Http://Www.Iran-Azad.De








Artikel

Philosophie

 

از همين نويسنده
مردم سالاري ديني يا نظامي با ثبات؟
تئوري شناخت بخش پنجم
آشتي مادران و دختران
آشتي، هنرنوآغاز كردن
تولد ابر قدرتی نوين  به نام " افکار عمومی"

تئوري شناخت  بخش چهارم، قسمت اول

دكتر مسعود كريم نيا
سخنراني در هامبورگ
ارديبهشت ً1381
Dr.Karimnia@t-online.de

                                                                        جبر و اختيار

 

 ” . . .  دين در چارچوب متمايز با مدرنيته تنها در صورتي مي تواند پابرجا بماند كه آگاهي ديني بتواند مواجهه ناهمخوان معرفتي را با ساير اديان به گونه اي معقول انجام دهد و خود را با مرجعيت علوم كه انحصار دانش دنيائي را در اختيار دارند، همساز كند . . .    يورگن هابرماس (1)

 

    پيشگفتار

   همانگونه  كه در مقدمه مباحث  تئوري شناخت عنوان كرديم، روشي را كه ما در پيش گرفته ايم  نه بر مبناي طرح تئوري شناخت بر اساس فلسفه و ارائه نظريات فلسفي است،  بلكه تلاش بر آنست كه در آغاز بر ارائه داده هاي نوين علوم استوار بوده و پس از آن تا حد امكان و احتياط  به عموميت دادن آنها به حوزه هاي ديگر زندگي پرداخته و در آنجا كه ممكن باشد و در حد توان،  به  نتيجه گيري هاي فلسفي برسيم. و اينكار دشوار را به اين خاطر انجام مي دهيم زيرا كه بسياري از نظرات انديشمندان چه در ايران و چه در غرب  نشان از درجازدن فلسفه در انطباق خويش با علم داشته  و منطق ها بيشتر بر اساس فلسفه  و علوم قديم استوارند.

    از جمله مشكلات  بسيار رايج اين  كه انديشه ورزان ايراني با كمك و نقل قول از آثار فلاسفه غربي اتخاذ دليل كرده تا نشان دهند منطق آنان متناسب با زمان است اما آنچه كه به آن بي توجهي مي شود دو نكته بسيار مهم است.  اول آنكه با رشد علم،  وسعت و سرعت گسترش آن نيز هرروز شتاب بيشتنري به خود گرفته و چنانچه مي خواهيم معتقد باشيم كه به علم باور داريم، بناچار بايد همواره و بطور دائم اسباب منطق و اصول فلسفي خود را با آن دمساز كنيم. به عنوان نمونه بر خلاف گذشته كه نظريات علمي و فلسفي قرن ها صحيح به بنظر مي رسيدند،  امرزه علم  گاه نظرات فلسفي پنجاه سال وحتي  بيست سال پيش را غير معتبر كرده. اما ترديدي نيست كه نظراتي هم وجود دارند كه قرن ها تاكنون صحت خود را حفظ كرده اند.

   دو ديگر آنكه تصور مي شود فلاسفه غرب بطور انتزاعي و اتفاقي و دلبخواه (كاري كه در جامعه ما به وفور رايج است) و بدون توجه به دست آوردهاي علمي زمان  به بيان نظرات جديد فلسفي  پرداخته و با علم كاري ندارند  و تنها عامل موفقيت آنان حاصل برخورداري از محيط فكري آزاد و تامين مادي آنان است. در حالي كه وضع به اين گونه نبوده و  نيست.

    قابل توجه اآنكه قبل از تحول فلسفه در قرون اخير ابتدا علوم طبيعي و در نتيجه صنعت رشد كرده و در تعاقب آن بود كه  فلسفه نيز تحول يافت. طبيعي است كه اين كار  بدون عنايت و تسلط  فلاسفه غرب به علوم طبيعي و رياضي امكانپذير نبود. در مرحله بعد و با تحول فلسفه اينبار فلسفه به كمك علم شتافت  و مناظر جديدي در مقابل علم گشود و در نهايت علم و فلسفه به داد وستد مداوم پرداخته و به  موازات يكديگر رشد كرده و هردو حوزه توانستند از يكديگر بهره مند شوند.

    به جرئت مي توان گفت كه هيچ يك از فلاسفه غربي از دوران روشنگري به بعد  بدون عنايت به تازه هاي علمي، كه در برگيرنده علوم طبيعي و رياضيات مي شود، اجازه اظهار نظر به خود نداده است، در حالي كه انديشه ورزان ما بدون شناخت از مباني و منابع علمي علوم تجربي و رياضيات،  نظريات فلاسفه غرب را مورد قبول يا نفي قرار مي دهند. واضح است كه همان گونه كه تاكنون شاهد بوده ايم اين كپيه برداري ها اگر در زمينه هاي نظري كمك به ما كرده اند اما از نظر عيني و علمي و شرايط معيشتي  كمك چنداني نكرده و به همين دليل هنوز هم در حوزه فرهنگي ما  فلسفه با علوم از يكسو و مراكز علمي با نيازهاي واقعي جامعه بيگانه بوده و در بهترين شرايط مراكز آموزشي ما افردي را مي پرورانند كه مي توانند با تكنيك هاي وارداتي درست كار كنند ليكن فاقد خلاقيت هستند. 

    چنانچه ما  در تاريخ خودمان نيز بنگريم فلسفه در كشور ما نيز در ادوار شكوفائي علوم طبيعي و تجربي به اوج خود رسيد.

    به هر حال اين بي توجهي انديشه ورزان  نسبت به ره آوردهاي علوم در حال حاضر  معضل بزرگي نه تنها در تفاهم مباني و فلسفه  مدرنيته براي ما ايجاد كرده بلكه هنوزهم نتوانسته ايم رابطه اي منطقي، هماهنگ و كنش دار بين علم، فلسفه، دين، هنر و در نهايت نحوه معيشتي در جامعه خود برقرار كنيم.

     محمد مجتهد شبستري در مورد محافل مذهبي چنين نظر مي دهد: ”مشكلات ما از اين ناشي است كه در حوزه تفسير متون ديني كه در عرف ما به آن اجتهاد مي گويند حاضر نيستيم به نظريه هاي جديد كمترين اعتنا كنيم و بعد از انقلاب هم مجال براي طرح چنين بحث هائي پيش نيامده است”(2). البته نظر تكميلي  و صحيح تر اين است كه به تًٌٌٍُُُُِِئوري هاي علمي جديد كم عنايت شده و فرقي بسيار بزرگ بين نظريه وتئوري وجود دارد. ديگر آنكه  اين معضل تنها  شامل حال انديشه ورزان ديني نيست.   

   حال چنانچه دقيق ترموضوع را طرح كنيم، باينصورت بايد بگوئيم كه نظرات جدي،  مبتني بر تئوري هاي علمي هستند و تئوري هاي علمي هم مبتني بر رهيافت هاي علمي  مشخص علوم تجربي و ريلضيات استوارند.  نظرنگارنده در مورد انديشه ورزان ملي و ملي- مذهي و  چپ بر اين است كه اگر چه آنها خود را با نظريات جديد مبتني بر تئوري هاي علمي  مشغول كرده اند،  ليكن چندان علاقه اي نسبت به درك و فهم مباني علمي نظريات نشان نمي دهند و به اين خاطر از مرزهاي تقليد از نظريات غربي ها فراتر نرفته و گاه در استنتاج و انطباق نامناسب آنها با ويژگي هاي جامعه ما نه تنها كم و بيش  فاقد خلاقيت شده،  بلكه  دچار انحرافات و اشكالات نيز  مي شوند. 

     به هرحال زمان آن فرا رسيده كه با اين شناخت و با  وجود همه سختي ها  در صدد رفع كمبودها برآئيم وبا نشان دادن تازه هاي علم،  مباني علمي  فلسفه و منطق زمان حاضر را شناخته و تلاش در ايجاد يك هماهنگي ديناميك بين نهادهائي كه برشمرديم كنيم.  

    به عنوان مثالي در اين زمينه در اينجا مسئله جبر و اختيار يا به عبارت ديگر ضرورت و اتفاق (تصادف)  را  عنوان مي كنيم كه قرن هاي متمادي فلاسفه ماترياليست و مذهبي در غرب و شرق  بر سر آن جدال كرده، بدون آنكه هيچ يك قادر به اثبات علمي نظر خود شود. بدين ترتيب نظرات از سطح نظريه (Hypothes) فراتر نرفته و نه تنها  نمي توانند مورد قبول بدون ترديد كسي شوند بلكه از آن مهم تر اينكه هيچگاه نتوانستند در زندگي مردم تاثير چنداني بگذارند، هرچند كه مدتي هم موجب بحث هاي جنجالي در حوزه روشنفكري شده باشند. تا آنجا كه اطلاعات نگارنده اجازه مي دهد هنوز هم اهل انديشه در ايران در حوزه فلسفه اينگونه به مسائل جواب مي گويند. آيا وضع در غرب هم به اينگونه است؟ با اطمينان كامل بايد گفت كه خير، زيرا كه دانشمندان علوم انساني بكمك ره آوردهاي مشخصي در  فيزيك نوين و بيولوژي واكولوژي و رياضي اين موضوعات سابقن فلسفي را از دست فلسفه ربوده و با اثبات علمي آن ها، موضوعات را وارد علوم كرده و با جواب هاي مشخص به جنجال هاي فلسفي خاتمه داده و بجاي آن در نحوه كاربرد آنها با اطمينان در زندگي انسانها انديشه مي كنند و به اين ترتيب هرروز فاصله خود را از ما بيشتر مي كنند. به عنوان نمونه كشف و بسط تنظيم كننده هاي الكترونيكي همه مديون اثبات اتفاق در طبيعت هستند.

    قبل از آنكه وارد شرح نظرات علمي در اينمورد شويم اشاره كوتاهي به اين مسئله كنيم كه چرا غربي ها در آشتي علم و فلسفه موفق شدند  و ما نشديم. مهم ترين دليل آن اين است كه در غرب نه تنها به دنبال پژوهش هاي صنعتي و از نظر اقتصادي سود آور مي روند بلكه  در زمينه مباني علمي به پژوهش مسائل بنيادي نيز مي پردازند

(Grundlagenforschung) و پژوهشگر بدون دغدغه سياسي و اقتصادي و غيرو فرصت تحقيقات عميق را دارد، اما انديشه ورز ايراني همواره و همزمان  درگير همه مشكلات مالي و سياسي و اعتقادي است و فرصت تعمق ندارد.

     

   حال در زير مسئله جبر و اختيار را از ديدگاه فيزيك بيان مي كنيم.

 

جبر و اختيار

    اينكه گوئي اين كنم يا آن كنم      اين دليل اختيار است اي صنم    (مولوي)

 

   در شعر بالا به عنوان نمونه نظر مولوي كه مبني بر قبول اختيار است بيان شد. حال ببينيم كه اين نظر آيا امروز مورد قبول علم است؟

   مسئله جبر و اختيار صرفنظر از اينكه ماترياليست باشيم يا خداپرست، موضوعي است كه هركس بطور روزمره و همواره با آن در اين دنيا درگير است. رويداد هائي كه در هر زمينه اي  اتفاق مي افتند يا تصادفي هستند و يا از روي محاسبه و پيش بيني صورت مي پذيرند. در مواردي اما هم پيش بيني هاي منطقي غلط از كار در مي آيند و هم اتفاقات غير مترقبه ما را به حيرت انداخته و ما دليل و مكانيزم آنها را نمي دانيم.  يعني هم نظريه جبري بودن بزير سئوال مي رود و هم نظريه اختيار. اما در موارد زيادي هم رويدادها بصورت جبري عمل مي كنند. به عنوان مثال زماني كه اتوموبيلي مي سازيم، اين وسيله در تمام عمر خود بر اساس جبر كار خود را مي كند. اما در استفاده از اين وسيله انسان اختيار دارد.

   حال چنانچه ما اين وسيله را انتخاب كرديم و دچار تصادف شديم، جواب چيست؟ اين رويداد حاصل جبر بوده يا اختيار؟ در اينجا فلسفه جواب روشني به شما نمي دهد.  مذهبيون غالبن آنها را  منوط به مشيت الهي مي دانند و ماترياليست ها هم متناسب با رشد علمي و فلسفي ماترياليستي خود توضيحي براي آنها مي آورند. علم در زمينه مشيت الهي قادر به جوابگوئي نيست، زيرا كه اين موضوع در حوزه كار علم كه بررسي پديده هاي اين جهان است نمي گنجد و علم هم نه به اثبات و نه رد آن مي تواند بپردازد. از جانب ديگر چنانچه اين موضوع را ثابت كنيم كه ضرورت و اتفاق جزو لايتجزاي رويدادها در كره خاكي هستند، بازهم نه به معناي رد خداوند است و نه به معناي قبول آن و اين امر نمي تواند به عنوان زنگ خطر الحاد در نظر گرفته شود.

    حاصل منطقي آن براي مذهبيون  تنها و تنها عمق بخشيدن بيشتر به موضوعات فلسفي و تصورات راجع به خداوند در اجتهاد است و فلسفه كلامي و براي ماترياليست ها نيز تعميق تفكراتشان جهت تبيين بهتر جهانبيني و روش عقلگرائي. حاصل اينكار براي هردو گروه با كم و بيش اختلاف چيزي جز گذار از سطحي نگري و جزم گرائي هاي غير منطقي و شكستن زندان هاي ذهني نيست، كه انسان عاشقانه گاه خود را در اين راه  فدا مي كند.  و چنانچه نيك بنگريم مشاهده مي كنيم كه در جريان رشد و گسترش علوم،  مذاهب از بين نمي روند بلكه تعمق معنا پيدا مي كنند.  تمدن هاي اسلامي و غربي هم در گذشته و حال حكايتي جز اين نمي كنند، مگر در مواردي كه حفظ قدرت مانع از پذيرش اين واقعيت شده و با داغ و درفش با گسترش علم مخالفت كنند كه آنهم مدت زيادي بطول نمي انجامد. و اين امر شامل همه مكتب هاي فكري مي شود.   

    با اين توضيح حال به تشريح  موضوع  جبر و اختيار، يا به عبارت ديگر موضوع ضرورت و اتفاق (تصادف) مي پردازيم. و چون گفتيم كه اين مسئله از سوئي در همه حال موضوعي اساسي در هر نوع تصميم گيري است و از سوي ديگر امروز علم جواب مشخص براي آن دارد، بناچار  در هر نوع  تئوري نوين شناخت كه با تكيه بر علم تلاش مي كند تا تصميم گيري ها درست تر باشند،  مي بايست مباني علمي و همچنين استدلالات مربوطه به آن نيز روشن شوند.

   اهميت بسيار وافر ديگري كه طرح موضوع حاضر در بر دارد در ارتباط با  مسئله ‹ عقل گرائي › است. ما بسيار مشاهده مي كنيم كه افراد وانمود مي كنند عقل گرا هستند و تنها به آنچه عقل مي گويد باور دارند. اما طرح مسئله عقل گرائي بدون هر گونه توضيح بزبان بسيار ساده خيلي جاي بحث باز مي گذارد، زيرا چنانچه تعريف عقلگرائي و حوزه هاي عملكرد آن روشن نباشد هر كسي با هر درجه از معرفت مي تواند غير علمي ترين موضوع را با بينش عقلي خود مستدل كرده و در مقابل آنهم استدلال ديگري نمي توان آورد. اين امر زماني هم دشوارتر مي شود كه فرد اعلام مي كند غير مذهبي است و غير ايده آليست، غافل از آنكه عقل ما در چارچوب و متناسب با نرم افزار فلسفي اي كه ما بر آن سوار كرده ايم عمل كرده و چه بسا كه نرم افزار بسيار قديمي باشد.  نمونه آن نحوه بحث هاي سياسي رايج در بين ما است كه غالبن بي نتيجه مانده و امكان ديالوگ را مسدود مي كنند.

    به هر حال روشن كردن موضوع عقل گرائي در زمان حال بسيار حائز اهميت. اما من در اينجا تنها به اين مشكل بزرگ و اساسي اشاره مي كنم كه شروط لازم عقل گرائي مثمر ثمر ابتدا مسلح كردن ذهن است به منطقي (نرم افزاري) كه با علم امروز سازگار باشد،  كه به علت گسترش علوم  كاريست سخت دشوار و پر زحمت. اما تنها پادزهري هم كه اكنون مي شناسيم اين است كه اظهار نظر و ديالوگ زماني مثمر ثمر است كه شركت كنندگان داراي حداقل تخصص علمي و تجربي در آن زمينه باشند. ديگر آنكه در مسائل اجتماعي زماني تجربيات مي توانند مورد استفاده صحيح قرار گيرند كه در غالب شناخت هاي علمي زمان حال ريخته شوند.

   نكته سوم قابل ذكر اينكه در شرح موضوع حاضر از تئوري اولوسيون زياد صحبت شده.  فهم صحيح و همه جانبه اين تئوري بسيار حياتي است.  توضيح قوانين بيشتر اولوسيون را  در بخش هاي بعدي اين سلسله گفتارها در مورد  تئوري شناخت آقاي خسرو بنده به عهده دارند كه به زودي انتشار مي يابند.  

    به هر حال بحث حاضر به عنوان نمونه نشان مي دهد كه تنها در يكي از حوزه هاي شناخت عقلي چقدر بايد ابزار منطق را با دانش زمان متحول كرد تا از عقل گرائي خود بتوانيم انتظار ره آوردهاي ثمربخش هم داشته باشيم. 

     مباني علمي و  دقيق تر فيزيكي و نحوه اثبات تجربي اتفاق و ضرورت را خسرو بنده زاده بزبان فارسي در نوشتاري  توضيح داده است كه از تكرار آن در اينجا پرهيز مي كنم،(3). 

   در كنار توضيح اين مباني در زمينه استدلال ها  و نتيجه گيري هاي موضوع ضرورت و اتفاقات نوشته ديگري را نگارنده بزبان فارسي پيدا نكرد. از اين رو در زير برگردان توضيحاتي را كه در اثري جامع از يك دانشمند فيزيك روسي يافته و نويسنده آنرا بصورت يك پرسش و پاسخ با يك خواننده  فرضي تبيين كرده مطالعه مي كنيد. نام اين دانشمند تاراسف (L. Tarassow) است و متن زير از ترجمه آلماني آن از زبان روسي برگردان شده، (4 ). در بخش هاي ديگر اين كتاب تاراسف بيشتر به توضيحات به زبان فيزيك و رياضيات به اثبات نظر پرداخته است.

   تذكر اينكه تمام خط كشي ها زير جملات و مفاهيم از مترجم است و نويسنده اصلي با كج نويسي تاكيد ها را انجام داده است.

 

   گفتماني بين نگارنده و خواننده پيرامون نقش ضرورت و اتفاق

   س: در پيشگفتار اثر خود نقش اتفاق را توضيح داديد. با اين وجود من احساس مي كنم كه اتفاق در مجموع نقشي منفي ايفا مي كند. البته، اتفاقات خوبي هم روي مي دهند. اما در عين حال گفته مي شود كه انسان نبايد سعادت خود را به دست تصادف بسپارد. اتفاقات مزاحمت ايجاد كرده و نمي گذارند كه ما نقشه هاي خود را عملي كنيم. بهتر اين است كه ما به آنها وابسته نشويم. ما بهتر است سعي كنيم خود را از شر آنها رها كرده و قابل توصيه است كه حتي الامكان مانع وقوع اتفاقات شويم.

   ج: تصور ما عمومن در مورد اتفاق چنين است. اما امروزه اين تصور محتاج يك بازنگري است. خودتان فكر كنيد: آيا واقعن امكانپذير است كه مانع از وقوع اتفاق در زندگي شويم؟

   س: من ادعا نمي كنم كه همواره اينكار عملي است. من تنها توصيه مي كنم.

   ج: فرض كنيم كه شما در اورژانس تصادفات اشتغال داريد. اين بايد براي شما روشن باشد كه شما از همان آغاز نمي توانيد بدانيد كه در چه زماني تصادفي روي مي دهد و اتوموبيل كمك را به كجا بايد بفرستيد و چه زماني مداواي يك بيمار طول مي كشد. اما جواب به يك سئوال عملي بستگي دارد: چند پزشك در درمانگاه حاضر هستند، با توجه به اينكه آنها از يك سو مدت زيادي بيكار نمانند و اما از سوي ديگر بيماران نيز مدت زيادي منتظر كمك نمانند. شما اتفاق را نمي توانيد حذف كنيد. براي جواب به سئوال شما مي بايست تمامي اتفاقات را به بهترين نحو در نظر بگيريد. من بار ديگر تاكيد مي كنم، حذف نمي توان كرد ولي بايد در نظر گرفت.

   س: من اعتراف مي كنم كه ما بايد امكان روي دادن اتفاقات را پذيرا شويم.

   ج: ما مشاهده مي كنيم كه هميشه نمي توانيم با روي دادها مبارزه كنيم،  بلكه مي بايست براي آنها به عنوان عاملي فعال نقشي قائل شويم. ديگر آنكه ما مي توانيم  يك قدم جلوتر نيز برويم. موقعيت هائي وجود دارند كه در آنها اتفاقات نه تنها نقش منفي ندارند بلكه تا حدي عامل مثبتي هم هستند كه مي بايست ميزان رويدادن آنها را بالا برد.

   س: من معناي اين موضوع را نمي فهمم.

   ج: بطور قطع اتفاقات مي توانند نقشه هاي ما را بهم بريزند. اما در همان حال ما را ناچار مي كنند كه درصدد جستجوي راه هاي ديگري برآمده، توان هاي خود را ارتقاء داده و بطور فعال عمل كنيم.

   س: ارتقاء در روند حل مشكلات چگونه ممكن است؟

   ج: مهم اين است كه اتفاق مي تواند امكانات جديدي فراهم آورد. نويسنده آمريكائي جونز (R.F. Jones) يك داستان تخيلي علمي نوشته تحت عنوان „ ميزان ارتعاش“ (Rauschpegel).  به يك گروه دانشمند كه هريك تخصص ويژه اي دارند  رسمن اطلاع داده مي شود كه كشف مهمي انجام پذيرفته. اما متاسفانه كاشف در جريان يك انفجار به قتل رسيده و قبل از مرگ در مورد اين كشف با هيچ كس صحبتي نكرده است. در واقع اما نه كشفي صورت پذيرفته بود و نه دانشمندي به قتل رسيده بود. در اختيار اين دانشمندان همه چيز پس از مرگ نفر ديگر قرار داده شد. اينها عبارت بودند از نوشته هاي ناخوانا و مختصر، يك لابراتوار با دستگاه هاي مختلف و يك كتابخانه. بطور خلاصه، در اختيار دانشمندان اطلاعات وسيع پراكنده و نامنظمي قرار گرفت كه حكايت از رويداهاي اتفاقي  در زمينه هاي گوناگون علم و صنعت مي كردند: به اين اطلاعات مي توان ارتعاشات اطلاعاتي لقب داد. با اين باور كه چنين اختراعي صورت پذيرفته وپس مشكل بايد قابل حل باشد، دانشمندان تلاش در جستجو كرده و واقعن موفق شدند. آنها توانستند راز نهفته در آن كشف را بر ملا كنند. به عبارت ديگر آنها از ارتعاشات اطلاعاتي توانستند با موفقيت، اطلاعات مفيد كسب كنند.

   س:اين چيزي جز يك داستان تخيلي زيبا بيش نيست.

   ج: درست است. اما ايده اين داستان چيز ديگري جز تخيل است.  هر اختراعي حاصل استفاده از عوامل تصادفي است.

   س: من فكر نمي كنم كه يك كشف مفيد بدون آگاهي عميق تخصصي بطور تصادفي عملي باشد.

    ج: من به شما حق مي دهم. امكان  عملي شدن يك اختراع تنها به ميزان تخصص بستگي ندارد بلكه در مجموع مستلزم رشد علم نيز هست. اما در عين حال عامل تصادف در جريان اختراع نقشي بنيادي به عهده دارد.

   س: آيا واقعن مي توان واژه ‹ نقش بنيادي داشتن  تصادف را در هستي‌› مطرح كرد. من مي توانم تصور كنم كه اتفاقات مي توانند مفيد واقع شوند. اما چرا ديگر اهميت آن مي تواند بنيادي باشد؟ در نهايت امر ما زماني با اتفاقات روبرو مي شويم كه آگاهي نسبت به امري نداريم  و يا عاملي را در نظر نمي گيريم.

   ج: بر اساس اين باور قطعي كه اتفاق نتيجه فقدان آگاهي ما است شما آنرا در زمره واژه هاي ‹ ذهني› منظور مي كنيد. از اين نظر نتيجه اين مي شود كه از آنجا كه رويدادها نمي توانند مبناي تصافي داشته باشند، اتفاقات مربوط به مسائل فرعي مي شوند، درست است؟

   س: بله درست است. به اين دليل انسان اجازه ندارد كه از نقش بنيادين اتفاق صحبت كند. متناسب با رشد علم امكانات ما هم بيشتر شده و عوامل بيشتري را در نظر گرفته و به اين ترتيب حوزه هائي كه در آنجا اتفاقات نقش ايفاء مي كنند، تنگ تر مي شوند. بي دليل نيست كه مي گويند دانش، دشمن تصادفات است.

   ج: نظر شما در همه حال صحيح نيست. با رشد علم امكانات پيشگوئي هاي علمي بيشتر ميشود و علم در مقابل عامل اتفاق مؤثر است. اما در همان حال به مرور روشن مي شود كه با تعميق آگاهي هاي علمي،  و يا دقيق تر بگوئيم، هنگام گذار به حوزه هاي ملكولي و اتمي توجه به پديده هاي اتفاقي نه تنها نقش كمتري ندارند بلكه بالعكس در اين حوزه ها اتفاقات شروع به ايفاي نقش بسيار بارزي مي كنند. هر روز بيشتر به اثبات مي رسد كه وجود اتفاق ديگر بستگي به آگاهي ما ندارد. درست در جهان ذرات (Mikrowelt) اتفاق‹  نقش بنيادي › ايفاء مي كند.

   س: اين موضوع تازه اي است براي من. ممكن است توضيح بيشتري دهيد؟

   ج: قبلن به شما بگويم كه اين موضوع داستان مفصلي دارد.  در واقع از اعصار بسيار دور فلاسفه  دو نظر پيرامون اتفاقات داشتند. يك نظر با نام دموكريت و ديگري با نام اپيكور پيوند مي خورد. دموكريت اتفاقات را حاصل ‹ناشناخته ها› دانسته و بر اين باور بود كه طبيعت در مباني خود حالت جبري دارد. به اعتقاد او انسانها به اين دليل دست به ساختن بت ها زدند تا ناداني خود را در مورد اتفاقات كتمان كنند. اما اپيكور معتقد بود كه اتفاق در طبيعت ذاتي پديده ها نهفته است و به همين دليل موضوعي است ‹عيني›. مدت هاي مديدي از موضع دموكريت دفاع مي شد. كارل ماركس در سال 1841 دكتراي خود را  در زمينه تفاوت بين اين دو  فلسفه طبيعي نوشته و در آن نظرات اپيكور را مثبت ارزيابي كرده و به اين موضوع اشاره كرد كه نظري كه اپيكور پيرامون اتم داشته حائز اهميت فلسفي والائي است. طبيعي است كه  نبايد براي  نظرات اپيكور در مورد اتفاق غلو كرد زيرا كه آنها صرفن تصورات ناروشني بودند. اين تكامل دانش در قرن بيستم بود كه نشان داد  برداشت هاي اپيكور صحيح تر از دموكريت بوده است.

   س: براي من روشن شد كه من هم بدون آنكه خود بدانم تا كنون تصوراتي مانند دموكريت در مورد اتفاق داشته ام. ممكن است شما با مثال هاي مشخصي نقش بنيادي اتقاق را نشان دهيد؟

    ج: يك زيردريائي اتمي را در نظر بگيريد كه منبع انرژي آن رآكتوراتمي است. در آنجا چه اتفاق مي افتد؟

   س: تا آنجا كه من اطلاع دارم مي بايست از محفظه فعال رآكتور با احتياط لوله هاي مخصوص را كه نوترون ها را جذب مي كنند بيرون كشيد. در تعاقب فعل وانفعال زنجيره اي هدايت شده عمل مي كند.

     در اينجا جواب دهنده تذكر مي دهد كه ما مي خواهيم دقيقن بدانيم كه اين فعل و انفعال چگونه صورت مي پذيرد.

   س: هنگام نفوذ هسته اورانيوم يك نوترون باعث تجزيه آن مي شود. در اين حال مقدار مشخصي انرژي آزاد شده و دو نوترون بوجود مي آيد. اين نوترن هاي جديد باعث تجزيه دو هسته اورانيوم مي شوند. در اينحال چهار نوترون بوجود مي آيند كه باعث تجزيه شدن  چهار هسته مي شوند. اين فعل و انفعال مانند بهمني جريان و ادامه پيدا مي كند.

   ج: تا اينجا درست. اما نوترون اول چگونه بدست مي آيد؟

   س: من از كجا بدانم؟ شايد در اينجا امواج كيهاني نقش بازي مي كنند؟

   ج: زيردريائي در اعماق دريا است و روي آن قشر عظيمي آب قرار دارد كه مانع از نفوذ امواج كيهاني مي شود.

   س: من جوابي ندارم . . .

    ج: دليل آن اين است كه هسته اورانيوم نه تنها با نفوذ نوترون بلكه به  عبارت ديگر به  خودي خود هم مي تواند ‹ناگهان› تجزيه شود. ‹ تجزيه ناگهاني هسته › بصورت اتفاقي صورت مي پذيرد.

   س: شايد اين تجزيه ناگهاني به دلايلي كه اينك براي ما در حال حاضر ناآشنا است روي مي دهد؟

   ج: فيزيكدانان در سابق همواره و كرارن خود را با اين سئوال مشغول كردند. آنها آزمايش هائي هم جهت كشف اين به اصطلاح عامل پنهاني كه مي توانيم به عنوان فاكتورهاي هدايتي روندها در جهان ذرات در نظر بگيريم،  ترتيب دادند. اما عاقبت آنها به اين نتيجه رسيدند كه چنين عاملي وجود ندارد. در نتيجه تصادف در پديده هاي جهان ذرات نقش بنيادي ايفاء مي كند.  با اين سئوال مهم تئوري كوانتيك خود را مشغول مي كند، يك تئوري فيزيكي كه در نيمه اول قرن بيستم پيرو پژوهش هائي كه در روندهاي جاري اتم بدست آمد.

   س: من تنها مي دانم كه مكانيك كوانتيك قوانين حركتي ذرات اتمي را توضيح مي دهد.

   ج: ما در مورد مكانيك كوانتيك بعدن صحبت مي كنيم. در اينجا تنها به اين اشاره بسنده كنيم كه اين قوانين نقش بنيادين روندهاي ناگهاني و به اين ترتيب نقش بنيادين تصادفات را تشريح مي كنند. من در اينجا قبل از توضيحات بعدي به اين نكته اشاره كنم كه بدون روندهاي ناگهاني نقش ايجاد كننده هاي اشعه ها - چه در دستگاه اشعه ايكس و چه در يك ليزر-  قابل تصور نيست. اين روندها به ويژه نقش مهمي به عنوان علامت آغاز حركت دارند.

   س: با اين وجود براي من دشوار است كه باور به بنيادين بودن تصادفات را بپذيرم.  بازگرديم به مثال خودمان در مورد زير دريائي. فرمانده زيردريائي فرمان به حركت آوردن توربين ها را مي دهد و روي هيچ تصادفي حساب نمي كند. او تنها يك دكمه را فشار مي دهد و توربين ها به حركت در مي آيند و توربين ها هم شروع به كار مي كنند، مشروط بر اينكه آنها سالم باشند. در ايجا جاي اتفاق كجا است؟

   ج: مع الوصف اين روندها در سطح پديده هاي جهان ذرات وابسته به عوامل اتفاقي است.

  س: در عمل البته ما با روندهائي سروكار داريم كه در جهان قابل رؤيت (Makrowelt) روي مي دهند.

   ج: ابتدا اينكه ما هنگام آزمايش اجسام در اطرافمان، هنگام نشان دادن روابط ‹علي› مابين علت و معلول خواه ناخواه      

   وارد حوزه اتمي مي شويم، يعني به سطح پديده هاي جهان ذرات.  دوم آنكه تصادف در جهان ذرات مي تواند در چگونگي رويداهاي جهان قابل رؤيت انعكاس پيدا كند. به عنوان مثالي در اين زمينه مي توان اولوسيون را نام برد كه بدون وقفه در جهان گياهان و حيوانات در جريان است. مبناي اولوسيون، موتاسيون  به معناي تغيير در ساختار ژن ها است. يك موتاسيون اتفاقي مي تواند هنگام تكثير سلول ها در ارگانيسم به سرعت تقويت شود. نكته حائز اهميت اينكه، كه همزمان با موتاسيون (تحول تصادفي برنامه هاي ژنتيك) يك انتخاب (Selection) ارگانيسم هم صورت مي پذيرد. اين انتخاب بر اساس ميزان انطباق با شرايط محيطي آنجا روي مي دهد. به اين ترتيب اولوسيون مبتني است بر اساس ‹ انتخاب تصادفي تغييرات برنامه هاي ژنتيك›.

   س: براي من روشن نيست كه انتخاب چگونه عمل مي كند؟

   ج: ما مثالي مي آوريم. تعدادي از گلهاي ارشيده توسط حشرات، تخمك هاي ماده را دريافت مي كنند. فرض كنيم كه موتاسيوني اتفاق افتاده كه بر اثر آن شكل و رنگ گل تغيير يافته است. به اين ترتيب اين گل تخمك دريافت نمي كند. حاصل كار اين است كه اين موتاسيون به نسل بعدي منتقل نمي شود. ما مي توانيم به اين مسئله رهنمون شويم كه انتخاب، موتاسيوني را كه به تغيير شكل گل منتهي شده كنار زده است. جالب توجه آنكه گلهاي يك نوع ارشيده، پس از آنكه، از طريق موتاسيون آموخت خودش را مستقلن باردار كند،  توانست شكل ها و رنگ هاي مختلف پيدا كند.

   س: تا آنجا كه من اطلاع دارم اولوسيون همواره در جهت بوجود آوردن انواع پيچيده تر عمل مي كند. آيا اين نشاني نيست كه موتاسيون مبتني بر اولوسيون به هيچ وجه تصادفي نيست؟

   ج: شما اشتباه مي كنيد. اولوسيون به راه انتخاب ارگانيسم هاي همواره پيچيده تر نرفته بلكه در جهت انتخاب ارگانيسم هاي ‹ بهتر منطبق با شرايط › عمل مي كند. در اين راه بزودي ارگانيسمي با يك سازماندهي والاتر و يك سازماندهي پست تر امتياز پيدا مي كند. بي دليل نيست كه در جهان امروز همزمان هم انسان وجود دارد و هم ستاره دريائي و هم ويروس. مهم اين مسئله است كه اولوسيون اساسن انواع جديدي از موجودات بوجود مي آورد كه غير قابل محاسبه و پيش بيني است. ما مي توانيم بگوئيم كه هريك از انواع ‹ بي نظير› است، زيرا كه ‹اصولن تصادفي› پديدار مي شود.

   س: من بايد اعتراف كنم كه به نظر مي رسد تصادف در اينجا واقعن يك نقش بنيادي ايفاء مي كند.

   ج: به يك موضوع مهم بايد در اينجا اشاره كنيم: از آنجا كه نقش بنيادي تصادف را ثابت كرديم، مي توانيم اين باور را كه انواع را خالقي خلق كرده كنار بگذاريم. هنگام جواب به اين مسئله كه گياهان، حيوانات و انسان بوجود آمده اند، مذهبيون آنرا به خدا نسبت مي دهند. عامل اصلي در اينجا تصادف و انتخاب هستند.           

   س: در اينجا نقل قول از پادشاه  فريدريش دوم صادق است كه صحبت از حضرت عاليجناب تصادف مي كند. زماني كه از انتخاب و تصفيه صحبت مي شود، پس بايد منظور نظر انتخاب اطلاعات از بين ارتعاشات باشد؟ اين موضوع حداقل بحث پيرامون ”ميزان ارتعاشات” (Rauschpegel) را تداعي مي كند.

   ج: دقيقن درست است.

   س: من بايد اينجا اين ادعا را تاْييد كنم كه با اتفاقات نمي توان مبارزه كرد بلكه بايد در مقابل آنها كوتاه آمد.

   ج: اين موضوع را بايد دقيق تر روشن كنيم. ما با دونوع تصادف سروكار داريم. تصادفاتي كه ناشي از ناآگاهي ما نسبت به مكانيزم رويداد و تصادفاتي كه بنيادين بوده و ربطي به درجه آگاهي ما ندارند. آن دسته از اتفاقاتي كه به نقصان اطلاعات ما مربوط مي شوند البته مورد دلخواه نيستند نوع تصادفات و. ( در واقعيت اين جود ندارند. آنچه واقعيت است فقدان آگاهي است ولي ذهن ما آنرا تصادف تلقي مي كند. به اين دليل به اين نوع تصادفات، اتفاقات ذهني مي گويند – مترجم) . انسان در حالي كه مشغول پژوهش دنياي اطراف خويش است با اين نقايص مبارزه كرده و همواره بر عليه آن دست به اقدام مي زند.  در عين حال بايد آگاه باشد كه در كنار اتفاق ذهني  كه مربوط به كمبود اطلاعات در مورد اين يا آن پديده است، يك تصاف واقعي نيز وجود دارد، كه در ذات پديده نهفته است. انسان بايد متوجه نقش مثبت و خلاقانه اتفاقات نيز باشد. در اين زمينه انسان بايد واقعن به استقبال تصادف برود. انسان بايد بداند كه چه زماني لازم است موقعيت هاي ويژه اي پديد آورد كه مملو از اتفاقات باشند تا بتواند از اين موقعيت ها بهره برداري كند.

   س: آيا انسان مي تواند با تصادفات اين نوع عمل كند؟ آيا اينكار شبيه آن نيست كه انسان تلاش كند امر غير قابل هدايتي را هدايت كند؟

   ج: علم و تجربه نشان داده اند كه انسان در شرايط مملو از اتفاقات مي تواند راه خود را آگاهانه پيدا كند. روش هاي محاسبه ويژه اي در دسترس هستند كه از عوامل اتفاقي بهره مي گيرند. تئوري هاي ويژه اي هستند كه به عنوان مثال تئوري هدايت، تئوري جستجوي تصادفي و غيرو.

   س: فهم اين مسئله كه يك تئوري علمي بر مبناي تصادف استوار باشد، دشوار است.

   ج: من در همين حال تاكيد مي كنم كه اتفاقات امكان پيشگوئي علمي  را اساسن نفي نمي كند. ويژگي بارز تصادف هرگز به اين معنا نيست كه دنياي اطراف ما بي نظم و بهم ريخته شكل گرفته.  تصادف اساسن به اين معنا نيست كه حتمن روابط علي اي وجود ندارند.  البته به اين موضوع بعدن خواهيم پرداخت.  شما دنيائي را تصور كنيد كه در آن عامل عيني اتفاق اصلن وجود نداشته باشد.

   س: اين يك دنياي منظم و ايده آلي است.

    ج: در چنين دنيائي موقعيت هر پديده اي را بطور وضوح مي توان به موقعيت هاي پيشين آن رجعت داده و از جانب ديگر وضعيت آتي آنرا نيز مشخص كنيم. در اين حال زمان حال و گذشته با آينده بطور مستحكم پيوند مي خورند.

   س: كليه رويدادها در چنين دنيائي از قبل قابل پيش بيني مي شوند.

   ج: دانشمند فرانسوي قرن نوزدهم لاپلاس (Laplace) در اين رابطه پيشنهاد كرد موجود خارق العاده اي را در نظر بگيريد كه از تمام جزئيات گذشته و آينده دنيا باخبر بوده باشد.  نامبرده مي نويسد: ” روحي كه تمامي نيروهاي طبيعي و موقعيت هاي نسبي همه چيزهائي را در طبيعت و در زمان مشخصي مي شناخته و در موقعيتي بوده كه مي توانسته اين اطلاعات را تحليل كرده و در يك فرمول حركت بزرگترين چيز را در هستي در كنار حركات سبك ترين اتم ها خلاصه كند. در اين صورت گذشته و آينده در مقابل ديدگانش قرار دارند”.

   س: يك جهان بطور دقيق منظم نمي تواند واقعي باشد.

   ج: به اين ترتيب اين تصور دشوار نيست كه يك جهان واقعي جائي براي اتفاق باز گذارد. حال به مسئله رابطه بين علت و معلول باز مي گرديم. در جهان واقعي روابط علي چيزي جز روابطي كه به احتمالات مربوط مي شود، نيستند. تنها در موارد خاصي ( منجمله هنگام حل مسائل در كتب مدرسه اي) ما با روابط روشن و قطعن جبري سروكار داريم. در اينجا ما به يكي از مفاهيم دانش نوين نزديك مي شويم – مفهوم احتمالات.

   س: من با اين مفهوم آشنا هستم. چنانچه من مثلن طاس بياندازم مي توانم با شانس مساوي منتظر يكي از شش عدد باشم. انسان مي تواند ادعا كند احتمال افتادن يكي از شش عدد مساوي است و معادل 6/1 است.

   ج: و ميزان احتمال اينكه دو عدد اول يك اتوموبيل چهار شماره اي كه تصادفن از مقابل شما مي گذرد مساوي باشند، چقدر است؟ (فرض كرده ايم كه شما كنار خيابان ايستاده ايد).

   س: اين احتمال برابر با 10/1 است.

   ج: بنابراين چنانچه شما تامل داشته باشيد و به تعداد زيادي اتوموبيل توجه كنيد، تقريبن يك دهم تمام اتوموبيل هائي كه از مقابل شما مي گذرند داراي دو عدد اول مساوي خواهند بود. بگوئيم 30 عدد از 300 اتوموبيل داراي اين شماره ها خواهند بود. شايد اين تعداد 27 و يا 32 باشند، ليكن هرگز 10 يا 100 عدد نخواهند بود. 

   س: احتمالن اينگونه خواهد بود.

   ج: در اين حال البته شما نيازي نداريد كنار خيابان بايستيد. نتيجه را مي توان قبلن پيش بيني كنيد. اين دقيقن مثالي است در مورد پيش بيني مبتني بر احتمالات. توجه كنيد كه چند عامل اتفاقي در اين شرايط مؤثرند. يك اتوموبيل مي تواند قبل از آينكه به نزد شما برسد دور بزند. ديگري مي تواند بايستد يا به دست چپ و راست بپيچد. اما معذالك در امروز و فردا و ديگر روزها از بين 300 اتوموبيل حدود 30 عدد آنها داراي دوشماره اول مساوي هستند.

   س: به نظر مي رسد كه با وجود عوامل اتفاقي اين موقعيت از نوعي ثبات برخوردار است.

   ج: به اين ثبات، ثبات آماري مي گويند. مهم اين نكته است كه اين ثبات آماري نه با وجود عوامل اتفاقي قابل مشاهده است، بلكه اين اتفاقات صحت آنرا تضمين مي كنند.

   س: به نظرم مي رسد كه ما در همه حال با پيش بيني هاي متكي بر احتمالات سروكار داريم. بر همين منوال نيز به عنوان مثال پيش بيني  وضع هوا و نتايج بازي هاي ورزشي صورت مي گيرد.

  ج: كاملن حق با شما است كه روابط علي (آماري) متكي بر احتمالات يك نوع عمومي از رابطه ها است كه ضرورت و اتفاق ها در آن با هم پيوند خورده اند، در حالي كه در رابطه ها با  پيشگوئي هاي قطعي صرفن ضرورت ها در نظر گرفته مي شوند. به همين ترتيب موتاسيون اتفاقي است، اما جريان انتخاب طبيعي پس از آن نتيجه منطقي و يا به عبارت ديگر  ضروري است.

   س: اين موضوع را مي فهمم. تجزيه يكايك هسته هاي اتمي در رآكتورها تصادفي هستند اما ادامه فعل و انفعال زنجيره اي ضرور است.

   ج: في نفسه كشفيات تصادفي هستند. اما در عين حال بايد موقعيتي باشد كه پيدايش اين اتفاقات را مساعد كند. لازمه آن پيشرفت علم، تا حدي تكامل ابزارهاي سنجش و تعليم پژوهشگران است. اختراع امري است تصادفي، اما آنچه كه ضروري ( داراي قانونمندي) است منطق تكامل است كه در نهايت منجر به كشفي مي شود.

   س:  من اكنون متوجه مي شوم كه چرا نقش بنيادي اتفاقات منجر به بي نظمي در جهان ما نمي شود. اتفاق و ضرورت دست در دست يكديگر حركت مي كنند.

   ج: آري. فريدريش انگلس موضوع را اينطور توضيح مي دهد: ” در جائي كه در طبيعت بنظر مي رسد تصادف حاكم است، در هر زمينه اي مدتهاي زيادي است كه در آن يك ضرورت و قانونمندي دروني به اثبات رسيده و  خود را بر اين اتفاق تحميل مي كند“.

   س: تا آنجا كه قدرت فهم من اجازه مي دهد سامان گرفتن نظم و قانونمندي از ميان انبوهي از اتفاقات است كه مفهوم احتمالات را موجب مي شود؟

   ج: كاملن صحيح است. توجه كنيد: عناصر منفرد گاهي تغيير مي كنند. در همان حال تصوير در مجموع ثباتي را نشان مي دهد. اين پديده را با احتمالات تبيين مي كنند. به اين دليل دنياي ما بصورت جهاني منعطف، ديناميك و تكامل پذير به منصه ظهور مي رسد. 

   س: از اين موضوع مي توان نتيجه گرفت كه محيط زيست مان را مي توانيم دنياي احتمالات بناميم.

   ج: ما بهتر است آنرا دنيائي قلمداد كنيم كه بر اساس احتمالات بنا شده. حال ما (در بخش هاي بعد) اين پژوهش را پي گرفته و توجه خود را متمركز دو گروه از سئوالات مي كنيم. ابتدا نشان مي دهيم كه انسان چگونه مي تواند تصادف را رام كرده و به اين ترتيب دشمن خود را مبدل به حامي و هميار كرده، آنهم به صورت بهره گيري چند جانبه احتمالات در فعاليت هاي علمي و عملي. دو ديگر با استفاده از ره آوردهاي فيزيك و بيولوژي نوين نشان مي دهيم كه قوانين بنيادي طبيعت متكي بر احتمالات هستند. ما روشن مي كنيم كه مجموعه جهان اطراف ما (هم طبيعت و هم جهاني كه انسان در فعاليت هايش آنرا تغيير مي دهد) في الواقع متكي بر احتمالات است.   

 

    پرسش و پاسخ  تاراسو در اينجا به پايان مي رسد. اين بخش را با دو نقل قول يكي از پاسكال (Blaise Pascal) دانشمند فرانسوي كه در همين اثرآمده و ديگري كه از نويسنده اثر است، به عنوان نتيجه گيري مختصر به پايان برده و علاقمندان به تعمق بيشتر در امر ضرورت و اتفاق را به مطالعه اين اثر تاراسو ترغيب مي كنيم.

   ” به اين ترتيب اين دانش كه دقيق بودن در اثبات رياضي اتفاق را با نا اطميناني اتفاق به هم پيوند زده و اين دو مسئله را كه در ظاهر يكديگر را نفي مي كنند آشتي داده، مي تواند مدعي حمل اين دو عنصر متضاد در اين نام حيرت آور شود: رياضيات اتفاقات“،(5). 

   ” با وجودي كه جهان اطراف ما مملو از اتفاقات است، در عين حال از يك سازماندهي خوب و در بسياري از جهات منظم برخوردار است. تاثير قدرت از هم پاشانيدن سازماندهي اتفاقات در مقابل تاثير روندهاي تنظيم كننده

 (Regelungsprozesse) و خود تنظيم كنندگي (Selbstregelung) قرار دارد“، (6).

 

موضوع قابل اهميت در اين زمينه اينكه تاراسف اثر خود را اول بار در سال  1984 انتشار داده است. از سالهاي 1970

به بعد فيزيك به ويژه به ره آوردهاي جديدي منجمله در حوزه  ذرات تشكيل دهنده اتم و روندهاي بهم ريخته

(Chaostheorie) و غيرو رسيده كه تاراسف نمي توانسته در آنزمان به آنها آگاه بوده باشد. البته نظر او پيرامون بنيادي بودن تصادف بيشتر به اثبات رسيده ليكن  در فاصله اين چند سال ظرائف ديگري را علم در اين ميان بويژه در مورد روابط علي و اينكه چگونه مي تواند يك علت موجب معلول هاي گوناگون شود يافته كه امروز بناچار بايد با آنها نيز آشنا شد و ما هم در حد توان به اينكار خواهيم پرداخت. اما ذكر اين موضوع روشن كردن اين نظر است كه سرعت گسترش علم نسبت به دوران قديم چنان رشد كرده  كه نظرات فلسفي و علمي حتي دو دهه قبل را بايد با احتياط مطالعه كرد. به هر حال اين جريان نشان مي دهد كه علم امروز تا چه حد  ديناميك بودن فكري بيشتري را از انسان پيرامون شناخت طلب مي كند. 

   ما در قسمت بعدي اين بخش در مورد بحث هائي كه اين موضوع در روانشناسي و محافل مذهبي در غرب ايجاد كرده صحبت مي كنيم.

 

منابع

1-     ”چيستي سكولاريسم”، يورگن هابر ماس، سخنراني در دانشگاه تهران، 29  ارديبهشت 1381 ، به نقل از نشريه اينترنت ايران امروز

2-     سخنراني مجتهد شبستري در همايش ”مردم سالاري در جامعه ديني”، 28 ارديبهشت 1381 به نتق از نشريه اينترنت ايران امروز.

3-     اميد باوري است علمي، مسعود كريم نيا و خسرو بنده زاده، كانون نشر انديشه هاي نوين، چاپ دوم، هامبورگ 1379، ًص 46

4-     ًWie der Zufall will?, L. Tarassow, Spektrum Verlag, 1998, S. 9-16

5-     پيشين، ص 21

6-     پيشين، ص 83