Http://Www.Iran-Azad.De







Artikel

Politik

 

از همين نويسنده
مردم سالاري ديني يا نظامي با ثبات؟
تئوري شناخت  بخش چهارم، قسمت اول
آشتي مادران و دختران
آشتي، هنرنوآغاز كردن

دكتر مسعود كريم نيا
تيرماه 1381
dr.karimnia@t-online.de

تولد ابر قدرتی نوين  به نام " افکار عمومی"

   اگر تا چندی قبل آمريکا تنها ابر قدرت جهان بود، مردم جهان ناگهان و در مدت کوتاهی زا يش ميمون ابر قدرت جديدی به نام افکار را در تاريخ بشری امکانپذير کردند و در همان حال شرايط سياسي جهان به ضرر ابر قدرت آمريکا تغيير کرد. از سوی ديگر عدم تحقق آرزوهای آمريکا و انگليس در مورد فتح کوتاه مدت عراق حقانيت ابر قدرت جديد را بيشتر اثبات کرد و ضعف های غير قابل جبران حمله های نظامي با سلاح های مدرن را به گونه ای  بر ملا کرد که آمريکا، همچون دوران پس از جنگ ويتنام، مدت های مديدی ديگر به فکر جنگ نخواهد افتاد. به اين خاطر آنچه که از هم اکنون قطعي به نظر می رسد اين که آمريکا سوداي حمله نظامی به ايران را هرگز به مخيله خود راه نخواهد داد و آرزوی قدرت طلبانی که فکر می کردند آمريکا به ايران حمله کرده و آنان را به قدرت می رساند يک سره بر باد رفت.

   ما در حال حاضر و زمانی که بحث پيرامون دموکراسی در خاورميانه در رسانه های غربی مطرح  می شود  به کوری چشم انحصارطلبان قدرت در ايران در کمتر موردی نام دکتر محمد مصدق را به عنوان پيشگام برقراری دموکراسی در اين منطقه نمی شنويم،  که دولت او با کودتای آمريکائی و انگليسی سرنگون شد و هنوز آنها می بايست تاوان آنرا بپردازند.

    می دانيم که آمريکا و انگليس ضمن تلاش جهت مخفی نگه داشتن هدف اصلی خود که تسلط بر حوزه های نفتي عراق است، جهت آماده کردن افکار عمومی و سازمان ملل برای حمله نظامی به عراق چند بار اهداف خود را تغيير دادند. ابتدا جنگ قرار بود به خاطر نابودی سلاح های کشتار جمعي شيميائی آغاز شود، اما زماني که بازرسان سازمان ملل اين کار را توسط خود عملِي دانستند، سازمان ملل ديگر دليلِی برای توجيه آغاز جنگ در دست نداشت. بار ديگر آمريکا برکنار کردن صدام را به بهانه ارتباط او با القاعده  پيش کشيد، اما مدارک ارائه شده این مدعا را ثابت نکرد و از سوی ديگر بر اساس قوانين بين المللی،  کشوری حق ندارد برای برکناری حکومتی ديگر دست به حمله نظامی بزند.  در آخرين مرحله آمريکا مسئله مردم پسند برقراری دموکراَسي در عراق و منطقه را پيش کشيد. در اين جا ناگهان تمام خاطرات گذشته مردم و رسانه های گروهی زنده شد و با مرور به گذشته دانستند که به ويژه آنها چگونه جريان های دموکرات را در اين منطقه خفه کرده و اکنون دست شارون را در کشتار فلسطينی ها باز گذاشته و از حکومت های ضد دموکرات منطقه از جنگ دوم جهانی تا به امروز حمايت می کنند.

   از اين رو همه دانستند که حمله به عراق می بايست منافع ديگری در بر داشته باشد و شعار پرهيز از خون دادن برای نفت جهانی شد. اما با اين استدلال جنگ برافروزان نا خواسته  وظيفه دموکرات کردن حکومت بعدی را بر خويش تحميل کردند و پس از صدام ابرقدرت دوم جريان برقراری دموکراسي در عراق را زير ذره بين می گذارد و اينکه آنها به سادگی مانند قبل نمی توانند با حکومت های ضد دموکرات در منطقه نرد عشق ببازند و محور مخالف جنگ نيز ناچار تبعيت از اين جريان است. شايد بتوان گفت که من بعد  مسابقه ای هرچند ناقص  پيرامون دموکرات کردن منطقه  در خواهد گرفت.

    آنچه که مردم دنيا دانستند اين بود که  در پشت همه روی دادها و توطئه های جناح جنگ طلب آمريکا طرح هنری کيسينجر پس از تحريم نفت در سال 1973 نهفته است که در سال 1977 عنوان کرد ارزش نفت بيش از آن است که سرنوشت آنرا به دست حکومت های منطقه بسپاريم. 

   اما داستان زايش ابر قدرت جديد در اين مسائل خلاصه نمی شود. مسئله ديگر پاره شدن يک دايره بسته روابط علت و معلولی و تآثير متقابل آنها بر هم بود که به کمک آن يک دهه نظريه پردازان  جناح جنگ طلب آمريکا انديشمندان جهان و هم چنين طراحان  تز گفتگوی تمدن ها را به قول معروف سر کار گذارده بودند و آن تز جنجالي هانتيگنتون بود.

   قضيه از اين قرار بود که آمريکا و انگليس به دست خود و به خاطر مبارزه با شوروی و نيروهای دموکرات در منطقه از ده ها سال پيش مذهب گرائی را در منطقه دامن زده بودند و ملت های منطقه را با دشمنان داخلی ای مواجه کردند که ساليان درازی به زير زمين تاريخ منتقل شده بودند و به اين ترتيب رد پای خود را در درگيری ها پاک کرده بودند. ما با اين جريان در کودتا بر عليه دکتر مصدق روبرو بوديم و  سرنوشت اسف بار انقلاب به اصطلاح اسلامی بهمن 57 در ايران و جفائی که غربی های دموکرات در اين سال ها نسبت به نيروهای دموکرات در ايران روا داشتند خون از چشمان انسان جاری می کند.

     به هر حال هنگامی که جريان مذهب گرای سنتی با تضعيف نيروهای دموکرات و ابر قدرت شوروی قدرت گرفت و حتی با ترغيب آنها به توطئه و جنايت و ترور و رذالت  ترغيب شدند، آنرا چماق جديدی برای سرکوب مردم منطقه کردند تحت اين عنوان که مردم اين منطقه با برخورداری از اين فرهنگ اساسا لايق دموکراسی نيستند و با ارائه نمونه هائی از جنگ ها در بين اين کشورها که خود در برافروزی آنها پيشگام بودند و از همه مهم تر با جريان 11 سپتامبر، نظر خود را اثبات می کردند. از سوی ديگر در اين بين روشن شده که موساد چگونه جناح های داخل حکومت ايران را به اعمال خشونت آميز ترغيب کرده تا چهره خشنی از اسلام در اذهان پديد آورده و اعمال غير انسانِی خود را توجيح کند.

   تا اينجا همه آنچه که برشمرديم بخشی از واقعيت ها را در دهه های قبل در منطقه نشان داد. اما اکنون مشاهده می کنيم که اينها واقعيت های کاذبی بودند که بر جريان تحول تاريخی (اولوسيون) منطقه تحميل شده بودند و جهت فهم واقعيت های اصيل می بايست از تئوری شناختی برخودرار بود که انسان را اسباب دست اين وافعيت های مجازی نکند. در اين راه اين ايمان ضد عقل و علم  و اعتقادات واهی و غيرو که روحانيت زورگو در ايران تبليغ کرده و می کنند هيچ کاری نکرد جز اينکه آن ها و حاميان آنها و در نهايت اصلاح طلبان را به عمله های ابر قدرت در ايران مبدل ساخت که هزينه آنها را ملت پرداخت. در سخنی کوتاه اين عملکرد غربی ها در منطقه و نتايجی است که از اعمال خود آنها حاصل آمده، اما آنرا به حساب بی تمدن بودن ما گذاردند. اِين نوع خلق واقعيت کاذب را انديشمندان با  تئوری ای قابل درک می کنند. در اين تئوری ثابت می شود که در واقعيت چگونه علت و معلول با هم در ارتباط قرار دارند، بر يکديگر تآثير گذارده و گاه جای آنها با يکديگر عوض می شود:

Rueckkopplungsprozesse zwischen Ursache und Wirkung

  در جنگ حاضر اما تآثير اين بی اخلاقِی و بی صفتی سياستمداران آمريکائی که نشانگر منش وحشيانه جناح های جنگ طلب آنها است در حال حاضر منجر به  پس دادن تاوانی بس سنگين و بِی آبروئي آنها شده. آنها فکر می کردند که با پرواز اولين جنگنده ها بر فراز عراق،  مردم عراق به ويژه شيعيان و کردها فورا به استقبال آنها می روند، در حالی که عکس اين جريان روی داد. در جنگ سال 91  ارتش آمريکا مردم عراق را تشويق به قيام بر عليه صدام کرده بود، اما زمانی که آنها قيام کردند، ارتش به دستور پدر بوش آنها را رها کرده و باعث قتل عام آنها توسط صدام شده بود.  

   اين رويداد، جريان جنگ، تئوری ها و ادعاهای ديگری را هم بر ملا ساخت. جنگ برافروزان بخاطر اطمينانی که نسبت به پيروزی سريع خود و با کمک از سلاح های مدرن (!) کشتار خود داشتند  با تبختر اعلام کردند که ما فقط به اهداف نظامی حمله کرده و با مردم و تآسيسات غير نظامی کاری نداريم، اما زمانی که دريافتند که تصور پيروزی سريع باطل بوده، مردم و تآسيسات غير نظامی هم خواسته يا ناخواسته مورد حمله قرار گرفتند و تا امروز که هشت روز از شروع جنگ می گذرد چندين بار تاکتيک خودرا عوض کردند و اکنون همان تاکتيکی را در پيش گرفته اند که آمريکا در ويتنام به کار می برد تحت عنوان جستجو و نابودی دشمن.

    چهره دهشتناک جنگ، حتی جنگ با سلاح های مدرن پس از دو روز برای همه بار ديگر زنده شد و کودک و پير و جوان را در سراسر جهان جهت اعتراض به خيابان ها سرازير کرد. به اين ترتيب مکانيزم تحولات ناگهان به ضرر جنگ برافروزان تغيير کرد و هر روز هم که می گذرد ابر قدرت نوين افکار عمومی قوی تر می شود. مهم توجه به اين نکته است که اينبار برخلاف مخالفت ها با جنگ ويتنام که در پايان جنگ بروز کردند، مخالفت ها از آغاز جنگ و حتی در کشورهای جهان سوم و غير اسلامی هم شروع شده و بطالت تز درگيری تمدن ها را بر سر هانتينگتون و مذهبيون آتش بيار اين معرکه کو.بيدند. در ترکيه که پنجاه سال نظاميان بی چو.ن و چرا نوکر آمريکا بودند، 90 در صد مردم مخالفت خود را با استفاده از پايگاه های نظامی در آنجا جهت حمله از طريق شمال اعلام کردند و در تمامي کشورهای عرب وابسته به آمريکا مردم به تظاهرات ضد جنگ پرداخته و با قوای دولتی که تظاهرات را ممنوع کرده بودند، به زد و خورد پرداختند. از اين زمان خواب رهبران عرب ديکتاتور و وابسته پريشان شده است.

   دو ديگر آنکه با تلفاتی که سلاح های مدرن بر نيروهای خودی جنگ افروزان وارد آوردند اثبات شد که سلاح های مدرن هم نه  قادر به کاهش چهره خبيث جنگ می شود و نه قادر به تخفيف دادن امکان اشتباه انسانی بوده و تکميل اين سلاح ها چندان نفعی برای کارخانجات توليد ابزار ضد بشری  در بر ندارند. يکی از اهداف به راه انداختن اين جنگ ها البته اين موضوع هم هست که پس از جنگ آنها را به کشورهای ديگر بفروشند، اما اين جنگ جز شرمندگی برای آنها دربر نداشته.

   با ادامه پيدا کردن جنگ ، محاسبات اوليه پيرامون هزينه آن هم به هم ريخت، به گونه ای که هشتاد ميليارد دلار برآورد اوليه هزينه،  به احتمالی دو يا سه برابر خواهد شد. به اين خاطر مشکلات برطرف کردن کسر بودجه آمريکا به حدی است که پس از جنگ،  نظام اقتصادی آمريکا با يک درگيری داخلی عظيمی روبرو است. اما مسئله به اينجا خاتمه نمی پذيرد، چرا که ابر قدرت افکار عمومی که هرروز نسبت به توان عظيم خود واقف می شود متوجه شده که از امکانات زيادی در قبال ابر قدرتی که با صراحت تلاش در زيرپا گذاردن قوانين و پيمان های بين المللی می کند، برخوردار است. اين ابر قدرت از راه رسيده برای اولين بار در تاريخ طرح تحريم کالاهای ساخته شده در آمريکا و متحدانش را عنوان کرده و مردم را ترغيب به اين کار می کند. ابعاد اين تحريم در حدی است که در حال حاضر به عنوان نمونه برخی از رستوران های آلمانی از ارائه سيگار، مشروبات و اغذيه ساخت آمريکا و انگليس ابا می کنند و در اروپا کمتر سهام شرکت های آمريکائی معامله می شود. چنانچه اين جريان عموميت بيشتری بيابد، قدرت اقتصادی به عنوان بزرگترين سلاح آمريکا که تا کنون بسياری از کشورها را ناچار از تبعيت کرده بود، کند شده و افول اين ابر قدرت سرعت بيشتری به خود می گيرد. يک جامعه شناس معروف فرانسوی در تلويزيون آلمان ابراز داشت که در حال حاضر نه تروريسم و نه صدام، بلکه آمريکا با زيرپا گذاردن پيمانهای بين المللی  صلح جهانی را تهديد می کند.

   در عين حال همين آمريکا که از زمان روی کار آمدن بوش مشغول ضعيف کردن سازمان ملل و زير پا گذاردن قوانين بين المللی است، پس از آنکه عراقی ها اسرای جنگی را در تلويزيون نمايش دادند ناگهان به ياد پيمان های جنگی در زمينه رفتار با اسرای جنگ افتاد. اما زمانی که سربازان تسليم شده عراقی را در حالت ذلت به نمايش می گذاردند و رفتاری که با اسرای طالبان کردند، ياد اين پيمانها نبودند. و اکنون که جنگ به درازا کشيده و حکومت تونی بلر در معرض سقوط قرار گرفته، ناگهان به ياد برقراری رابطه با کشورهای اروپائی مخالف جنگ افتاده و در تلاش است که سازمان ملل را در گير مسائل اين جنگ کند تا شايد مقداری از هزينه ها را بر دوش سازمان ملل گذارده و خود را از ايزولاسيون رها کند. از آن طرف آمريکا قرارداد خاموش کردن چاه های نفت را به شرکتی واگذار کرد که قبلا معاون بوش چنی در آن کار می کرده.  

    در آخر اين موضوع  طرح اين سئوال ها از ديدگاه تتوری شناخت حائز اهميت به نظر می رسند که آيا همه آنچه که اتفاق افتاد حاصل ضرورت بود و يا تصادف هم در آن نقش داشت؟ آيا همه رويدادها قابل پيش بودند و بر اساس کدام بينش ما می توانستيم از قبل زايش محور ضد جنگ و ابر قدرت نوين را پيش بينی کنيم؟    

   تا اينجا مسئله زايش ابر قدرت جديد و جنگ در سطح يک تحليل کوتاه عنوان شد، اما طرح مسئله مهم ديگری نيز، که برای ما بسيار آموزنده است،  ضروری به نظر می رسد.  اين موضوع  که چه اتفاقاتی باعث پيدايش محور ضد جنگ بين کشورهای آلمان و فرانسه و روسيه شدند و کدامين جريان ها  در اين راه دارای پر اثرترين نقش بودند؟

 جريان ييدايش محور ضد جنگ

    همانگونه که ميدانيم ييشتاز ايجاد محور ضد چنگ صدراعظم آلمان گرهارد شرودر بود که در بحبوحه مبارزات انتخابی اعلام کرد که آلمان در جنگ شرکت نخواهد کرد. پس از چند ماه پافشاری مصرانه دولت آلمان، دولت فرانسه که سابقا بيشتر در صدد گزينش راه حل های غير آمريکائی بود هم راغب به اين تصميم شد و به اين ترتيب در اتحاديه اروپا وزنه اين موضع سنگين تر شد  و سپس روسيه هم به آن پيوست. نحوه برخورد و تهديد و حتی بی احترامی آمريکا هم دولت ها را در اين تصميم مصمم تر کرد و هم مردم به مرور دانستند که حکومت بوش چه انتطاری از هم پيمانان سابق خود دارد، اطاعت بی چون و چرا. اين رويدادها کليسا های کاتوليک و پروتستان را هم ترغيب به موضع گيری صريح و بی سابقه عليه جنگ کرد اما ملايان در حکومت ايران که هميشه کباده کش مبارزه با آمريکا بودند مشغول ارتباطات مخفی بودند و تا هشت روز پس از جنگ هم از خواب خوفناک مخالفت با جنگ هنگام ضرورت بيدار نشدند.  

   اين اولين بار بود که سوسيال دموکرات های آلمان بدون هيچگونه رعايت روابط با آمريکا چنين جسورانه به چنين اعلام موضعي پرداختند. بر اين اساس اين سئوال مطرح می شود که عامل اين جسارت چه بود؟

    عامل اصلی اين جسارت البته چيزی جز وجود حزب سبزها در ائتلاف با سوسيال دموکرات ها نبود. اين حزب نسبتآ کوچک که از زمان ايجادش (1981) بينشی صلح طلبانه را دنبال می کرد از زمان جنگ يوگوسلاوی بحث وسيعی را در آلمان پيرامون دخالت های نظامی به راه انداختند. آنها با دشواری زياد توانستند دخالت نظامی آلمان را در يوگوسلاوی تا حدودی برای خود توجيح کنند. مخالفت سبزها با روش های نظامی که می رفت به از بين رفتن ائتلاف با سوسيال دموکرات ها بيانجامد،  به جائی رسيد که گرهارد شرودر خواستار رآی اعتماد از مجلس شد و سبزها را ناچار از رآی به او کرد، اما دريافت که با اين حزب به سادگی قادر به دخالت نظامی در خارج نخواهد بود.

   از سوی ديگر عملکرد زيرکانه  وزير امور خارجه آلمان يوشکا فيشر از حزب سبزها او را مبدل به محبوب ترين شخصيت سياسی آلمان کرده بود و هنگامی که قبل از انتخابات سال پيش آرای سوسيال دموکرات ها بسيار پائين آمده بود، حزب سبزها به سوسيال دموکرات ها وفادار ماندند و هيچ گاه چراغ سبز به حزب مسيحی دموکرات نشان ندادند. از اين رو سوسيال دموکرات ها حين انتخابات در يافته بودند که تنها در ائتلاف با حزب سبزها می تواند شانس پيروزی داشته باشند. برای اينکار و زمانی که از ميزان آرای آنها کاسته شده بود در چند هفته قبل از رآی گيری حاضر به هر تصميم جسورانه ای بودند.  تصميم مخالفت با جنگ از طرف سوسيال دمکرات ها هم نظر مردم را به سوی خود جلب کرد و هم سبزها را خشنود کرد. به عبارت ديگر چنانچه سبزها در مخالفت با جنگ در گذشته آنقدر پافشاری نکرده و آنرا در سطح وسيع عنوان نکرده بودند هيچ معلوم نبود که شرودر هم جنان تصميم قاطعی بگيرد و بعد از آن اساسا جريان محور ضد جنگ شکل بگيرد. محوری که همه بر آن اتفاق نظر پيدا کرده اند که موقتی نبوده و من بعد در مقابل ابر قدرت آمريکا نقشی استراتژيک ايفا خواهد کرد.

   عملکرد اين چند سال حکومت سبزها با شرودر در آخر محصولی به بار آورد که هيچگاه کسی به آن فکر نمی کرد که چگونه در عرض چند سال جريانی بتواند بدون دادن تلفات و از درون نهادهای موجود، اما دمکراتيک، به خلق سنتزی چنين ارزشمند نائل شود. تلاش سبزها جريان کلاسيک طرح يک انديشه را تا زمان بارآوری عمومی و جهانی نشان می دهد. جريانی که امروز بر دوش همه جوانان در سراسر کره زمين می رود تا آتيه ای کم خشونت تر از قبل به ارمغان آورد. پيدايش ابر قدرت نوين در حقيقت حاصل نهائی جنبش های دانشجوئی و روشنفکری اروپا در دهه شصت و هفتاد ميلادی قرن بيستم در اروپا است.  

   نقش تعيين کننده حزب سبزها به اين صورت که چگونه يک جريان کوچکو جزئی  می تواند به تحولی کيفی در واقعيت کلان منجر شود، در واقعيت امر همان چيزی است که در تئوری به هم ريختگی (Chaos-Theorie) به آن آتراکتور (Atractor) می گويند. به اين معنا که می گويند در شرايط بحرانی شدن واقعيت، هنگامی که رویدادها نظم خود را از دست می دهند، يک عامل بسيار جزئی می تواند تعيين کنننده ساختار واقعيت نوين باشد.  به عنوان مثال گفته می شود در اين حال بال زدن يک پروانه در چين هوای آمريکا را تغييرمی دهد.

 

 

 

 

Home