Iran-Azad, Das Persische Kultur-Wissenschaft-Portal
تفريحي
توريسمزیست محیطی
 ... جامعه و
فرهنگ و کتاب
فلسفه و روانشناسي
سياست و اقتصادگفت و گوتماس با ماگزينش زبانراهنماي سايتصفحه نخست

آگهی در ابران آزاد

 آرشیو ایران آزاد

حمایت مالی

در باره ایران آزاد

 کتابفروشی ایران آزاد

مجلات اینترنتی

 نامه های رسیده
Info@Iran-Azad.de
Info@IranClick.de
جای آگهی شما در ایران آزاد خالی است




جای آگهی شما

 


Persisch lernen!

 

کالبدشکافی یک رویارویی
مهستی شاهرخی


مصاحبه ی سیبا/ زینب/ زیبا با خبرنگار نقابدار مجله آرش، را با رنجٍ فراوان خواندم. چرا که مصاحبه کننده فردی  بسیار خشن است، آن قدر خشن که  در برابرش سیبا یا زینب و یا زیبا، بسیار واقعی تر و ملموس تر به نظر می رسد. پس در این رویارویی:  یک/ از یک طرف ما خبرنگاری داریم، مصاحبه کننده ای که حتا اسمش را هم نمی گذارد پای اعمالٍ خودش و بعد مثل یک بازجو، مثل آن مقامٍ امنیتی سالهای ساواک در تلویزیون...؟ راستی او را هنوز یادتان هست؟
دو/ در طرف دیگر، زنی که مبارز چپ سیاسی و سرموضع بوده است و پس از دستگیری زیر شکنجه ی دچارٍ روان پریشی شده است و شکسته است و بریده است و تواب شده است و سالهایی زینب بوده است و از زندانیان دیگر بازجویی می کرده است و روحش کشته شده است و از او فقط لاشه ای به جا مانده است، لاشه ای که شاید دیگر تفاله ای از انسان بیش نیست. در زندان او نام زینب را برگزیده بوده و  کتاب بر سر توی سلولها می گشته تا زندانیان دیگر را ارشاد کند و به گفته ی خودش دو تن از دوستانش را لو داده است. بعد زینب با حاجی داوود (با شکنجه گر خود) دوست می شود و حتا پس از آزادی به دیدار حاجی داوود می رود تا به او بگوید که او را بخشیده است! او حلقه ی ازدواجٍ شوهرٍ اعدامی اش را به دفترٍ امام یا دفترٍ خامنه ای بخشیده تا خرجٍ جبهه ها کنند. بعد رفته دفترٍ جانبازان تا با مرد ٍمومنی ازدواج کند. عاشق می شود و عاشق یک مرد مومن زن و بجه دار و بالاخره با او ازدواج می کند و ... در هامبورگ به سفارت، نامه نوشته و به دفتر خامنه ای در ایران و حالا این اعجوبه که اخیراً شاعر هم شده و دم از آزادی عشق و آزادی جنسی می زند  با تاپ و شلوارک رفته  سمینار زنان همجنسگرا و دگرجنسگرای ایرانی تا خودی بنماید.
مصاحبه کننده تا هامبورگ رفته است تا با یک ضبط صوت با یک چنین زنی مصاحبه کند!!!  مصاحبه کننده ناشناس بدون ارائه ی هیچ دلیلی خود را سخنگوی چپٍ ایران معرفی می کند و می خواهد از او اعتراف بگیرد که تواب بوده است و تواب بودن گناه است و تواب بودن بد است و تواب باید از ایشان؟ طلب بخشایش کند و به گناهش اعتراف کند!!! برخوردی به این شکل نه از لحاظٍ حرفه ای قابل قبول است و نه از لحاظٍ سیاسی. افرادی مانند سیبا/ زینب/ زیبا  و اصولاً اشخاصی شکنجه شده، موجوداتٍ پیچیده ای هستند که نمی توان به سادگی و با سهل انگاری از کنارشان گذشت. درکٍ این افراد بسیار مشکل است چون تمرینات بسیار برای پاسخ گویی در موقع بازجویی و داشتنٍ صبر و تحمل در زیر شکنجه از آنها موجوداتی می سازد که هر بار پیش از حرف زدن هزار بار و از هزار زاویه فکر و کلماتٍ خود را سنجیده اند و تازه به شکلی به دام بازجو افتاده اند و بریده اند و حالا قرار نیست در برابرٍ یک ضبط صوت از پا در بیایند و از نو توبه کنند. اصولاً در دایره ی بسته ی بازجو و متهم و مصاحبه گری که بیشتر نقشٍ بازجوی دنیای گفتگوی تمدنها را بازی می کند درکٍ افراد مشکل است. ولی همین مصاحبه به شکلی نمادین چهره ای از واقعیتٍ سیاسی های ایرانی را به ما ارائه می دهد که کم کم به آن خواهیم پرداخت و موردٍ بررسی قرار خواهیم داد.
پیش از این در "تابوت های نامریی" سعی کردم بایکوت و سانسور و فشار و شکنجه ی جسمی و روحی را چه از سوی شکنجه گر و چه از سوی جامعه ای مستبد و بیمار مورد بررسی قرار بدهم. خبرها و مطالب و موضع گیریهای سیبا و گردهمایی زنان در هانور در سایت بیداران منعکس شده است. سیبا کمونیست سابق و یا زینب تواب سابق، این زنی که در سال 1998  در آلمان ساکن شده است، امروز او تبدیل به زیبا شده و از عشق آزاد حرف می زند و به نوشتن روی آورده است! این زن برای خودش پدیده ی پیچیده و نابی است که به تنهایی خوراک چند سال یک گروه روانشناسی و تراپی را فراهم می کند.
نوشته ی حاضر تلاشی است برای بررسی این گونه شخصیتها. برای نشان دادنٍ دریافتی که از آنها دارم و باز برای بیانٍ موقعیتهایی که در این ماجرا می بینیم از داستانها و فیلمهایی که به یاد دارم استفاده کرده ام تا ابعادی از این چهره ها را بگشایم. رابطه و برخورد سیبا/ زینب/ زیبا با حاجی داوود مرا به یاد داستانی از رومان گاری می اندازد. به نظر رومان گاری آنچه بین ظالم و مظلوم می گذرد هیچ چیز تازه ای نیست و شکنجه گر و شکنجه شونده همیشه "کهن ترین داستان جهان"را به وجود آورده اند.

کهن ترین داستان جهان
رومان گاری داستانی دارد که در آن رابطه زندانی و شکنجه گر را به خوبی نشان می دهد و نشان می دهد تا چه حد زجر و شکنجه ی زندانی می تواند روانٍ زندانی را پریشان و بیمار و سوءظنی کند و ترس از شکنجه گر در درون او تا چه حد عمیق و بی مرز است.
در داستان "کهن ترین داستان جهان" از رومن گاری، پانزده سال است که جنگ دوم جهانی به پایان رسیده و ما در بولیوی هستیم. شوننبام، خیاط یهودی که یکی از سی هزار بازمانده ی شهر لوپاز در لهستان است، پس از آزادی از ارودگاه نازی ها به بولیوی آمده است و دکان خیاطی پاریسی خود را برای سرخپوستان به راه انداخته است. او اکنون در میان لاماها و کوه ها و سرخپوستان، خود را در امنیت می بیند. روزی شوننبام به یکی از  خیاطان آشنای یهودی که در ارودگاه اسرای یهودی بوده است برمی خورد و او را می شناسد ولی او از بیخ حاشا می کند.
ــ خودتی، می‌گویم خودتی!
گلوکمن هراسان سرش را به چپ و راست تکان داد و با همان زبان یهودی از ته گلو نالید:
ــ من نیستم! اسم من «پدرو»ست. من تو را نمی‌شناسم.
سرانجام شوننبام او را با خود به خانه می برد و پس از مداوا، در خیاطخانه به کار خیاطی مشغولش می کند.
 گلوکمن بدبین است و سوء ظن دارد، او هیچ چیز را باور ندارد و مثل دایی جان ناپلئون که همه چیز را توطئه و کار انگلیس ها می دانست، او هم، همه چیز را ظاهری و حقه ی نازیها و گشتاپو می داند.
با لکنت زبان گفت:
ــ مرا لو ندهی؟
ــ تو را لو ندهم؟ به کی لو بدهم؟ چرا لو بدهم؟
 از دید گلوکمن، همه اش کشک است! همه اش کلک است!
ــ گلوکمن، تو همیشه ابله بوده‌ای. اما با این حال، کوششی بکن! دیگر تمام شد! نه هیتلر هست، نه اس اس هست، نه اطاق گاز هست. حتی ما یک مملکت داریم که اسمش اسراییل است، ارتش داریم، دادگستری داریم، دولت داریم! دیگر گذشت! دیگر احتیاجی نیست که مخفی بشویم!
گلوکمن بی‌هیچ نشانی از شادمانی خندید:
ــ ها، ها، ها! همه‌اش کشک است!
...
ــ همه‌ش کشک است! این هم کلک آلمانی‌هاست!
...
ــ اسراییل یک حقه است برای این‌که همه را با هم جمع کنند، همة آن‌هایی را که توانسته‌اند مخفی بشوند، تا بعد همه را یک‌جا به اطاق گاز بفرستند... فکر بکری است، مگر نه؟ این کارها از آلمانی‌ها خوب برمی‌آید. می‌خواهند همة ما را آن‌جا جمع کنند، همه را تا نفر آخر، و بعد یک‌جا... من آن‌ها را می‌شناسم.
....
پس از مدتی شوننبام به گلوکمن مشکوک می شود جون رفتارش کمی تغییر کرده است و به نظر شاد می آید و باز به نظر می رسد که دارد چیزی را از او پنهان می کند. پس به ناچار شوننبام روزی گلوکمن را تعقیب می کند و می بیند که گویا هر روز عصر گلوکمن سبدی غذا را مخفیانه  برای شولتز که در زیرزمینی پنهان است می برد. ولی مگر دیوانه شده؟
این چگونه جنونی بود که او را وادار می‌کرد تا هرشب بیاید و شکنجه دهندة خود را به جای آن‌که بکشد یا تسلیم پلیس بکند، غذا بدهد
دردناک ترین لحظه ی داستان، زمانی است که هنگام خروج گلوکمن از زیرزمین، او را مورد سئوال قرار می دهد.
ــ این مرد یک سال تمام هر روز تو را شکنجه داده است! تو را زجرکش کرده و به صلابه کشیده است! و حالا به عوض این‌که پلیس را خبر کنی هرشب برای‌اش غذا می‌بری؟ آیا ممکن است؟ آیا خواب می‌بینم؟ تو چه‌طور می‌توانی این کار را بکنی؟
برچهره مرد قربانی حالت مکری پرمعنی آشکارتر شد و از ژرفای قرون صدایی چندین هزارساله برخاست که مو براندام خیاط راست کرد و قلبش از حرکت باز ماند:
ــ قول داده است که دفعة دیگر با من مهربان‌تر باشد!
پاسخ گلوکمن کوبنده ولی واقعی است. برای آن دو بازی تمام نشده است. هر دو در نفش های خود هستند. گلوکمن در نقش یهودی سرگردان و شولتز در نقش شکنجه گر نازی. بازی سادو/مازو (دیگر آزاری/ خودآزاری) را پایانی نیست.
به داستان سیبا برمی گردیم،
سیبا برای همیشه زینب شده است تا زنده بماند. سیبا زینب شده است تا از شکنجه ها و کتکهای حاجی داوود در امان بماند. زینب نمی خواهد کتک بخورد. زینب دیگر طاقتٍ به تابوت رفتن و در سکوت نشستن را ندارد. زینب مسلمان صفر کیلومتری شده است که سعی می کند حاجی داوود را بفهد و به دل او راه برود. زینب برای بقای خود و زنده ماندن، حاجی داوود جزوی از روانش می شود. در درونٍ زینب، حاجی داوودی زندگی می کند که سعی می کند بفهمد و مسلمان هم باشد و مسلمان هم بماند. زینب مانند گلوکمن، پس از آزادی از زندان (با گل و شیرینی) به دیدن حاجی داوود می رود تا به او بگوید که او را بخشیده است چون فکر می کند که این دوران موقتی است و زینب تحت هر شرایطی، می خواهد در دوران آزادی زنده بماند. او می پندارد که این آزادی اش هم جزو نقشه است و همه اش کشک است و معلوم نیست بعدش چه بشود و در هر حال اینها هستند که ماندنی اند. زینب به حاجی داوود اعلام می کند که او را بخشیده است تا به او بفهماند که در فکرٍ انتقام گیری نیست و حاجی داوود بایست به او همچنان اعتماد کند. زینب به هر قیمتی، حتا به قیمت بخشش، می خواهد زنده بماند. آیا این همان مکر پرمعنی و ژرفای آن صدای وحشتزده ی از پشت قرون نیست؟ آیا زینب حاجی داوود را می بخشد تا دفعه ی بعد حاجی داوود او را کمتر اذیت کند و با او مهربانتر باشد؟

یک پدیده یا  مجموعه ای چند شخصیتی در یک قالب
سیبا/ زینب/ زیبا مرا به یاد فیلمی با بازی سالی فیلد می اندازد. اسم فیلم "سیبا" نبود بلکه "سیبل" بود. داستان این فیلم بر اساس یک ماجرای واقعی نوشته شده بود. سالی فیلد در آن فیلم نقش یک دختر روان پریش را بازی می کرد که در وجودش شخصیت های فراوانی زندگی می کنند.   
دختر، توسط مادرش در دوران کودکی تنبیه می شده و ظهورٍ دومین شخصیتش از زمانی است که مادرش او را توی زیر زمین یا انباری تاریکٍ خانه حبس کرده است. دومین شخصیت دختر، قوی تر است و آمده تا اولی را از تنهایی برهاند. تنبیه و حبس شدنٍ دخترک در انباری، شما را یادٍ شکنجه و ساعتها در سکوت در جعبه ها، و بی حرکت ماندن تابوت های حاجی داوود نمی اندازد؟ سیبل که نام دخترک است بر اثر آزاری که در کودکی ( از جانبٍ مادرٍ خود) متحمل شده است در کل دارای شانزده شخصیت متفاوت است. سالی فیلد در این فیلم بازی درخشانی ارائه داد و فیلم به بارها دیدن می ارزد. فیلم در صحنه های تراپی سیبل و بازگشتهای او به گذشته و به دورانٍ کودکی و ظهورٍ شخصیت های مختلفش در زمانٍ حال تشکیل شده بود و سیبل با کمکٍ روانشناس خود می خواست به اعماقٍ روحٍ خود فرو برود تا ریشه های این شخصیت های متلاشی و گوناگون را پیدا کند. شانزده شخصیت که همه شان هم واقعی اند و همه شان هم حقٍ زندگی دارند و همگی در  یک جسم همایش می کنند. سیبا/ زینب/ زیبا که فقط سه شخصیت است!!!
راستی دیدید که سیبا/ زینب/ زیبا در طول مصاحبه مدام تغییر شخصیت می دهد و رنگ عوض می کند؟
آدم، آدم است و آدم تغییر می کند
ماجرای "آدم آدم است" برتولت برشت را به یاد دارید؟ گالی گی، یک هالوی بی آزار است که یک روز از زنش خداحافظی می کند و برای خرید ماهی به شهر می رود. در شهر، مأموران سربازگیری هیتلر گرفتارش می کنند و او را به جنگ می برند. در جبهه، این هالوی ساده تبدیل به موجودٍ بیرحم و خشنی می شود که دیگر انسان نیست بلکه فقط یک ماشینٍ جنگی است. بنابه تحلیلٍ برشت، انسان در یک سیستمٍ توتالیتر تغییر می کند و فردیتٍ خود را از دست می دهد. ولی تحلیلٍ برشتی از تغییر کردنٍ انسان، با تغییراتی که  در سیبا/ زینب/ زیبا می بینیم تفاوت دارد و به گونه ای دیگر است. 
به هر حال، سیبا/ زینب/ زیبا زن باهوشی است و تخیل فوق العاده ای دارد. سیبا در طول مدتٍ بایکوت بودن و سپس در دورانٍ توی تابوت نشستن با نیروی تخیلٍ خود زنده می ماند. سیبا در تنهایی محض، در کنجٍ زندان، در میانٍ تابوت موفق می شود با نیروی تخیلٍ خود، و بر اساس داده ها و شنیده ها، شخصیتٍ زینب را خلق کند. زینب که از دلٍ سکوت زندان متولد شده زبانٍ زندان را می داند و تمام پسوردها را بلد است. زینب ظاهر می شود تا سیبا را از تنهایی مرگ بار نجات بدهد و از او حمایت کند. ظهورٍ زینب، نوعی رازٍ بقاست. سیبا پس از چهار ماه در تابوت نشستن، برای همیشه "خداحافظی" می کند و می رود. سیبا در تابوت دفن می شود. از این به بعد دورانٍ زندگی زینب است و دورانٍ دخترانٍ زینب. رازٍ بقا در یک جامعه توتالیتر، به مصداقٍ آن ضرب المثلٍ معروف است که می گوید: "خواهی نشوی رسوا/ همرنگ جماعت شو". دورانٍ زینب است و دخترانٍ زینب و زینب خلق می شود تا با جمع همنوایی کند و راهٍ جمع پیروز شده را ادامه بدهد. زینب مسلمان است و "صفر کیلومتر" ! زینب تازه متولد شده است و زینب کافر نیست و کافر نشده است. زینب مسلمان متولد شده است تا سیبای کافر را از شکنجه (که گاهی بدتر از مرگ است) برهاند. شکنجه، به شکلی کشتن روحٍ زندانی است. سیبا در واقع مرده است و کالبدش را به زینب بخشیده تا بماند و از او دفاع کند و احتمالاً از چپی که او را بایکوت کرده بود و بر او سخت می گرفت نیز انتقام بگیرد.
زینب در دورانٍ آزادی اش هم چنان زینب باقی می ماند تا زمانی که به اروپا می آید و در آلمان، زینب تبدیل به زیبای امروزی می شود. زینب نمی تواند با چادر و مقنعه و کتاب بر سر، راحت در آلمان بچرخد. اینجا زنی  جوان هم هست که می خواهد زنده بماند تا زندگی کند و مزه ی عشقٍ آزاد را بچشد. زینب می میرد تا زیبای امروزی ظاهر شود و با تاپ و شلوارک و صندل در وسط زمستان به کنفرانسٍ زنانٍ ایرانی در هانور برود و اعلام موجودیت کند. او هنوز زنده است، ولی به چه قیمتی؟ به غیر از افراد بیرونی، او تقریباً در قتلٍ بخش هایی از شخصیتٍ خود نیز مقصر است. زینب در زندان و زیر شکنجه سیبا را کشت تا بتواند ظاهر بشود و حالا زیباست که زینب را کشته است تا در آلمان زن زیبای امروزی متولد بشود.

تجاوز یعنی چه؟
 وقتی زینب/ زیبا اظهار می کند که در زندان مورد تجاوز نگرفته است و یا با شکنجه گرش رابطه ای عرفانی داشته است نمی توان سطحی و به سادگی از این جملات عبور کرد. زبان برای زندانی و زندانبان و اصولاً در جمهوری اسلامی، آن کاربردٍ سابق و معمولی موجودٍ در فرهنگٍ لغات را ندارد. زبان، بارٍ معنوی خود را از دست داده است و از آن یک پوسته ی ظاهری و دروغین باقی مانده است. از بسیاری از کلمات، معنازدایی شده است و در کنارش بسیاری از کلمات، کاملاً بی معنا شده است. در بسیاری از موارد  بسیاری از کلمات را دوباره معناگذاری کرده اند و خلاصه ما الان داریم دوران شیرین جمهوری مهرورزی را طی می کنیم دیگر. و تازه این وضعیتٍ افراد معمولی است حالا وضعیتٍ زندان و زندانیان و فشارٍ سانسور زبانی و نبودٍ امکانٍ بیانی آنان را در نظر بگیرید! باید اصطلاحاتٍ توابها را شناخت و اصطلاحات و عباراتٍ اوین و بایست اصطلاحاتٍ رایج بینٍ ارشاد شدگان را دریافت. الان در ایران دولتٍ "مهرورزی" دارد بر مردم حکومت می کند. لاجوردی به "زندان اوین" می گفت "دانشگاه". بایست دید از زبانٍ افرادی مانند حاجی داوود و لاجوردی و حتا سیبا/ زینب/ زیبا که توسط آنها ارشاد شده است و دین و روش و زبان و کدهای رایجٍ بین آنان را برای بقا دریافته است، تجاوز چیست و چه معنا و چه کلمه ای دارد. و این که  آنها برای "تجاوز" چه کلمه ای را جایگزین کرده اند؟
سالها پیش از یکی از دوستانم که در آن سالها زندانی سیاسی بوده است، در موردٍ تجاوز به زندانیان پرسیدم. دوستم می گفت که شخصاً خودش چیزی نشنیده و ندیده است ولی از زبانٍ یکی زنانی که پیش از قزل حصار، در  تبریز زندانی بوده است شنیده است که چون در اسلام، اعدامٍ دخترٍ باکره نهی شده است، پس پیش از اعدام، در تبریز، از دختران باکره  ازاله بکارت می شده است. به این شکل که در شبٍ اعدامٍ دخترٍ زندانی را به عقدٍ پاسداری درمی آورده اند و از دختر ازاله ی بکارت می شده است تا فردا بشود اعدامش کرد. و در برابر سئوال من که از کجا فهمیده اند و چه کسی توانسته این خبر را به بیرون از زندان منتقل کند، دوستم گفت چون خانواده ی دخترٍ اعدامی همراه با وسایلٍ دخترشان، یک شاخه نبات (مهریه دختر اعدامی) دریافت کرده اند. البته اینها همه نقل قول است و تازه نقل قولٍ غیر مستقیم است! متأسفانه آن دوستم دیگر زنده نیست تا فجایعٍ احتمالی دیگری را برایمان نقل کند. البته سیبا/ زینب/ زیبا در نوشته هایش از "مهریه شاخه نبات و نمک" حرف می زند و وقتی در قطعه ای از همسرانش حرف می زند به آن ""آری" پر دروغ و با واهمه"  نیز اشاره می کند. اینها را نوشتم تا بگویم کلمات، در این نوع موارد و تحتٍ این نوع شرایط بی معنا شده اند. "ازاله ی بکارت!" تازه سیبا/ زینب/ زیبا باکره هم نبوده است و زنٍ شوهردار و بعدش بیوه ی کافری  بوده که در چنگشانٍ اسیر گشته است.
نکته دیگر این است که حرف زدن درباره ی تجاوز بسیار سخت است. معمولاً زنانی که مطمئن هستند که مورد تجاوز قرار گرفته اند و مطمئناً هم مورد تجاوز قرار گرفته اند، زنانی که مطمئن هستند یک پای رابطه ی جنسی نبوده اند  و مانند جزیی از شکنجه، تجاوز را متحمل شده اند به سخن می آیند و با شجاعت حرف می زنند. اشرف دهقانی از تجاوز در زندانٍ شاه نوشته است، رویا طلوعی نیز از تجاوزی که در زندان متحمل شده است حرف می زند ولی هستند کسانی که سکوت کرده اند و با آنکه برفٍ پیری بر سر و مویشان نشسته حتا پس از مرگٍ حسینی شکنجه گر ساواک هنوز لب به سخن نگشوده اند و در خود این توان را نمی بینند که آن عملٍ شنیع و وحشیانه را افشا کنند. در کشوری مانند ایران، برای یک زنٍ چریک بسیار دردناک و مایه سرشکستگی است که اقرار کند در زندان مورد تجاوز قرار گرفته است. شرمٍ زنٍ بودن مانعشان است. حالا فرزند دارند و نوه دارند و عروس دارند و چطوری توی چشمٍ آنها نگاه کنند و چطوری پس از این همه سال توی آئینه نگاه کنند؟ و جامعه چطور به آنها نگاه خواهد کرد؟ دردناک است! نه؟
البته در مورد تجاوز به زنان در زندانهای جمهوری اسلامی یادم می می آید که پس از همایش سه روزه ی بنیاد پژوهشهای زنان در سال 1997 در شهرک کرتیه پاریس، مصاحبه ی مفصلی با برخی از زنانٍ زندانی مورد تجاوز قرار گرفته، در روزنامه کیهان چاپ لندن چاپ شد. در آن مصاحبه از نحوه تجاوز با باتوم یا باتوم میخ دار و یا از سقف آویزان کردن و با باتوم میخ دار رحمٍ آنان را مورد تجاوز قرار دادن و یا بهره برداری جنسی از زندانیانٍ زن توسط پاسداران در زندان حرف زده بودند. حالا چگونه دخترٍ خوش بر و رو و بلایی مانند سیبا/ زینب/ زیبا که تصادفاً با حاجی داوود دوست هم بوده در یک چنین اوضاعی بی خطر در رفته...؟ نمی دانم. البته همه چیز امکان پذیر است ولی در این گونه موارد، به همه چیز باید شک کرد و  بایست آهسته آهسته و با دقت مسایل و شرایط را سنجید و مورد پژوهش قرار داد. پدیده ای مانند سیبا/ زینب/ زیبا، بررسی عمیق تر و تخصصی تری را می طلبد تا بهتر بفهمیم بر افراد پیچیده ای مانند آنان چه گذشته است.

یک انتخاب: زندگی یا مرگ؟
نمی دانم فیلم انتخابٍ سوفی را به یاد دارید یا نه؟  انتخابٍ سوفی بر اساس رمانٍ تکان دهنده ویلیام استیرون ساخته شده بود و میریل استریپ نقش سوفی را بازی می کرد. سوفی یک زن یهودی لهستانی است که گرچه ادعا می کند مسیحی شده و صلیب به گردن انداخته است ولی توسط  گشتاپو دستگیر می شود و به همرا دو فرزندش به آشویتز فرستاده می شود. سوفی تن به هر خفتی می دهد تا زنده بماند و بچه هایش را زنده نگه دارد. افسری که از او حمایت می کند به سوفی می گوید فقط بیست و چهار ساعت مهلت دارد تا بین دو فرزندش یکی را انتخاب کند. نمی توان هر دو را زنده نگه داشت. یکی قرار است بماند و دیگری قرار است راهی اتاقٍ گاز شود. سوفی مجبور است انتخاب کند و سوفی تصمیم می گیرد پسرش را نجات بدهد. پسر بعدها در اثر بیماری در آشویتز می میرد و سوفی و انتخابٍ بیهوده اش و دردٍ رنج نامفهومی که بر اثرٍ دورانٍ آشویتز  با او مانده است تا ابد او را در دنیایی دوزخی نگه می دارد. زخمٍ آشویتز را نمی شود معالجه کرد. آشویتز، پایانٍ جهان بوده است و سوفی در واقع هیچ حقی برای انتخاب نداشته است. همه محکوم اند تا در دوزخٍ آشویتز زندگی کنند و یا بمیرند. آشویتز، در روانٍ سوفی به موجودیت خود ادامه می دهد، تا وقتی آشویتز وجود دارد هیچکس حقٍ انتخاب و یا حقٍ خوشبخت بودن را ندارد. آشویتز و یا زندان و یا شکنجه یعنی مرگی دایمی برای زندانی شکنجه شده.
از انتخابٍ سوفی حرف زدم چون سیبا/ زینب/ زیبا چند بار ادعا می کند که در زندان انتخاب کرده است. او ادعا می کند که به این نتیجه رسیده است که "زینب بودن" را انتخاب کند. انتخابٍ زینب بودن، چیزی از نوعٍ  انتخابٍ سوفی است. در آن شرایط جهنمی ناعادلانه، حقٍ انتخابی وجود ندارد. توانایی و یا ناتوانی روحی فرد؟- که هیچکس نمی تواند میزانٍ آن را قضاوت کند و به فرد بستگی دارد، سرنوشت ساز است. فردی افراطی مانند سیبا که در هر کجا باشد بسیار جاه طلب است و نیاز دارد تا خود را مطرح کند و در هر موردی هم دوست دارد تا ته قضیه پیش برود و حتا اگر تواب هم شد گلٍ سرسبدٍ حاجی داوود بشود، کسی مانند او نمی تواند باور کند که بریده است و شکسته است و هیچ انتخابی در کار نبوده است و آن شرایط به همراه انعطافات و پیچیدگی های روحی خودش در تابوتٍ حاجی داوود، از او، از سیبای سابق، "زینب" مسلمان را ساخته است. استدلال های او را که می خوانی یاد بحثهای دور دانشگاه می افتی که طرف بعضی اوقات برای این که خود را از تنگ و تا نیندازد از خودش حاضرجوابی نشان می داد و یا شیرین زبانی می کرد. جالب توجه اینست که سیبا دلایل مسلمان شدن و تواب شدن را جزوی از پروسه تکاملی بشر می داند.
اگر تواب شدن جزوی از پروسه تکاملی بشر است پس بایست گفت که انسان از انتر به وجود آمد و نهایت راه ها رسیدن به همان انتر شدن است و به ساز این و آن رقصیدن دیگر، مگرنه؟ و در حال حاضر بایست جلد پنجم را،"چگونه انسان حیوان شد" را هم نوشت و گذاشت کنارٍ چهار جلد کتاب چگونه انسان غول شد، مگرنه؟"

قربانی و جلاد
جلاد و قربانی، زندانبان و زندانی، قاتل و مقتول، شکنجه گر و شکنجه شونده مکملٍ یکدیگرند. تا یکی قربانی نشود آن دیگری جلاد نمی شود. تا زندانی وجود نداشته باشد زندانبانی وجود نخواهد داشت. تا کسی به قتل نرسد آن دیگری قاتل نخواهد شد. یکی سادیسم دارد و آن دیگری با خودآزاری زنده مانده است. هر دو بیمار اند و یا هر دو بیمارانٍ جامعه ای ناسالم و خشن اند. بایست هر دو را معالجه کرد و بایست روانٍ هر دو را شکافت تا به ریشه ی درد پی برد. لاکی و پونزو در نمایشنامه در انتظار گودو اثر ساموئل بکت به شکلی نمادین این ارتباطٍ ناگسستنی را منعکس می سازند. تا برده ای وجود نداشته باشد اربابی وجود نخواهد داشت. این زوج سادو/ مازو، برای رومان گاری، "کهن ترین داستان جهان"  اند. بیماری این دو، بیماری عمیق و کهنٍ بشریت است. الان همه را در ذهن ندارم ولی یادم می آید لیلییانا کاوانی در فیلمی که در تهران با نام "نگهبان شب" به روی صحنه آمد به جنبه ی جنسی و بیمارگونه و سادیک شکنجه گرٍ مرد و  میل به خودآزاری در شکنجه شده ای که زن است پرداخته بود و برای نشان دادن این نیمه ی تاریکٍ و پنهانٍ بشریت، زمانٍ داستان را، هنگام سلطه ی فاشیسم در آلمان قرار داده بود و این رابطه ی بیمارگونه را نیز در قالب ماجرایی بین ماکس، یک افسر اس اس با لوچیا زنی یهودی ارائه داده بود.
البته فیلم با دیدار تصادفی این دو تن، در سالهای پس از جنگ شروع می شد و این رابطه به همراه همه ی پیچیدگی های بیمارگونه اش، توسط کارگردان "آنسوی نیک و بد" نشان داده می شد. کششی دو جانبه، آن دو را به سوی هم می کشاند و در هم می آمیزد. یک نوع حسٍ جنسی وحشیانه و یک بازی مخاطره آمیزٍ لذت بخش که فصل مشترک هر دو را می سازد و برای سومی قابلٍ درک نیست. مرد، ماکس در حالی که زن، لوچیا را دوست دارد ولی شکنجه گر او نیز هست و حتا پایانٍ جنگ نتوانسته بر این رابطه، نقطه ی پایانی بگذارد. هیچکس این رابطه بیمارگونه و این کشش وحشیانه بین ایندو را نمی فهمد. هیچکس! و مگر ما خواهیم فهمید که دقیقاً بین زینب و حاجی داوود چه گذشته است و چرا حتا در دوران پس از زندان، باز این دو  به سوی هم کشیده  شده اند؟
یک زن و یک مرد، مردٍ شکنجه گر و زنٍ زندانی، مردٍ مسلمان و زنٍ کافر، اینها خطوط اصلی رابطه ی بین این دو را مشخص می کند.  پیش از رسیدن به این دو،  یادآور می شوم که در جامعه ی شرقی پدر - مردسالاری مانند ایران، اساسٍ رابطه ی مرد و زن به صورتٍ  مردٍ فاعل و زنٍ مفعول و یا سلطه ی مراد و اطاعتٍ محض از جانبٍ مرید استوار است. مگر نه اینکه در افکارٍ عامه، اعتقاد بر این است که برای بقای زندگی مشترک همیشه باید یکی سنگٍ زیرین آسیاب باشد و یا بایست یکی "من" باشد و دیگری "نیم من"؟ و معمولاً در جامعه ی مرد سالار ایران، مردان سنگٍ بالای آسیاب و تماماً "من" هستند و زنان، موجودٍ دستٍ دومی که برای آسایش و لذتٍ مرد آفریده شده است و حتا قانوناً نیم بهای مرد می ارزد و نیمی از ارث به او تعلق می گیرد و شهادتش در مقایسه با مرد، نیمه موثق است. این شرایطٍ زنٍ آزادٍ ایرانی در ایرانٍ کنونی است. در چنین شرایطی است که خشونتٍ جنسی، جزوی از زندگی می شود. در این شرایط است که مردان، صدایشان را کلفت تر و بم تر از اندازه ی طبیعی نشان خواهند داد و باز بیش از حد لازم بالا خواهند برد تا ضعیفه بودن و حقیر بودن موجودی مانند زن را به اثبات برسانند. سادیسم و مازوخیسم در افرادٍ و شخصیتهای رشد یافته در چنین جامعه ای بی نهایت رشد کرده است، در رابطه های عادی به یاد بیاورید که می گویند "گربه را باید دمٍٍ حجله کشت!" که در واقع کشتنٍ گربه هم نمادی از به زیرٍ پا کشیدن و به خاک رساندن و مغلوب نمودنٍ زن است و ضرب المثل های شیرین پارسی پر است از این افکارٍ خشونت آمیز و مردسارانه و غیر انسانی و شکنجه گرانه! حالا شما شرایطٍ زندان را در نظر بگیرید و ببینید که همه چیز دال بر سلطه ی مرد است و اطاعتٍ زن اسیر و زندانی و صد البته که شکنجه هم جزوی از زندگی است.
چرا اینها را نوشتم؟ چون فکر می کنم اظهاراتٍ سیبا/ زینب/ زیبا از داشتن رابطه ی دوستانه و عرفانی با حاجی داوود شکنجه گرش ارتباطی پیچیده و قابل بررسی است.
سیبا/ زینب از رابطه عرفانی خود با حاجی داوود حرف می زند. و راستی رابطه عرفانی بینٍ مراد و مرید چیست؟ حکایات شبلی و جنید را به یاد می آورید؟ مرید بایست از تمام شخصیت و منیتٍ خود بگذرد تا به مرحله ای برسد که لیاقتٍ دوستی با مراد را پیدا کند. خواسته های مراد معمولاً غیرمنطقی و بی دلیل و شکنجه اور و تحقیر آمیز است تا از فردی که مرید او شده است سلبٍ هویت کند. اطاعت و بی شخصیتی محض است که موجودی به نامٍ مرید را می سازد، مریدی که تمام فردیت اش محو شده است و از منیتٍ هیچ نشانی ندارد. نوشته های سیبا/ زینب/ زیبا نیز گاهی نشان از این محو شدنٍ شخصیت می دهد. مثلاً آنجا که می گوید که شاش و گه را دوست دارد و برایش با سر و دست فرقی ندارد و همه نعمتٍ خداست، حرفهایش بازتابی از خودآزاری و احتمالاً شکنجه های درونٍ زندان است. از کجا معلوم که در زندان واقعاً او را واداری به گه خوری نکرده باشند و یا گه به خوردش نداده باشند و یا از کجا معلوم که پاسداران به او نشاشیده باشند و...؟ اینها البته شبیهٍ مراحلٍ عرفانی است که در موردٍ دراویش و عرفای بزرگ هم اعمال می شده است و این را کسی برای شما می نویسد که از دروایش و عرفا و روش های آنان برای از بین بردنٍ منیتٍ فرد، داستانها شنیده است.  خلاصه کنم رابطه سادو/ مازو جزوی از طریقت است و اساس رابطه ی بینٍ مراد و مرید را می سازد.
در جامعه ی پدر - مرد سالاری مانند ایران، اصلٍ روابطٍ افراد بر سلطه ی استبداد و خشونت استوار شده است. خشنونت جسمی و جنسی و یا خشنونتٍ سرد و آمرانه. در هر حال، خشونت، خشونت است. صدای مسلطٍ پدر، تنها صدایی است که غالباً در خانواده ی ایرانی شنیده می شود، مونولوگٍ سیاسی و یا فرمانٍ رهبر، تنها معیارٍ معتبر و تصمیم گیرنده است. هنوز صدای دگراندیشان شنیده نمی شود، هنوز صدای دگراندیشان در نطفه خفه می شود. در ایران هنوز دیالوگ به وجود نیامده است. تا چند صدایی شدن و رسیدن به دموکراسی و با شکبیایی به حرفٍ دگراندیشان گوش فرا دادن، چند قرن فاصله داریم؟ در فضایی چنین قرون وسطایی، ما در محیطی سادو/ مازو (دگر آزاری/ خودآزاری) بزرگ می شویم و بیماری سادو/ مازو بخشی و یا اصلی طبیعی از زندگی روزمره ی افرادٍ آزاد است. پسر، از کودکی طوری تربیت می شود که خشن باشد و زور بگوید و زیر بارٍ حرفٍ هیچ زنی نرود. دختر، از بچگی طوری تربیت می شود که همه چیز را با صبوری تحمل کند و به روی خود نیاورد. این طوری است که این در، سالها بر روی یک پاشنه می گردد و هیچ چیز عوض نمی شود.
امید که از این روزهای سیاه، نویسندگان، آثاری مانند تفنگ های ننه کارار و یا ترس و نکبت رایش سوم برتولت برشت خلق کنند تا همچون سندی معتبر برای آیندگان بماند.

سبکی تحمل ناپذیر هستی
میلان کوندرا نویسنده چک در سبکی تحمل ناپذیر هستی از میزانٍ سرسپردگی فرد نسبتٍ به حزبٍ سیاسی و یا مرامٍ خویش و از دورانٍ همکاری خود با حزب سوسیالیستی کشورش که وابسته به شوروی و چیزی شبیه حزب توده در ایران بود، تحلیلٍ جالب و عمیقی دارد. سبکی تحمل ناپذیر هستی  برای اولین بار (به فرانسه و در تبعید) در فرانسه چاپ رسید.
کوندرا در  سبکیٍ تحملٍ ناپذیٍر هستی  ارتباطٍ فرد با حزب را، با اسطوره ی اودیپ مقایسه می کند. او به اعمالٍ اودیپ اشاره می کند، نادانسته پدرٍ خود را کشتن و باز نادانسته با مادرٍ خویش همبستر شدن. میلان کوندرا از این اسطوره برداشتٍ نوینی دارد. او می گوید: "همه ی ما  چنان سرسپرده ی حزب شده بودیم که به دستور ٍحزبٍ پدر خود را کشتیم و باز به دستورٍ حزب با مادرٍ خود خوابیدیم و وقتی دیدیم دارند قدرت را در دست می گیرند و فقط حزب است که به روی کار می آید و از آن همه آرمان و امید جز سرسپردگی برده وار چیزی  از ما نمی خواهد به گناهٍ خویش پی بردیم ولی دیگر دیر بود و بایست کشور را ترک می کردیم ..." (این کلمات نه مالٍ کوندراست و نه مالٍ مترجمش. با کمال شرمندگی کتاب را در دست ندارم و از عصاره اش که سالهاست در ذهنم رسوب کرده است استفاده کرده ام. هسته ی اصلی رمانٍ را اندیشه ای تشکیل می داد که دکتر (قهرمانٍ رمان) در مقاله اش نوشته است و همین باعثٍ بیکار شدن و رفتنش به تبعید می شود.) در رمان سبکی تحمل ناپذیر هستی، دیالکتیک سبکسری و شوخ طبعی و از سوی دیگر سختگیری و جدیت، از طریق نمایش دادن زندگی یک زوج جوان، توماس (دکتر جراح) و ترزا (پیشخدمت کافه) با همه ی تناقض ها و تضادهایش در دورانٍ اشغالٍ پراگ توسطٍ قوای شوروی نشان داده می شود. در سبکی تحمل ناپذیر هستی راحت طلب و سهل انگار می شویم چون زندگی سخت است و تحمل ناپذیر است دیگر! از یک قطب به سوی قطبٍ دیگر رفتن، همه ی رمان میلان کوندرا در بین سبکی و تحمل ناپذیری زندگی شناور است. میلان کوندرا به لغزشها اشاره می کند. بین این و آن، چون این یکی تحمل ناپذیر است پس با سبکسری به سوی آن دیگری می رویم و همیشه افراطی عمل کنیم.
اگر پذیرفته باشیم که همه چیز نسبی است پس هیچ قاطعیتی وجود ندارد. وقتی سبکی تحمل ناپذیر هستی را خوانده باشی و برای انسان ارزش قائل باشی دیگر نمی توانی قاطعیتٍ پوکٍ  خبرنگارٍ بی نام و نشان و مجهولٍ آرش را بپذیری.

دن کیشوت و روسپیان
دن کیشوت سلحشوری است به سبک پهلوانان و قهرمانان اسطوره ای و بر اثر مطالعات تئوریک به سوی جهان می آید تا دنیای بهتری بسازد. او به جنگ آسیاب های بادی می رود. البته خودش پیر است و اسبش مردنی است و محبوبه اش یک روسپی. آیا ما همگی در سالهای انقلاب مانند دن کیشوت عمل نکردیم؟ دن کیشوت در نبردی با شوالیه آئینه ها شکست می خورد، چرا؟ زخمٍ تو از آئینه است و از وحشتٍ دیدنٍ واقعیتٍ خویش در رویارویی با آئینه ها.
پس اکنون آئینه ای در برابرت می گذارم تا از تو ابدیتی بسازم
دن کیشوت اثر سروانتس اسپانیایی، را اولین رمان تاریخ بشریت دانسته اند. ارزشٍ و اهمیتٍ دن کیشوت به نثٍر آن نیست بلکه  آنچه به دن کیشوت ارزش و اعتبار می بخشد اینست که این رمان گامی به سوی تجدد و ترقیخواهی است. خیال ورود به بحثهای تکنیکی را ندارم بلکه فقط به نگاهٍ نویسنده و به جهانبینی سروانتس می پردازم. نگاه و جهان بینی نویسنده در چهار قرن پیش بی نهایت مدرن است و مهمترین نکته ای که در این نگاهٍ مدرن نویسنده وجود دارد واژگون کردن ارزشهای سنتی است. نگاهٍ سروانتس به مسئله ی زن بی نهایت مدرن است، او به جای شاهزاده خانم پرده نشینٍ قرون وسطایی (یعنی همان زن اثیری) زنی روسپی (زنی زمینی و دست یافتنی)  را به عنوان محبوبه انتخاب می کند و همه ی ارزشهای انسانی را که از این زن دریغ شده است به او باز می گرداند. سروانتس با چشمانٍ خود به خوبی می بیند که از زن به عنوان شیئی و از تنش وسیله ای برای عیش و ابژه ی جنسی استفاده می شود و نیروی کارش در جهتٍ غذا دادن به مردانٍ کاروانسراست. او زنی را که زندگی حیوانی به او تحمیل شده است از نو ارزش گذاری می کند و او را در جایگاهٍ انسانی خود می نشاند. دن کیشوت چهارصد سال پیش چاپ شد. ارزش بخشیدن به انسان، به شیوه ی انسانی ایی که سروانتس انتخاب کرده است در چهار صد سال پیش تفکری آشوبگرانه است.
وقتی چهار قرن بعد می بینیم که برخی از نویسندگان و یا افراد سیاسی که ادعای روشنفکری و تغییرٍ جهان را دارند پس از سالها زیستن در اروپای آزاد هنوز در کنه وجودٍ خویش زن همچون را سوراخی برای دفع اسپرم می بینند، از خود می پرسیم مگر ما در کجای جهان به دنیا آمده بودیم و مگر گناهٍ ما چیست که هرگز نمی گذارند ارزشهای انسانی خود را پس بگیریم و در جایگاهٍ انسانی خود بنشینیم؟ فجیع تر وقتی است که خبرنگاری در وسطٍ چیزی به نامٍ مصاحبه به عنوانٍ انتقاد از نحوه ی لباس پوشیدنٍ زنی انتقاد کند. پس تکلیفٍ ارزشهای انسانی چه می شود؟ و ما در کجای جهان ایستاده ایم؟ و مرزهای آزادی افراد در کجاست؟

مکافشه ی روح و تفتیش عقاید
بخش های کودکی سیبا بر ما پوشیده است ولی این دختر جوان دانشجوی پزشکی که شش سال فعال سیاسی چپ بوده دستگیر می شود. سیبا شوهر هم دارد و شوهرش هم سیاسی است و فراری. به "خائن بودن ولو دادن دیگران" از جانب شوهر را می توان با تردید نگریست ولی در هر حال پس از دو سال و نیم زندانی بودن، یک سال نیم موردٍ بایکوتٍ رفقا قرار می گیرد و پس از آن حاجی داوود او را توی تابوت می گذارد و سیبا باز هم تا چهار ماه دوام می آورد ولی در پایان چهارمین ماه سیبا می برد یا می میرد و ناگهان از دل سیبای کمونیستی که "خدا" را در کلمه "خداحافظی" نمی پسندد و رد می کند، زینبٍ مسلمان متولد می شود.
پیش از دوره کمونیست بودن سیبا را نمی دانیم ولی با آنچه از تربیت گروه های استالینی ایرانی سراغ داریم مکاشفه ی فرد تا اعماقٍ وجود از جانبٍ گروه سیاسی اش در ایران امری رایج است. گروه های سیاسی ایران همان روشهای صادره از سوی جمهوری شوراها را به کار می بردند. پرس و جو توسط کمیته مرکزی و پاسخگویی با اتهامات رفقا و احتمالاً عزل و تصویه که در مورد گروه های خشن و مخفی عاقبتش چیزی جز ترور و یا اعدام های انقلابی درون گروهی نبود. الگویمان کمیته مرکزی و سر به نسیت کردن تروتسکی بود. هنوز هم برخی از رفقا از شنیدن نامٍ تروتسکی مانند شنیدن نام فردی جنایتکار پیشانی شان پر از چین می شود و رگهای گردنشان برافروخته!
من هرگز عضو گروهی نبوده ام ولی یادم هست که در دوران دبیرستان و دانشگاه تهران، تشنه ی دانستن بودم و همه چیز را می خواندم و چون دسترسی به اطلاعات برای داشتن یک حداقلی از  آگاهی سیاسی، تقریباً غیرممکن بود از طریق دوستی، هر چه به دستم می رسید می خواندم. فکر مبارزه ی مسلحانه برای فردی مانند من، ایده ای سنگین و باورنکردنی بود. یادم هست روزی همان دوست که شانس آوردم و با او ازدواج نکردم برایم پرسشنامه ای آورد که مثل سئوالات کنکور چهار جوابی بود. سئوالاتی مانند این که آیا به خدا اعتقاد دارید؟ آیا در تنهایی به نیرویی قوی که بر همه چیز مسلط باشد فکر می کنید؟ آیا به زندگی پس از مرگ معتقدید؟ به نظر شما آیا انسان روح دارد؟ روح خودتان را تعریف کنید و... چیزهایی از این قبیل، درست مانند دانشجویی که به عنوان اعتراض ورقه امتحانی را سفید می گذارد، یادم هست به سئوالات پاسخ ندادم و کاغذها را سفید برگرداندم.

یا رومی روم یا زنگی زنگ؟
در سیبا/ زینب/ زیبا همه چیز با شدت جریان دارد و همه تجربه ها با شدت نقش می بندد. سیبا یک چپ افراطی بوده که تبدیل به مسلمان افراطی و حالا تبدیل به آزادی طلبی از نوع آزادی جنسی طلب و فردی ضدٍ اخلاقٍ جامعه و یا یک زنٍ یاغی اجتماعی در آمده است. 
ما همگی ما ملت افراط و تفریط هستیم. همیشه بین دو قطب نیکی و بدی در نوسانیم و حدٍ وسط را نمی شناسیم. اندیشه و زبان و شعارها و رفتارها و کردارهایمان مملو از همین دوگانگی فرهنگی است. دو فرشته با بالهایمان نشسته اند تا از ما حمایت کنند و یک اهریمن در درونمان می غرد و می جوشد، نیکی و بدی در درونٍ ما می پلکد و ما مدام با خویش در جدالیم و در برون، زندگی مانند صفحه ی شطرنجی است و ما سیاستمدارانه و با تدبیر و هوشمندی سعی می کنیم مهره های سفید و یا سیاهٍ خود را پیش برانیم تا بازی را ببریم. برای همین است که قرنها می گذرد و ما بین این و آن سرگردانیم و راه به جایی نمی بریم و به بازی شطرنج مشغولیم تا زمان بگذرد. بنابه تعریف غربی ها، روانٍ انسانٍ سالم مجموعه ای از رنگها و پیچیدگی هاست و دنیا فقط در خوب و بد خلاصه نمی شود. نمی شود یک روز سیبای کمونیست بود و روز دیگر زینب مسلمان و امروز زیبای آزاد. این ایرانی بودنٍ درون است که گاهی ما را ویران می کند. چرا گاهی از چشمٍ دیگران یا فرشته ایم و یا فاحشه؟ صادق هدایت در بوف کور این دوگانگی عمیقٍ روحٍ و رفتار ایرانی را، این ایرانی بودنٍ درون و این ویرانی برون را به بهترین شکلی توصیف کرده است. ما با چنین فرهنگی همچون جغدی هستیم بر سر ویرانه ای باستانی...
حاشیه نمی روم، از سیبا حرف می زنم که نمادی از این افراط و تفریط هاست، و به شدیدترین شکلی که ممکن است. بچه که بوده می خواسته زن ولیعهد بشود و ملکه بشود و مهم بشود. بالغ که می شود ضد تعصبات سنتی می شود و از روی لج با خانواده، بی دین و سپس کمونیست می شود و بعد فعالٍ سیاسی از نوع جنگٍ مسلحانه اش و دورانٍ انقلاب وسپس دستگیری و مقاومت و وقتی در ته تابوت در واقع هیچ اعتقاد و آرمانی برایش نمانده است، زینب می شود. زینب بودن و رفتن به سوی عرفان، قرنها ایرانیان را نجات داده است، سیبا هم یک ایرانی است و بسیار مستعد برای رفتنٍ به سوی عرفان. مدتها طول می کشد تا باور کند که دیگر اسیر نیست که دیگر آزاد شده است که دیگر مجبور نیست توی قفس برگردد و به همین دلیل توانٍ خارج شدن از قفسٍ عرفان و اسلام و زینب و شوهرٍ متأهل و غیره بیرون بیاید و وقتی که در اروپا آزاد است مثل همیشه سنگٍ تمام می گذارد و از آن طرفش می افتد. این بار بایست تاپ بپوشد و شلوارک و مهم نیست که زمستان است بایست حتماٍ برود به مجلسٍ زنانٍ همجنسگرا و دگر جنسگرای  ایرانی تا خودی بنماید.

شتر گاو پلنگ
زیبا ناوک در "من همسرانم را دوست دارم" و یا "من جنده ها و فاحشه ها را دوست دارم" تمام زباله های تفکرٍ حزب الله را به عنوانٍ پشتوانه ی ذهنی می ریزد روی دایره. در قطعه اول، نگاهش چنان مردانه است که حرمسرا راه انداخته و همه را به هم معرفی می کند تا رشک و حسد را کنار بگذارند و با هم دوست باشند. اگر بیاییم و فراموش کنیم نویسنده ی این مطالب چه کسی است و فرض کنیم اینها را مردی نوشته است، همه ی دریافت و تلقی سنتی او را از حرمسرای شرقی و برای ساختٍ معشوقه ای  ایده آلٍ برای مردان می بینیم. مطمئنم مردانٍ بسیاری این قطعه را خوانده اند و دهانشان آب افتاده.
ببینید چطور در مورد روسپیان حرف می زند: چرا که این مقدسان بدنام، آرام کننده مردان ما هستند و به عزیزان ما نشاط و شادی و آسودگی تن ارمغان می دهند. پیش از هر چیز یادآوری می کنم که "ارمغان" "دادنی" نیست بلکه "ارمغان"، "آوردنی" است. در استفاده از فعل "دادن" باید امساک کرد. هدیه را می دهند ولی ارمغان را می آورند. لطفاً از فعل "دادن" به عنوان آچار فرانسه و حلال مشکلات استفاده نفرمایید. در این قطعه طرز تلقی زیبا ناوک  در مورد مسئله ای به نام روسپیگری نه تنها سوسیالیستی نیست، که دموکراتیک هم نیست، و اصلاً امروزی هم نیست و هیچ انسانی هم نیست بلکه باز به جهان حرمسرا و کیفٍ و عیشٍ مردانی مانند حاج آقا تعلق دارد، راستی  چرا نوشته "جنده"؟ مخصوصاً نوشته  "جنده" چون این روزها "جنده نویسی" مد شده؟ پس چرا پشت بندش می نویسد "فاحشه"؟ مگر فکر می کند فاحشگی با جندگی فرق دارد؟
 چرا "جندگی" به توان دو؟  و چرا به توانٍ عربی آن تأکید دارد؟
با داشتن دن کیشوت در پشت سر و یک چنین پیش زمینه ای از ادبیات جهان و تحولاتٍ اندیشه ی بشری، وقتی می بینیم چهارصد سال بعد در قلب جمهوری دموکراتیک آلمان، زیبا ناوک به خیال خود دارد از روسپیان تجلیل به عمل می آورد و مثل یک مشتری مهربان آنها را بالای مجلس می نشاند چون مردان مان را آرام می کنند  و منی های آنها را دریافت می کنند و به آنها لذت می بخشند، دهانمان از حیرت باز می ماند. مگر همه چیز برای آرامش بخشیدن به این مردان است؟  آیا آموزشٍ مارکسیستی اوست که اینجا دارد حرف می زند؟ آیا ذهنیت پزشکی و علمی اواست که حرف می زند؟ چگونه ممکن است کسی بتواند فانتزی های مردانه و لجنیات ذهنٍ پاسداران را به این صراحت روی کاغذ بیاورد؟  در انتهای این افکار ، همان افکارٍ اسلامی مردسالارانه ایست که زن فقط وسیله ی عیش است و کشتزاری است که بایست بر آن تازید؟
تحقیقات و پژوهش هایی که پیرامون مسایل روسیپیان و روسپیگری انجام شده است، تاکنون نشان داده است که روسپیان در جستجوی اوج لذت و آمیزش بی انتخاب، به تن فروشی روی نمی آورند. روی سخنم با آن خانم دکتری است که در سایتش نوشته "در آمیزش به اوج لذت رسیدن می اندیشم و لاغیر."  فاحشه یا روسپی به کرایه خانه اش و بچه ی حرامزاده اش و احتمالاً به روزگار پیری و بیکاری اش می اندیشد و نوع "تن فروشی" روسپی حرفه ای با نوع "جندگی" خانم دکترهای تواب و آشوبگر فرق بسیار دارد.
چهارصد سال گذشته است تا زیبا ناوک، زن توابی در جمهوری دموکراتیک آلمان، بر اساس ارزشهای نازلٍ جنسی مردانٍ شرقی، نقش وسیله ی جنسی بودن را به روسیپیان برگرداند و  از آنان به خاطر این که نقش فقط یک شیئ و یک زهدان را برای دریافتٍ منی بازی کرده اند و به مردانٍ عزیز آرامش بخشیده اند تجلیل به عمل بیاورد. بنازم به این تابوشکنی! فقط دختر نیکوکار و فداکاری مانند زینب که در کنارٍ حاج آقا داوود به عرفان رسیده است ممکن است اینها را به روی کاغذ بیاورد. و چرا "یک لبخند و یک چشمک" را گذاشته روی سایت؟ تا با صدای عرفانی اش به آوازٍ سماع برسیم؟ دخترٍ زینب یک لحظه روشنفکر و طرفدارٍ عشق آزاد می شود و بعد با منطقی لمپن وار مثل حاج آقا :
"ذهنیت ‏من این بود که یک تشکلی است که بچه‌های ‏هم‌جنس‌گرا با دوستان دختر خود در این ‏کنفرانس هستند   خوب من هم الان به عشق ‏آزاد معتقدم...؟"
کسی که توی نوشته هایش سکسٍ جمعی طلب می کند چرا در عمل مثلٍ پاسدار و با ریشخند لمپن وار می رود به جمع زنان؟ این شخص همان نابغه ای که دکتر هم هست و از داروین و تکامل حرف می زند؟ داروین گفته بود تکاملٍ انسان در تواب شدن و زینب شدن و از این ور به آن ورش افتادن است؟ کسی نیست که از او بپرسد: خانم دکتر، آیا رها کردن بادٍ معده در ملاء عام و نوشتنٍ اسامی آلات تناسلی انقلابی اساسی است؟ آیا این تابوشکنی لمپن وارانه همان چیزی است که خلق های ایران به آن نیازمند بودند و از نبودش رنج می بردند؟
ضعف تئوریک  در همه ی ابعاد، در گفتار و نوشتار سیبا/ زینب/ زیبا موج می زند. در عوض تا بخواهی قدرت تقلیدش زیاد است. در زندان دختر زینب شده و اینجا دو تا کتاب از ساقی قهرمان خوانده و حالا سعی می کند شبیه او بنویسد... با به کار بردن نامٍ اعضاء تناسلی و تشدید گذاشتن بر آن "به کار بردن این کلمات عمدی است" مگر ما خیال کردیم از دستت در رفته؟ کجا خواسته تابو شکنی کند؟ در نوشته هایش نه تکنیک موجود دارد و نه اندیشه و نه تابوشکنی. و خلاقیت این وسط چه می شود؟ ها؟ در نویسندگی خواستن توانستن نیست. و هر کسی که نام اعضائ تناسلی را نوشت و گذاشت روی  صفحات اینترنت هم نمی شود : ساقی قهرمان.
نوشته های این خانم را که می خوانی نمی فهمی آیا تفکرش، برداشتٍ چپٍ منجمدٍ ایران است و یا حزب الله؟ برداشتی سطحی از یک جامعه آزاد سوسیالیستی؟ همان تفکر و برداشتی که جمهوری اسلامی نسبت به جهان غرب و کمونیسم دارد، بدون اینکه در پشتٍ این ایده، مطالعه و پژوهشی و تجربه ای از برخورد و یا زندگی در چنین جامعه ای باشد. در واقع انگار الان این تواب روشنفکر شده و دارد حرف می زند. او دارد از زاویه ذهنی یک توابٍ بریده از مسلمانی افراطی، با دانشٍ اندکی از آزادی جنسی و آزادی انسانی و با تجربیات بسیار حرف می زند ولی به کنه حرفش که فرو می روی او همچنان تصورش از جامعه، توتالیتری است و تقاضاهای دموکراتیکش مثل همیشه، بر اساس رازٍ بقاست و در درجه ی اول، برای بقای خودش!
می دانیم که نوشتن تجربیات شخصی به صورت قطعات کوتاه را نمی شود شعر نامید. شعر و شاعرانگی در اثر، حالا آن اثر، چه به نثر باشد و چه به نظم و یا حتا نثرٍ آهنگین، را از زمان بوطیقای ارسطو تاکنون بارها و بارها معنی کرده اند و هر بار سعی کرده اند تا تعریفی برای آن پیدا کنند، خب طبق کدامیک از این تعاریف این نوشته، هنری و شاعرانه محسوب می شود؟ گستاخی و انعکاسٍ تجربه و اطلاع رسانی و پرده دری به تنهایی هنر نیست. روزنامه نگاری و مقاله نویسی هم می تواند همین کار را انجام دهد. کجای این قطعات شاعرانه است؟ شعرش در کجاست؟
نثرش انباشته است از همان اندک کتابهایی که در زندان ورق زده و با عباراتی مانند "من از برای..." بسیار مواجه می شویم و هنگامی که دانشمند می شود و سخنان خردمندانه می نویسد "منطق وجودم بر اریکه قدرت بماند..." کمی به جنگ اخلاقیات قرون وسطایی رفتن که هنر نیست، جمهوری اسلامی هم در این سالهای آخر توسط هم زندانی و هم زندانبان مورد سئوال قرار گرفته است. البته باقی ادعای هنرمندی و شاعری نکرده اند،  بیشتر سعی می کنند بگویند یک خطاهایی شده که در روند دموکراسی عادی است چون ما داریم مسیر گذار را طی می کنیم و قرار است با این گذارها، روزی به دموکراسی برسیم ولی فعلاً ولایتٍ فقیه مان سرٍ جای خودش و شورای مصلحتٍ نظاممان سرٍ جای خودش و قانون مان سرٍ جای خودش، فقط شما هم بیایید تا با هم در چهارچوبٍ قانونٍ جمهوری اسلامی با هم جدل لفظی کنیم تا وقت بگذرد.
تابو شکنی با بی احترامی به حقوق و حرمتٍ دیگران فرق دارد.. من وقتی به این خانم مشکوک می شوم که از گفتگوی تمدنها حرف می زند و به شیوه ای متمدنانه فرو می رود در همان قلمروی خصوصی من و تو و ما، تا مثل ویروسی از درون ما را بپکاند. آیا این روش، همان روشٍ تفتیشٍ عقایدٍ استالینی و یا تجسساتٍ درونٍ زندان و کنجکاوی ورزیدن به زندگی جنسی افراد، همان روشٍ بازجوهای قرون وسطا برای سلطه داشتن بر روح و روان و  تسلط بر درونمان نیست؟ فقط یک دهنیتٍ عمیقاً مذهبی می تواند این گونه هشیارانه ما را از هر زاویه ای مورد سئوال قرار بدهد و در نقش بازجو ما را مورد استنطاق قرار بدهد.
من به زندگی خصوصی انسانها احترام می گذارم و معتقدم هر کس بایست باغهای پنهانی ذهنش را حفظ کند چون قلمروی اوست. آخر کجای دنیای متمدن، همه، همه چیزشان را برای همدیگر می گویند؟ انسان موجودی است که قدرتٍ انتخاب دارد. انسان دوستانٍ خودش را انتخاب می کند. انسان همسرٍ خود را انتخاب می کند. فقط یک جامعه توتالیتر است که همه برای هم اند و توی هم می لولند و هیچ چیز مالٍ هیچکس نیست و همه چیز مالٍ همه است و خلاصه اوضاع بدجوری قاراشمیش است . مالکیتٍ انسان بر تنٍ خود و یا بر زندگیٍ خود، حقی طبیعی است که از آنٍ همه نیست. ببینم کجای دنیای متمدن کسی شاش و مدفوعش را همانقدر دوست دارد که دست و پایش را؟ راستی واقعاً مطمئن هستید این همه نعمت خداست؟  پس بنازم به این همه نعمت!!! آخر این هم شد منطق؟
افکار این زن سادو/ مازو و بیمارگونه است و بیخود نیست که بین بیمارانٍ سادیک و افرادٍ روانی طرفدارانی پیدا می کند. افکارٍ سیبا/ زینت / زیبا از تلقی غلطٍ او نسبت به آزادی در جامعه ی غرب آغاز می شود و زیر بنای فکری او را این برداشتهای ناسالم و بیمارگونه می سازد و جالب این است که این نحوه ی تفکر را سیبا/ زینب/ زیبا در همه ی شخصیت هایش دارد  چون این تفکرٍ غالب بر جامعه ی ایرانی و در جمهوری اسلامی است.

انتخابٍ ایدئولژیک و نگاهٍ علمی و عرفان و شعر
با توجه به شناخت ساده ای که از فردی چند شخصیتی و فردی شکنجه شده و شرایطٍ زنانٍ زندانی دریافت کردیم  سعی می کنیم شرایط سیبا/ زینب/ زیبا را با آنها مقایسه کنیم و برای این کار به اظهاراتٍ دیگران در مورد او و اعمالش توجه می کنیم و همچنین نوشته ها و اظهاراتش را در نظر می گیریم تا بدانیم از یکدستی و یگانگی حقیقت انباشته است و یا این که پر است از تضاد و تناقض؟
سایتش را به نام زیبا ناوک نامگذاری کرده است این یعنی یک بار دیگر مثل مار پوست انداختن و جلد عوض کردن و یک بار دیگر تغییرٍ هویت دادن. پس از مطالعه ی نوشته های او در زمینه های مختلف و در مورد عشق و عرفان و علم و سکس و آزادی جنسی و گذشته ی پر فراز و نشیبش به قطعاتی کوتاه می رسیم که بیشتر نقد اجتماعی است و نگاهی به گذشته در دورانٍ مهاجرت، به سبک و سیاقٍ نویسندگان و شاعران جنجالی ایرانی در مهاجرت. البته آزادی جنسی که سیبا/ زینب/ زیبا از آن حرف می زند، آزادی جنسی مبتذلی است که غالباً در فیلمهای ایکس و پورنوگرافیک دیده می شود و در پشتش اندیشه ی عمیق و یا انقلابی و آزادیخوانه ای به معنای فلسفی آن مشاهده نمی شود.
می دانیم که سیبا/ زینب/ زیبا پزشک است پس این زن باید از ذهنیتی علمی برخوار باشد، مگر نه؟ و یا حداقل باید مسایل را منطقی ببیند، مگر نه؟ 
سیبا می گوید:
در مورد خطایی که گفتید کرده ام باید بگویم که من یک انسان نرمالی هستم و قطعاٌ مثل هر انسانی در برهه هایی از زندگی ام حتماٌ خطاهایی هم کرده ام و همه ی این خطاها به عنوان یک انسان به من تعلق دارد و کسانی که کامل هستند باید به آنها آفرین گفت؛ ولی من یک انسان هستم و خطاها و اشتباهاتی که کرده ام، چه در رابطه با پدر مادر و همسرم و چه در رابطه با زندان و تواب شدن. یک انسانی هستم که خطا کردن را جزئی از شخصیت خودم و جزئی از مسیر تکامل خودم میدانم
این جملات اولیه سیبا/ زینب/ زیبا در گفتگوی مجادله آمیزی با مصاحبه گر بی نام مجله ی آرش است. در حالی که به خوبی می دانیم لزوماً: انسان نرمال تواب نمی شود. انسان نرمال لزوماً و قطعاً خطاهایی به این بزرگی انجام نمی دهد. آخر، خطا داریم تا خطا! تواب شدن در کجا جزوی از مسیر تکامل انسان محسوب شده است؟
هنوز تمام گفتگو را نخوانده، یک ایده،  فکری مثل درد پخش می شود  توی سرم. دیگران باید ببخشند. این  نوعی سیاستٍ تحمیلٍ بخشش از سوی رژیم نیست؟ و چرا هر از گاهی کسانی پیدا می شوند تا آن را تبلیغ می کنند؟
و چرا هنوز همه را نخوانده، حالم بد میشود؟ و چرا این بوی لاشه و لجن توی مشامم می پیچد؟
در حرفهایش نشانه ای از مطالعه ی عمیق و با پشتوانه ای ریشه دار به چشم نمی خورد بلکه بیشتر آشنایی اولیه و سپس پیگیری و اعتقاد و تمرین در پاسخگویی است که به چشم می آید. آنچه جالب توجه است هیجاناتٍ شدید و نوسانات شدید روحی و روانی اوست که نقطه ی قوت و یا ضعفٍ او را می سازد. نمی شود گفت که از لحاظ ایدئولژیکی شکست خورده است و یا حتا به پوچی رسیده است بلکه آن طور که از حرفهایش می فهمیم بنابه تعریف ٍ خسرو گلسرخی، سیبا نیز جزو همان چپٍ افراطی است که حتا یک کتابٍ سیاسی در این مورد نخوانده است و جذبٍ گروه مسلحانه چپ شده است. انگار جنبشٍ چپٍ افراطی را به عنوانٍ خانواده ای برای خود برگزیده بوده است که در عمل خانواده ی سازمانی چپ با او سختگیر بوده است و سرانجام در زندان او را بایکوت کرده است و در زندانٍ سختگیری های خانواده و زندان چپ روی های رفقای سازمانی و تشکیلاتی و سپس تابوتهای حاجی داوود است که سرانجام به ته خط می رسد و می برد.
به خوبی می بینم که نگاهش به مسئله ی زن بسیار متحجرانه است. گر چه گاهی شعارٍ آزادی می دهد ولی بیشتر همان زینب است که حرف می زند تا یک بار دیگر دلٍ حاج آقا را ببرد.

بازجو در برابر بازجو
بیایید و یک موجود روان پریشی مانند سیبا/ زینب/ زیبای امروزی را بگذارید در برابر بازجوی تازه کاری که با یک ضبط صوت رفته تا از او اعتراف به ندامت بگیرد. کنفرانس تک بعدی و نمایش غم انگیز چپ نمایی او که درست مثل ضبط صوت مدام  چیزی را تکرار می کند و می خواهد یک بار دیگر سیبا یا زینب و یا زیبا را دچار تزلزل شخصیت کند و از او تواب جدیدی بسازد، هم برای سیبا/ زینب/ زیبای امروزی ناشیانه است و هم برای خواننده. یادمان نرود که سیبا/ زینب/ زیبای امروزی در دوره ای از زندگیش جزو بازجوها بوده و از زندانیان بازخواست می کرده و چون تجربه چپٍ افراطی بودن و سپس مسلمان شدن را دارد به تمامٍ راه و چاه ها و زبانٍ سیاسی و عبارات و ساختارٍ ذهنی زندانی اعم از فردٍ ساده تا سر موضعی بودن و سپس زندانی ساده و زندانی موردٍ شکنجه واقع شده و زندانی بریده و تواب و توابٍ ناب آگاه است و تمام چم و خم ها را می شناسد و چنان موجود پیچیده ایست که هر کسی جلویش لنگ می اندازد ولی از درون ویران است و در این جای هیچ شکی نیست.
گفتگوی آرش با این مرزبندی آغاز می شود: " بر آن شدیم که برای روشن ‏تر شدن ماجرا ضمن طرح سئوالاتی برای ‏زندانیان سیاسی که با مقاومت و ایستادگی خود ‏طرح تواب سازی رژیم جمهوری اسلامی ایران را ‏نقش بر آب کردند، مصاحبه ای هم با شما - که ‏در روز سمینار نشان  می دادید که هنوز به ‏عنوان یک تواب سر موضعی  به دفاع از گذشته ‏تان بر خواسته اید - داشته باشیم." سپس پیش از هر گونه پرسشی، قطعنامه خود را می خواند. "ما ضمن مرز بندی قاطع  بین تواب و زندانی ‏مقاوم و شکنجه شده، معتقدیم که..." و کسی که نه روزنامه نگار حرفه ایست و نه تراپت و نه روانشناس، اولین سئوال را به این شکل مطرح می کند: برایمان این سئوال مطرح شد، چرا؟ ‏آیا شما به کار و خطایی که در گذشته کرده ‏آگاه شده اید؟
آیا باز مانند زمان زینب بودن، ‏رسالتی برای ارشاد دیگران برای خود قائل ‏هستید؟
آیا سعی در رسیدن به خودآگاهی ‏دارید؛ و یا گمگشته ای هستید که به دنبال راه ‏می گردد؟

عمداً بیشتر جملات و سئوالات خبرنگار - بازجوی ناشناس را پشت سر هم نوشته ام تا ببینید با کی طرف هستیم:
آرش: جامعه نگاه می کند که آزار ‏دهنده، نسبت به عمل خود چگونه برخود می ‏کند. آیا شما پی برده اید که آزارتان به کسی ‏رسیده و یا می رسد؟!‏
آیا خودش به آگاهی رسیده است؟ آیا می داند که با این نوع سئوال کردن دارد مخاطبش را آزار می دهد؟ حواستان باشد که ما از یک طرف زنی را داشتیم که مثل پیاز مرتب پوست می انداخت و حالا در برابرش شخصی که کلاه خود به سر گذاشته و زره  پوشیده و پشت سپری سنگر گرفته و نقاب بر چهره دارد و دارد مصاحبه که نه بلکه با او مناظره می کند.
آیا حاج داوود با دیگران هم مانند شما ‏همین قدر مهربان بود؟
درست آن زمانی که شما از تلطیف ‏روحیه برای ما می‌گویید درست دورانی است که ‏حاج داوود را از زندانبانی قزل حصار برکنار می ‏کنند.
می توانید بگوئید که چرا به دیدن حاج ‏داوود رفتید؟
... بر اساس نوشته‌های خودتان، تا قبل ‏از رفتن به تابوت‌ها، چنین نگاهی نداشتید. بنا بر ‏گفته‌ دوستانِ سابقتان، شما بسیار افراطی بودید ‏در دفاع از مارکسیسم؛ بسیار افراطی بودید در ‏دفاع از مقوله تواب؛ و امروز هم بسیار افراطی ‏هستید در دفاع از سیستم جنایتِ رژیم اسلامی. ‏خودتان هم میگویید در همه موارد اکسترم ‏هستید.‏
حاج داوود مهربانی‌اش تنها با شما بوده است! ....
فراموش نکنید که این حرفهای یک تراپت نیست و یک روانشناس هم نیست و حتا یک خبرنگار هم نیست بلکه...: "شما در تمام گفته‌ها و نوشته هایتان ‏مرتب می‌گویید که من خودم رسیدم.  به نوعی ‏حتا شکرگزار حاج داوود رحمانی و شرکا هستید ‏که شما را انسان لطیف‌تری کردند. شما در ‏حقیقت در دوره‌ای که از تابوت‌ها بیرون میایید ‏به یکی از سه آرزویی‌ که از دوران جوانی ‏داشته‌اید می رسید. شما دوست داشتید که یک ‏پرورشگاه داشته باشید. دوست داشتید پزشکی ‏باشید که همه‌ی فقرا را درمان کند؛ و ملایی ‏باشید که مردم را ارشاد ‌کنید. ما فکر می‌کنیم ‏که الان هم دارید ما را ارشاد می‌کنید. آیا تابوت ‏های حاج داود رحمانی مکانی مناسب برای  ‏طلبه شدن بوده است؟! یعنی رسیدن به یک ‏خودآگاهی، رسیدن به یک نقطه‌ی شروع و ‏تغییر، که می توان آن را در شما تغییر ‏ایدئولوژیک نام نهاد...."
بازجو ، مانند ناظمٍ مدرسه در نمایشنامه "دیکته" اثر غلامحسین ساعدی رفتار می کند. اینجا برای من این سئوال پیش می آید که هدف از این مصاحبه چیست؟ آیا هدف بازکردن نکاتٍ تاریکٍ تاریخٍ معاصر و خونینٍ ایرانیان است؟ پس چرا در آن هیچ جستجو و تلاشی برای فرو رفتن به کنهٍ ذهن یک موجودٍ روان پریش چند شخصیتی دیده نمی شود؟ آیا هدف، خودنمایی است؟ آیا به شما مأموریت داده اند که بروید و سخنگوی گروهٍ خاصی (چون آرش خود را جزوی از خانواده ی چپ ایران می داند و حتماً هم هست) باشید؟ آیا این گروه، و با این نمایشٍ مصاحبه، این طوری می خواهد انتقامٍ خونٍ خانواده های زندانیان سیاسی را، نه از خامنه ای و رفسنجانی و سرانٍ مملکت، بلکه از یک زنٍ توابٍ چند شخصیتی پریشان حال بگیرد تا در تیمٍ کانونٍ زندانیانٍ سیاسی، قهرمان ملی شود؟ آیا می خواهد سیبا/ زینب/ زیبا را توجیه کند؟ آیا هدف این است که سیبا/ زینب/ زیبا یک بار دیگر اظهار پشیمانی و ندامت کند و توسطٍ شمای سخنگو، بخشیده شود  و باز شخصیت جدیدی مثلاً "لیدا" را برگزیند تا بتواند هم زنده بماند. این وسط نقشٍ این مصاحبه کننده ی حاکم و مستبد چیست؟ از کی دستور می گیرد؟ برای کی کار می کند؟ این کار به نفع چه گروه و یا چه کسانی تمام خواهد شد؟
یادمان نرود سال 2006/2007 است و ما در اروپا هستیم. شما کی هستید؟ شما الان در چه زمانی هستید؟ شما در کجا هستید؟ با بازنویسی بخش اعظمی از سئوالات خبرنگار- بازجوی ناشناس، کاملاً عمد دارم زخمی که بر پیکرٍ جامعه ی ماست را بزرگتر نشان بدهم.
توجه کنید: محاکمه ی صحرایی در لوای یک مصاحبه شروع شده است.
آرش: خانم نوبری، بنا به گفته خودتان، شما ‏کارهای پیش پا افتاده را در زندان قبول ‏نداشتید. شما کارهای مهم را دوست داشتید. ‏مانند گزارش راجع به سوسن نیلی و سوسن ‏مولوی به عنوان کسانی که با نگاه احساسی  به ‏سازمان‌های مخالف پیوسته‌اند و نه از نظر ‏ایدئولوژیک- سیاسی! و این کار را به عنوان یک ‏کار زینبی نام می‌برید که گزارش شما باعث ‏آزادی آن دو نفر شده است. ‏
" آرش: تجربه زندان می‌گوید سقوط یک زندانی ‏در تمام طول سالیان حبس، از زمانی آغاز ‏می‌شود که به بازجوی خود اعتماد می‌کند. زیرا ‏زندانی در یک شرایط برابر با بازجو نیست. آیا ‏شما علاوه بر این دو نفر، در مورد کسانی که از ‏نظر ایدئولوژیک - سیاسی و نه احساسی  مخالف ‏رژیم اسلامی بودند، گزارشی داده اید و یا اگر از ‏شما ‌خواسته می‌شد، گزارش می‌دادید؟"
کجای دنیا با یک نفر اینطور مصاحبه می کنند، بیایید و مصاحبه های خبرنگارانٍ جهان، با زندانی و یا حتا با دیکتاتور های بزرگ جهان را بخوانید و یا ببینید. برای ادعای خبرنگاری لطف کنید حداقل چند واحد رپرتاژ و گزارش نویسی و مقاله نویسی و مناظره ی تلویزیونی را به صورت آزاد در دانشگاهی یا مدرسه ای بگذرانید تا فرق اینها را با هم یاد بگیرید و در ضمن به میزانٍ محدودیتها و وظایفٍ خود آشنا شوید. کمی در مورد قانونٍ مطبوعات در کشورهای غربی پرس و جو کنید تا حداقل دیگر دست به چنین گاف های بزرگی نزنید. باور کنید خبرنگاری کشک نیست و خبرنگاری حرفه ی بسیار مشکل و ظریف و در ضمن خطرناکی است. الان من توی سایتم فیلم مصاحبه ی خبرنگاران ایرانی با کاندیداهای ریاست جمهوریرا گذاشته ام آن را نگاه کنید و ببینید در همان ایران، خبرنگار با چه هشیاری سیاسی و با چه ظرافت و طنزی با این افراد مصاحبه می کند و بدون اینکه برایشان کنفرانس بدهد چگونه بدون هیچ خشونتی و با تردستی آنها را می پیچاند و جوابٍ خود را برای ما می گیرد.
بگذریم، اینجا ناظمٍ مدرسه از نحوه ی پوششٍ سیبا/ زینب/ زیبا حرف می زند. آیا واقعاً این مهم است که توی مصاحبه ای مطرح شود که سیبا/ زینب/ زیبا آن روز چی پوشیده بوده است؟ آیا فکر می کنید یک خبرنگارٍ افراطی چپ در آلمان و یا در فرانسه چنین مسئله ای را به صورتٍ علنی مطرح خواهد کرد؟ راستی اگر گفتید در این لحظه کدامیک بیشتر دخترٍ زینب است؟
آرش: «اما در آن فصل از سال و سرمای آلمان ‏حضور شما با تاپ و شلوارک و دمپایی نا ‏متعارف بوده! دوستانی که در روز دوم ماجرا را ‏می فهمند از طرز لباس و آرایش،  به حضور ‏شما پی می بردند!
لطفاً متعارف را تعریف کنید. لطفاً نامتعارف را هم تعریف کنید. آیا معیار متعارف و نامتعارف را شما تعیین می کنید؟ و باز این شمایید که نوع پوشش زنان را در میتینگهای سیاسی چپ تعیین می فرمایید؟ آیا وظیفه ی آرش تعیین یونیفرمی برای خانواده ی زنان چپ در میتینگها است؟
آرش: آن چیزی که شما ‏در دوران زینب بودن خود رسیده‌اید، در ‏عریان‌ترین شکل، دفاع از شکنجه، دفاع از ‏شکنجه‌گر، دفاع از ماشین جنایت رژیم ‏جمهوری اسلامی است. این چه نوع لطیف شدن ‏و انسانیتی است که چشم و گوش خود را بر ‏قتل‌عام هزار انسان کت بسته در زندان‌های ‏زینب کبرا بسته ‌اید؟! چرا به این تناقض آشکار ‏خود توجه نمی‌کنید؟ چرا قبل از این که به این ‏محافل سرک بکشید و بگویید این ها از من و ‏من از این‌ها هستم، به گذشته ی خود نگاهی ‏واقعی نمی کنید؟! شما بعد از زینب شدن از ‏این‌ها نبودید؛ شما در کنار رژیم بودید و امروز ‏هم  همدستی با جنایت را محکوم نمی‌کنید!!
آرش این حرفها را برای که می گوید؟ آیا آرش به این شکل غیرمستقیم دارد خواننده را ارشاد می کند؟ آیا آرش می پندارد که خواننده ی خارج از کشور به اطلاعات دسترسی ندارد و ناآگاه است و بایست برایش کلاس اکابر گذاشت و مدام به او یادآور شد که بایست چگونه فکر کند و چگونه مرزبندی کند و چگونه نتیجه گیری کند؟ آیا منظورٍ آرش تا این حد توهین به خواننده است؟
آرش: شما جمع را به ‏چالش کشیده اید! چرا این زمین را برای بازی ‏انتخاب کردید؟
آرش: شما در نوشته‌ی خود گفته‌اید که من ‏پلی زدم که راه برای شرکت بقیه تواب ها در ‏چنین کنفرانس هایی باز شود.
چرا زمانی که از شما خواستند کنفرانس ‏را ترک کنید برای این که عده‌ای از بچه‌ها دچار ‏تشنج شده‌اند، این کار را نکردید؟
ببینید چقدر راحت انسان از این قطب به آن سوی قطب می افتد. کسی که آن دیگری را به تواب بودن و ارشاد کردن دیگران در زندان محکوم می کند، خود اکنون مشغولٍ محکوم کردن و ارشاد او و ما خوانندگان است. دیدید چه راحت سرید و لغزید به آنسو؟
آرش: برگردیم به چند مرحله قبل. آن‌جایی که ‏گفتید حاج داود رحمانی به گذشته‌ی خودش ‏برخورد کرده و گفته که من به بهشت نخواهم ‏رفت.‏
آرش: «برای اون‌ها مهم این بود ما دست از ‏مبارزه برداریم ضد آن‌ها نباشیم». امروز از درون ‏خود حکومت هم می‌گویند در آن دوره ‏جنایت‌هایی اتفاق افتاده است.‏
نمایشٍ آرش تمامی ندارد. ارشاد و ارشاد و تعیین تکلیف برای تواب و هم چنین برای خواننده!
نوبری: کجا من انکار کرده‌ام؟
آرش: می‌گویند که آن جنایت محصول شرایط ‏روز بوده و امروز شرایط تغییر کرده است. یعنی ‏آن ها هم به جنایتی که اتفاق افتاده معترفند ‏ومثل شما معتقدند که هرکس قدرت داشت می ‏کشت! شما آگاهانه حد فشار را پایین می آورید ‏تا به توجیه آن برسید که این دگردیسی اتفاق ‏افتاده در شما، محصول فشار زندانبان نبوده بلکه ‏نتیجه بایکوت و عوامل دیگر از جمله سیاست ‏اشتباه سازمان های سیاسی بوده این تفکر مقصر ‏تراش شما عملا به دفاع از سیستم جنایت منجر ‏می شود هر چند بگویید که به برخی از آن ها ‏انتقاد هم داشته اید چیزی را حل نمی کند
قاطعیتٍ سخنگوی آرش ابدی است. هیچکس حق ندارد از روشٍ گروه های چپ سیاسی در ایران انتقاد کند. هیچکس، حتا خود عضوٍ سابقٍ گروهٍ مسحانه، حق ندارد در مورد روشها و اهدافٍ گروه، تردید کند. ما داشتیم به آیات الهی با تردید نگاه می کردیم و حالا می بینیم که باقاطعیتٍ مرگ بارٍ  آیاتٍ چپٍ کتاب نخوانده پیغمبر شده، درگیر شده ایم. 
آرش: شما تا به حال کسی را شکنجه‌ی فیزیکی ‏داده‌اید؟
آرش: شما که بعضی از این مسائل را قبول ‏دارید چرا حاضر نیستید با صدای بلند به اشتباه ‏خود اقرار کنید و در آینده  دست به افشای ‏تاریکخانه‌‌ی تواب سازی رژیم اسلامی بزنید؟ ‏فکر نمی کنید طرح یک چنین مسئله‌ای به طور ‏آگاهانه، به شما کمک خواهد کرد؟
چه توقعی دارد؟ که او بیاید و با صدای بلند بگوید که من اشتباه کردم گه خوردم تواب شدم آرش جان دستٍ از سرم بردار! اینهم اطلاعات تاریکخانه ی رژیم که به پیشگاهٍ سرکار تقدیم می کنم
آرش: یکی از زندانیان زن روایت دیگری را ‏مطرح می‌کند. و معتقد است که شما همسرتان ‏علی را لو داده‌اید!!
آرش: شما که امروز به این دستگاه فکری جدید ‏رسیده‌اید آیا با شکنجه و آدم کُشی مخالفید ؟! ‏آیا با زندان و اعدام مخالف هستید؟!‏
آرش: خانم نوبری، شما یک سری عوامل را ‏پشت سرهم بدون توضیح اصلی می‌شمارید: ‏بچه‌ها منو بایکوت کردند، حالت‌‌ها چنین بود و ‏علی چنین بود، ولی آن عامل اصلی، چیزی که ‏دلیل اصلی فشار به ذات آدم‌ها بوده - ‏دستگاه‌های آدم خُرد کنِ اسلامی- ماست مالی ‏می کنید؟!
‏دلیل اصلی فشار به ذات آدم‌ها! دلیل اصلی فشار به ذات آدم‌ها! دلیل اصلی فشار به ذات آدم‌ها! و هنگامی که از خشونت و سختگیری گروه های چپ حرف به میان می آید آرش چه خواهد کرد؟ آیا او ما را وادار به سکوت نخواهد کرد؟ آیا آرش ماست مالی نخواهد کرد؟
آرش: خانم نوبری، باز تکرار می‌کنم: شما امروز ‏به عنوان زیبا نوبری که تمام این مرحله‌ها را رد ‏کرده‌اید، وقتی می‌گویید که قبول دارم جنایت ‏بد است، شکنجه بد است، اعدام بد است، حتا ‏مطرح می‌کنید که اگر کسی را شکنجه روحی ‏هم بدهند بد است؛ و قبول می‌کنید که به ‏عنوان یک ابزار روحی، رفته‌اید بالای سر بچه‌ها ‏و شکنجه داده‌اید، و...‏
علت اصلی را می بینید؟ آرش رفته است تا تواب را وادار به گه خوری کند و یک امتیاز برای خود کسب کند. آیا اینست هدف از مصاحبه؟
آرش: مسئله بر سر افشاء کردن نیست. شما در  ‏صحبت قبول کردید در کنفرانس شرکت ‏کرده‌اید و قبول کردید که این حرکت شما ‏برخی از زندانیان سیاسی مقاوم را زجر داده‌ و ‏حتا پذیرفتید که شکنجه تنها فیزیکی نیست و ‏در مواردی شکنجه روحی سخت ‌تر و شکننده‌تر ‏از شکنجه‌ی فیزیکی است و می‌پذیرید که شما ‏این شکنجه روحی را داده‌اید!‏
بازجو ول کن هم نیست. یادت هست بازجوها مجبورت می کردند همیشه چشم بند بزنی تا هنگام بازجویی آنها را شناسایی نکنی، نمی توانستی و حالا هم نمی توانی به این فردٍ مجهول نه اعتقاد داشته باشی و نه اعتماد. این یکی خیلی سمج است تا اعتراف به گه خوری نکنی تو را توی تابوتی که برایت ساخته است نگه می دارد. او هم مثل حاجی داوود می داند که اطلاعات این زن پس از سالها سوخته است و به اطلاعاتش نیازی نیست بلکه او را بایست شکست. باید یک جایی ببرد، آخر این طوری که نمی شود، می شود؟
آرش: اگر هم حرف شما درست باشد! بحث آن ‏شرایط نیست. چرا که در آن دوره شما مسلمان ‏بوده‌اید و احتیاج به توضیح نیست و اگر از شما ‏می‌خواستند که تیر خلاص هم بزنید، شاید ‏دست به چنین عملی هم می‌زدید. شاید هم ‏شانس یار شما بوده که به خاطر شرایط روحی و ‏فیزیکی که داشتید، از شما نخواسته‌اند تیر ‏خلاص بزنید!!‏
‏ و شما چی؟ با اینهمه خشونت و قاطعیت و بایدها و نبایدها و اگرها و مگرها و خط ونشانها و مرزبندی ها، اگر سازمان یا تشکیلات از شما بخواهد تیر خلاص را بزنید توی ملاجٍ این توابٍ خائن؟   آیا آرش تیر خلاص را خواهد زد؟ ‏
آرش: مگر همه کسانی که جمهوری اسلامی را ‏محکوم می‌کنند و با سیاست‌های انسان خُرد ‏کن آن توافق ندارند، مبارزه علنی می‌کنند؟
آرش: خانم نوبری: توجه کنید کسی که شکنجه ‏را محکوم می‌کند، نمی‌تواند شکنجه‌گر را ‏محکوم نکند! مگر ریگی به کفش داشته باشد. ‏شما با اعدام مخالف هستید ولی در باره‌ی کسی ‏که اعدام می‌کند سکوت می‌کنید. در واقع اگر ‏درست متوجه شده باشیم شما، شکنجه را ‏محکوم می‌کنید، اعدام انسان‌ها را محکوم ‏می‌کنید، و با زندان موافق نیستید، اما دستگاه ‏حکومتی که از بدو تولداش مرتکب همه‌ی این ‏فجایع شده، سکوت می‌کنید. ‏
شکستٍ گروه های سیاسی در ایران، شکستٍ سوسیالیزم در سطح جهانی، فرو ریختن دیوارهای اتحاد جماهیر شوروی و دیوارهای قطور کمونیسم در چین، موضوعاتی نیست که بشود آن را نادیده گرفت و همچنان به سوی صراطٍ مستقیمٍ سابق راند. ضعفٍ ایدئولوژیک و آسیب پذیر بودن گروه های چپ، دلیلٍ دیگری برای به دام افتادن و در هم شکستن آنهاست.  
آرش: شما از زمانی که به آلمان آمده‌اید تا به ‏حال، مأمورین امنیتی رژیم جمهوری اسلامی ‏ایران، و یا کارمندان سفارت، با شما تماسی ‏داشته‌اند؟
اگر بگوید تماس گرفته اند محکوم اید، اگر بگویید تماس نگرفته اند باز هم محکومید و یا دروغگو، و اگر از روی خودخواهی یا پررویی و یا لج بگویید متأسفانه تاکنون با من تماس نگرفته اند... واویلا. ببینید چرا متوجه نیستید که هر چه بگویید فرقی نمی کند و در هر حال، شما از دیدٍ ما محکومید و ما آمده ایم تا بد بودنٍ شما و خوبٍ بودن آرش را به خوانندگانٍ خاصٍ آرش ثابت کنیم.
آرش: در رابطه با این که می گویید متأسفانه با ‏من تماس نگرفتند؛ می‌دانید که حکومت های توتالیتر و سرکوبگر به خصوص از نوع ایدئولوژی ‏و واپسگرای مذهبی، همیشه انسان ها را به ‏عنوان لوازم یک بار مصرف، استفاده می کنند.‏
لطفاً بگذارید ما هم حداقل یک بار برای رسیدن به اهدافمان از شما استفاده کنیم. فقط یک بار!
آرش: شما فکر می کنید در رابطه با این که ‏سفارت رژیم اسلامی شما را تحویل نگرفته، ‏ظلمی نسبت به شما شده است؟
آرش: یعنی شما فکر می کنید اکنون به عنوان ‏یک مهره سوخته برای مأموران اطلاعاتی رژیم ‏در خارج از کشور هستید؟
در سئوال بالاتر آرش او را مهره ی سوخته ی یک بار مصرف برای رژیم دانسته بود پس حالا چرا دارد از نو خود را به کوچه ی علی چپ می زند و حرفی را که در بالا به عنوان یک حکم مطرح کرده بود اکنون در پوشش سئوال برای دومین بار مطرح می کند؟ آیا مثل بازجوها می خواهد او را بپیچاند تا...؟ تا چی؟
آرش : شما ضمن محکوم کردن شکنجه و ‏زندان و اعدام، تا حرف حکومت آدمکشان به ‏میان میاید، بحث را بر می گردانید به دوران ‏مارکسیست بودنتان و این که مارکسیست ها ‏بدتر و دیکتاتورتر هستند. به نظر من علیرغم ‏این که شما مورد بی مهری رژیم اسلامی قرار ‏گرفته اید- چه آگاه باشید و چه آگاه نباشید- ‏یکی از بهترین مهره هایی هستید که رژیم ایران ‏بدون آن که برای آن بودجه ای خرج کند، ‏بهترین مدافع و مبلغ جمهوری اسلامی  برای ‏پاشیدنِ گرد فراموشی بر روی بیست و هشت ‏سال جنایت و کشتارِ دگراندیشان در ایران، ‏هستید.‏
آرش: خانم نوبری: جمهوری اسلامی ایران با ‏تمام امکانات سیاسی، مالی و امنیتی خود تلاش ‏می کند که روی این کُشتار بزرگ خود، گرد ‏فراموشی بریزد؛ و سکوت در مقابل یک چنین ‏جنایاتی، همدستی با جنایت‌کار است. شما ‏انسان معمولی نیستید که از مسائل بی خبر ‏باشید و یا در خارج از کشور، زیر فشار رژیم ‏نیستید که سکوت کنید. سکوت شما به عنوان ‏یک تواب، که خود محصول همین جنایات رژیم ‏است، و می پذیرید که شکنجه روحی هم داده، ‏یک عمل سیاسی است. و..‏
نوبری: بله می پذیرم که شکنجه روحی داده ام
آرش: ... و حالا این زینب دیروز و زیبای امروز ‏که به عشق آزاد رسیده و حاضر نیست که ‏آزاراش به کسی برسد، قبول ندارد که باید آن ‏دستگاه مرگ و شکنجه را محکوم کرد!!‏
کدام روزنامه نگاری در اروپا به خود جرئت می دهد که با شخصی که دعوت به مصاحبه را پذیرفته تا این حد وقیح باشد و برایش حکم صادر کند. ما در اروپا در جامعه ی متمدنی زندگی می کنیم که تا جرمت ثابت نشده بیگناهی و اگر هم جرمت ثابت شد توسط مراجع قانونی محاکمه و مجازات می شوی. اسم این کار آیا قصاصٍ شخصی و توسط افراد ناشناس و تروریسم شخصی نیست؟
آرش: شما چطور سیل عظیم کشته شدگانِ ‏حکومت اسلامی را می بینید، ولی باز مطرح می ‏کنید که چرا سفارت به شما دستخوش نداده ‏است؟! این همه کشته، این همه زندانی، این ‏همه تواب، چرا شما حداقل به حرمت انسان که ‏مدعی رسیدن به آن هستید وفادار نیستید؟ شما ‏که مدعی هستید انسان مدرنی شده اید، آیا ‏انسان مدرن طرفدار شکنجه‌گر و جانی می‌شود؟! ‏و یا چشم خود را بر روی اعمال غیر انسانی ‏جانیان می‌بندد؟
آرش نمی خواهد بپذیرد که ما به عنوانٍ خواننده به قاطعیتٍ ایشان هیچ نیازی نداریم. آرش آگاه نیست که ما به شعارهای ایشان هم نیازی نداریم. آرش آگاه نیست که جنایات رژیم را با لاف غربت زدن و اسم پای هیچ ورقه ای نگذاشتن افشا نمی شود. آرش نمی داند که ما به عنوانٍ مهاجر و تبعیدی از این نمایشات مسخره ی چریک نمایی خسته شده ایم و گوشهای رایگان نیستم بلکه در جستجوی راهی برای گفت و شنود هستیم. آرش نه به او و نه به ما، آرش به هیچ کس گوش نمی دهد و مدام مثل ضبط صوت حرفٍ خود را تکرار می کند. 
آرش: خانم نوبری، بگذارید نکته‌ای را به شما ‏بگویم، شما با خودتان تعیین  تکلیف نکرده‌اید. ‏شما یک بهم ریختگی تحلیلی در ارتباط با خود ‏دارید. آن موقع که چپ بودید، خود را ‏سرموضعی می‌دانستید، زمان زینبی هم ‏سرموضعی بودید و حالا هم که در خارج هستید ‏باز مطرح می‌کنید که فکر نکنید که من دوباره ‏می‌خوام تواب بشم. اگر قرار باشد تواب بشوم، ‏اول باید شماها را بزنم. در واقع تهدید در کلام‌؛ ‏منیت و خودخواهیِ بیمارگونه. شما همه جا ‏میزان را خودتان می گیرید؛ اگر من مقاومت ‏کردم بقیه هم باید مقاومت کنند آنجا که کم ‏می آورید چون حد خود را می دانید  همه باید ‏ببرند. حالا هم لابد به عشق آزاد رسیدن، ایده ‏ایست عمومی و فراگیر. حد مقاومت شما ‏نیستید که بعد از چهار ماه تواب می شوید ‏بنفشه هم نیست که بعداز نه ماه از تابوت ‏سربلند بیرون میآید. حد در انسان ها متفاوت ‏است و شما  به لحاظ منیت وجودیتان همه جا ‏خودتان را میزان و حد، ارزیابی کرده اید.‏
چرا آرش فکر می کند که ما چه در ایران و چه در خارج از ایران به قاطعیتٍ او نیازمندیم و بایست تکلیفمان با خود مشخص کنیم؟ و یا ایشان تکلیفمان را روشن کند؟
آرش: شما که با جنایت توافق ندارید چرا سکوت ‏می‌کنید؟ شما سندی هستید از یک زخم باز که ‏جمهوری اسلامی در تن جامعه ایران تزریق ‏کرده است. اگر این زخم باز به آن حدی نرسد ‏که تمام آن چیزی که در کارخانه‌ی تواب سازی ‏رژیم اسلامی اتفاق افتاده روایت کند،  هنوز بر ‏پیکر جامعه سنگینی می‌کند. و ما برای این به ‏این‌جا آمدیم که طرح بحثی داشته باشیم در ‏رابطه با یکی از فجیع‌ترین جنایت‌هایی که در ‏ارتباط با دگردیسی انسانی اتفاق افتاده است. ما ‏قصد محاکمه و قضاوت در مورد شما را نداشته و ‏نداریم.‏
تازه بعد از اینهمه کنفرانس و خط و نشان و تکلیف تعییین کردن، می گوید که آمده بوده تا طرح بحثی را مطرح کند و قصد قضاوت و محاکمه را نداشته است. پس اگر آرش قصد محاکمه و قضاوت را داشت چه می کرد؟
آرش: این تابوت‌ها اصلاٌ برای همین بوده که ‏پس از فشار زیاد وادار به سکوت کنند، تا شما را  ‏ببرند به تهی کردن از حرمت انسانی در درونتان ‏و سپس بازنگری گذشته. در این بازنگری با شما ‏کاری کردند که به گذشته برگردید و عامل تمام ‏بدبختی هایی را که اکنون می‌کشید را در ‏گذشته پیدا کنید؛ و آنگاه گذشته را بزنید و نقد ‏کنید و دستگاه فکری جدید را که همان اسلام ‏عزیزشان است، قبول کنید. اما بنفشه همان ‏مراحل اول شما را گذراند و 9 ماه دوام آورد. او ‏در مرحله اول تشخیص داد که آن‌ها قصد دارند ‏حرمت انسانی اش را از او بگیرند.. برای همین ‏مقاومت کرد. و به دستگاه انسان خُرد کن، نه گفت.
‏ کسی که سیبا/ زینب/ زیبا را متهم به تهدید در کلام‌؛ ‏منیت و خودخواهیِ بیمارگونه کرده است، چرا اکنون همه جا خود و یا افرادٍ انتخابی خود را ‏میزان می گیرد؟ چرا آرش فکر می کند اگر کسی توانسته مقاومت ‏کند بقیه هم باید حتماً مقاومت کنند و آنجا که آرش کم ‏می آورد چون حد خود را الگویی از مبارزه می داند  همه باید ‏مقاومت کنند. چرا هر فکری در ذهنٍ آرش ایده ‏ایست عمومی و فراگیر؟ آرش که تعیین کننده ی حدٍ مقاومتٍ مبارزه ‏نیست؟ هست؟ مگر آرش خودش همین چند خط بالاتر نگفت حد در انسان ها متفاوت ‏است؟ پس چرا نوبت به سیبا/زینب/ زیبا که می رسد به لحاظ منیت وجودیش همه جا ‏خودش را میزان و حد، ارزیابی کرده است؟ راستی برای تهدید در کلام‌؛ ‏منیت و خودخواهیِ بیمارگونه ی آرش میزان و مرزی هم هست؟‏
آرش: زندان حکومت اسلامی با شما چنان ‏رفتاری کرده است که شما باورتان شده است که ‏از اول یک زینب واقعی بوده‌اید. همان حاج ‏داوودی که شما از او به خوبی یاد می‌کنید، با ‏شلاق و تابوت و سکوت، چنان کرده که شما باور ‏ندارید زینب شدن شما، محصول شکنجه و ‏شلاق و فشار روحی روانی بازجویانِ زندان ‏جمهوری اسلامیست. چرا؟
‏ زندان عقایدٍ بسته به آرش باورانده است که همیشه حق دارد و بازجو شدن کنونی آرش در این مصاحبه نتیجه سالها در زندان چهارچوب عقاید و ساعتها ماندن در تابوتٍ رفتارهای کلیشه ای چپٍ اخمو  و پرمدعای ایران است.
 ‏آرش: ببینید خانم معمار نوبری: رژیم اسلامی ‏طی سال‌ها دست به قتل عام دگر اندیشان زده و ‏هزاران نفر را اعدام کرده، خانواده هایی را ‏متلاشی کرده، انسان های مبارزی را زیر شکنجه ‏های طاقت فرسا، خرد و متلاشی کرده است و ‏حتا وادار به زدن تیرخلاص به رفقای خود. ‏خانواده این قربانیان، شما و امسال شما را در ‏دوره‌ای همدست رژیم اسلامی می‌دانند؛ حال ‏سئوال ما این است که انسان خُرد شده‌ای مثل ‏شما چه وظیفه‌ای در مقابل جامعه دارد؟ چه ‏برخوردی باید با جامعه روشنفکری داشته باشد؟
سئوال ما خوانندگان اینست وظیفه ی یک روزنامه نگار چیست؟ آیا آرش به جز شعار دادن و خود را سخنگوی خانواده ی قربانیان سیاسی دانستن از حرفه ی روزنامه نگاری چقدر می داند؟
آرش: این دوستی که شما مطرح می‌کنید که از ‏دو طرف وجود داشته باشد، لازمه‌اش به یک ‏حداقل خودآگاهی رسیدن است. زخم خورده و ‏زخم زننده برای دوستی می باید مبنای ‏مشترکی داشته باشند. شما از همین محل ‏تبعید که برای ما تبعیدیان هزاران معنا دارد به ‏سردسته‌ی قصابان، علی خامنه ای، آن هم از ‏طریق جاسوس خانه حکومت یعنی کنسول ‏گری هامبورگ، نامه مینوسید؛ این ها علائم و ‏پیش زمینه های مثبتی برای دوستی نیست!
کمی نتیجه گیری اخلاقی برای ختم جلسه. ‏
زیبایی که ما امروز شناختیم، زیبایی است که ‏هنوز با این مرحله فاصله دارد. با آن چیزی که ‏می‌بایست باشد تا جامعه‌ی روشنفکری با ‏صداقت‌اش و از آن مهم تر با زخم اش مهربان ‏باشد.‏
آرش: ما امیدوار بودیم که  نشست با شما،  ‏بتواند بخشی از دستگاه تواب سازی رژیم ‏اسلامی را برملا کند. و نشان دهد این انسانی که ‏امروز در مقابل ما نشسته، می‌توانست چهره ‏دیگری غیر از چهره‌ی امروز داشته باشد.
کمی تعارف مودبانه برای حسن حتام و گفتن اینکه ما تا حالا خیلی مودب بودیم و هیچ حرف بدی نزدیم. ‏
با تشکر از شما برای وقتی که در اختیار ما قرار ‏دادید. و با امید که در آینده ای نه چندان دور ‏کسانی چون شما، بتوانند برای مستندسازی این ‏بخش از تاریک‌خانه‌ی رژیم اسلامی، زبان به نا ‏گفته ها بگشایند.

کدام انتخاب؟
به جز آقای بهروز سورن، تقریباً همه ی کسانی هم که تا کنون در این باره مطلب نوشتند و از زوایای گوناگون مسئله را مورد بررسی قرار دادند هر کدام بین تیم سیبا و یا تیم آرش یکی را برگزیده اند. این مانند این است که بپرسیم: یا شاه یا خمینی؟ یا رفسنجانی یا خامنه ای؟ یا حیدری یا نعمتی؟ یا شجریان یا ناظری؟ یا تاج یا استقلال؟ در حالی که در شرایطی به این پیچیدگی، بین این دو هیچ کدام را نمی توان پذیرفت و از هیچکدام نمی توان دفاع کرد.
به خوبی می بینیم که هیچکدام از این دو، به عمقٍ هیچ بحثی فرو نمی روند و از بنیاد، با هیچ ایده ای مقابله نمی کنند. نه آن یکی از اسلامی که به آن رسید و سپس حالا رهایش کرده حرف می زند و نه این یکی از فرو ریختن دیوارهای ذهنی سوسیالیسم و از بین رفتن چپٍ تندٍ افراطی در جهان حرف می زند. ضعف تئوریکٍ هر دو به شکل فاحشی در گفتارهایشان نمودار می شود. هیچکدام دانشٍ لازمه برای بحث سیاسی را ندارند و فقط یکی با قاطعیت و به زورٍ تیر کردن رگهای گردن و آن دیگری با نرمش و دلبری سعی در توجیه خود دارند.
اینجا دیگر بحث بر سر فوتبال نیست، یا تاج یا استقلال! یا شاه یا خمینی! بحث کنونی هم بر سر تیم خامنه ای یا تیم رفسنجانی نیست، ما تنها کاری که می توانیم بکنیم اینست که این پدیده را بشناسیم و با احتیاط بسیار به سویش برویم. مصاحبه با شخصی مانند سیبا/ زینب/ زیبا کار بسیار ظریف و دقیق و حساسی است که هیچ شباهتی به گل زدن در فوتبال و زدن توی خال را ندارد. مصاحبه کننده نیز وقتی وارد یک بحثٍ سیاسی با فردی که همه جورش را دیده است می شود بایست شجاعتش را داشته باشد تا خود را معرفی کند و پشتوانه ی سیاسی و دانش سیاسی و تجربیات زندان یا شکنجه ی خود را افشا کند تا خواننده بتواند با دیدٍ سالمی و نگاهی وسیع مسئله را ببیند و خود به قضاوت بنشیند.
شخصٍ مصاحبه کننده نیز در اینجا دچار حداقل دو شخصیتی بودن است. او در برابرٍ ما نیز با ماسک ظاهر می شود تا احتمالاً نامش افشا نشود. این کسی که با این قاطعیت و خشونت سیبا/ زینب/ زیبا را محکوم می کند که چرا رنگ عوض کرده است، راستی کیست؟ این قاطعیت و این خشونت از کجاست؟ و چرا می خواهد ناشناس بماند؟ آیا خیال بازگشن به ایران را دارد؟ و ممکن است این مصاحبه سفرش به ایران را دچار مشکل کند؟ جوابش الان دیگر مهم نیست بلکه بیشتر این مصاحبه و رفتار تحکم آمیزٍ مصاحبه کننده با سیبا / زینت/ زیبا، بیش از هر چیزی نمایانگر چندشخصیتی بودن افرادٍ سیاسی ایران است. جالب اینست که همین افراد، مدام رهبری ما را هم به دست می گیرند و بر ما تحکم می کنند از سوی دیگر مانند مقامٍ امنیتی و یا مانند بازجویان زندان، مدام از ما می ترسند و جرئت ندارند که حتا نامی ولو به دروغ را هم از ایشان بشنوی. ادعای سخنگوی مبارزان و زندانیان سیاسی را دارد و تو نامش را هم نمی دانی و نخواهی دانست.
آیا تو نامٍ بازجویت را می دانی؟

به نقل از سایت مهستی شاهرخی، چشمان بیدار

ایران آزاد نشریه فرهنگی علمی سیاسی اینترنتی
iran azad ©2002-2006
هر گونه برداشت یا استفاده از مطالب تنها با ذکر نام ایران آزاد و نام نویسنده یا مترجم مجاز است

 

Montag, der 20. November 2017

در خصوص حمايت از اقليت ها
در خصوص
اولويت و ضرورت مبارزات فرهنگي

،آزادي، برابري و جمهوري دمكراتيك
سخن درد و درد سخن
تقاضای پشتيبانی  مالی از ایران آزاد