Iran-Azad, Das Persische Kultur-Wissenschaft-Portal
تفريحي
توريسمزیست محیطی
 ... جامعه و
فرهنگ و کتاب
فلسفه و روانشناسي
سياست و اقتصادگفت و گوتماس با ماگزينش زبانراهنماي سايتصفحه نخست

آگهی در ابران آزاد

 آرشیو ایران آزاد

حمایت مالی

در باره ایران آزاد

 کتابفروشی ایران آزاد

مجلات اینترنتی

 نامه های رسیده
Info@Iran-Azad.de
Info@IranClick.de
جای آگهی شما در ایران آزاد خالی است




جای آگهی شما

 


Persisch lernen!

 

نادره افشاری

آن اتاق دو تخته!!
اكبر آقا!
نگاهي به سوره‌ زنان!
در جستجوی آقا خره!
زن در چشم محمد
دوآلیته، سکس و علی شریعتی
قضیه حجاب و کشف حجاب
آن اتوپیای کمدی مرحوم!
خشونت

زنان و اسلام
قسمت اول
یادداشتهای دیمی
وای كاكو، چرا به بابام گفتی؟!

 

ننه کماندو

از پیچ که میپیچی، اول، خیابان باغ را میبینی. بعد که جلوتر میروی، حیاط آن سنگتراش گورهاست. همانجا که برای بعدها – خیلی بعد ها – آدم میتواند تصور کند که آن سنگ مرمر سیاه براق را که به شکل کتاب گشوده ای تراشیده اند، سمت راستش اسمت را بنویسند و سمت چپش تاریخ تولد و مرگت را. با چشم، اندازه هم زده بودم که اندازه ی حرفها چقدر باشد، که بتواند مرا در سنگ گوری این چنینی نمایش دهد؟! کنار محوطه پر است از گونه های گوناگون سنگهایی که مدلی هستند برای گورهای مایی که هنوز هستیم و میشود روزی که دیگر نباشیم و دیگر نبینیم و دیگر نشنویم و دیگر عاشق نشویم و دیگر نبوسیم و دیگر یاری را در آغوش نکشیم یا نتوانیم و... یا مثلا کینه و درد نداشته باشیم؛ دورانی که سنگینی این سنگهای گور سنگین و سیاه مرمرین، ما را انگار که برای آرامشی مطبوع و ماندنی وسوسه میکنند و ...همین.

کنار همین ساختمان، مطب دکتر روانشناس من است. با پلاک شماره 13، سیزده تکراری، سیزده آ ، لابد به نیت این که سیزده اصلی همان دکان سنگ گور تراشی است و این جا فقط محل گذری است که زیاد نباید به آن دل بست! آ...آ...آ... آه...

در میزنم، نه زنگ میزنم. باران باریده است و من چترم را همانجا میبندم و زیر سردر مطبش میتکانمش که نم باران را وارد راهرو نکرده باشم. خودش در را باز میکند. همیشه خودش باز میکند و سگ کوچولوی نازی از لای پاهاش خودی نشان میدهد و تا میبیند غریبه نیستم، دمی میجنباند و سرکی به کیف دستی ام که آیا براش چیزی در چنته دارم؟ دکتر غدغن کرده است که زیاد که میچپاند بالا میآورد و کار دستش میدهد و از این حرفها. هر دو اتاق ویزیتش پر است و من به اتاقک انتظارش روانه میشوم. با همان لبخند همیشگیش در آغوشم میکشد و شادی اش را از دیدن دوباره ام نشان میدهد. خیس بارانم. نگاهی به بیرون میاندازد که زودتر بیا تو. تا بیشتر خیس نشده ای بیا تو. از باران بدم نمیآید. گاه که هم چتر دارم و هم بارانی، باز دلم غنج میزند که مثل بچه ها تو باران بدوم و خیس شوم و سرم را زیر شرشر باران بالا نگه دارم که همه ی لحظه های بودن را  - تا پیش از خفتن زیر سنگینی آن سنگهای مرمرین قیمتی -  آری همه ی لحظه های بودن را زیر ریزش این بارانهای موسمی و دایمی به درون بکشم. فورا قهوه ای برام میآورد با شیر و بیسکویت که از انگشت شمار دکترهایی است که مطبش عینهو خانه ی آن «ارباب» ناز شهرنشین شده، پر است از عشق و مهربانی و میزبانی و همدلی. دو اتاق ویزیتش را پر از سنگ و شمع کرده است و از من میخواهد خودم انتخاب کنم کجا دوست دارم ویزیت شوم و روی کدام صندلی بنشینم یا دراز بکشم! دوست دارم با پنجره ی باز میهمانش باشم، یا در هوای خفه هم دوام میآورم؟! میخندم که اینجا چقدر جا برای نفس کشیدن باز است. میداند. من هم میدانم. پنجره ها را باز میکنم. بارانی را درمیاورم. سری به دستشویی میزنم تا دوباره ته آرایشم را فیکس و میزان کنم، تا از کلافگی زشتی بیرون بیایم. لابد خیال کرده ام که موهام تو باران خیس شده اند، یا وز کرده اند و یا رنگ رژ نارنجی ام کمرنگ شده است، یا کمی از سیاهی مداد چشمم پایین ریخته است. عطری را که همراه دارم دوباره به گل و گردنم میپاشم که تر و تازه تر باشم. او هم تر و تازه است. زنی است بالای شصت سال، توپر که همیشه بلند بلند حرف میزند و همیشه میبینی که چقدر از کارش و از زندگیش راضی است. آخ... اگر میشد  من هم مثل او...درست مثل او اعتماد به نفس میداشتم و این همه احساس حقارت نمیکردم... چه آرزوهای دونگی؟! قهوه اش را و سه گوشی تلفنش را همراه میآورد و چند دقیقه ای از نگرانی اش برای دخترش میگوید که رفته است دکتر و نمیداند حالش چگونه است. بعد سیگاری روشن میکند. سیگاری هم به من تعارف میکند و میپرسد:
- خب، این هفته چطورید؟
- بد نیستم. امروز میخواهم از موضوع تازه ای حرف بزنم.
نگاهم میکند. هر دو سیگار را پک میزنیم و جرعه ای قهوه روش و من... چشمها را میبندم که:
- زن آشنایی هست که سیزده/چهارسال است میشناسمش. نه نه دوستم نیست. فقط آشناست. چند بار با او قهوه خورده ام. چند بار هم تلفنی حرف زده ایم. گاه از بس احساس تنهایی اش را منتقل کرده است، کتاب و مجله ای هم به او قرض داده ام. از زندگی اش خبردارم. میدانم که پنجاه سال است با مردی زندگی میکند. دو تا بچه و دو تا نوه دارد... و تازه... با مردش مثل یک اسیر بدبخت جنگی رفتار میکند.  انگار اسیر آورده است. آنقدر تحقیرش میکند که آدم حالش به هم میخورد. مرد هم همینطور. یک رابطه ی دو طرفه ی تحقیر مضاعف. اه... و حالا... همین آشنا جایی داستانی از من خوانده است و تلفن کرده است که: خانم، این چیزها چیست که مینویسید؟ اینها که ادبیات نیست. سر خودتان را کلاه نگذارید. شما دارید خیانت کردن را تبلیغ میکنید. خیانت کردن به شوهر را... و من همان پای تلفن شده ام دخترکی که مردکی جواز دارد او را همیشه و در همه حال تحقیر کند. با لباس عروسی جواز را گرفته است. کلی هم مهریه ام کرده است که حتما تحقیرش قانونی و شرعی و رسمی باشد.
بعد میزنم زیر گریه. سیگار بعدی را روشن میکند.
- من نمیکشم. حرفم را قطع نکنید.

تلفن زنگ میزند. در مطب هم زنگ میزند. و من فرصت میکنم خودم را جمع و جور کنم تا بقیه داستان را – همان را که اتفاق افتاده است – براش تعریف کنم.

کوتاه میپرسد:

- مگر این همان زنی نیست که نگران رختخواب دختر چهل ساله اش است؟ آن وقت تو با او ارتباط داری؟ و انتظار داری که برات دست هم بزند و هورا بکشد؟ نمیدانی که این زنها میلیتانت تر از مردها زنجیرهاشان را تروخشک میکنند؟ آدم از سادگی ات خنده اش میگیرد. نکند میخواستی به  راه راست هدایتش کنی؟!!

با چشمان خیس میخندم. او هم میخندد. این بار یکساعت، یکساعت و نیم شده است. بیمار بعدی در اتاق انتظار دارد قهوه اش را مینوشد. بلند میشوم. قرار بعدیمان شانزده اوت، یازده صبح همین جاست. حالا دیگر دکان بغلی خیلی وحشتناک نیست. 

ایران آزاد نشریه فرهنگی علمی سیاسی اینترنتی
iran azad ©2002-2006
هر گونه برداشت یا استفاده از مطالب تنها با ذکر نام ایران آزاد و نام نویسنده یا مترجم مجاز است

 

Montag, der 20. November 2017

تراوشات مغزی یک سوسیالیست

در خصوص حمايت از اقليت ها
در خصوص
اولويت و ضرورت مبارزات فرهنگي

،آزادي، برابري و جمهوري دمكراتيك
سخن درد و درد سخن
تقاضای پشتيبانی  مالی از ایران آزاد