Http://Www.Iran-Azad.De







 

 

اشعاری از شاعره ايرانی در هجرت

خانم ف. م. ندا



ايران

بازار دغا گرم است، بنگر همه هاي و هو     

پر حيله و ترفند است، بنگر تو به چند و چو 

آشفته و پر و غوغا چون غائله جنگ است

پر ناله و پر سودا بشنو تو صداي او

ديگ همه پر جوش است، شورباي كله جوش است

رنگ است و همه نيرنگ بنگر تو به رنگ و بو

سرها همه در چرخش، دستان همه در گردش

در گند دغل بازي رفته همه در زانو

در بازي نامردي همبازي نامردان

افتاده ورق از كف، دست همه گشته رو

در مكتب رنگ و جنگ، هر رنگ شود بيرنگ

در سايه بيرنگي بازند همه رنگ و رو

سرداري و سربازي، گرديده همه بازي

در بازي جانبازي سرها همه بر زانو

چوگان ستمكاري بازند و به روي ما

چون گوي زنند هر دم چوب ستم از هر سو

گويند به ميدان آي، برگير تو از ما گوي

در ورطه نابودي، اين گفت ببين اين گو

آن كوسه خوش خنده، چون دلقك در صحنه

در خون دل ملت، پشتك زند و وارو

از هو هوي جغد پير وز هول گرفت و گير

آشفته شود هر دم خواب همه از هر سو

سرتاسر اين كشور گرديده مبال و او

بنشسته به هرجائي، تنگش شده آب رو

ايران من اينجا نيست، اينجا وطن ننگ است

در گند رزالت ها كرده اند همه شست و شو

اين گلخن نامردي اين موطن ديوان است

اين گلزم نابودي اين دره گند و بو

ايران من اينجا نيست، اينجا وطن ننگ است

بيگانه ام اينجا من، كو خانه من پس كو

 

نوميد مشو

اي دوست مشو نوميد افسوس در آب انداز

آهنگ شجاعت را در چنگ و رباب انداز

كن هستي خود ريگي در كف شهامت گير

وان ريگ به سرمستي در خم شراب انداز

وانگه به سبكبالي افتان شو و خيزان شو

بازوي سلامت را در راه شتاب انداز

از ناله همدردان رشته طنابي كن

برگردن نامردان رشته طناب انداز

وانگه تو به شكرانه رقصي بكن از شادي

گردون ز نواي خود در تنگي و تاب انداز

زين ورطه نابودي اي دل به سلامت رو

در كارگه هستي تو شور شباب انداز

آن آتش پنهان را كن مشعل نابودي

بر خرمن دونان زن، در وادي شاب انداز

آتش نه به اين سردي است، خنجر نه به اين كندي است

تو آتشي، آتش زن فولاد به تاب انداز


ياد

داستاني است، صحبت اندوهباران

در سكوت خلوت مانوس ياران

آسمان گشته به رنگ ارغواني

شب زده خيمه، به دشت و كوهساران

بر سكوت جنگل تاريك و مغموم

ياد مانده نشئت سبز بهاران

هر نهال تازه رسته از اميدي

ريشه كرده در ميان خشكزاران

بر كوير خاطر انديشه او

مي وزد گه گه نسيم سبزه زاران

هر درخت خشك در روياي سبزش

مي دهد وعده به خود هر روز باران

جا به جا برجاست در قاموس هستي

يادگار كوشش باد بهاران

بر افق هاي سياه شب زده هم

مانده خط آتشين سرخ ياران

در سكوت جاده هاي سرد و خاموش

جاي پائي مانده ياد از آن سواران

بر غبار سينه خاموش جاده

ياد بادا ياد آن چابك سواران


با من از شادي بگو

با من از شادي بگو

از صداي قهقهه

از سبكباري روح

از صفاي كودكي

از نشاط زندگي

با من از شادي بگو

از بهاران

از نسيم

از گلستان

از چمن

از شبان پر ز نور

از روزهاي پر سرور

از زمانهائي كه خنده بر لب ما مي شكفت

صد گل خنده درون سينه بود

با من از شادي بگو

قلب من در انفجار است

سينه ام تنگ است و آهي بر نمي آيد

ناله ها انباشته بر روي هم

در سينه چون سنگ است

بس كه ناله در هوا در موج و در تاب است

آسمان كوتاه و ابري

و هوا دم كرده از زخم شقاوت

كوچه ها سرد است و تاريك

و خيابانهاي شهر

همچو دهان اژدها

گسترده در راهت

خانه ها در بسته و سرد و خموش

و ساكنانش هر يكي

باري زغم بر دوش

ناشكيبائي و ترس و حسرت

و بيچارگي شان تا بي نهايت

از عسسان در كوچه ها در پشت درها

پاي برچين پا برهنه كفش در دست

گوش خوابانده به هر روزن

كه آواي طرب يا نغمه ائي

بر گوش كس آيد كنند خاموش

و بردرانند پرده آن گوش

دستها، پاها، نگه ها، پشتها، سينه ها،

انگشتها، گوشها، لبها و ناخنها

تارهاي سركش گيسو

كه رهانند خويش را از بند چارقدها و چادرها

هر يك جدا از آن يكي

بردار يك جرم اند

و شلاقي براي دوش

گر دهي ذمه

رهاني دوش خود را زين صلابت

يا خوري تا جان به تن داري

و گردي نيك امت

تا هماوردان تو گيرند عبرت

وقاهت را نموده پرچم و

آويخته بر طارم افلاك

مي نشاندت به نطع و

خنده زنان گويند

بر بنه سر را به خاك

تا به شمشير عدالت

ريشه آزادي و و عز و شرافت و غرورت را

دهيم ما آبي آتشناك

و خود برچين نطع و

بر شوي خود خون از خاك

تا نيالائي تو خاك پاك

كين همه از آن ماست

خاك و آب و كوه و دشت

آنچه بر روي زمين از دانه بر شاخي برست

خود تو دادي اين وثيقه

اين سند

امضاي تو بر پاي آن پيداست

تو نمودي راه هموار

تا شود اين استر لنگان

اسبي سرخ

و بر گيرد عنان از دست تو  

يا شود او يك سوار كاركشته

تو شوي آن اسب تازي

كو مهارت را به كف دارد

يا شود شهباز پران و

شوي آهوي لرزان

بر ستيغ نااميدي يكه و تنها

دنائت را نشانده بر سر نيزه

به پيش آرد،

تو گوئي كه كباب بره است آن

كه مهماني تو و ميزبان است او

اين جشن ديوان را 

شناعت را كنند آيينه داري

مي كنند دستار بر سر

آورند در داخل هر خانه

گاه استراحت

تا كه با انگشت سبابه

دقيق و بي خطا،

بنمايد او راه جهالت را

درد پرده

براي كودك و پير و جوان يكجا

كه آموزند رسم و راه،

بودن با رفيقان را

و يا كه صرف كند فن جگرخواهي

و قيمت مي گذارد بر جگر

آنگه كه در دكان قصابي است

يا در سينه يك زن

و يا مالوف او گاو است در خرمن

و يا مرغ است

يا انسان دور از شان

رذالت را شوند حامي و همدست

و جسارت را نمايند آب در دست

تو خود دادي سند كردي تو امضا

به مهر و نام خود با خط خوانا

فكندي مهره عز و شرف را

به آساني به زير پاي آنها

تو كردي دعوت از آن پير دانا

كه سايه گسترد بر تو چو عنقا

نشيند بر بلندي هاي نخوت

زند سكه بنام عقل امت

به دستان ظريف و ابر مانند

بپاشد بر سرت خاك نحوست

تو خود دادي سند كردي تو امضا

به خون گرم خود پاي ورق را

تو كردي جان خود فرش خيابان

كه آيد او گذارد پاي بر آن

براند اسب كين بر فرش جانها

بسازد قلعه اي از استخوانها

نشيند اندر آن با سرفرازي

كند دعوي زهد و بي نيازي

نشاند مهره بر شطرنج نيرنگ

كند شه مات ياران را به بازي

گذارد تاج خون آلوده بر سر

كند پنهان به زير نام رهبر

به دستاويز حفظ شان زن را

كند چادر به سر با نام خواهر

تو گشتي سيل و ويران كردي آنسان

كه كودك مي كند بازيچه ويران

چنان آفت زدي خاك حزين را

كه آبادي شد افسانه به دوران

تو دادي اين وثيقه اين سند را

به آگاهي تو با دست توانا

تو خود دادي سند كردي تو امضا

به مهر و نام خود با خط خوانا

تو دادي تيغ كين بر دست زنگي

كه آميزد جهالت با دو رنگي

گذارد تيغ را بر گردن تو

نهد نام دغاي خود زرنگي

نشاند در لجنزار تباهي

هر آنچه نيكي است و نيكخواهي

كشد تيغ و كشد عقل و هنر را

گذارد جاي آن مرگ و سياهي

آري تو دادي اين سند كردي تو امضا

به آگاهي تو با دست توانا

ولي كوته سخن بشنو تو آوا

دهم اكنون صلا ختم سخن را

بگو با من تو از شادي

با من از شادي بگو

با من از شادي بگو

من نشاندم جغد غم را

بر سر دار و كشيدم خود طناب آن

من بهاران را درون سينه پروردم

بسان كودكي نوپا

و دستش را گرفتم تا بياموزد

ره و رسم به پا ماندن

من آن بغض فرو مانده درون سينه را

پيوند كردم بر نهال خرم اميد فرداها

و دادم پاي آن آبي

زكين خصم و عشق و شوق انسانها

به آزادي و آبادي و شادي


رهرو آزادي

رفتي، در سياهي ها پنهان شدي، چون نور در قعر ظلمت

گريه ها در گلو شكست

چشمها در جستجوئي بي هدف در خون نشست

پاها در راهها پيوسته رفت و پينه بست

يافتيمت در ميان شط رنج

در درون مسلخ تكراري انديشه ها

پشت ديوار ستبر ظلم تاريخ

در كنار كوههاي استقامت

كه حقارت را بر آن ديوارهاي سرد و سنگين

و به آن خفاش هاي خنگ و پر كين

هديه مي داديد با آن خنده هاي شاد و شيرين

چهره هاتان،

پشت قاب شيشه هاي سبز چركين

چون نگين كهربا بر تارك هستي درخشان

ديده هاتان،     

چون جرقه در ميان جنگل ظلمت شتابان

قدتان،

اسطوره سر سخت صبر و استواري

ايستاده،

چون درختي استوار

بر ريشه هاي روح پند آميز تاريخ

جابجا بر آن نشان زخم نوميدانه كين ستمگر

برادرم،

ستبر سينه ات لنگرگاه كشتي اميد

و گرمي نگاهت مشعل راهمان باد

دستهاي مهربانت نويد آزادي

خنده ات سرآغاز شادي

آزاديت سرفصل شادي

و پاهاي راهوارت رفيق راهمان باد

  

تهران 67

در سياهي شهر خوابزده

مي خزد ساحري نقابزده   

شطي از خون و غم بپا كرده

دست و رو را بدان خضاب زده

خامه خود در آن فرو برده

نقش هستي ما بر آب زده

خبري نيست اي سيه پوشان

بر نخيزيد ز جا شتابزده

خنده جغد پير بيمار است

كه به شب باده هاي ناب زده

پير اعصار در كفن امروز

باده از مستي شباب زده

رقص مستانه اي است اين غوغا

كاينچنين راه ما به خواب زده

دشمن امروز به روي گرده ما

كرده جا، هي كشان ركاب زده

تيرها از فلاخن كين است

بر دلت زخم بي حساب زده

فال ما بين كه دست اهريمن

اينچنين بر دل سراب زده

 

 

 

 

Home