Http://Www.Iran-Azad.De








Artikel

Philosophie

Home

 

 

از همين نويسنده
تئوري شناخت  بخش چهارم، قسمت اول
تئوري شناخت بخش پنجم
آشتي مادران و دختران
آشتي، هنرنوآغاز كردن
تولد ابر قدرتی نوين  به نام " افکار عمومی"

دكتر مسعود كريم نيا
خرداد 1381
dr.karimnia@t-online.de


مردم سالاري ديني يا نظامي با ثبات؟

  ” در حالي كه استراتژي كوتاه مدت كه در درجه اول متوجه منفعت طلبي بوده و اكنون به روشني كارآئي خود را از دست داده، بنابراين هدف نهائي ما از شناخت نحوه رفتار سيستم ها چه مي تواند باشد؟ جهت گيري استراتژيك سيستم ها مي بايست اساسن به سوي چه اهداف دراز مدتي باشند؟ آنها كه مؤيد حيات هستند مي بايست در اين امر اشتراك نظر داشته باشند كه اين هدف تنها با توان ادامه حيات جامعه انساني به عنوان بخشي از نظام حياتي جهاني قابل دسترسي است. . .

   شناخت هاي مورد نياز را در اين زمينه نه ايدئولوژي ها، نه فلسفه، نه علوم اجتماعي هيچ كدام نمي توانند ارائه كنند، زيرا كه آنها اطلاعي از رفتار واقعي سيستم هاي حياتمند ندارند. حتي تكنيك بسيار پيش رفته هم به تنهائي نمي تواند كمكي باشد. تنها زماني كه ما مطالعه و تحقيق  سيستم هاي بيولوژيك را به كمك طلبيده و به مرور الگوهاي عملكردي بيوسيبرنتيك حاكم بر نظام ها را شناختيم، جواب هائي را مي يابيم كه از درون عملكرد حقيقي خود ارگانيسم ها بيرون آمده و به اين خاطر اين ها تنهاي شناخت هاي قابل اعتماد هستند.

   ما در مرحله اول خواهيم شناخت كه هر سيستم كوچك تر تنها و تنها زماني قادر به ادامه حيات است كه رفتار او با رفتار سيستم كل بيوسفر (جهان حياتمند) قابل انطباق باشد“. (تأكيد از مترجم)   فردريك فستر)  Fredric Fester, 1)

پيشگفتار

    حتمن زماني كه شما نقل قول بالا را مطالعه كرديد با خود مي گوئيد كه اين نظر ديگر چيست كه نويسنده مدعي شده نه تنها فلسفه بلكه حتي علوم انساني نيز ديگر قادر به ارائه راه حل هاي قابل اعتماد در مورد اهداف جوامع انساني  و نحوه رفتار آنها نيستند. ما تاكنون به اين نظر رسيده بوديم كه ايدئولوژي ها قادر به ارائه راه حل ها نيستند، اما چرا بايد  نافي فلسفه و حتي علوم اجتماعي هم در رويكرد به مسائل انساني و اجتماعي شد؟  تعجب نكنيد و كمي صبر كنيد كه هم نرم افزار منطق بيان كننده موضوع را بشناسيد و هم با سطح رشد دانش امروز آشنا شويد و هم آگاه شويم كه چرا مي گوئيم نه تنها دوران نظريات فلسفي و كلامي، بلكه جامعه شناختي با پارادايم هاي سابق خود پيرامون مسائل اجتماعي گذشته و اينكه امروز علوم طبيعي هستند كه پيشرو نظريات علوم انساني بوده و اين علوم مدتها است كه پارادايم هاي علوم اجتماعي را به نفع خود از دست فلسفه رهانيده اند. و به اين خاطر است كه بحث تئوري هاي شناخت را بايد هر روز متناسب با رشد سريع دانش از نو عنوان كرد و آنرا حتي الامكان غير فلسفي اما در سطح رشد دانش فرافكند.

   البته قبل از توضيحات پيرامون مسائل مذكور اين اطمينان را به خواننده بدهيم كه بحث اصلي نوشتار همانا گفتمان پيرامون مردم سالاري ديني دور مي زند و پيش كشيدن موضوعات بالا جهت روشن كردن نرم افزار منطق ما در اين زمينه ضرور است. ما از ديگران نيز امروز بايد بخواهيم كه جهت دستيازي به يك وفاق ملي و رهائي جامعه از اينهمه بدبختي ها در نهايت امر چاره اي جز اتفاق نظر بر سر اينكه در درجه اول، نظرات  مي بايست حتي الامكان قابل اعتماد و اثبات يا به عبارت ديگر علمي باشند، نداريم. و اگر غير از آن عمل كنيم، ممكن است مدتي جامعه را درگمراهي نگاه داريم ولي اين بيان از اينشتن را حلق آويز گوش كنيم كه ”اولوسيون از چنان شعور متعالي برخوردار است كه در مقابل آن مجموعه انديشه و عملكرد انساني نور كم رنگي بيش نيست“، (2).    

   آري سير رويدادها در اين فاصله حكومت جمهوري اسلامي صدق نظر اينشتن را ثابت كرد و جامعه به راهي رفت كه هرگز در فكر صاحبنظران و پايه گذاران اين حكومت خطور نمي كرد! جامعه با وجود اينهمه تبليغات و سخت گيري ها اسلامي نشد و با وجود حاكميت استبداد،  دقيقن اولوسيون تاريخي خود را در جهت شكستن ديوارهاي خشك جامعه سنتي و بسته به سوي يك جامعه باز و مدني ادامه داد. ما بايد توجه خود را معطوف به شناخت مكانيزم هاي اين جريان جاري و بطئي - در ماوراء همه ادعاها و آرزوها و اراده گرائي ها-  كه چيزي جز اولوسيون حاكم بر حيات است كنيم. چنانچه چسبيدن به صندلي قدرت و يا يأس ذهنيت ما را از پذيرش علم تهي نكرده باشد، آيا اكنون  نبايد با اتكاء باين تجربه به اثبات رسيده، منطق و نحوه رفتار اولوسيون جامعه را پذيرفت؟

   اما هرچند كه سر صحبت اين نوشتار با صاحبنظران پيرامون نوع نظام سياسي ايران است، اما هدف اصلي نگارنده با آوردن اين نمونه بارز رويكردها و روشن كردن نقايص آنها كه در بسياري از موارد حاكي از كهنه بودن روش شناخت و نرم افزار منطق آنها است،  توضيح بيشتر تئوري شناخت نوين متكي بر علم و آشنا كردن هرچه سريع تر و بهترخود و جوانان ايراني با آن است كه حركت ذهن و عمل را با تأمل با مكانيزم هاي اولوسيون ويژه  جامعه منطبق كرده تا بتوانند بدون تعجل و يأس، جهت گيري بهتر و خلاقانه تري اختيار كنند و بر اساس همه داده هاي تاريخي  مسلم بدانند كه آنكسي كه بدنبال علم رود، هرگز بازنده نيست، چرا كه هر روز شناخت او از مكانيزم هاي حيات و اولوسيون هستي بيشتر شده و از اين طريق بزرگترين نيروهاي حاكم بر هستي را در اختيار دارد، نيروهائي كه لشكرهاي تا به دندان مسلح را تاب مقاومت در قبال آنها در كف نيست. با شناختي كه امروز از علم داريم اين بيان ديگر يك شعار مكتبي و فلسفي و اخلاقي و غير قابل اعتماد نيست، بلكه بينشي علمي است و معناي بيان مذكور از اينشتن است.  ما در طرح تئوري شناخت به دنبال اثبات و بهره گيري از اين نظر در زندگي فردي و اجتماعي باشيم.

   نگارنده در بخش چهارم سلسله بحث هاي تئوري شناخت با تأكيد و تكميل نظرمحمد مجتهد شبستري مبني بر اينكه در مدارس مذهبي نظرات جديد مطرح نمي شوند، عنوان كرد كه اين حكم كم و بيش شامل نيروهاي ديگر هم مي شود. البته اين ادعاي سنگين و تعهدآوري است كه مي بايست آنرا ثابت كرد، در غير اين صورت انسان غير متعهدانه تلاش هاي شبانه روزي و بي وقفه و جانكاه بسياري را ناديده انگاشته و بايد بداند كه اينكار ناسپاسي و عملي غير انساني است. اما هدف نگارنده نه ناسپاسي بوده، بلكه اين ادعا ناشي از تعهدي است نسبت به پيشرفت علم و قوانين اولوسيون و شناختي كه فرد در اين حال پيدا كرده و در نهايت علاقه به سرنوشت جامعه و كوتاه كردن راه همه تلاشگران در بهبود اوضاع كه فكر مي كنم بهترين روش سپاسگزاري و قدر شناسي است.

   حال در قسمت بعد و قبل از آنكه پيرامون اصل موضوع و ايرادات صاحبنظران در اين زمينه برسيم به طور كوتاه در مورد نرم افزار منطق علمي امروز و نويسنده نقل قول بالا توضيح مي دهم كه نحوه رويكرد نوشتار بر اساس تئوري شناخت علمي نوين روشن شود.

نرم افزار منطق علمي روز

   تا آنجا كه نگارنده اطلاع دارد تاكنون هيچ صاحبنظري از ديدگاه علوم نوين اولوسيون و زيست شناسي  پيرامون موضوع نوشتار نظر نداده و مطلبي عنوان نكرده است.اما  به نظر نگارنده اينطور به نظر مي رسد كه  محمد    مجتهد شبستري در حوزه مسائل اسلامي  بسياري از نظراتش با اين نوع بينش همسو است و شايد ديگراني هم باشند.

    حال بر اساس نقل قولي كه در رأس نوشتار آورديم چنانچه نگارنده آن، در نظر خود محق باشد، مي توان نتيجه گرفت كه به ندرت صاحبنظران پيرامون بحث حاضر علمي (منظور علم در عصر حاضر) انديشيده و نظري قابل اعتماد و اتكاء و اثبات عنوان كرده است! و تا زماني كه نظري واجد اين شرايط علمي نباشد نمي تواند در منطق خود كسي را متقاعد و نگراني ها را بر طرف كند. در جائي كه بحث ديگر علمي نيست و صرفن نظرات مطرح مي شوند شركت كنندگان در اين بحث نيز در دايره بسته اي  پشت سر هم حركت مي كنند، بدون اينكه كسي بتواند ادعا كند كه حق به جانب او است. البته اصل نسبيت را نيز بايد رعايت كرد و گفت هرآنكس كه نظرش با مكانيزم رويداها و تجربيات تاريخي و به عبارتي به علم امروز نزديك تر باشد البته كه حق به جانب تر است. ولي هر بينشي كه مبتني بر آخرين نظرات علمي نباشد تبعن احتمال خطايش نسبت به پيش بيني آينده زيادتر است. و اگر علم امروز اثبات كند كه حتي نظرات علمي گذشتگان ديگر امروز از اعتبار افتاده و جهان با برخي از آن نظريات و بينش ها به سوي نابودي اكولوژيك قدم برداشت و پيش بيني صاحبنظران عمومن غلط از كار درآمدند، آنگاه نگراني انسان در مورد بكار بردن آن نظرات هم بيشتر مي شود. در اين حال چگونه و از چه طريق مي بايست نگراني ها را كاهش داد؟

    جواب نگارنده نقل قول بالا همان است كه عنوان اثرش آنرا بيان مي كند: بايد در جهاني كه با منطق علوم قرون نوزده و بيست به سوي نابودي محيط زيست و بي مأوائي انسان و افزايش نابساماني ها در بيشترين بخش هاي دنيا پيش رفت خداحافظي كرده و با ”دنياي جديد انديشه، گذار از دوران تكنوكراتيك به دوران سيبرنتيكي“ كه هدفش نه سودآوري فوري است بلكه ادامه يافتن قابليت حيات در همه سيستم هاي حياتي و در مجموعه كلي كه كره زمين است، آشنا شد. و ويژگي بارز اين تغيير ماهوي نحوه انديشه در يك بيان خلاصه عبارت است از كنار گذاردن نحوه شناخت تجزيه گرايانه و خطي دانستن معادلات زندگي و سود جوئي هاي آني  به سود نحوه انديشه كليت گرايانه و كمپلكس دانستن معادلات حيات همه موجودات زنده در امور فردي و اجتماعي است.

    اين نحوه انديشه نوين را علم چه زماني و از چه طريق آموخت؟  جوانه هاي اين شناخت از آغاز قرن بيستم در فيزيك روئيد و سپس در اواسط همان قرن به بيولوژي سرايت كرد و در آخر هنگام مطالعه و پژوهش پيرامون شناخت بيولوژيك سيتسم هاي حيات دار (living systems)  كه جوامع انساني هم در زمره اين سيستم ها بشمار مي روند در راستاي قوانين اولوسيون كه داروين اول بار عنوان كرد، به بار نشست و سه دهه آخر قرن كه بحران اكولوژي اول بار بصورت جدي رخ نمائي كرد، اين شناخت و پژوهش هاي مربوطه اوج بيشتري يافتند.

   از سردمداران اين بينش نو يكي دانشمند بلژيكي ايليا پروگوگين (Ilya Progogin) برنده جايزه نوبل در شيمي در سال 1977 است كه با كشف قوانين مربوط به سيستم هاي حياتي باز و ديناميك، مكانيزم هاي قابليت ادامه حيات آنها را نشان داد و گفت چرا قانون دوم ترموديناميك (انتروپي) در سيستم هاي حياتي نوع ديگري عمل مي كند. او از جمله كشف كرد كه چنانچه سيستم حياتي اي بخواهد به دور خود حصار كشيده و از داد و ستد با محيط زيست خود سرباززند، اين سيستم محكوم به فنا است و انتروپي آن به حداكثر مي رسد. در مقابل هرچه يك سيستم در عين حفظ هويت حياتي خويش، خود را بازتر كند امكان ادامه حيات آن بيشتر شده و انتروپي آن كاهش بيشتري پيدا مي كند.  به قول يكي از دانشمندان معاصر، پروگوگين براي اول بار تفكر عقلگرايانه غربي متكي بر فلاسفه يونان را به زير ضربه برده و همه را ناچار كرد كه براي هميشه از آنها خداحافظي كنند، (4).

   حال بخاطر نشان دادن اينكه علم چقدر در راه تغيير ابزار منطق فلسفي غير قابل اثبات و اعتماد به ابزار منطق علمي قابل اعتماد و اثبات زحمت كشيده و ما از آنها بي خبر هستيم،  به عنوان مثال كنراد لورنس برنده جايزه نوبل در روانشناختي 35 سال از عمر خود را تا 1989 (يعني تا آخر عمرش) معطوف فهم عملي و تئوريك رفتار اجتماعي اردك هاي خاكستري كرد تا توانست مدرن ترين نظريه هاي خويش را در روانشناختي اجتماعي جوامع انساني بيان و اثبات كرده و اين دانش را متحول كند، (3). و قابل توجه آنكه او نه در فلسفه و كلام و نه در علوم اجتماعي و نه در روانشناختي تحصيل كرده بود، بلكه در پزشكي و جانور شناسي! تحصيلات پروگوگين هم  زيست شناسي و شيمي بود! 

   از اين نوع  مطالعات و پژوهش ها و نظرات جديد علمي پيرامون درك مكانيزم رفتارهاي موجودات زنده  و نظام هاي اجتماعي هيچ يك از فلاسفه قرن هيجده و نوزده و تا اواسط قرن بيست همچون كانت و دكارت و نيچه و لايبنيتس و هگل و ماركس و مونتسكيو و شيلر و فويرباخ و گوته و آدام اسميت و . . . و حتي دانشمندان قبل از هم آن خبر نداشتند. با اين حال چگونه امروز روشنفكران ما بازهم بينش آنها را معيار صحت و سقم نظرات خود مي پندارند؟ بينش هائي كه اينك بخشي از آنها در تجربه و از نظر علمي قابل اثبات  و دفاع هستند. اما و درعين حال مشاهده مي كنيم كه هرچه حيات فلاسفه به دوران معاصر نزديك تر مي شود نظرات فلاسفه از صحت بيشتري برخوردار است، به عنوان نمونه هاي مشخص پوپر و هابرماس هردو خود را با مسئله اولوسيون و ره آوردهاي آن مشغول كرده و از آن در بيان نظرات خود بهره برده اند. 

   با صراحت كامل امروز مي توان گفت كه نظرات فلاسفه دوران روشنگري و پس از آن در بسياري از موارد ادعاهائي بوده اند كه در بهترين كيفيت، مبتني بر شناخت هاي علمي آنزمان  كه برخي تحقق يافتند و بيشتر آنها هم در بخش كوچكي از جهان اتفاق افتادند  و در برخي موارد هم البته باعث فاجعه اكولوژيك شدند. ملاحظه كنيد كه بر اساس نظر پروگوگين نظام سرمايه داري و صنعتي غرب امكان ادامه حيات خود را از طريق صدور كالا، زباله و تناقضات دروني خود به كشورهاي ديگر و از طريق ورود مغزهاي متفكر و نيروي كار ارزان تأمين كرد و انتروپي دروني خود را كاهش اما انتروپي آن كشورها را افزايش داد.  

    البته تجربه نشان مي دهد كه  فلاسفه وابسته به نهادهاي مذهبي  در زمينه مسائل علمي و اجتماعي به هر حال عقب تر از ديگران بوده اند.  دليل علمي و قابل اثبات اين امر را امروز ديگر فلسفه و جامعه شناسي قادر به توضيح نيستند بلكه اين  دانش بيولوژي است كه پروگوگين نشان مي دهد،  ويژگي همه سيستم هاي حياتي ذهني و عيني بسته، هم در سيستم هاي اكولوژيك و هم در سيستم زندگي بشري اعم از نظام اجتماعي، سياسي، اقتصادي و فرهنگي  اين است كه قابليت حيات خود را به مرور از دست  داده و هنگامي كه در مبارزه بود ونبود قرار مي گيرد،  به ناچار و با سختي به رفرم در خود تن در مي دهد. يعني همواره پشت سر علم و نظام هاي باز انديشه حركت مي كنند. اين نوع  روند حركتي مخالف با هدفي است كه فستر در بالا عنوان كرد. هدف قابل اثباتي  را كه امروز علم جهت سامان بخشيدن اجتماعي عنوان مي كند و فستر در نقل قول بالا آورده كدام يك از فلاسفه مشهور عنوان كرده اند؟ و باز با همين منطق اولوسيونيستي است كه مي توان به اين اعتماد علمي دست يازيد كه اگر قرار بر انتقاد از جوامع پست مدرن باشد، اين كار نه با انديشه فلاسفه و دانشمندان قبل از آن امكانپذير است و نه با هيچ يك از مكاتب بسته، بلكه توسط دانش پيشتازي است كه در درون آن رشد و عيوب آنرا تجربه كرده و نه تنها نظراتش قابل اثبات است بلكه راه حل هائي را كه در موارد مشخص ارائه مي كند علمي و قابل اجراء هستند. شما به عنوان نمونه و بدون هرگونه پيشداوري همين اثر فستر را مطالعه كنيد و قضاوت كنيد كه آيا انتقادات بي رحمانه و نفس گير او به نرم افزار منطق جوامع پست مدرن قوي تر است يا روشنفكران مذهبي ما كه بيشتر نظرات كلي و نامشخص مي دهند؟ توضيح بيشتر اين موضوع را به بحث هاي تئوري شناخت و اثر ديگري از نگارنده مي سپارم، (5).

     در اينجا  بد نيست به نمونه اي از اين خطاهاي بارز روشنفكر ايراني اشاره كنيم. آقاي محسن حيدريان در نوشتاري تحت عنوان ” قانونگرائي و نافرماني مدني از منظر ايمانوئل كانت“ (ايران امروز، 10 خرداد 1381) پس از آنكه خرد گرائي و لزوم قانونگرائي  از نظر كانت را تشريح مي كند از او فرد خطاناپذيري ساخته و چون او مخالف نافرماني مدني به علت  نگراني اش از به هم ريختن اوضاع است،  در خواننده تلقين مي كند كه تحت هر شرايطي بايد تن به استبداد داده و نبايد به فكر نافرماني مدني بيافتد، چون جناب كانت گفته و چون او فيلسوف معروفي است حتمن نظر او در اين مورد امروز هم معتبر است!  سئوال اول اينكه آيا نظر كانت را مي توان به اثبات علمي رساند و يا اينكه اين تنها نظري است در كنار نظرات ديگر؟ البته نظر كانت را به هيچ وجه نمي توان اثبات كرد و او هم با شناخت ذهني خود و رشد فيزيك و مكانيك در عصر خود اين نظر را بيان كرده. دوم اينكه در اين فاصله آيا تجربه صحت آنرا به اثبات رسانيده، بازهم خير، بلكه تجربه عكس اين نظر را نشان داده. پس دليل خطا ناپذير كردن كانت چيست؟ ضعف نرم ابزار منطق و عقلگرائي متناسب با رشد علم قديم و از چاله در آوردن و در چاه كردن انسان در نظام كارپذيري فكري و غير ديناميك. نظر كانت را در اين زمينه شايد بتوان با فيزيك ماشيني نيوتن كه امروز ثابت شده اين فيزيك در شرح سيستم هاي حيات دار اساسن كاربرد ندارد، فهميد، ليكن دانش فيزيك پارادايم هاي سابق خود را كنار گذارده!  كانت از تئوري هاي ” عدم قطعيت “  و ”خودسازماندهي“ و”تئوري بهم ريختگي“ و نظم هاي ديناميكي كه در جريانات بهم ريخته پديد آمده و ”بيو سيبرنتيك“ كه در اواخر قرن بيستم مشاهده و كشف شدند بي اطلاع بوده كه نگراني اش را در مورد سرپيچي از استبداد كنار گذارد.  

    در آخر اين بحث و به عنوان نمونه اي ديگر براي اينكه بدانيم در زمينه علوم اجتماعي و فرهنگي و اقتصادي،  ديگر فلاسفه و جامعه شناسان صاحب نظر نيستند، خوبست بدانيم كه نويسنده نقل قول رأس نوشتار چه كسي است و چرا بايد نظر او را صائب دانست. تحصيلات فردريك فستر و حوزه فعاليت او را در قسمت منابع نوشتار مي توانيد مطالعه كنيد و ببينيد كه او باوجودي كه در رشته بيوشيمي تحصيل كرده، اكنون در يك دانشكده اقتصاد در آلمان تدريس مي كند! دو ديگر آنكه نامبرده مشاور علمي حزب سوسيال دموكراسي آلمان هست: و براي يونسكو هم طرحي ارائه كرده است! اثري كه از او در اينجا نقل قول كرد ه ايم تا سال 1997ده بار تجديد چاپ شده.  

   خواننده حتمن پس از اين توضيحات، اين نظر ستاره شناس و رياضي دان انگليسي  فرد هويل (Fred Hoyl) را كه متكي بر يك رويكرد اولوسيونيستي به نقش دين است، ديگر تعجب آور نخواهد دانست كه : ” من اين موضوع را خيلي عجيب مي دانم كه دين (تعهد معنوي و اخلاقي نسبت به شناخت حقيقت و زندگي متناسب با آن – مترجم)  به مراتب بيش از آنكه بر روحانيت مسلط باشد، بر دانش حاكميت دارد. دانشي كه معتقد است اساسن هيچ رابطه اي با دين ندارد“، (6).         

   اميد آنكه خواننده در اين مورد تفاهم داشته باشد كه بيان بيشتر ابزار منطق علمي امروز خارج از حوصله اين نوشتار است و در صورت علاقه مي تواند به ساسله بحث هاي تئوري شناخت كه توسط نگارنده مطرح شده و مي شوند مراجعه كند. 

 مردم سالاري ديني؟

    حال كه تا حدودي با شيوه امروزي رويكرد علمي به مسائل اجتماعي آشنا شديم به نحوه رويكرد كساني كه پيرامون دموكراسي ديني اظهار نظر كرده اند مي رسيم و تلاش مي كنيم بدانيم كه تا چه حد نظرات آنها با علم امروز منطبق است.   اولين صحبت با مدافعان طرح مردم سالاري ديني اينكه از آغاز پيش فرض را بر اين مبنا مي گذارند كه چون جامعه ما ديني است پس بايد دين بطور بارزي نقش بنيادي در نظام سياسي و در آن دخالت مستقيم داشته باشد، زيرا كه ممكن است جامعه به سوي الهاد و بي ديني پيش رود.

   اين پيش فرض با نتيجه اي كه از آن مي گيرند براساس شناخت هاي نوين داراي چنين رابطه علي روشني كه آنها مي گيرند نيست. حال چرا اين پيش فرض كه جامعه ما ديني است و منظور نظرتان از ديني بودن هم بطور مشخص مذهب شيعه است و تنها اين مذهب بايد آنهم بصورت فقهي نقش مستقيم در سياست داشته باشد بر اساس اولوسيون غلط است؟ اول آنكه هر دين و مذهبي كه در تاريخ پا به عرصه وجود گذارده و منجمله شيعه و يا هر مقوله ذهني و فرهنگي  ديگر دلايل پيدائي اش را اولوسيون فرهنگي و اجتماعي آن جامعه و در آنزمان ايجاب كرده. دوم آنكه هر ديني در سير تحولش از تمامي مذاهب و مكاتب ديگر آن جامعه بهره گرفته و در خود هضم كرده است. به اين ترتيب زماني كه مي گوئيد جامعه ما اسلامي است مي خواهيد بگوئيد كه هويت اين جامعه صرفن اسلامي نوع شيعه است و با اين كار مشروعيت تاريخي نظر خود را اثبات كنيد. حال چون متوليان اسلام در ايران هم تنها فقها هستند پس بايد اين جماعت نقش مستقيم با حق وتو در سياست داشته باشد.

   اشكال اصلي اين بينش در نرم افزار منطق نهفته در آن كه خود را به صورت خطي انديشيدن و غير كمپلكس دانستن مقولات دين و هويت و نتايجي كه از آن مي گيريد، جلوه گر مي سازد. خطي انديشيدن به اين معنا كه براي هرپديده اي تنها يك علت و معلول در نظر بگيريم و معادلات ما همواره بايد يك جواب داشته باشند در حالي كه در طبيعت پديده ها اينگونه منتزع و بي ارتباط در كنار يكديگر قرار ندارند كه  روابط علي به آن گونه باشند كه ما مي پنداريم كه حتمن يك معلول بايد يك علت داشته باشد و دوم  شفاف و مستقيم و استثنا ناپذيرعمل مي كند، بلكه حتي معلولي مي تواند به ويژه در روابط بيو سيبرنتيك چند علت داشته باشد و يا اصلن علتي نداشته باشد (7). فريدريك فستر در اثر فوق از فيزيكداني بنام باگه (Baege) كه شاگرد ماخ (Mach) فيزيكدان معروف اوائل قرن بيست كه اول بار در روابط علي به گونه اي كه ما تصور مي كنيم ترديد كرد، اين چنين نقل مي كند كه عليتي را كه ما تا كنون پنداشته ايم همانند ” موضع داروسازان است كه ديگر قابل دفاع نيست“. بر اساس نظر ماخ علت و معلول تنها در تصورات انتزاعي ما جاي دارند، نه در بطن واقعيت خارج از ذهن. ما در جائي كه يك علت ارائه مي كنيم صرفن روابط يكي از كل مجموعه اتصالات را در نظر مي گيريم،(8).

    كمپلكس دانستن به اين معنا است كه هرپديده را در طبيعت در يك بافت متشكل از پديده هاي گوناگون در نظر گيريم كه همه باهم در حال كنش بوده و به اين خاطر معادلات آنها داراي جواب هاي گوناگونند. فردريك فستر در اثر خود ايراد اصلي تمدن غرب و فاجعه اكولوژي و بدبختي جهان سوم را در اثر حاكميت همين نوع انديشه در غرب بر مي شمارد و مشخصن بر اين باور است كه آنها به علت اين تفكر انتزاعي براي دين به عنوان مثال نهاد مشخصي بنام كليسا ساختند، خدا را موجودي خارج از طبيعت و منتزع پنداشتند و رشته هاي علوم بدون ارتباط باهم شدند، (9). يعني ذهن ما قادر نبوده كه همه را باهم و كنارهم و مرتبط دانسته و دليل هر چيزي را نه در آن حوزه مربوط به خود، بلكه در كل سيستم جستجو كند، زيرا كه جامعه موجود حيات داري است و مانند بدن انسان است كه چنانچه جگر او آسيب ديد تنها ايراد را نه تنها  در جگر جستجو نمي كند و حتمن نبايد يك علت داشته باشد. اين بيماري ممكن است دلائل چندگانه ارگانيك و ارثي و رواني و تغذيه اي داشته باشد. حال در مورد ديندار بودن يك جامعه وضع مشابه است، به اين صورت كه اين موضوعي نيست كه تنها يك نهاد بتواند آنرا كاهش و يا افزايش دهد و فساد (بي ديني) را تنها با رعايت كردن شريعت نمي توان ريشه كن كرد. مشكل زماني هم بيشتر مي شود كه شريعت تنها به رعايت ظاهري قوانين بسنده كرده و راه را براي تزوير باز مي كند كه تاريخ ما همواره از آن رنج برده است.

     حال به موضوع هويت جامعه مي رسيم و توجه به آن از اين جهت ضروري است كه تحول اولوسيوني جامعه در راستاي هويت اش عملي مي كند، اما اينكه هويت جامعه ايراني صرفن اسلامي و بخصوص شيعه است و آنهم متوليان خاصي دارد را اولوسيون بر نمي تابد. چرا كه گفتيم هر مذهب يا جريان فكري از جريانات و مذاهب ديگر تأثير مي پذيرد و به اين خاطر هم مذهب شيعه در ايران بوجود آمد. بنابراين اين مذهب حاصل يك سنتز فرهنگي تمدن ايراني و افكار اسلامي است. هنگامي كه شما هويت جامعه را در اسلامي بودن آن خلاصه مي كنيد و براي اداره امور آن مي خواهيد تنها به متون ديني مراجعه كنيد، در همين حال هم نافي بقيه مباني هويتي تاريخي ( مذاهب، مكاتب، شيوه هاي معيشتي و سامان هاي اجتماعي و تجربيات تاريخي/ قومي و ملي ) اين قوم مي شويد كه قبل از اسلام در اين سرزمين وجود داشته و هم نافي جريان هاي فرهنگي اي مي شويد كه پس از ورود اسلام بر اين مذهب تأثير گذارده اند كه از همه مهم تر فلسفه يونان و مذاهب مسيحيت و يهوديت و دين زرتشت و بوديسم و همچنين ره آوردهاي علمي دانشمندان ايراني پس از اسلام  را مي توان برشمرد. مگر غير از اين است كه ملاصدرا به عنوان بزرگترين مرجع فلسفي شيعيان پس از آنكه با فلسفه كلام دچار بحران شد، ناچار از در هم آميختن فلسفه مشاء و اشراق و علم كلام و عرفان شد؟ به عبارت ديگر فلسفه خود را از علم كلام صرفن اسلامي به سوي هم آميزي با  فرهنگ هاي حاكم بر ايران و جهان سوق داد، (10). و آيا همين جريان در مورد غزالي اتفاق نيافتاد؟ به اين ترتيب مشاهده مي كنيم كه زايش اولوسيون حتي مي تواند از طريق بحران روحي انديشه ورز هم اتفاق بيافتد. 

   با اين توضيحات روشن مي شود كه خلاصه كردن هويت ايراني در اسلام شيعه و مرجع دانستن اسلام فقاهتي با نهادي ويژه در نظام سياسي و اقتصادي و فرهنگي اين جامعه چيزي جز منتزع كردن دين و شقه كردن هويت ايراني و جامعه ايران نيست و بر طبق تجربيات جوامع ديگر نيز راه به جائي نمي برد. نظر اولوسيونيستي در اين زمينه اين است كه هويت ايراني ايرانيت است كه اسلام هم يكي از بخش هاي آن را تشكيل مي دهد نه همه آنرا. و اگر جامعه ما ديني است اين دين  يك دين ايراني است كه در بطن فرهنگ و شيوه معيشتي و ذهنيت هر فرد ايراني ساري و جاري  بوده و در هويت او كه حاصل سنتز همه اديان و جريانات دگر انديش موجود در اين مملكت در قبل و بعد از اسلام بوده تبلور يافته. نمونه هاي بارز اين دين منطبق با هويت ملي و همچنين شيوه دينداري ايرانيان را مي توان از جمله در آثار حافظ و خيام و سعدي و مولوي و فردوسي به روشني مطالعه كرد و پيوند قلبي ايرانيان با اين آثار نيز به اين دليل است. بنابراين بوجود آوردن يك نهاد براي يكي از مؤلفه هاي هويتي منتزع كردن ذهني و بعد عيني دين از هويت جامعه است كه خواهي نخواهي به دليلي كه خواهيم آورد به جدال با يكديگر خواهند پرداخت. حال چنانچه واژه ديني را به هر صورت در كنار مردم سالاري بياوريد اين بينش انتزاعي را به سياست هم تحميل كرده و اثرات مترتب بر آن را ملت بايد تحمل كند.

    دو ديگر آنكه بر اين پيش فرض ديني بودن جامعه كنوني ايران و جدا كردن و نهادي كردن منتزعانه دين در آن از ديدگاه اولوسيون  اشكال دومي هم وجود  دارد. در اين امر امروز كسي ترديد ندارد كه هرپديده اي در جهان به علت تغيير شرايط زيستي همواره در حال شدن و انطباق خويش با شرايط جديد بوده و ثابت نمي تواند باشد، حتي پديده هاي بي جان در طبيعت. اين حكم شامل دين مردم هم مي شود، اما اين شدن ها در همه زمينه ها در زندگي فردي و جمعي همواره در جريان واقعي زندگي در جريان است نه در خارج از آن و جداي از شيوه معيشتي و رشد فرهنگي  كه بصورت نهادي منتزع عمل كند. به عبارت ديگر با تغيير شرايط معيشتي و زيست محيطي همپاي آن هم فرهنگ و هم دين مردم تغيير مي يابد. در جريان زندگي واقعي مردم هم هيچ كس نه مجاز و نه قادر به جلوگيري تحول است، ضمن اينكه چنانچه اولوسيون شرايطي بوجود آورد كه حتي نيازي به پديده اي نباشد خود به خود آنرا كنار مي گذارد و منتظر دفاع و حمله بنده و شما هم نمي ماند، همانگونه كه مذاهب و اسطوره ها و سنت هاي غير قابل كاربرد قديم ما نيز از بين رفته اند.

  حال اشكال از اينجا شروع مي شود كه يك ملت ديندار در جريان زندگي و در داد و ستدهاي مادي و فرهنگي و رويكرد با مشكلات، باورها و دين خود را متحول مي كند، اما نهادي كه در خارج از اين جريان زندگي قرار دارد به اين دليل كه جاي خاصي براي خود قائل شده و نحوه معيشتي او به هرحال با نحوه معيشتي اكثريت افراد متغاير است و يا طبق تجربه به سختي تحول مي پذيرد، به نوعي تحولش با تحول مردم متفاوت است. اين دو نحوه تحول، و با آن حق وتوئي كه براي اين نهاد ويژه قائل مي شويم، ديگر قادر به يك هم زيستي مسالمت آميز در كنار يكديگر نخواهند بود و كشماكشي دائمي تا تعيين تكليف نهائي ادامه خواهد يافت. به عبارت ديگر ما با امتياز دادن به يك قشر و يا يك كاست منتزع از كليت سيستم حياتي جامعه اجازه حاكميت بر كل سيستم را مي دهيم. به سختي مي توان پذيرفت كه هدف اديان بوجود آوردن چنين جامعه اي باشد و اگر چنين باشد عدم قبول آن از طرف جوامع كنوني حتمي است. 

    حال هنگامي كه ما با اين تفكر كمپلكس به نحوه عملكرد واقعي دين در جامعه و در بطن زندگي ملت مي رسيم و آنرا جداي از زندگي مردم نمي دانيم متوجه مي شويم كه يك نظام مردم سالار در يك جامعه ديني بدون پسوند و پيشوند خواهي نخواهي رنگ ديني دارد چرا كه دين در ذهنيت و هويت افراد حاكم است و دين آنها هنگام دادن رأي تبعن نقش خود را ايفاء مي كند. به اين ترتيب نگراني پيروان دين در اينجا ديگر معنا ندارد،  مگر آنكه قشر خاصي منافع ويژه اي از جامعه مطالبه كنند كه البته اين موضوع با مردم سالاري سازگار نيست. ما اگر به رسالت دين در جامعه با تفكر كمپلكس نگاه كنيم اشكالات نتيجه گيري هاي خطي را مي توانيم دريابيم. به هر ترتيب ما در اين نوع رويكرد با دونوع دين روبرو هستيم. يكي دين اولوسيونيستي موجود در بطن سيستم حياتي اجتماع و ديگري دين نهادينه شده توسط بخشي از انسانها كه در كنار سيستم حياتي جامعه زندگي مي كند اما مي خواهد بر كل سيستم تسلط داشته باشد. البته كثرت گرائي تا زماني كه اولوسيون ايجاب مي كند، مخالف وجود اين نهاد نيست، اما اين نهاد زماني مي تواند بهترين نقش را داشته باشد كه به عنوان بخشي از بخش هاي ديگر جامعه اما در پيوند و مشاركت و حق مساوي با بخش هاي ديگر در حال داد و ستد بوده و يا به عبارت ديگر فعاليتي ديناميك در كل سيستم داشته باشد.    

   از ديدگاه علم امروز هرگاه كل يك نظام حيات دار و يا بخش هاي كوچكتر آن به هر دليل و بهانه اي  بخواهد خود را بسته نگاه داشته و از باز كردن خود در راستاي قابل ادامه حيات كردن جامعه (كل سيستم) پرهيز كند و يا بخواهد بخش هاي ديگر يك سيستم را به انقياد وادار سازد،  قابليت حيات آن سيستم كاهش مي يابد. مشكل دين نهادينه شده، در تجربه اي كه تاكنون نشان داده و تجربيات بعد از انقلاب هم مؤيد آنست، اينجا است كه دين نهادينه شده با تحول متغايرش با تحول زندگي مردم، آگاهانه و  ناخودآگاه در صدد انقياد كل سيستم برآمده و به هر حال تلاش درتحميل نظرات خود بدون رعايت ارگانيك الزامات ديگر سيستم مي كند. و با اينكار خواهي نخواهي در صدد جلوگيري و ايجاد ممانعت در راه  تحول ارگانيك حيات كل سيستم بر آمده است، يا به عبارت ديگر به نحوي سيستم را محدود كرده است كه در مجموع قابليت ادامه حيات جامعه را كاهش مي دهد. از جمله علت هاي طبيعي اينكار هم در اين است كه اين دين به عنوان مثال حاضر به پذيرش رقباي ديگر در حوزه عمل خود و محدود شدن حوزه نفوذ خود نيست، كه البته حق اولوسيوني هر موجود زنده اي است، اما ملت هم حق برخورداري از كيفيت هاي بهتر زندگي را دارد و اينكه مسئله اش اين است كه چگونه با مشكلات زندگي كنار بيايند و در اينجا است كه خواست ها بطور طبيعي از يكديگر فاصله مي گيرند.

    ما با اين توضيحات به اين امر رهنمون مي شويم كه چون دين ها پا به عرصه وجود گذاشته اند پيرو يك نياز اولوسيونيستي بوده و هر نياز اولوسيونيستي در راستاي قوانين اولوسيون مبتني بر بالا بردن توان حياتي سيستم هاي فرهنگي و اقتصادي و سياسي آنزمان جوامع بوده. در غير اين صورت اديان پا به عرصه وجود نمي گذاردند اما پس از آنكه انسان توانست خود راهش را بوسيله عقل پيدا كند ديگر دين نقش خود را در هر زمينه اي كه علم توان اظهار نظر را در آنجا يافت به او محول كرد. اين جريان در مورد فلسفه هم همين گونه بوده است. آيا تاريخ تحول اسلام و مسيحيت چيزي جز اين جريان را نشان مي دهند؟ اما تفاوت علم با دين و فلسفه در اين است كه علم متعهد نسبت به داده هاي خود بوده و خود را موظف به اثبات و انجام ادعاها و  تعهدهايش به مردم كرده، اما دين و فلسفه هيچ تعهد قابل اثباتي به مردم نسپرده اند. در اينجا معناي سخني را كه قبلن از فرد هويل نقل كرديم در مورد دين غير انتزاعي و جاري و متحول در زندگي متوجه مي شويم كه علم بيش از روحانيت نسبت به آن تعهد داشته است.

   موضوع ديگر اينكه مدافعان مردم سالاري ديني پيرو همان تفكر خطي، هم در نظر و هم در عمل تا كنون نشان داده اند كه حفظ دين نهادينه را هدف تلقي مي كنند، در حالي كه خود  قرآن پيامبرش را جز وسيله اي جهت نزديك تر كردن انسان ها به خداوند ندانسته  و او را فردي مانند ديگران تلقي كرده و همواره انسان را تشويق به علم جوئي و تفكر مي كند كه خود بيدار شده و منافعش را تشخيص دهد تا ديگر نيازمند پيامبر و امام و رهبري نباشند. در اين راه حتي خداوند پيامبر را در مواردي سرزنش هم مي كند، چون هدف دين چيز ديگري است.  سير تكوين و تحول علم نيز نشانگر آنست كه علم در راه عقلاني تر كردن انسان تاكنون موفق تر از دين نهادينه عمل كرده، ليكن زماني كه علم هنوز شكل نگرفته بود، باورهاي ديني  راهبرد هاي خوبي بودند.  با تجربياتي كه ما از نظرات و عملكرد نهاد دين در ايران داريم،  بر اساس كدام بينش قابل اعتماد و اثبات مي توان قبول كرد كه در آينده روش خود را تغيير مي دهند؟

   حال به هر صورت اگر نهاد ديني و حاميان آن در ادعاي خود در بهتر بسط دادن عدالت راسخ هستند مي توانند بدون تحميل نظر خود بر كل نظام با تشكيل يك يا چند حزب تعهد انجام آنرا به عهده گرفته و مردم آزادانه انتخاب كنند كه آيا و يا تا چه حد حامي آنها هستند؟

   نكته ديگري كه در بحث ديني بودن جامعه،  مدافعان مردم سالاري ديني به علت حاكميت تفكر خطي و انتزاعي بر انديشه شان به خطا مي روند در اين نكته است كه مي پندارند پيروزي انقلاب اسلامي را ما همه مديون اسلام نهادينه هستيم و به همين خاطر در آينده نيز بايد به نحوي از انحاء ديني كه آنها معرفي مي كنند در سياست دخالت مستقيم داشته باشد. موضوع اول آنكه بر اساس همه شواهد موجود اگر مردم خواهان اسلام بودند منظورشان همان ديني بود كه در جريان زندگي تجربه كرده بودند و رهبري انقلاب هم تا آنزمان از همان اسلام مردمي صحبت مي كرد، اما بعد از پيروزي، اسلام مردمي به مرور كنار زده شد و در آخر اسلام نهادينه خود را تحميل كرد. 

   دو ديگر به باور نگارنده از ديدگاه اولوسيونيستي، انقلاب اسلامي اي كه در نهايت نهاد ديني را بر سركار آورد بيش از آنكه پيروزي اش مديون خود آن نهاد باشد، مديون مكتب ماركسيست – لنينيست نوع شوروي است.  يا به عبارت عام تر، به علت پيروزي انقلابات ماركسيستي در جهان سوم و شكست نهضت هاي ملي به دست غرب جهان سومي ها فريفته ايدئولوژي و بطور مشخص ايدئولوژي ماركسيسم شدند. اما اين مكتب يكي به دليل حساسيت غرب نسبت به آن و دو ديگر به علت احساسات ديني مردم و اينكه اين مكتب در الگوهاي آنزماني با احساسات ديني هم با خشونت رفتار كرد، در كشورهاي اسلامي نتوانست پا بگيرد.  تفكر تمامي پيشتازان ذهني و عيني انقلاب اسلامي مملو از انديشه هاي ماركسيستي بود و عملكرد جناح هاي خشونت طلب در انقلاب نيز تمامن ملهم از انديشه هاي اين مكتب نوع شوروي بود با توجيهات مذهبي كه از ديدگاه اولوسيون با ويژگي هاي فرهنگي و مذهبي و تاريخي موجود در ايران آنروز سازگار بود سنتزي بوجود آورد كه انقلاب اسلامي چنين چهره اي به خود گرفت. والا چرا قبل از حكومت پهلوي كه مردم مذهبي تر بودند اين انقلاب روي نداد؟

   منظور از طرح مسئله در اينجا البته راه انداختن يك جنجال هاي ايدئولوژيك نيست، كه چنين چيزي در واقعيات خارج از ذهن ما وجود ندارد، بلكه نشان دادن و روشن ساختن اين مسئله اساسي است كه جهت فهم مسائل و چگونگي رويدادها  در جريان اولوسيون بايد از قشري گري و انديشه انتزاعي فاصله گرفت و وارد كنه مكانيزم ها با يك ديد كليت گرايانه در بافت هاي كمپلكس شد. با طرح اين مسئله هدف اين است كه نشان دهيم هيچ پديده اي در هستي منتزع از هويت خود  و ارتباط با پديده هاي ديگر و بدون تأثير از محيط شانس پديداري پيدا نمي كند. واقعيت ديگر اين است كه اولوسيون بندرت داراي خط مستقيم و قابل شناخت است و گاه از بيراهه ها و تحت لواهاي ظاهري گوناگون هم راه خود را ادامه مي دهد و اين ما هستيم كه براي رويدادها نام انتخاب مي كنيم و گاه بر سر نام ها به كشماكش مي پردازيم. اينكه نام اين انقلاب اسلامي لقب گرفت بيانگر آنچه كه در واقعيت روي داد نيست و جامعه اسلامي هم كه فاتحان تصورش را داشتند محقق نشد. واقعيت به بن بست رسيدن يك جامعه بسته با ظواهر غربي بود به سوي يك جامعه باز و يك تعيين تكليف تاريخي با همه مؤلفه هاي داخلي و خارجي  كه در اين جامعه سد راه اين گذار بودند، تا جامعه بتواند قابليت ادامه حيات مستقل خود را بيشتر كند. از اين منظر اتقلاب ره آوردهاي مثبت زيادي داشته.  منظور اينكه اگر به علت حساسيت هاي غرب و موانع فرهنگي داخلي اولوسيون جامعه ما نتوانست بطور مستقيم و نام ديگري عمل كند، هيچ جاي تعجب نيست.

    به احتمال بسيار چنانچه اين انقلاب با همين شكل نام سوسياليزم برخود مي گذاشت، به احتمال زياد غرب آنرا، به دليلي كه فستر در نقل قول به آن اشاره كرده، اصلن به رسميت نمي شناخت. دو ديگر آنكه چون انقلاب به اين راه رفت نيروهاي چپ نبايد فكر كنند كه همه تلاش هاي آنها بيهوده بود. به باور نگارنده تمامي تلاش ها و بينش هاي نيروها در آنزمان در اين نوع شكل گيري انقلاب مؤثر بود و در آينده نيز اگر بخواهيم به وضع بهتري برسيم ناچار از اصلاح بينش و عمل خود و ديگران هستيم. توضيح بيشتر اين موضوع نيز از حوصله اين نوشتار خارج است، (11). به اين خاطر امروز هم مي بايست بدون توجه به القاب و واژه ها و شعارها و جنجال ها آرزوها و اراده گرائي ها  توجه را متمركز مكانيزم اولوسيون ويژه جامعه كرد كه هيچگاه توقف نمي پذيرد و در هر حال و هر زماني انسان مي تواند نقش فعالي در آن داشته باشد و اولوسيون از كوچكترين امكان جهت تضمين حيات بهره مي گيرد. چنانچه دست روي دست گذاشته و منتظر فرصت ايده آل بمانيم، اولوسيون هم ادامه حيات ما را تضمين نمي كند،(12). حال چنانچه ره آوردهاي علم را در اين فاصله در انديشه ماركس و انگلس ملحوظ كنيم، مي توان نظريه جبر تاريخ او را با جريان اولوسيون همساز قلمداد كنيم. 

     با اين نحوه نگرش است كه به عنوان نمونه مشاهده مي كنيم تحليل سعيد حجاريان در مورد مردم سالاري ديني به نحوي كه در سخنراني اخير خود (13) مطرح كرده روشن گر هيچ مسئله اي نيست جز پرداختن به واژه ها و صورت ها و غفلت از درك مكانيزم هاي حاكي بر حركت هاي ظاهرن ديني. اين نوع تحليل  نمي توانند در يك بحث اصولي نمي توانند كمكي براي ما باشند.  به عنوان نمونه آيا قبول قوانين اسلامي در پاكستان چيزي جز تزوير حاكميت آن جهت ادامه حياتش است و با اينكار هيچ تغييري هم در نظام سياسي و كشورداري آنجا ايجاد نشد. حال هدف از طرح آن و امثال آن چيست؟

   چرا بايست مسائل اصلي و محتوائي را كه بسادگي براي هرفرد قابل رؤيت نبوده و مي بايست در درجه به روشن كرن آنها پرداخت، رها كرده و به توضيح و تفكيك صورت هاي ظاهري و نام هائي  مي پردازيم كه هر جريان مي تواند انتخاب كند ليكن اولوسيون نقش ديگري بر دوش آنها نهاده است، بدون آنكه خود از آنها باخبر باشند. 

دو ديگراينكه نامبرده اشاره به اين نكته مي كند كه بحث كنوني مشابه بحث پيرامون نظام سياسي در رأس انقلاب است. اين بينش از واقعيت جامعه كنوني  و اولوسيون فرهنگي و اجتماعي و سياسي جامعه اي كه چنين تجربه تلخ و وحشتناكي در اين فاصله پشت سر گذارده به دور است.  در حقيقت وقتي فردي چنين نظر مي دهد در تحليلي بودن و انديشه علمي او، هرچند هم كه به نظر فلاسفه غرب مراجعه كرده و اصطلاحات انگليسي را بكار مي برد، بايد ترديد جدي كرد. اين نظر كسي است كه از ديدگاه علم جامعه را ثابت و بي حركت و بدون شعور تاريخي فرض مي كند و گوئي كه بسادگي همه ذهنيات خود را از اين حكومت به خاك مي سپارد. در اين نحوه نگرش جامعه ديناميك و متحول و در حال شدن نيست، غافل از آنكه حتي زماني كه زير تسلط سخت ترين استبدادها دست و پا مي زند به حركت بطئي و اولوسيوني خود ادامه مي دهد. ما در آنزمان در شرايط قبل از تجربه بوديم و هرچه دگر انديشان گفتند و نوشتند، با اين دليل همه آنها را غير منطقي دانستيد كه چون هنوز حكومت عدل اسلامي را تجربه نكرده ايم نسبت به آن كينه داريد! ما اينهمه سال ناچار از تحمل خفقان شديم، آيا امروز هم اين استدلال كاربرد دارد؟ ملتي كه چنين تجربه سنگين و تلخي دارد بطور قطع بهتر از هر كس مي تواند امروز بداند كه خواهان  كدام نظام است.

    اميد آنكه خواننده با اين توضيحات در آخر منظور نظر نويسنده نقل قول رأس نوشتار را دريافته و خود به اين باور رهنمون شود كه با بينش هاي نوين عنوان كردن مسائل مشخص اجتماعي اي كه امروز از حوزه فلسفه خارج شده و وارد علم شده و به همين خاطر داراي جواب هاي مشخص و قابل اثبات هستند،  در بسته بندي هاي كلامي و فلسفي و تحليل جامعه شناختي نوع قديم و غيرو تا چه حد از بينش هاي علمي امروز فاصله دارند.

  اگر پيروزي انقلاب اسلامي مديون ماركسيسم - لنينيست بود، اين مكتب به آن صورت كه تحقق يافت در راستاي اولوسيون و آزادي انديشه از قيد نهادها از جهان رخت بر بست و آنچه را هم كه از خود بجاي گذاشت در جلو چشم داريم. هر نظام انديشگي هم كه خود را بصورت  مكتب منتزع از هستي كند و بخواهد واقعيت ها را با قالب هاي مكتبي به تسليم وادارد نيز سرنوشت بهتري نخواهد داشت، چون اولوسيون در هر حال از هرچيز و هركس قوي تر است ومغز انسان قادر نيست كه با انتخاب اين صفت و قيد و واژه و اسم آنرا بفريبد. اين قابل اعتمادترين پيش بيني آينده است و سخن اينشتن را نبايد فراموش كرد. به انديشه بايد حالت ديناميك بخشيد تا بتواند همپاي تحول خود را متحول كند.

   روشنفكر در اين شرايط وظايفي كه  دارد اين است كه علم امروز را به جامعه خود انتقال داده، افراد و مكاتبي كه خود را متولي مردم مي دانند اما در حقيقت در پي چيزي جز منافع شخصي خود نيستند به مردم نشان داده  و زمينه هاي انتخاب آزاد ملت را فراهم آورد. هر آنكس كه افكندن برق  شفافيت علمي و معرفتي بر همه چيز را كه مردم خوب و بد خود و جامعه خود را بشناسند و سطح فرهنگ و نحوه معيشت خود را بالاتر برند، وجه همت قرار دهد،  بدون ترديد در راستاي اولوسيون فرهنگي و اجتماعي و اقتصادي مردم قدم بر مي دارد. در اين راستا حق به جانب دانشجوياني است كه چند روز قبل از رئيس جمهور به حق خواستند مشكلات جامعه را به دانشگاه ببرد نه به اطاق هاي دربسته چانه زني.

  در آخر فكر مي كنم كه مهمترين نتيجه اي كه از نحوه نگرش علمي امروز به مسائل مي گيريم و تجربه سال هاي اخير در ايران نشان مي دهند، اين است كه در اينراه همه نيروها و با هر باور اعتقادي و فلسفي در ارائة راه حل ها به يكديگر نزديك تر مي شوند، چرا كه امروز حل مسائل اجتماعي در گرو علم بوده و  ديگر كاري به باورهاي مكتبي و فلسفي ما كه حاصل ذهنيت انتزاع جويانه ما است و در حوزه امور شخصي افراد مي توانند تأثير گذارند،  ندارند.  

 

منابع

1 -Vom technokratischen zum Kybernetischen Zeitalter  Neuland des Den Denkens,

            Fredric Fester, dtv, 10. Auflage, 1997                            

 فردريك فستر بيوشميست است و كارشناس مسائل محيط زيست. او بنيان گذار و سرپرست گروه پژوهشي زيست شناسي   و محيط زيست در مونيخ است و و در دانشگاه سنت گالن استاد دائمي اقتصاد است. او تاكنون جوايز چندي دريافت كرده و دكتراي افتخاري دانشگاه سنت گالن را گرفته و  آثار متعددي انتشار داده كه همه آنها جزء پرفروش ترين آثار بوده اند.

2 - به نقل از كتاب : „ِAus Sternenstaub Kosel Verlag, 1997, S. 44,   

3 - , Konrad Lorenz, Pieper Verlag, 2. Auflage, 1991 Hier bin ich- Wo bist Du

4 -  جهت توضيح بيشتر رجوع شود به تئوري شناخت، م. كريم نيا، بخش سوم

5  ـ  جامعه مدني از ديدگاه اولوسيون، م. كريم نيا،  كانون نشر انديشه هاي نوين، آلمان 1377

6 -  به نقل از كتاب  طرح الهي: Der Plan Gottes, Insel Verlag, 1995, S. 26

7 -  تئوري شناخت، بخش چهارم، م. كريم نيا، آلمان، 1381

8 -  منبع شماره 1، ص 52

9 -  منبع شماره 1، ص 49

10 -  فلسفه عرفان، يحيي يثربي، مركز انتشارات دفتر اسلامي حوزه علميه قم، 1377 ، ص 63

11- پنج دهه پس از مصدق، چپ ايران و آزموني ديگر!، مليحه محمدي، ايران امروز، 21/3/1381

12 -  جهت توضيح بيشتر رجوع شود ” به تحليل انقلاب 1357 “، م. كريم نيا، آلمان

13 -  سخنراني سعيد حجاريان در همايش مردم سالاري ديني، ايران امروز، 81/2 / 28