درد سخن
تقاضای پشتيبانی  مالی از ایران آزاد