Iran-Azad, Das Persische Kultur-Wissenschaft-Portal
تفريحي
توريسمزیست محیطی
 ... جامعه و
فرهنگ و کتاب
فلسفه و روانشناسي
سياست و اقتصادگفت و گوتماس با ماگزينش زبانراهنماي سايتصفحه نخست

آگهی در ابران آزاد

 آرشیو ایران آزاد

حمایت مالی

در باره ایران آزاد

 کتابفروشی ایران آزاد

مجلات اینترنتی

 نامه های رسیده
Info@Iran-Azad.de
Info@IranClick.de
جای آگهی شما در ایران آزاد خالی است




جای آگهی شما

 


Persisch lernen!

 

Naderh Afshari

نادره افشاری

من کی نیستم؟ً!

چلوکباب فرهیخته!
اوا، حسین تو اینجایی...؟!
کارت هوشمند «جیگر کارت»
شرفیابی به حضور رهبر راحل!
رفیق «عرعر»
کچلا جمع بشین...
قورباغه ی دون ژوان
آدم قناس
دختر هم بنده‌ی خداست!
ننه کماندو
آن اتاق دو تخته!!
اكبر آقا!
نگاهي به سوره‌ زنان!
در جستجوی آقا خره!
زن در چشم محمد
دوآلیته، سکس و علی شریعتی
قضیه حجاب و کشف حجاب
آن اتوپیای کمدی مرحوم!
خشونت

زنان و اسلام
قسمت اول
یادداشتهای دیمی
وای كاكو، چرا به بابام گفتی؟!


یک عاشقانه سفت و سخت!
             
درست یادم نیست از کجا شروع شد. یادم هست، اما این که این تکه گوش لخم صاحب مرده از کی شروع به تپیدن کرد، را نمیدانم، خب، نمیدانم دیگر. قدش بلند بود. هنوز هم هست. چهارشانه بود و صدای  قشنگی داشت. انگار بیشتر عاشق صداش بودم. صداش گرم بود و دوست داشتنی. دوست داشتم حرف بزند. آن سمت میز تو کافه بنشیند و حرف بزند. تلفن کند و حرف بزند. تو پیام گیر تلفنم حرف بزند و حرف بزند. آنقدر حرف بزند که نوار تمام شود. بعد که آمدم، بنشینم و صداش را گوش کنم. چشمها را ببندم و گوش کنم که این صدا... مهم نیست چه میگوید. فقط حرف بزند تا من لرزه های دلم را تو آهنگ صداش بشنوم. همین. عکسش را که دیدم، ازش خوشم نیامد. اما وقتی دوباره صداش را شنیدم، یادم رفت که کمی زمخت است. نامه که براش نوشتم، بالاش نوشتم: «اشکنه جان!» لابد هم خندید و هم حرصش گرفت. گفتم: «اگر همه ی کارهات مثل صدات باشند، هزارتا خاطرخواه پیدا میکنی.» خودش را لوس کرد که: «خوشگله، باید همه چیز و همه جامو با هم دوست داشته باشی. من که گاو نیستم، بعضی جاهامو دوست داشته باشی!»

و من که: «نه گاو نیستی. اما من اینجوری ام. بعضی چیزاتو دوست دارم. صداتو. نوشتنتو. صداتو. صداتو. صداتو...» و او خندید که: «یعنی زبونمو دوست داری؟ کله پاچه امو دوست نداری؟ ولی من تک تک نمیفروشم. باید همه رو با هم ببری خانوم جون!» اه... بیمزه... شوخی سرش نمیشه...

بعد دوباره صداش را لوند کرد و سربه سرم گذاشت.

فکر کنم آن یکشنبه ای که منتظر تلفنش بودم و تلفن نکرد، یا کرد و من خوابم برد، فهمیدم چیزی در من به وجد آمده. صبح که پا شدم، کبکم خروس میخواند. خوابش را دیده بودم که جلو چند نفر میبوسمش. از بس عصا قورت داده بود، روش نمیشد جلو بقیه ببوسدم. دوست هم نداشت از بوسیدنم محروم شود. رفته بودم بلژیک که ببینمش. همانجا بود. آنقدر خاطرش را میخواستم که رفته بودم تا خود بروکسل. تو خواب رفته بودم بروکسل. تو بیداری که آنجا نبود. بعد که برام تاقچه بالا گذاشت که: «چرا جلو بقیه؟ مگه ما خونه نداریم؟ مگه اتاق نداریم؟» باهاش قهر کردم. چرا خودش را لوس میکرد؟ آدم هرجا که احساسش گل کرد، باید بهش جواب بدهد!

«حالا همینجا، تو کافه، تو همین راه سینما، میخوام ببوسمت و تو خودتو لوس میکنی. اه... بدجنس...»
باهاش قهر کردم. چند روز باهاش قهر کردم. چند هفته قهر کردم. نه به نامه هاش جواب دادم، نه به تلفنش. بعد برام شعر نوشت. اه... چقدر بدجنسم. هر روز تا میآمدم، ای میلها را چک میکردم. پیامگیر را گوش میدادم، اما بدجنسی میکردم. باید میخ را محکم میکوبیدم: «هرچی من بخوام باید همون بشه، فهمیدی؟» حتما نفهمیده، والا اینقدر خودش را لوس نمیکرد، این اشکنه ی ننر.

براش یادداشتی نوشتم که: «او.کی. اجازه داری حرف آخر را بزنی!» بعد تو دلم خندیدم که: «میتونی بگی چشم! باید بگی چشم! حرف آخرت همینه، حالا فهمیدی؟!» هنوز جوابی نداده! این بار حرف آخر را من زدم....

11 دسامبر 2007 میلادی

ایران آزاد نشریه فرهنگی علمی سیاسی اینترنتی
iran azad ©2002-2006
هر گونه برداشت یا استفاده از مطالب تنها با ذکر نام ایران آزاد و نام نویسنده یا مترجم مجاز است

 

Samstag, der 30. Mai 2020

تراوشات مغزی یک سوسیالیست

در خصوص حمايت از اقليت ها
در خصوص
اولويت و ضرورت مبارزات فرهنگي

،آزادي، برابري و جمهوري دمكراتيك
سخن درد و درد سخن
تقاضای پشتيبانی  مالی از ایران آزاد