Iran-Azad, Das Persische Kultur-Wissenschaft-Portal
تفريحي
توريسمزیست محیطی
 ... جامعه و
فرهنگ و کتاب
فلسفه و روانشناسي
سياست و اقتصادگفت و گوتماس با ماگزينش زبانراهنماي سايتصفحه نخست

آگهی در ابران آزاد

 آرشیو ایران آزاد

حمایت مالی

در باره ایران آزاد

 کتابفروشی ایران آزاد

مجلات اینترنتی

 نامه های رسیده
Info@Iran-Azad.de
Info@IranClick.de
جای آگهی شما در ایران آزاد خالی است




جای آگهی شما

 


Persisch lernen!

 

نادره افشاری

من کی نیستم؟ً!
اكبر آقا!
نگاهي به سوره‌ زنان!
در جستجوی آقا خره!
زن در چشم محمد
دوآلیته، سکس و علی شریعتی
قضیه حجاب و کشف حجاب
آن اتوپیای کمدی مرحوم!
خشونت

زنان و اسلام
قسمت اول
یادداشتهای دیمی
وای كاكو، چرا به بابام گفتی؟!

آن اتاق دو تخته!!

پای تلفن گریه میکند. بدجوری گریه میکند. کلی طول میکشد  تا آرامش کنم. گریه کنان میگوید: بیا اینجا میخواهم باهات حرف بزنم. میگویم: من از شوهرت خوشم نمیآید. اگر دوست داری بیا کافه «بن ژور»! کدام را میگویی؟ همان که پیشخوانش پر از شکلاتهای سویسی و فرانسوی است. با خستگی از جام بلند میشوم. شنبه را که میخواستم لنگها را دراز کنم و بعد بروم جوجه ها را ببینم، باید با این زنک سر کنم که معلوم نیست از جانم چه میخواهد؟! کلی پیشرفته است. تو 65 سالگی رفته است ایران و داده است کیست زیر چشمش را برداشته اند، ابروها را خالکوبی کرده اند، روی پلکهاش خطهای سیاه کوبیده اند و من نمیدانم نترسیده است که سوزنها و میخها بروند تو چشم و چارش و کورش کنند؟ دور لبش را هم داده است یک خط صورتی جاودانی کشیده اند. تازه دفعه ی اولش هم نیست. در این پانزده سالی که این جاست، چندین بار عینهو آکاردئون پهن و باریک شده است و خب، هر بار چروکهای جدیدی به کلکسیون چروکهاش علاوه شده اند. با این حال دست از رژیم گرفتنش برنمیدارد. صورتش شده است عینهو صورت جادوگران جارو به دست افسانه ها. خودش هم همیشه جارو دستش است ... فشار خون و قند و چربی اش آنقدر بالاست که گاه انگار تو عالم هپروت سیر میکند. چند بار گفتم خانم جان، مواظب خودت باش! نمیشود. مهمانی که میروم یا مهمان که داریم، نمیتوانم خودم را کنترل کنم. از این هفته تا هفته ی بعد هم غذاهای مانده از میهمانی دادنها را در فریزر انبار میکند که طی هفته هم از چربی و قند و نمک اضافی وانماند. بدجوری به آشپزخانه وصل است. بجز موضوع ناب امروزی اش همه ی حرفهاش یا در وصف خوردن است، یا شرح پوشیدن و یا حسرت بیشتر گشتن و میهمانی رفتن. بیشتر از این... ولش کن!

اولین بار تو استخر دیدمش. فکر کنم دوازده/سیزده سال پیش بود و هی اصرار پشت اصرار که «یا بیا بریم به خونه مون یا منو ببر به خونه ات»  که با مخالفت سفت و سختم روبرو شد. عید پارسال بدون خبر راهش را کشید آمد اینجا، بعد هم صفحه ها  گذاشت پشت سرم که این که زن نیست و شلخته است و هیچی تو خانه اش برای پذیرایی نیست و ما را برای ناهار یا شام هم نگه نداشت و از این طیف «غیبت»ها. اینها را از  رفقای گرمابه و گلستانش تو خیابان و در همان احوالپرسیهای سرگذری ام شنیدم. همیشه ی خدا هم  تا لنگ ظهر تو رختخواب ولوست و زود زود اگر بیاید خیابان از یازده به بعد است. این بار اما سر ساعت نه و نیم صبح شنبه تو کافه «بن ژور» تمرگیده است که مرا ببیند. ظاهرا بازار گوش مجانی کساد است. شاید هم آخر هفته ای کسی حوصله ی شنیدن حرفهای صدمن غازش را ندارد که این نقش، تو «رو دربایستی» این بار به من مادر مرده واگزار شده است. چنان به آدم میچسبد که نمیتوانی کنارش بزنی. سفت و سخت بغلت میکند و د... به ماچ و در همان حال اشکها را که لابد تا حالا – در ملاحظه ی ملت همیشه در صحنه ی کافه و رهگذاران بیکار و گرفتار و... – قورت داده است، سرازیر میکند. پالتو را به جا رختی آویزان میکنم. چتر خیس باران خورده را جمع میکنم و میگذارم تو چتردان کافه. می نشینم و تا میآید شروع کند، گارسن کافه سر میرسد. فعلا قهوه ای تا بعد... ببینم کار به کجا میکشد؟ چرا چشمهات قرمز شده اند؟ سعی میکنم زیاد نشان ندهم که از حال و روزش خبر دارم. خبرش را داشتم. از وقتی دختر چهل ساله اش طلاق گرفته، خواب راحت ندارد. دخترک جرات نکرده است داستانش را درست تعریف کند. نمیدانم از چه ترسیده است یا ملاحظه ی چه را کرده است؟! از یکی دیگر از همان زنان تو استخر و سونا که با یکی دیگر پشت سرش صفحه گذاشته بودند، شنیدم که مردک دامادش هنوز مرکب طلاقش خشک نشده، بچه دار شده و دارد با یکی دیگر زندگی میکند. حرفش این است که دخترش در این دوازده سال زندگی مشترکش به شوهرش دست نداده است و اختلافشان سر همین بوده است. تا همین حالا هم «باکره» است و دکتر آلمانی براش جواز نوشته است. من هم باید با شنیدن این حرفها، هی چشمهامو تنگ و گشاد کنم که: عجب، پس اینجوری است و بدون اینکه توضیحی بخواهم، زیر بار توضیحات آنتیکش له و لورده شوم. کسی نیست بگوید آخر زن حسابی این هم شد رفیق؟ لیاقتت همین است که با چنین آدمهای آنتیکی تو یک جوال میروی!

آبغوره گرفتن ادامه دارد. دخترک که نمیدانم چرا باید زندگی خصوصی اش ورد زبان من و ننه اش باشد، دوست مرد گرفته است. چند سال است ناپرهیزی کرده است. و اتفاقا دیشب تلفن کرده است که من و «روبرت» رفته ایم سفر. گریه کنان میشنوم که داد کشیده است سر دخترک که حتما هر کدامتان اتاق جداگانه ای دارید، والا نه من و نه تو... و دخترک که نه،  مامان جان خودتان را ناراحت نکنید. هر کدام تخت جداگانه ای داریم. مادر ناباورانه از پدرسوختگی و هوسبازی دختر چهل ساله اش سخن میگوید.  بعد از کلی آبغوره گرفتن، اشکش خشک میشود و فین فین کنان ترسش را نمایش میدهد که اگر  مردک آلمانی از روی دیوار بین دو تخت بیهوا و نیمه شب پرید آنطرف خط و بعضی چیزها خط خطی شد، چه خاکی به سرش بریزد؟! ساعت دوازده است. من هم گریه کرده ام. خودم هم نمیدانم چرا؟ لابد به حال خودم. با بچه ها قرار دارم و بانو هم باید بدو بدو برود تا غذای شب مانده ی عیالش را گرم کند، والا کلی هم آنجا گرفتاری پیدا میکند. هیچ کمکی نتوانسته ام بکنم، جز همین که قهوه ای کوفت کرده ام و به چرندیاتی گوش داده ام که تا... ای بابا. همینند دیگر...
27 ژوئیه 2007 میلادی
nadereh-afshari.com

nadereh.afshari@yahoo.de


ایران آزاد نشریه فرهنگی علمی سیاسی اینترنتی
iran azad ©2002-2006
هر گونه برداشت یا استفاده از مطالب تنها با ذکر نام ایران آزاد و نام نویسنده یا مترجم مجاز است

 

Montag, der 20. November 2017

تراوشات مغزی یک سوسیالیست

در خصوص حمايت از اقليت ها
در خصوص
اولويت و ضرورت مبارزات فرهنگي

،آزادي، برابري و جمهوري دمكراتيك
سخن درد و درد سخن
تقاضای پشتيبانی  مالی از ایران آزاد