Http://Www.Iran-Azad.De








Artikel

Philosophie

Home

 

از همين نويسنده
مردم سالاري ديني يا نظامي با ثبات؟
تئوري شناخت  بخش چهارم، قسمت اول
آشتي مادران و دختران
آشتي، هنرنوآغاز كردن
تولد ابر قدرتی نوين  به نام " افکار عمومی"

دكتر مسعود كريم نيا
تيرماه 1381
dr.karimnia@t-online.de

تئوري شناخت بخش پنجم

در راه برقراري ارزش هاي ديناميك

پيشگفتار

    تا كنون  در بخش هاي قبل اين نوشتارها سعي كرديم با طرح برخي از ره آوردهاي نوين علمي  نشان دهيم كه در جهان امروز بيش از آنكه در زمينه انسان شناختي و جامعه شناختي و سياست نيازمند فلسفه و مكتب و ايدئولوژي باشيم، مي توانيم بكمك علم به رهنمودهائي برسيم كه قابل اثبات بوده و به همين خاطر به مراتب از نظرات فلسفي و مكتبي قابل اعتمادتر هستند.   
   در كنار طرح اينكه پديده ها در هستي ايستا نبوده و همه چيز در حال شدن است، گفته شد به ويژه اولوسيون مجموعه هاي حياتي (جامعه انساني)، هرچند بطور غير مستقيم، اما به سوي ارتقاء و پيچيده تر شدن در حركت بوده و تحولات غيرقابل بازگشتتند. اين مجموعه ها جهت ادامه حيات از سوئي حالت ديناميك دارند و در همان حال در صدد پيدا كردن ثبات بوده (ثبات ديناميك) و تلاش در جهت قابل تداوم تر كردن حيات آن مجموعه كرده و همواره مي بايست در ميدان مسابقه اولوسيون از خود خلاقيت نشان دهند. ضمنن نشان داديم كه هر مجموعه حياتي زماني ثبات نظام خويش را قابل تداوم تر مي كند كه حتي الامكان ضمن حفظ هويت خود بازتر بوده و از طريق تبادل انرژي و اطلاعات، انتروپي(بي نظمي)  دروني خود را بيشتر كاهش دهد.

    گفته شد كه در جريان فهم مكانيسم ها، مي بايست تفكر كمپلكس و همچنين راه حل هاي پيچيده را جانشين تفكر خطي و راه حل هاي ساده كرد و بجاي انديشه انتزاعي تفكر سيستمي را جايگزين كرده و قوانين علت و معلول را بسيار بسيط و گونه اي ديگر ببينيم، تا بدانجا كه علت مي تواند در آينده رخ داده و معلول در گذشته.

   بر خلاف جوامع انساني، در مجموعه هاي ديگر حياتي،  قوانين (ارزش هاي) اولوسيون به صورت غريزه عمل مي كنند. اما در جوامع بشري در كنار ارزش هاي غريزي ارزش هاي اخلاقي و فرهنگي نيز تا آن حد حكمراني مي كنند كه گاه به دخالت و محدود كردن و يا لجام گسيخته كردن غريزه ها هم مي پردازند. دليل پيدايش و تغيير اين ارزش ها را اولوسيون تغيير شرايط زيست محيطي و مناسبات معيشتي و رابطه انسان و طبيعت مي داند. اما مشكل اينجا است كه چرا با وجود تغيير شرايط  و حتي گاه با خراب تر شدن كيفيت معيشتي، انسان ها آنها اينقدر وابسته به ارزش ها و سنت هاي كهنه بوده  و اين خصلت مورد سوء استفاده قدرتمنداني كه ادامه حيات خود را در حفظ آنها مي دانند، قرار مي گيرند. اين خود مبحث مفصلي است كه به حوزه  روانشناختي انسان مربوط شده  و اين دانش هم جواب هائي براي آن يافته.  مشكل ديگر اينكه مدرنيته هم كه  بدون تغيير آنها نمي توانست پديد آيد، ليكن در سطوح ديگري هنوز هم به اين مشكل دچار بوده و ناچار از ادامه بحث و روشنگري پيرامون آنها است. و مشكل سوم اينكه حتي روشنفكران هم با وجود برخورداري از بينش انتقادي نمي توانند مطمئن باشند كه در ناخودآگاه، اسير ارزش هاي كهنه نيستند.

   با توجه به اين واقعيت كه اين ارزش ها و اخلاق و سنت هاي ديرپا وجود دارند،  بحث ضروري و به ويژه حياتي هنگام گذار از يك جامعه بسته به سوي جامعه باز اين است كه با چه معياري بايد به ارزيابي ارزش هاي موجود و حاكم بر انديشه خود و جامعه پرداخت، كدامين ارزش ها و سنت ها و عادت ها و عرف ها را بايد كنار زد و چگونه مي بايست ارزش هائي را در راستاي شناخت هاي علمي بالا كه مي توانند براي يك زندگي بهتر به ما كمك كنند پيدا كرده و جايگزين قبلي ها كنيم. و در نوشتار ”مردم سالاري ديني يا نظامي با ثبات“ به نقل از فردريك فستر گفته شد كه امروز اينكار تنها با  بهره گيري از علوم طبيعي امكانپذير است، (1). اين نظر به عبارت ديگر به اين معنا است كه حوزه بررسي اخلاق و ارزش ها ديگر ايدئولوژي ها و فلسفه نيستند و هرآنجا كه در تاريخ بشري علم قادر به جوابگوئي شده باشد تكيه بر ره آوردهاي آن قابل اعتمادتر و مطمئن تر هستند. از آنجا كه دانش بشري اينك قادر است اين مفاهيم را در حوزه علم بررسي كند، اديان و فلسفه در اين شرايط بهترين كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه خود را با اين ره آوردها همسو كرده و درصدد ارتقاء آنها در حوزه هاي روحي، فرهنگي، هنري  و اعتقادي زندگي انسان بر آمده و باز هم به كمك علم تلاش در دروني كردن آنها در فرد و جامعه كنند، آنچه كه امروز فلاسفه در غرب بدان مشغول گشته اند.    

   حال كه فردريك فستر چنين موضوعي را عنوان مي كند خوبست نظرش را هم پيرامون ارزش ها بدانيم. بدين خاطر در اين بخش برگردان نظر او را در اين زمينه مي آورم. عنوان كردن نظر فردريك فستر ضمنن از اين حسن و اهميت نيز برخوردار است كه او تنها به توضيح كلي و انتزاعي ارزش ها وصرفن در سطوح زندگي فردي و اعتقادي نپرداخته بلكه دامنه كاربرد آنها را به مبرمات عيني و وسيع تر زندگي اجتماعي از جمله اقتصاد و برنامه ريزي ها هم سرايت داده و با مثال هائي كه مي آورد هم اهميت ارزش هاي نوين را روشن تر كرده و هم نظراتش را از جنبه كلي گوئي و نامشخص بودن رهانيده و به ارائه راه حل هاي مشخص مي پرازد. او با ارائه اين مثال ها نمونه هاي خوبي جهت بازتاب تغيير پارادايم ها در همه زمينه هاي زندگي در راستاي فلسفه وحدت وجود نشان مي دهد، امري كه در جامعه ما تبليغ آن را مي كنند ولي از عمل به آن سرباز مي زنند.

   او به عنوان تكميل نظراتش پيرامون ارزش هاي ديناميك در اثر فوق از پژوهشي گزارشگري مي كند كه كارشناسان با كمك كامپيوتر به اداره يك كشور فرضي پرداخته و نقاط ضعف مديريت را در زمينه پارايم هاي تفكر سيستمي نشان مي دهد.

  در قسمت اول نوشتار به برگردان موضوعي شامل چهار مبحث كه فستر تحت عنوان موضوع نوشتار در اثرش آورده مي رسيم. در قسمت دوم برگردان پژوهش فوق الذكر پيرامون خطاهاي انسان هنگام تفكر خطي و غير سيستمي مي آيد. در قسمت سوم صحبت مختصري از نگارنده اين سطور پيرامون تحليل سياسي و پيش بيني آينده از نظرتان مي گذرد. تأكيدها در متون  به صورت  كج نويسي تمامن توسط راقم اين سطور انجام گرفته.

    

1- در راه برقراري ارزش هاي ديناميك، (2)

   در مقابل تغيير نحوه انديشه و رفتار،  به گونه اي كه من در اثر حاضر معرفي مي كنم، ببيش از آنكه امكانات روحي و فني مقاومت كنند، بار بسيار انبوه سنت ها، تابوها، عرف ها و دگم ها ممانعت مي كنند. در حالي كه وجود اين مسائل مبناي ژنتيك ندارند (يعني از طريق ژنتيك از نسلي به نسل ديگر منتقل نمي شوند – م)، اما در عين حال از نسلي به نسل ديگر به عنوان ”حقايق“ غير قابل ترديد منتقل شده اند.  به اين دليل يكي از تكاليف مهم در جهت تفكر نو اين خواهد بود كه ماهيت اصلي اين ارزش ها را تحليل كنيم. در اينراه بايد عواملي را كه در آنها ظاهرن ثابت فرض مي شود بشناسيم. صرفنظر از اين واقعيت كه تا حدودي همين ها باعث رسيدن ما به بن بست شده و با واقعيت امروز ما هيچ ارتباطي ندارند.

   ما در آغاز، موضوع را با دگمي پيوند دهيم كه مانع از گردش به موقع ما از حركت صعودي و عمودي منحني رشد شد: حاكميت بلامنازع ايدئولوژي رشد مورد توافق شرق و غرب، زيرا كه اين دگم ربطي به يك نوع فهم رفتار واقعي سيستمي نداشته و به اين وسيله فاكت هاي قابل توضيح نيستند، بلكه عبارت از يك شابلون فكري غير منطقي است كه هرنوع رشدي را از آغاز مورد دلخواه مي داند، چه در مورد سرعت و چه اطلاعات بيشتر. يك خواست ازلي كه زحمت اثبات آن را احدي به خود نداده است. حال، دليلي هم براي آن در جائي قابل يافتن نيست، زيرا رشد از ديدگاه طبيعت داراي ارزشي خنثي بوده و گاه مثبت است و گاه منفي. اما در عين حال ما به آن كيفيتي به مثابه يك معيار و مقياس ارزاني داشته ايم كه لايق آن نيست.

   پرهيز از توليد، همانگونه كه در واقعيت به آن برخورد مي كنيم، هرگز به معناي چشم پوشي از سود نيست. به اين معنا هم نيست كه رشد توليد را با ثبات يكي بدانيم. بدين جهت هرچند كه امروز ديگر كسي دگم نظام اقتصادي كنوني را در همه موارد تأييد نمي كند، اما به نظر مي رسد كه گسستن از آن به نفع يك اقتصاد اصولي براي جامعه ماوراء صنعتي براي بسياري غير قابل تصور باشد. اما مشكلات بر سر راه اين روند گسيختگي بخاطر عدم ادراك، قضاوت هاي غلط، فقدان حمايت، ايجاد مشكلات تا ايجاد موانع فراوان و تهديد از طريق آويختن به دگم ها، پديده هاي نوظهوري نيستند. چه در زمان ريشه كن كردن برده داري در آمريكا يا كار كودكان در صنايع نساجي انگليس در قرن نوزده يا برقراري قانون هشت ساعت كار پس از 1918، همواره ” محافل ذينفع“ و ” كارشناسان !“ با تهديد به درهم ريختن نظام اقتصادي، مانع تحول مناسب و يا به عبارت ديگر اصلاح تحولات نامناسب شده و تلاش در نابودي آنها كردند.

   اما راهي جز اين وجود ندارد كه پيرامون واژه هاي مستحكم جديد بيانديشيم. به عنوان مثال مسئله درآمد سرانه را در نظر بگيريم. در سومالي مشابه كشور روآندا درآمد سرانه با 100 يورو در سال معادل يك چهارم بقيه آفريقا  است كه اين نيز معادل يك بيستم درآمد سرانه يك آلماني است. اما معذالك در بسياري از مناطق روستائي آنجا، حداقل تا زمان مهاجرت وسيع اتيوپي ها به آنجا، كمبود وجود نداشت. اولن به اين دليل كه اينجا درآمد، يعني پول، جهت گذران زندگي معنائي ندارد، دو ديگر آنكه براي اعتبار فرد،  رفتار اجتماعي اش به مراتب ارزشمند تر است تا كوشائي او. در مقابل،  فقر واقعي در آنجائي حاكم است كه درآمد سرانه به مراتب بالاتر است، يعني در شهرها.  به اين ترتيب كشورهائي وجود دارند كه بر طبق معيارهاي اقتصادي ما چون كشور برمه در درجات بسيار پائين تر قرار دارند، اما در عين حال در آنجا ميزان بحران بسيار پائين بوده، مشكل كمبود انرژي نداشته و آلايش محيط زيست قابل چشم پوشي است و نه مشكل ترافيك دارند و نه جنايت در آنجا وجود دارد – همه چيزهائي كه ما در تخيلات خود در راه آن تلاش مي كنيم. از ديدگاه مردم برمه واقعن شرايط در كشورهاي بسيار رشد يافته ما،  في الواقع بيش از حد ناپسند است.  اين موارد نشان مي دهند كه رابطه زيادي بين زندگي با قناعت و خوشبخت بودن برقرار است.

   اين نمونه هاي خيلي استثنائي البته به هيچ وجه نبايد به عنوان الگو قابل تقليد باشند، بلكه تنها نشان مي دهند كه رابطه برقرار كردن بين استانداردهاي زندگي مادي با احساس رضايت كه توسط ما طبيعي تلقي شده و از اعتبار برخوردار است، چقدر بي مورد است. و ديگر آنكه در واقع مرزهائي براي رفاه وجود دارند كه همانگونه كه جامعه شناس پتر آتستلاندرPeter Attestlander مي گويد: دولت مقسم رفاه مثل اينكه خودش سد راه خويش مي شود. زيرا كه رفاه مساوي براي همه نيازمند چنان دستگاه اجرائي است كه از اين طريق رفاه كلي به مقياس وسيع تر كاهش مي يابد.

   نه ميزان توليد و نه به حداكثر رسانيدن سود و نه درآمد ناخالص ملي كه ده ها سال توسط اقتصاد ما به عنوان معيار براي كيفيت زندگي در نظر گرفته مي شدند، امروز از اعتبار برخوردارند، بلكه به جاي آنها مؤلفه هاي اجتماعي نشسته اند كه در فصل هاي ديگر اين اثر راجع به آنها صحبت شده. آنچه كه مربوط به نيازهاي واقعي مي شود، قبلن توضيح داده شد، آنها به هيچ وجه شباهتي با نيازهائي كه برمبناي اين معيارهاي اقتصادي خلق شده اند، ندارند. دقيقن اين نياز كاذب بود كه ما را مبتلا به مشكلات فراوان كرد.

   يا مثال دگماتيسم رشد جمعيت را در نظر بگيريم.  در حالي كه بر اين امر اتفاق نظر وجود دارد كه كشورهاي در حال رشد بدون كاهش راديكال رشد جمعيت در مقابل شرايط فاجعه باري قرار مي گيرند، در جهان صنعتي از كاهش جمعيت بر خود مي لرزيم-  به خاطر اين فرض غلط كه پائين آوردن و همپاي آن (خواه ناخواه بصورت گذرا!) افزايش تعداد پير و بالاتر رفتن عمر انسان مشكل بزرگي را براي اقتصاد ملي بوجود آورده. در حقيقت اين شرايط  باعث پائين آمدن هزينه ها مي شود چون ثابت شده كه بزرگ كردن كودكان به مراتب گرانتر از محافظت سالمندان است، عملن اين جريان باعث كاهش بار اقشار شاغل مي شود، صرفنظر از اينكه با رشد تراكم جمعيت مشكلات اقتصادي و اجتماعي و زيست محيطي نيز فزوني مي يابند.

   در بسياري از موارد اين نوع جهانبيني ها و تصويرهاي ظاهرن خدشه ناپذير، يا به عبارت ديگر حتمي،  نظرات اصولي خشك شده اي هستند كه باعث ايجاد فجايع مي شوند. اين دگم ها به مرور زندگي ويژه اي براي خود ايجاد كرده و به صورت منتزع از بقيه نظام به حيات خود ادامه مي دهند. جهت مراقبت از آنها مي بايست آنها را در سطح  تابو بودن ارتقاء داد، زيرا چنانچه آنها با بقيه بخش هاي نظام واقعي و كلي در ارتباط قرار گيرند - امري كه در هر تفكر عميقي انجام مي گيرد - ، در اين صورت غيرقابل علاج بودن آنها به اثبات مي رسد. از اين طريق بدون اينكه اينها توان ارائه شالوده مستحكمي داشته باشند مدت مديدي به حيات خود ادامه مي دهند.

   اما اين مكانيزم بر مبناي ديگري نيز استوار است.  بر اساس شناخت هاي امروزين پيرامون رويدادها در مغز انسان كاملن قابل توضيح است كه چرا دگم ها و تابوها همانند ايدئولوژي رشد كمي، اساسن مي توانند اينقدر مقاومت كنند. دگم ها براي نحوه تفكر دوگانه مناسب هستند كه از طريق ” نحوه تفكر“ كامپيوترهاي ديجيتال قابل توضيح بوده و بعدن به شرح آن مي رسيم. اين تفكر دو سويه مسئله استاندارديزه كردن را بر اساس طبقات و ويژگي ها آسان مي كند. البته چنين انديشه خطي داراي بافت سخت بي تحرك است. در حوزه هاي حياتي يك چنين استاندارديزه كردن، آنچنان كه در ماشين آلات داراي امتياز زيادي است، در تحليل نهائي معنائي جز مرگ ندارد، زيرا به اين دليل ساده كه درادامه تحول بعدي، امكانات انطباق ديگر وجود نخواهند داشت. هنگامي كه ما با زندگي حياتمند روبرو هستيم- و اينكه ما همواره در مواردي كه با انسان ها سروكار داريم،  با آن روبروئيم- ، مي بايست خود را از چنان استاندارديزه كردن ها، نرم ها و چسبيدن به دگم هاي كه در تكنيك لازم هستند، رها كنيم. يك دگم هيچگاه به ثمر رسيدن نگرش هاي گوناگون را مجاز ندانسته و حتي هم زيستي مسالمت آميز آنها را نيز ا مكان پذير نمي كند. اما نظام اجتماعي - از آنجا كه اساسن يك پديده بيولوژيك است - به همان اندازه محتاج گوناگوني آراء است كه در طبيعت نياز به تنوع انواع جانداران است.

   تابوها در اين رويكرد از دگم ها بدتر هستند. پيرامون يك تابو انسان حتي اجازه فكر كردن هم ندارد. اين كار به معناي” غير قابل انديشه كردن“ و به همين دليل غيرقابل امتحان كردن است. در اينجا مي توانند مكانيزم هاي فشار روحيstress)  ( وارد عمل شوند. چنانچه دگمي كه با عقل سالم انسان قابل نفي است به سطح تابو ارتقاء داده شود، از نظر بيولوژي عصبي چنين واقعه اي اتفاق مي افتد: اطلاعاتي كه با تابو در ارتباط قرار مي گيرند از طريق تابوئيزه شدن ربط به احساس ” ترس“ پيدا مي كنند. تا زماني كه اين حوزه هاي عصبي در مغز تحريك شده و به عنوان اطلاعات ثانوي، همزمان احساس ترس را نيز به خاطر مي آورند، مكانيسم فشار روحي نيز وارد عمل شده و هضم و ادامه انديشيدن بعدي را در ارتباط با آن محتواي اطلاعاتي تابوئيزه شده، قفل مي كند. نتيجه آنكه يك تلاش ممنوعه پيرامون تجديد نظر در تابو، صرفن از طريق بيولوژي صرف دشوار مي شود.

 

1.1 - مؤلفه هاي ثابتي كه بي ثبات هستند

   حتي در علوم طبيعي به اثبات رسيده كه برخي از مؤلفه هائي كه به عنوان ثابت و بصورت دگم پذيرفته شده اند قابل تغييربوده و نيازمند تجديد نظر و يا ناكامل هستند، تا جائي كه دانشمندان كرارن و اغلب طي يك درگيري شديد مي بايست بپذيرند كه انواع دگم ها اختراع روح غير منعطف انسان بوده و بار ديگر مي بايست آنها را بشكنند. حتي بسياري از چيزهاي ساده در يك نگاه عميق كاملن چيز ديگري جز آنكه فكر مي شد، هستند. به عنوان نمونه در محاسبه معلوم شد كه اين فرمول شيميائي آب H2O كه هركس فكر مي كرد آنرا مي شناسد در نهايت اشتباه است. ثابت شده كه آب تنها در برگيرنده 1.0 درصد ملكول H2O است. مابقي شامل ساختارهاي پيچيده تر اكسيژن و هيدروژن و گروه OH هستند.

     يكي ديگر از آكسيوم هاي فيزيك سرعت نور (300000 هزار كيلومتر در ساعت) به عنوان بالاترين مرز حركت در فضا و زمان است. تا كنون تصور مي شد اين مرز ثابت بوده  و آنرا غير قابل فرا رفتن مي دانستند. حال محاسبات دقيق فيزيكي در اين اواخر محتمل دانسته اند كه ذراتي بنام تاخيونن (Tachyonen) مي توانند وجود داشته باشند كه بالاتر از سرعت نور حركت كنند. آري، زمان هم نيازمند آن نيست كه در همه اعصار همواره مساوي حركت كرده باشد. در كيهاني كه در حال انبساط است -  و از قرار وضع اين گونه است-  زمان نيز دچار انبساط است. چنانچه ما به ميلياردها سال قبل رجعت كنيم، زمان نيز با كيهان منقبض و خميده شده و همواره سريع تر حركت مي كرده. هنگام انفجار اوليه وضع چگونه بوده؟ آيا اينجا اساسن مي توان از زمان صفر و يا يك آغاز صحبت كرد؟

   زمان حتي لازم نيست كه به سوي جلو حركت كند. به همان ميزان كه حركت معكوس زمان غير قابل درك و ناممكن به نظر مي رسد -  كه در اينجا نيز بازهم با نحوه انديشگي علت و معلولي ما به اين صورت تصادم پيدا مي كند كه فكر ما از آن ممانعت مي كند كه علت را در آينده و معلول را در گذشته ببينيم. با وجودي كه اين تلقي حتي قوانين استاتيك را هم خدشه دار نكرده، بلكه صرفن فكر را اندكي پريشان مي كند، صرفنظر از اينكه اصلن نافي قوانين بنيادي فيزيك نيز نيست.

   چنانچه قرار بر تلاشي جهت تغيير رفتارها و آزاد كردن تصورات از چهارچوب هاي ثابت باشد تا مانع از بروز فجايع  و بروز انقلابات شويم و راه را براي اولوسيون تسطيح كنيم، ناچار از اين تمرين مي شويم كه خود را با مسائل غير عادي درگير كرده و شناخته ها را مورد ترديد قرار دهيم. يك كمك بزرگ در اين تلاش اين است كه يك بار همه چيز و در نهايت آنچه را كه در اين اثر آمده، كمي نسبي كنيم، مشغول كردن خويش با جهان هائي است كه در ماوراء مقياسات ما قرار دارند، با دنياي ذرات و دنياي كيهاني. زيرا كه انكشافات در حال جريان در علوم طبيعي بسيار نفس گير هستند. اينها انديشه را به حركت آورده و ما را ناچار مي كنند تشابهاتي در زمينه الگوهاي جديد فكري پيدا كنيم. شايد اين تلاش مهم تر از پياده كردن شناخت هاي علمي در تكنيك هاي قابل تحقق باشد. گردش كوچكي را اينجا در برخي از اين بازي هاي فكري پي مي گيريم.

 

2.1 - تلاش هائي جهت آزاد كردن خويش از طريق نسبي كردن

   ما هنگامي كه به عنوان مثال مي خواهيم سعي مي كنيم موقعيت خود را در كيهان بازشناخته و آنرا نسبي كرده و در مقياس قوانين كيهاني ببينيم، ستاره شناسي مي تواند با تصورات كاملن گوناگون خود پيرامون فضا و زمان، انديشه ما را آرامش دلپذيري ببخشد. مفاهيم فواصل معادل چند ميليون سال نوري -  در جائي كه يك ثانيه نوري تقريبن مساوي  فاصله كره ماه با زمين است -  به همان ميزان كه ناچيزي ما را به نمايش مي گذارد فراواني بيشمار نظام هاي خورشيدي، يا راه شيري و سيارات و غيرو و به همين ترتيب امكان وجود حيات را جز در كره خاكي نيز نشان مي دهد. همگوني كيهان خود را تنها در تكرار آبژكت هاي آسماني نشان نمي دهند، بلكه امكان تكرار اشكال حياتي در تصور خطور كرده و به اين ترتيب پروردگار عزيز را هم كمي بزرگتر از آنچه كه در تصورات انسان محورانه خطور كرده، متجلي مي كند.

   برخي ديگر از تمرينات آزادسازي عبارتند از تعقيب كردن نحوه ايجاد ستارگان، پديداري يك خورشيد يا انفجار آن، انبساط به مرور آنها به صورت يك ستاره سرخ يا انفجار آنها و همپاي آن آغاز مرگ در مراحل عجيب و غريب زندگي يك ستاره. . .

  انكشافات طبيعي و فيزيكي در حوزه ذرات ماده تأثير عميق بر فكر ما دارند، به عنوان مثال آنچه كه از سال 1925 به پرنسيپ معروف پاولي (Pauli Prinzip) شهرت يافته. نتيجه اي كه از اين پرنسيپ حاصل مي شود اينكه يك مراوده غير انرژيك مابين ذرات ماده مي بايست امكانپذير باشد. آري، به عنوان نمونه يك اتم مي تواند ” بداند“ و ”در خاطر ضبط كند“ كه به يك اتم ديگر برخورد كرده يا نه، اينرا فيزك دان پلاسما هنري مارگنوس (Henry Margnus) يكي از دوستان اينشتن براي من تعريف كرد. انواع ديگر ارتباطات ماده نيز وجود دارند كه تحت عنوان” ساعت شيميائي“ شهرت يافته كه هنوز همه آنها كشف نشده اند: ملكول ها ”ميدانند“ كه ملكول هاي ديگر در چه وضعيتي قرار دارند و اينكه تا حدودي از يك حافظه برخوردارند. و اين توان ماده كه اطلاعات جمع مي كند و مي تواند گوناگوني را در اطراف خود ‏” بشناسد‏“ و هنگامي كه ماده در حال عدم توازن و در شرايط بي ثبات قرار گرفته چه در زماني كه يك اتم تجزيه مي شود و يا يك ملكول در حال تغيير است، اين توان چند برابر مي شود. به نظر مي رسد كه در اين حال يك حساسيت ناگهاني  كنش هاي غير مادي فورن پا به عرصه وجود مي گذارند. اين موضوع را گروه پژوهشي من در زمينه آزمايشات فيزيكو شيميائي نيز به اثبات رسانيده و مباني آنرا ايليا پروگوگين (Ilya Progogin) عنوان  و اثبات كرده. تمام اينها به اين معنا هستند كه جهان، همانگونه كه فيزيكدان اويگن وينر(Eugen Wiener) يكبار در نشست جايزه نوبل عنوان كرد: ” بيشتر از آنكه تا كنون تصور مي شد، به هم متصل است“.

   خوب توضيح در مورد اين موضوع كافي است. از همه اينها اين نتيجه را بايد گرفت كه آن ثابت ها كه به نظر مي رسيدند مطلق و غير قابل نفي هستند و مفاهيم جهان فيزيك - همچون سرعت نور، بار الكتريكي ذرات، عوامل ثابت نيروي گرانش (Gravitation)، قطر اتم، زمان و مكان-  در حقيقت اساسن ثابت نبوده بلكه در اثر كنش با زمان و مكان، زير سلطه تغييراتي قرار دارند كه از طريق آنها نسبيت آنها و همچنين وابستگي متقابل همه اين اندازه ها در ارتباط با يكديگر قرار دارند. و به اين وسيله ضمنن تفكراتي هم مورد تأييد قرار گرفتند چون  پرنسيپ روابط علي كه قبلن توسط فيزيكدان ارنست ماخ  مورد انتقاد قرار گرفته بود.

    اين تفكرات پيرامون ثابت بودن اندازه هاي محوري در فيزيك صرفن مربوط به دوراني مي شود كه ما اكنون در آن بسر مي بريم، و اين بدان معنا است كه ما نيازمند يك تجديد نظر عظيم در نحوه نگرش خود نسبت به واقعيت هستيم. اينشتن نيز هنگامي كه گفت: ” در  جائي كه قوانين رياضي را در ارتباط با  واقعيت  قرار مي دهيم، قابل اطمينان نيستند، و در جائي كه اطمينان بخش هستند ديگر رابطه اي با واقعيت ندارند“، اين تضاد را مي توان در زمينه انديشه بر مبناي رياضيات و واقعيت شناخت.

   حال چرا نبايست ” حقايق مطلق “ در زمينه هائي جز فيزيك هم همين گونه صرفن عوامل بظاهر ثابتي نباشند كه تنها در ارتباط با زمان ما از اعتبار برخوردارند؟ چنين مدل هاي فكري ما را به اين امر رهنمون مي كنند كه جهان هرگز نبايد آنگونه به نظر رسد كه در كتاب هاي درسي يا در انجيل ترسيم مي شود. در اينجا خوبست عنان صحبت را به  فيزيكدان ماكس بورن (Max Born) بسپاريم كه در سن 81 سالگي و ده سال پس از دريافت جايزه نوبل پيرامون اعتبار عقايد (ايده ها) اظهار داشت: ” من فكر مي كنم كه عقايدي چون صحت مطلق، دقت مطلق، حقيقت نهائي و غيرو تخيلاتي هستند كه نبايد وارد هيچ علمي شوند.“

 

3.1 - ارزش هاي ديناميك و استاتيك

   اين موضوع ما را به سنت ها و تابوها مي رساند. از بحث قبل نتيجه گرفتيم كه زمان  عوامل ثابت را تغيير مي دهد. چرا نبايد براي تابوها هم يك بعد زماني محدودي وجود داشته باشد؟ ما در جاي ديگري ديديم كه رويدادهاي مكانيكي -  و تبعيت از تابو هاهم يك جريان مكانيكي است -  صرفن براي مدت محدودي صحيح عمل مي كنند، همانند يك اتوموبيل. اما در مقابل آن،  سيستم هاي باز مكانيكي عمل نمي كنند. بدين جهت پس از يك محدوده زماني خاصي رويداهاي مكانيكي با سيستم هاي كمپلكس متحول، به ويژه سيستم هاي بيولوژيك، خواه ناخواه تصادم پيدا كرده و محتاج تعمير مي شوند. البته طول افق زماني نيز خود به مثابه طول عمر يك سنت اندازه ثابتي نداشته و اين نيز متغير است. سابقن در دوران هائي كه تاريخ درجا مي زد حفظ طولاني يك سنت مشابه رشد طبيعي جمعيت بود. اما در زمان رشد سرعت افزايش و تراكم جمعيت اين افق زماني آنقدر كوتاه شده كه چسبيدن لجوجانه به سنت ها گاهي مي تواند سم مهلك و كشنده باشد. آنجائي كه چسبيدن به ارزش هاي ثابت آغاز مي شود، هرچند هم كه اين ارزش ها نو باشند، در لحظه بعدي با واقعيت جديد مبتني بر تحول شرايط انطباق ندارند. در شرايط كنوني رشد تصاعدي منحني جمعيت هر يك ميليمتري كه ما به جلو مي رويم شرايط كاملن جديد تكنيكي، اجتماعي و سياسي را روي كره زمين الزامي مي كند. اگر يك رفتار سنتي به آنگونه كه همچون گذشته ها در اثر ثابت ماندن شرايط بطول يك قرن معتبر بود، زماني كه تحولات در شرايط زندگي محدود بوده و ابعاد وسيعي نداشتند، در زمان حاضر كه تحولات هزارها بار سريع تر انجام مي گيرند، شايد از اعتبار يك ساله برخوردار باشند. يك سنتي كه سابقن پس از قرن ها بي اعتبار مي شد احتمال دارد كه امروزه يك ماه پس از پيدايش اش به اين سرنوشت دچار شود.

  در زمان حاضر بسياري از ارزش هاي استاتيك در همان حال وضع كردنشان امكان دارد دوباره اشتباه از كار درآمده  و به عنوان هنجار (نورم) قابل استفاده نباشند. اين موضوع از سنت هاي فرهنگي آغاز شده و دامنه اش به زمينه هاي شهرسازي و غيرو مي رسد. به عنوان نمونه بسيار اتفاق مي افتد هنگامي كه طرح پروژه هاي ساختمان بنادر، فرودگاه ها، كانال كشي ها مدت زمان زيادي بطول مي انجامند، پس از پياده شدن آنها كاملن بي اساس از كار در آمده وهيچ كس علاقه اي به آنها ندارد، اما چون جريان تحقق آنها بر مبناي يك سري نرم هاي استاتيك استوار شده، هيچ كس قادر به جلوگيري از پياده كردن آنها نيست.

   حال  چنانچه هنجارهاي هاي استاتيك مورد نياز نباشند، ما مي بايست به چه چيز متوصل شويم؟ آيا اساسن راهبرد هائي وجود دارند كه مي توان بر آن ها تكيه كرد؟ من بر اين باورم كه در” عصر گذارها“ نيز مي توان به نظم اعتبارداري رسيد، البته به شرط آنكه آنها ‹ مرده › (خشك) نبوده بلكه مبنائي ‹ زنده › (قابل انعطاف) داشته و همپاي ما در حركت باشند. اما اين به معناي هنجار هاي اصلاح شده ديگري نبوده بلكه هنجار هائي برخوردار از كيفيت ديگر و بر مباني كاملن جديد استوار هستند كه ما مي بايست به آنها برسيم. يك هنجاري كه ديگر در جاي خود ثابت نيست بلكه مبتني بر ديناميك بودن است و صرفن تصوير لحظه اي شرايط در حال تغيير نيست. همانگونه كه در برنامه ريزي هاي استراتژيك مبتني بر مدل هاي سيستمي اجراء مي شود،  هنجارهائي ضروري هستند كه موقعيت چيزها را مشخص نكرده بلكه جهت يابي و گرايشات آنها را در نظر مي گيرند. بر اساس اين مدل ها آنچه كه ما قبل از هرچيز جهت تبيين چنين هنجارهاي ديناميك احتياج داريم، آگاهي از نحوه رفتار عيني سيستم و قوانيني كه بر مبناي آن سيستم حيات داشته و ما از آنها تحولات دلخواه (و ممكن!) را مي توانيم دريابيم. تئوري ها و ايدئولوژي هائي كه با كمك ساختارهاي فكري رايج ما بنا شده اند به ندرت مي توانند در اين راه به ما كمك كنند. يك تحول خوشايند در علوم اجتماعي را در سلسله نوشتارهاي هربرت اشتاخووياك (Herbert Stachowiack) تحت عنوان ” نيازها، ارزش ها و هنجارها در تغيير“، مي توان نشان داد كه مكاتبي را در آنجا مورد بحث قرار داده و البته هنجارها يشان را نسبي مي كند، (2) و(3).

   همين شرايط در آينده در حوزه هاي مختلف - همچون در حوزه قوانين و آئين نامه ها -  حاكمند. در آنجا ديگر صحبت ارائه اندازه هاي مشخص ثابت در ميان نبوده بلكه گرايشات رويدادها مطرح خواهند بود، به عنوان مثال سرعت و جهت رشد در راستائي كه ما حركت مي كنيم بايد عنوان شوند.

   اولين هنجارهاي ديناميك وضع شده اكنون در حوزه محيط زيست قابل رؤيت هستند كه به صورت مرحله اي و چندين ساله مثلن در مورد كيفيت پس آب ها و يا كنار گذاردن بنزين سرب دار  به اجراء گذارده مي شوند. با وجودي كه ميزان هائي كه بايد رعايت شوند سال به سال فرق مي كند، يك چيز ثابت مي ماند: خود نحوه تغيير. اعتماد و اطمينان در اين موارد همچون هنجارهاي خشك نيز وجود دارد. به همين صورت مي بايست براي مصرف انرژي، بهاي برق، تغيير برنامه غذائي، مصرف آب و بسياري ديگر از اندازه هاي اقتصاد كنوني ما، هنجارهاي ديناميك در نظر گرفت كه تغييرات را خود به عنوان مقياس قابل اطميناني در نظر مي گيرند. مقياسي كه در اين حال عموم از آن اطلاع داشته و خود را مي توانند به عوض يك تغيير ضروري و فوري، به مرور آماده پذيرش كنند. تغييرات ناگهاني اين اشكال را دارند كه با كنار گذاردن هنجارهاي استاتيكي به يكباره زمين زير پا خالي مي شود. 

   در قسمت بعد از پژوهشي صحبت مي شود كه در پيشگفتار ذكر آن رفت.

 

2 -  آموزش از يك پژوهش،(5)

    يكي از آزمايشات بسيار جالب را در اين زمينه كه آيا قادريم  مشكلات را در سيستم هاي كمپلكس حل كنيم روانشناس اهل بامبرگ آلمان ديتريش دورنر(Dietrich Doerner) انجام داده است. او يك سرزمين تخيلي را در آفريقا بنام تانالاند (Tanaland) ايجاد كرد كه همه مشخصات و عوامل اثربخش آن متناسب با شرايط واقعي مناطق آفريقائي بوده و همه را در كامپيوتر ذخيره كرد. او يك برنامه نرم افزار جهت گفتمان طرح كرد كه استفاده كنندگان از آن مي توانستند شرايط را  از طريق ارائه كمك هاي توسعه اي و ديگر اقدامات تغيير دهند. به عبارت ديگر آنها مي توانستند آينده آن كشور را در كامپيوتر انعكاس داده و در صورت اشتباه به تصحيح بپردازند. در اين برنامه ميزان زايمان و مرگ و مير اهالي، نحوه تغذيه و شكار آنان،  مهم ترين انواع گياهان و حيوانات و همچنين ميزان وابستگي آنها به باران و حتي حشرات ضروري براي باردار كردن گياهان توسط حشرات در نظر گرفته شدند.

  حال دوازده  كارشناس كه داراي انواع گوناگون تخصص ها بودند مي بايست بطور عام در اين جهت عمل كنند كه زندگي اهالي تانالاند بهتر شود. آنها مي توانستند سد سازي كنند، صنعت و نيروگاه انرژي ايجاد كنند، شرايط پزشكي و نظافت را بهتر كرده ، محصولات كشاورزي و انواع كود ها را و نوع شكار و ابزار شكار را تغيير دهند. از اين طريق اين سرزمين را مي شد بر اساس مراحل تصميم گيري گوناگوني تمام مدت سال هدايت كرد. نتيجه كار بيش از حد انتظار اسفناك بود: به عوض اينكه زندگي مردم بهتر شود، آنچه كه هدف بود، پس از بهبودي هاي زود گذر فجايع و گرسنگي هاي مرگ آور حاصل آمدند. گله هاي حيواني تعدادشان به حداقل رسيده و منابع غذائي و مالي نابود شدند. نكته حائز اهميت اينكه با وجودي كه همه كارشناسان و ديگر افرادي كه در آزمايش شركت كردند نيت خير داشتند،  يك نظام به هم ريخته ايجاد كرده و سرزمين را مواجه با فاجعه كردند. در يكي از نشست ها پيرامون روش متخصصين اظهار شد: ” درست اطلاعات قبلي آنها به نظر مي رسيد كه مشكلات زيادي ايجاد مي كند، زيرا كه اين افراد با پيشداوري به انجام وظيفه پرداخته و به سختي مي توانستند از حدسيات اشتباه خود در مورد ساختار چنين موقعيت هائي فاصله بگيرند. . . آنها تأثيرات  را بصورت زنجيره اي ( خطي و پشت سرهم ) نگاه مي كردند  . . . نه به صورت  بافت ها(كمپلكس و ارتباطات چند جانبه ) كه لازمه موقعيت بود“. 

   با كمك چنين آزمايشاتي دورنر توانست غالب اشتباهات استراتژيك را كه در سيستم هاي كمپلكس انجام مي گيرند نشان دهد.  در اينجا به شش عدد از آنها اشاره مي شود.

   اشتباه اول :  فقدان شناخت كافي در مورد هدف.  در سيستم جستجو مي شود تا نقصي را پيدا كنند. اين نقص برطرف شده و سپس به دنبال شناخت نقص ديگري مي روند (رفتار تعميركاري). همانند يك بازيگر ناشي در بازي شطرنج برنامه ريزي بدون تعقيب يك خط مشي بنيادي انجام مي گيرد.

   اشتباه دوم : افراد توجه خود را صرفن معطوف به قسمت كوچكي از موقعيت كلي مي كنند. آمار و ارقام زيادي گردآوري مي شوند كه ليست هاي بلند بالائي دارند اما روابط را نشان نمي دهند. به اين ترتيب نمي توان به آنها نظمي بخشيد و خصلت ديناميك سيستم ناشناخته مي ماند.

   اشباه سوم : تعيين كردن يك جانبه مركز ثقل ها.  افراد توجه خود را صرفن در يك مركز ثقلي كه مهم تلقي كرده اند متمركز مي كنند. به اين ترتيب نتايج تعيين كننده اي كه از حوزه هاي ديگر حاصل مي شوند در نظر گرفته نمي شوند.

   اشتباه چهارم : تأثيرات جنبي ناديده مي مانند. آنها كه در تفكر يك بعدي محبوس هستند هنگام جستجوي اقدامات مناسب جهت بهتر كردن سيستم بيش از حد تنها ” متوجه هدف “ هستند، يعني بصورت خط مستقيم و بدون در نظر گرفتن جوانب عمل مي كنند. تأثيرات جنبي مورد تحليل قرار نمي گيرند.

   اشتباه پنجم : گرايش به هدايت بيش از حد. در اغلب موارد افراد ابتدا با كراهت اقدام مي كنند. اما هنگامي كه در سيستم تغيير وضعي مشاهده  نمي شود، آنها با قدرت وارد صحنه مي شوند تا با مشاهده اولين بازتاب دوباره پا روي ترمز گذارند.

   اشتباه ششم : گرايش به رفتار آتوريته. برخورداري از اين قدرت كه مي توان به تغيير سيستم پرداخت و اين باور كه (ظاهرن)  توانسته اند مشكل را ببينند منجر به رفتار ديكتاتور مأبانه مي شود. اين رفتاري است كه براي سيستم هاي كمپلكس بسيار نامناسب است. ” رفتار انعطاف پذير“  براي اين سيستم ها اثر بخش ترين روش لازم است كه با جريان و به صورت شناور به تغيير بپردازد.

   تا اينجا چند نكته ذكر شدند كه دلايل نتايج اسف بار آن آزمايش را قابل فهم مي كنند. ما با نحوه رايج حل مسائل ظاهرن در مقامي نيستيم كه با سيستم هاي كمپلكس رفتار مناسبي داشته باشيم، حتي دخالت هاي آمرانه ما اغلب نتايجي مخالف آنچه كه در نظر داشته ايم به همراه مي آورند. متأسفانه نه تنها در كامپيوتر بلكه در واقعيت به مراتب بيشتر،  در بسياري از موارد در طرح هاي توسعه كشور و همچنين طرح هاي توسعه جهان سوم دچار اشتباه مي شويم. رفتار ما به علت عدم توجه به ارتباطات چندگانه غالبن به بدتر شدن ساختارها و بحران هاي عميق ساختارها منجر شده اند: چه در مورد عدم توجه به عواقب ساختن سد اسوان در مصر و يا ديگر سدها و كانال كشي ها، چه فاجعه اي كه در صحراي ساحل و يا از بين بردن جنگل ها در آمريكاي جنوبي و يا توسعه برخي مناطق توريستي و عواقب اجتماعي و زيست محيطي و اقليمي آن.

  همانگونه كه اريش يانچ (Erich Jantsch) در اثرش تحت عنوان (خودسازماندهي كيهان) بيان مي كند: سيستم ها در واقع كاملن چيزي غير از انبوهي از مجردات و مفردات بي نظم در كنار هم هستند و حتي زماني هم كه ما با ساختار يك سيستم آشنا مي شويم، اين هم اطلاعات كمي پيرامون رفتار واقعي اش در اختيار ما مي گذارد. ابتدا فهم ديناميك دروني وجود واقعي باعث مي شود كه نقاط ضعف و قدرت و حساسيت سيستم را برملا كند. به محض اين كه ما با سيستم ها سروكار پيدا مي كنيم  تنها بحث حول  بر سر پا نگاه داشتن يك ساختار در ميان نبوده بلكه بايد سرپرستي روند هاي در حال جريان آن ديناميك، تغييرات مداوم، ارتعاشات سيستم را به دست آورد،(6).

   ما چنانچه من بعد هم همچون خرگوشان هيپنوتيزم شده به انبوه آمار و ارقام و منحني هاي حوزه هاي مجرد خيره شويم، نه قادر به فهم مشكلات كمپلكس تمدن ماوراء صنعتي خواهيم شد و نه كشورهاي در حال رشد. ما ابتدا زماني كه شرايط كامل را جهت برقراري يك توازن مواج باثبات حتي در مورد مدار گردش انرژي و مواد طرح كنيم، در اين حال آغاز به فهم رفتار اين سيستم ها كرده  و مي توانيم به ترسيم برنامه پرهيز از بحران نائل شويم. با توجه به اطلاعاتي كه در اين بين پيرامون قانونمندي هاي بيوسيبرنتيك به دست آورده ايم ما مي بايست قادر به اين كار باشيم. من به عنوان مثال در طرحي تحت عنوان ” مناطق پرجمعيت در بحران “ كه بر اساس آن ” مدل حساسيت “ را براي برنامه يونسكو تحت عنوان ” انسان و بيوسفر“ مطرح كردم، از اين قانونمندي ها استفاده كردم.

    در اينجا برگردان نظرات فردريك فستر به پايان رسيد. در بخش هاي بعد اين سلسله گفتار پيرامون سيبرنتيك و آنچه كه مجموعه هاي غير سيستمي را از سيستم ها كه داراي قانونمندي هاي كاملن متفاوتي با يكديگر هستند صحبت خواهد شد. 

 

     در قسمت بعد  به عنوان نتيجه گيري عملي از موضوعاتي كه آمدند نگارنده به اختصار نظر خويش را  پيرامون  تحليل هاي  سياسي و پيش بيني آينده عنوان مي كند.

 

3 - تحليل هاي سياسي و پيش بيني آينده

   ما همواره جهت فهم رويدادها و پيش بيني آينده به تحليل مي پردازيم. اما  در بين همه نيروهاي سياسي و در همه جا بسيارند كساني كه در تحليل هاي سياسي و شرايط خيلي زود و با قاطعيت به پيش بيني آينده مي پردازند. اما تا كنون شاهد بوده ايم كه تمامي پيش بيني هاي قطعي و حتي با تعيين زمان آنهم در كوتاه مدت، غالبن اشتباه از كار درمي آيند.  با توجه به آنچه كه در اين سلسله نوشتارها و به ويژه در اين بخش آورديم مي توان به اين نتيجه رسيد كه دلايل غلط از كار درآمدن ها چيست و چرا اگر جريان و فردي بخواهد اعتبار تحليل هاي خود را كاهش نداده  و از سوئي موجب ايجاد اميدهاي كاذب و در نتيجه سرخوردگي نشده و از سوي ديگر تحليل راهي به سوي آينده گشوده و ميدان هاي فعاليت مثبت را نشان دهد، چقدر اين كار در جهان امروز دشوار است اما راه ديگري هم جز اينكار وجود ندارد. زيرا كه اينكار يك بخش مهم تلاش تئوريك را شامل شده و انسان را از كوركورانه عمل كردن و حركات اكسيونيستي و تكرار اشتباهات برحذر مي دارد. حال مشكل اينجا است كه معيارهاي صحت تحليل ها و پيش بيني ها كدامند؟

   آنچه كه تجربه بشري نشان مي دهد اين است كه  يك تحليل زماني مي تواند از ميزان بالائي از صحت برخوردار شود كه اينكار با تكيه بر علم و شناخت هاي علمي نوين انجام پذيرد. در اين سلسله گفتارها تاكنون روشن شد كه تنها تكيه بر نظرات و و منطق رايج و حتي تجربه جهت شناخت و تحليل نسبي صحيح كافي نبوده بلكه توجه به پارادايم ها و ابزار منطق نيز ضروري است. به اين دليل پيش از هر نوع تحليل آشنائي با روش تحليل و نرم افزاري كه تحليل گر مورد استفاده قرار مي دهد به همان ميزان محتواي تحليل حائز اهميت است و در اينجا است كه اهميت پرداختن به كار تئوريك در دو زمينه روشن مي شود، اول تئوري شناخت مبتني بر دست آورده هاي علمي كه نرم افزار مغز انسان است  و ديگر تحليل و شناخت واقعيت با كمك اين تئوري.

    ما شاهديم كه تحليل گر در صورت ارائه تحليل هاي ناپخته به مرور از گردونه انديشه ورزان جدي كنار گذاشته مي شود. به اين خاطر بهتر است انسان در تحليل بسيار محتاط بوده و حداقل تا حد امكان رعايت همه ره آوردهاي علمي را كرده و در صورت خطا به اصلاح تئوري شناخت خود نيز بپردازد. به اين ترتيب پيش فرض تحليل نسبي صحيح تسلط انسان به دانش روز است و علت اشتباه از كار در آمدن بسياري از تحليل ها اين است كه اينكار با نرم افزار منطق قديم و سنتي انجام گرفته و تحليل گر از آن بي خبر است. تحليل بر اساس بينش هاي سنتي هرچند هم كه منطقي به نظر برسد بيشتر به قاپ بازي شبيه است و قطعن سرمايه گذاري در اينراه جز اتلاف وقت و نيرو نتيجه اي ندارد.

   به عنوان نمونه زماني كه ما پذيرفتيم كه تصادف نقش بنيادين در هستي ايفا مي كند، به همين تريب هر پيش بيني اي مي تواند بر اساس تصادفي غيرقابل پيش بيني غلط از كار در آيد. اما در كنار پذيرش تصادف مشاهده كرديم كه قوانين اولوسيون در هر حال به ايفاي نقش خود ادامه داده و تعيين كننده، فهم اين روندها هستند كه ضربه پذيري تحليل را كاهش مي دهند. به عنوان نمونه چه كسي مي توانست تحولات افغانستان را بر اثر واقعه 11 سپتامبر سال گذشته پيش بيني كند؟ در زمينه تصادف ها اين نكته نيز آمد كه در عين حال انسان مي تواند از آن بهره برداري نيز بكند و در افغانستان در راستاي اولوسيون چنين شد. دو ديگر به علت حاكميت روندهاي غير قابل بازگشت و جريان داشتن ” شدن” در امور،  هر تحليلي براي زمان خاصي معتبر است و روز ديگر مي تواند شرايط تغيير اساسي كرده و تحليل ديگري ضرور شود.

   اما در قسمت هاي بالا در اين نوشتار آمد كه چنانچه بخواهيم نظراتمان غلط از كار در نيايند بهتر اين است كه به هر تحليلي  همانگونه كه رويدادها ديناميك هستند، شكل ديناميك داده  وتحليل دربرگيرنده راه حل هاي بديل و ديناميك باشد. نشان دادن راه حل هاي بديل به اين خاطر است كه ديديم هر علتي بر خلاف تصورات سنتي حتمن نبايد يك معلول داشته باشد.  بر اين اساس يك پيش بيني قطعي  و مشخص و آنهم كوتاه مدت كاريست ناصواب. و در همين نوشتار آمد كه براي تحليل هاي (برنامه ريزي براي آينده) امروزي ابتدا لازم است خود را مسلح به تفكر سيستمي كنيم و در اين حال بايد بجاي پيش بيني رويدادها،  مسير و جهت گرايش روندهاي تعيين كننده  در تحول سياسي و اجتماعي را در نظر گرفته و در آن حوزه ها به فعاليت بپردازيم.

  به عنوان نمونه و به اختصار اين پيش بيني تا كنون بهتر از ديگر پيش بيني ها درست از كار درآمده كه اولن بدانيم تحولات بنيادين اجتماعي در گرو رشد دانش و بينش و شركت اكثريت مردم در آن است و جز مردم و حركات مردمي به هيچ فرد و جريان ديگري نمي توان و نبايد اميد بست.  همه كساني كه تاكنون فعاليت خود را در اين زمينه متمركز كرده اند از هيچ رويدادي نه زود شاد شدند و نه زود مايوس. جريان اصلاح طلبي درس خوبي به ما و همه سياسيوني كه بيشتر بر امواج سياسي سوار مي شوند نه تحولات بنيادي متكي بر حركات مردمي،  آموخت. از جمله اشتباهات اين جريان اين بود كه  مردمي بودنشان تنها به گرفتن راي از آنها منحصر بود و پس از آن حتي جلوي حركات مردمي را مي گرفتند و سركوب آنها را توجيه كرده  و در اطاق هاي در بسته و در بالا تصميم مي گرفتند و حفظ نظام را بر منافع ملت ترجيح مي دادند، در حالي كه در يك نظام حياتي هدف بالابردن توان ادامه حيات آن است.

. ما در آخر متوجه اين امر نيز شديم كه بر خلاف نظر معتقدان به تئوري توطئه خارجي و اينكه همواره آنها براي ما تصميم مي گيرند، خارجي ها در نهايت و در هر حال مي بايست تحولات و جريانات مردمي را جدي تلقي كرده و آنها را ناديده نگيرند و در صورت ناديده گرفتن در نهايت خودشان نيز همچون جريان طالبن به بلاياي آن دچار مي شوند. اين بينش كوته نظرانه و توجه به منافع كوتاه مدت بود كه غرب بر اساس آن در گذشته عمل كرد ولي در حال حاضر شاهد تحول و تغيير اين بينش در غرب هستيم.

     در زمينه قوانين اولوسيون گفته شد كه اولوسيون از راه هاي گوناگون ايفاي نقش مي كند و پديده ها همواره از سادگي به پيچيدگي مي گرايند. حال از سوئي اين تعجب از خارجي ها بيهوده است كه پيچيده عمل مي كنند. اين ساده انديشي ما است و اين ايراد متوجه ما است كه  به را هاي ساده انديشيده  و كمتر از موقعيت ها بهره برداري كرده و بارها اشتباهات گذشته را با وجود تغيير شرايط تكرار مي كنيم. از سوي ديگر چنانچه جرياني در راستاي ايفاي حقوق ملت به كار مثبتي دست مي زند نبايد آنرا ناديده گذارد و همانگونه كه اولوسيون تلاش مي كند از كوچكترين امكان بهترين استفاده را به عمل مي آورد (جريان استفاده حد اكثر از منابع)  از كوچكترين امكان  نيز مي بايست نيروهاي سياسي بهترين استفاده را كرده و به ارزش هاي خود خصلت ديناميك دهند.

منابع

1 - ”مردم سالاري ديني يا نظامي با ثبات“، م. كريم نيا، سايت ايران امروز و ايران آزاد، خرداد 1381

Neuland des Denkens, FredricVester, dtv, 10. Auflage, 1997, S. 456-466 - 2

3  -H. Stachowiak: Bedürfnisse, Werte und Normen im Wandel, Fink/Schöningh, München 1982     

4 - New York 1973  H. Stachowiak: Allgemeine Modelltheorie. Springer, Wien

5 - منبع شماره 2 ، ص 24 – 27

6 ,Erich Jantsch, Hanser, Muenchen 1979 Die Selbstorganisation des Universums