Iran-Azad, Das Persische Kultur-Wissenschaft-Portal
تفريحي
توريسمزیست محیطی
 ... جامعه و
فرهنگ و کتاب
فلسفه و روانشناسي
سياست و اقتصادگفت و گوتماس با ماگزينش زبانراهنماي سايتصفحه نخست

آگهی در ابران آزاد

 آرشیو ایران آزاد

حمایت مالی

در باره ایران آزاد

 کتابفروشی ایران آزاد

مجلات اینترنتی

 نامه های رسیده
Info@Iran-Azad.de
Info@IranClick.de
جای آگهی شما در ایران آزاد خالی است




جای آگهی شما

 


Persisch lernen!

 

Naderh Afshari

نادره افشاری

من کی نیستم؟ً!
شرفیابی به حضور رهبر راحل!
رفیق «عرعر»
کچلا جمع بشین...
قورباغه ی دون ژوان
آدم قناس
دختر هم بنده‌ی خداست!
ننه کماندو
آن اتاق دو تخته!!
اكبر آقا!
نگاهي به سوره‌ زنان!
در جستجوی آقا خره!
زن در چشم محمد
دوآلیته، سکس و علی شریعتی
قضیه حجاب و کشف حجاب
آن اتوپیای کمدی مرحوم!
خشونت

زنان و اسلام
قسمت اول
یادداشتهای دیمی
وای كاكو، چرا به بابام گفتی؟!

کارت هوشمند «جیگر کارت»
برای شیطنتهای غلامعلی امیرابراهیمی

سر یوسف آباد سابق مسجدی ساخته بودند به جای آن فروشگاه بزرگ آن دوره ها که حالا دیگر اسمش هم یادش نبود. مسجد درست بر خیابان بود و جمعیت زیادی که همه شان مرد بودند، صف کشیده بودند و داشتند همدیگر را هل میدادند. موتور یاماهای اکبر را برداشت که سری به گوشه/کنارهای تهران بزند، تا لابد خاطره ای تازه کند. کنار زد. چون اجباری نداشت، کلاه کاسکت و دستکش هم نداشت. این دفعه ی چهارمش بود که از دهسال پیش میرفت ایران. اکبر گفته بود بنزین کم است و بهتر است با اتوبوس یا آژانس هرجا میخواهد برود. حتا میتواند با کرایه و تاکسی برود. مترو هم بود. اما موتور مزه ی دیگری داشت.  یاد آن زمانها افتاد که قدسی را مینشاند ترک موتورش و با هم تو خیابان پهلوی، تو آن سربالایی تا خود ونک صفا میکردند. آخ... یادش بخیر... بیچاره قدسی حالا کجا باید گم و گور شده باشد!؟ یکی/دوتا از این قرشمالهای جنوب شهری که اتفاقی کوپن دادن را در این مسجد دیده بودند، همینطوری اتولهای قراضه شان را ول کردند کنار خیابان و آمدند تو صف. هنوز نرسیده، داشتند برای هم شاخ و شانه میکشیدند. یکی گفت: «آقاجان من از راه دور آمده ام. شماها که خانه تان همین جاهاست، بگذارید بروم جلو که از نان خوردن نیفتم.» بعضیها لبخندکی زدند و لابد تو ذهنشان حساب کردند خرج این یکی را از کجاشان دربیاورند و کجا را درز بگیرند که بتوانند از این «موهبت اسلامی» بیشتر و بهتر استفاده کنند؟! مردی که معلوم بود شمالی است، جلو صف ایستاده بود و هر چند دقیقه به چند دقیقه صف را مرتب میکرد. یکی تا دید با یک «رشتی» طرف است، نه گذاشت و نه ور داشت که: «تو که خودت لازم نداری، برای چی نوبت بقیه را میگیری؟» همه هری زدند زیر خنده. مرد شمالی هیچی نگفت. فقط بینی عقابی اش کمی تیر کشید که کاش یک جو غیرت تو شمالیها بود و کاش آنها هم میتوانستند زور بزنند این قسمت کشور را – لابد مثل کردستان و آذربایجان – جدا کنند، تا اینقدر دریوری تهرانیهای ننر را نشنوند. و یاد پدرش افتاد که آن همه زن داشت. چطور میتوانست به این بیمزه ها بفهماند گه زیادی نخورند و برای هموطنهاشان مضمون کوک نکنند. برای همین تا یکی از این ریشوهای انتر تنه زد که نوبتش را بگیرد، سقلمه ای بهش زد که: «بابای من هجده تا زن داشت. اگر روتو کم نکنی، نمیگذارم کارت بگیری.» یکی براش شیشکی بست. چند تا جوانک خوش بر و رو که انگار آنها هم دل خوشی از مردک ریشو نداشتند، با لبخندی هلش دادند و چند تا نوبت عقبش انداختند. مرد شمالی نیشش باز شد و زیرلبی تشکر کرد. پسرکی که ابروها را برداشته بود و موها را یک خروار ژل زده بود، گفت: «این همه دختر تو خیابون ریخته، واسه چی همدیگه رو هل میدین؟» صدایی از عقب آمد که: «خوت چی؟ تو چرا اینجایی؟» یکی دیگر گفت: «اومده واسه باباش کارت بیگیریه!» و هری زد زیر خنده. یک دوچرخه ای محکم خورد به موتور اصغر و  افتاد رو زمین. یکی از همان جوانکها گفت: «حواست کجاست بابا؟! هنوز که کارت نگرفتی؟» اصغر از صف رفت بیرون تا موتورش را جابجا کند و از وسط راه برش دارد. وقتی برگشت نوبتش را گرفته بودند. همان کسی که نوبتش را به او سپرده بود، حالا دیگر محلش نمیگذاشت. یکی دیگر با انگشت شستش اشاره کرد: «برو ته صف آقاجان، ته ته صف!» اصغر نگاه کرد دید صف چقدر طولانی شده و برگشت که سوار شود و برود. آن طرف مسجد چند تا زن رهگذر تا صف را دیدند، پشت سر هم صف کشیدند. مردی که انگار متولی مسجد بود و خودش نیازی نداشت تو صف بایستد، آمد جلو و بدون این که به زنها نگاه کند، گفت: «همشیره ها جنسها فقط برای برادرهاست. اگر جنس فروشی دارین، بیاین تو مسجد!» زنها نگاهی به هم کردند و زیرلبی «ذلیل مرده، خفه شی ایشالا!» گفتند و راهشان را کشیدند و رفتند. یکی/دوتا زن که روشان را سفت و سخت گرفته بودند، به هوای ونگ ونگ بچه هاشان کمی معطل کردند و بعد مثل قرقی چپیدند تو مسجد که لابد جنسهاشان را عرضه کنند!  

اصغر راهش را کشید و رفت به سمت خانی آباد. خیال میکرد چون مردم آنجا دستشان به دهانشان نمیرسد، زیاد دنبال این قرتی بازیها نمیروند. اما ای دل غافل که آنجا از سه راهی عباس آباد هم شلوغ تر بود. انگار  مردان «صیغه خواه» شمال شهری هم همین حساب را کرده بودند. ترافیک عجیبی شده بود که فقط روزهای تظاهرات راه میافتاد. مسجدها یک پرچم سبز زده بودند آن بالا و روی در مسجد نوشته بودند: «کارت هوشمند "جیگر کارت" فردا بعد از نماز صبح توزیع میشود!» کارتها تمام شده بود، اما خیلیها همچنان چشم میدواندند که تو بازار سیاه چیزی گیر بیاورند. یکی از همان جوانکهای زیرابرو برداشته که دوازده تا کارت «طلایی» دستش بود، داد زد: «یکی صدهزار تومان!» یک دفعه پنجاه نفر ریختند دورش و او که این همه مشتری را دید، نرخ را برد بالا! یکی پرسید: «برای چی میفروشیشان؟» که جوانک با خنده گفت: «ما اهل غلمانیم داآشم. حوریها بمانند واسه ی شماها. بالاخره مام باهاس نون بخوریم دیگه!» و اولین کارت را عینهو حراجی به هر که بیشتر میپرداخت، به دویست و سی هزار تومان فروخت. تازه این کارت یک نفره بود و مخصوص جوانهای مجرد. «جیگر کارت» مردان متاهل که ظرفیت ماهیانه 5 زن صیغه ای را داشت و آدرس خانه ی عفاف شهرک غرب هم روش خورده بود، چند برابر مداخل داشت. جوانک داشت از خوشحالی پس میافتاد. یکی پرسید: «نمیشه این کارتها را دوتایی استفاده کرد. آخه ما کمرمون نمیکشه این همه...؟» که جوانک گفت: «برو کنار بابا جان بذار باد بیاد. نمیخوای، چرا بیخودی وقت کاسبی ما رو میگیری؟» و پشتش را به مردک کرد. این جا درست پشت مسجد سپهسالار بود. تو خیابان هاشمی وضع از این هم بهتر بود. زنها آمده بودند برای آقاهاشون «جیگر کارت» بگیرند. بعد هم همانجا همه را آب میکردند و با دست پر میرفتند خانه که لابد پولها را به زخم جهیزیه ی دخترهاشان بزنند! اصغر که هنوز چیزی گیر نیاورده بود، نمیدانست چگونه از خجالت اکبر دربیاید. هم موتورش را کش رفته بود و هم چیزی گیرش نیامده بود. وقتی برگشت دید اکبر هم چند تا «جیگر کارت» تو دستش است. یکی را همینطوری کادویی داد به اصغر. کلی هم تعریف کرد که «جیگر کارتهای» پر ملات را یکی یک میلیون تومان آب کرده است. اصغر توانست چند بار این «جیگر کارت»ها را باطل کند. با این که تاریخ بازگشتش به اروپا نزدیک میشد، اما به تخمش هم نبود! میتوانست همانجا بماند و تجارت و سیاحت و صفا کند. فقط کمی تجربه لازم بود که پیدا میکرد. مگر مرض داشت به این زنهای خسیس و دماغ سربالای غربی رو بیاندازد!؟ هرکه هرچه خواست بگوید، اینجا خود خود بهشت بود!! هاهاها!

30 اکتبر 2007 میلادی

 

ایران آزاد نشریه فرهنگی علمی سیاسی اینترنتی
iran azad ©2002-2006
هر گونه برداشت یا استفاده از مطالب تنها با ذکر نام ایران آزاد و نام نویسنده یا مترجم مجاز است

 

Montag, der 20. November 2017

تراوشات مغزی یک سوسیالیست

در خصوص حمايت از اقليت ها
در خصوص
اولويت و ضرورت مبارزات فرهنگي

،آزادي، برابري و جمهوري دمكراتيك
سخن درد و درد سخن
تقاضای پشتيبانی  مالی از ایران آزاد