Http://Www.Iran-Azad.De







Artikel

Politik

 

رويای سلطنت   و  غوغای سلطنت طلبان 2
رويای سلطنت   و  غوغای سلطنت طلبان 3

رويای سلطنت   و  غوغای سلطنت طلبان 1

يادداشت هائی پيرامون  " ميثاق "  آقای رضا پهلوی

و نوشته های آقايان باقر پرهام ، محسن کردی ، محمد رضا امين و

 دکتر علی رضا نوری زاده

عالم چو به ذوق آمد ،  در عشق ، دو جوق آمد

در عشق شراب است آن ، درعشق سبوی است اين

خواندن مطالب آقای دکتر عليرضا نوری زاده  تحت عنوان " من سرگشته هم از اهل سلامت بودم ..." (1)  خود می توانست دليلی باشد که نگارنده اين سطور به  " فرسايش "  قلم پرداخته و حد اقل اعلام موضع نمايد  که موجبی برای  " پوزش طلبی "  وجود ندارد. از جمله باين علت که انقلاب ها در تاريخ بشری به خواست و اراده اين و آن  انجام نمی گيرند . چنانکه نه کوشش های روشنفکران از  جان گذشته توانست بساط خودکامگی وابسته به بيگانگان محمد رضا شاه  را برچيند و نه تلاش های  " غلامان خانه زاد "   و  " جان نثاران "  بی مايه  در  درون  و بيرون کيهان و اطلاعات  و آيندگان و ساير رنگين نامه ها فروپاشی مفتضحانه سلطنت را مانع شد. هم سکوت طولانی مردم ( و نه روشنفکران ) پس از سرکوب خونين شورش پانزدهم خرداد و تبعيد ضد قانونی  آيت الله خمينی از کشور  و هم انقلاب 1357  و بازگشت  فاتحانه  وی  به ايران ريشه در سياستهای اجرا شده توسط محمد رضا شاه و شرايط  اجتماعی ناشی از اين سياست ها داشتند و بخوبی نشان دادند که هرچند پايداری و استقامت در مبارزه در بزنگاه تاريخی تبديل به عاملی تعيين کننده می شوند ولی خود بخود قادر به ايجاد چنين بزنگاهی نيستند . خود آقای دکتر علي رضا نوری زاده ـ در نوشته بعدی خود (2)  نقل می کند که چگونه  به  ياری  دکتر شاپور بختيار  شتافته و " تصوير بزرک دکتر مصدق را که در گوشه اطاق بود برداشت و پشت سر دکتر بختيار گذاشت ... " .  ولی  از خود  نمی پرسد که چرا  توده مردم  نه  فقط به اين  "زرنگی "  روشنفکران و اهل قلم توجهی ننمود بلکه حتی در مقابله با شخص دکتر بختيار که تا قبل از نخست وزيری اش بعنوان يکی از رهبران  جبهه ملی شناخته شده بود نيز درنگ ننمود ؟  مگر روشنفکران و اهل قلم  يکشبه قدرت جادوئی خود را از دست داده بودند ؟  گذشته از آن  مگر شاه هرگونه رابطه ثمر بخش و روشنگرانه بين مردم و جنبش های فکری ايران و جهان را قيچی نکرده بود ؟  آيا نشريات رنگارنگ  ـ از جمله اطلاعات و کيهان و آيندگان ـ  و راديو و تلويزيون چيزی جز به به و  چه چه  پيرامون نبوغ و درايت اعليحضرت و توضيح سياستهای داهيانه آريامهر تحويل مردم می دادند ـ در آنزمان از فاکس ، رايانه ، اينترنت و ايمل  نيز خبری نبود ـ  که مثلا مردم از اين طريق به شورش و انقلاب کشيده شوند ؟ 

انقلاب ايران با همه نتايج خوب و بدش ـ تا آنجا که مربوط به روشنفکران می شود ـ محصول فعاليت روشنفکر ی  روشنفکران  غير مذهبی نبود . بنا بر اين روشنفکران مخالف سلطنت و بيرون از حيطه تفکر مذهبی ، که آقای دکتر نوری زاده  خود را در زمره اين روشنفکران می داند ، دليلی برای " پوزش خواهی"  در رابطه با نتايج انقلاب ايران ندارند . علاوه بر آن  آقای دکتر نوری زاده نمی تواند بدليل ساده زير پوزشی از خود (از روشنفکران ) و يا از ملت ايران بخواهد . او در ادامه نقل قول فوق و اين بار از زبان خود ، می نويسد که : " با آمدن دکتر بختيار برای من انقلاب به ثمر نشسته بود " . بنا بر اين  ، يعنی به حکم عقل و منطق او پس از روی کار آمدن دولت دکتر شاپور بختيار   ديگر نمی توانسته است فعاليتی جهت سرنگونی اين دولت و سلطه همه جانبه نيروهای دينی بر جامعه  داشته باشد و "پوزشی  " از اين بابت نيز بدهکار نيست .

با توجه باينکه آقای دکتر نوری زاده در همين نوشته مورد بحث می نويسد که :  "کی من گفتم بايد از محمد رضا شاه پوزش خواست ؟! "

 و يا  "  من کجا گفتم که از محمد رضا شاه پوزش بخواهيم ؟  " ،

 ماجرای پوزش خواهی آقای دکتر نوری زاده  تبديل به شبه و معمائی مرموز می شود که خود وی تا کنون توضيحی قانع کننده و پاسخی منطقی برای آن ارائه نداده است .

باری ، پس از آنکه دوست ارجمندم آقای دکتر منصور بيات زاده  يادداشتی حاوی تذکراتی بجا و بحق پيرامون خواست و انتظار بی جا و بنا حق  " پوزش خواهی "  "  روشنفکران ، اهل انديشه و قلم " ، و نيز حاوی طوماری از اعمال و کردار محمد رضا شاه و " جوان مردان "  دستگاه خفقانش انتشار داد ،  خشم آقای دکتر نوری زاده جوشيدن گرفت و کوشيد در نوشته ای تحت عنوان  " چگونه سر ز خجالت بر آورم     بر  دوست...؟ ". (3)  به دفاع از خود واز  " پوزش خواهی روشنفکران ، اهل انديشه و قلم "  بپردازد.

به نظر من طرح محتاطانه مسئله  " پوزش خواهی "  از جانب دکتر نوری زاده  ( " من متن را نوشته ام و فقط منتظر اشاره دوستان هستم " ) (4)  با توجه به آنچه در ماههای گذشته در سياست جهانی و منطقه ای روی داده و نيز واکنشهای محافل سلطنت طلب در مقابل اين رخدادها  بهتر قابل درک می شود و بنا بر اين مفيد می دانم قبل از پرداختن به مطالب آقای دکتر نوری زاده قدری به اين رخداد ها و واکنش ها به پردازم .

پس از حمله نظامی آمريکا و متحدينش به افغانستان و فرار جنايت کاران طالبان و القاعده و استقرار حکومت مطلوب آمريکا در کابل ، اميد واری جديدی در ميان طرفداران بازگشت سلطنت پهلوی به ايران بوجود آمد . رئيس جمهور آمريکا جورج دبليو بوش ، ايران را در کنار  کره شمالی و عراق ، حلقه ای از  " محور شر " ناميد و برای سرنگونی صدام حسين جنايت کار به تهيه مقدمات مشغول شد. دولت آمريکا پس از تجربه افغانستان به اين نتيجه رسيده بود که مسئله جانشينی صدام حسين توسط مهره های مورد اطمينان خود را بايد پيش از عمليات سرنگونی حل کند و به همين منظور در لندن کنفرانسی از " اپوزيسيون "  عراق تشکيل داد که وظيفه اصلی آن اين بود که  جهانيان بدانند که در عراق اپوزيسيونی هم وجود دارد . شرکت کنندگان کنفرانس لندن هرکه و هرچه که باشند نمايندگان مردم عراق نيستند زيرا که در امر بيگانگی از مردم ستمديده عراق دست کمی از صدام حسين و انصارش ندارند. يکی از گلهای سر سبد اين "  اپوزيسيون "  برادر زاده ملک فيصل پادشاه سابق عراق و مدعی جديد سلطنت عراق است.

در حاشيه بگويم  که بنظر من هدف اصلی سياست آمريکا در مقابل صدام حسين نه تسليحات ضد بشری صدام ، نه رهائی مردم عراق و نه حتی ( حد اقل نه فقط ) منابع نفتی عراق است . اين هدف عبارت است از استقرار " نظم نوين "   در نفت خيز ترين منطقه جهان که شامل کشور های شرق و غرب دريای خزر و کشورهای اطراف خليج فارس می باشد . در کل اين منطقه فقط دو رژيم نا اهل و سرکش يعنی عراق  و ايران وجود دارند ( با همه تفاوت های موجود ما بين اين دو رژيم ) . علاوه بر آن و چنانکه  وزير امورخارجه آمريکا در کميسيون امور خارجی مجلس سنا آن کشور  بيان نموده است ، حل مسئله فلسطين پس از سرنگونی صدام حسين آسانتر خواهد بود ، يعنی هرچه را که دولتهای ايالات متحده آمريکا و اسرائيل بخواهند به فلسطينيها تحميل خواهند کرد. ترس دولتهای اروپائی از بهم خوردن ثبات منطقه نيز از ديدگاه  آمريکا مفهومی ندارد ، زيرا از سوئی هدف دکترين  " نظم نوين جهانی "  يکه تازی و سرکردگی بی چون و چرای  آمريکااست و نه شريک نمودن " نا اهلان " اروپائی در غنيمت های بچنگ آمده و از سوی ديگر  عدم ثبات ( مثلا در کشورهای عربستان سعودی و مصر ) حد اقل ابزار تهديدی بدست آمريکا و اسرائيل می دهد تا راه حل دلخواه خود را در فلسطين به کرسی بنشانند . اينکه آيا بعد از عراق نوبت ايران است يا نه بستگی به سياست های مجموعه رژيم جمهوری اسلامی ايران ( و نه فقط سياست های دولت " رسمی " ـ دولت خاتمی ـ ) دارد . بايد برای جناح خود کامه و تماميت خواه رژيم روشن نمود که درگيری نظامی با آمريکا غير از چشم اندازی مرگبار و غم انگيز برای مردم و ميهن و برای استقلال بدست آمده حاصلی نخواهد داشت و صد البته بعنوان نتيجه فرعی اين درگيری ، سرنوشت طالبان در انتظار اين جناح خواهد بود .  و يا اينکه جناح تماميت خواه رژيم  چون بخوبی از اين موضوع اطلاع دارد سعی می کند تا از طريق "ديپلماسی پنهانی " با دولت بوش بتوافق رسد !

در هر صورت همراه و پس از "  کنفرانس لندن "  اپوزيسيون عراق اين سخن بسر زبانها افتاد که : بعد از عراق نوبت ايران است . ضربان قلب سلطنت طلبان ايرانی بالاتر رفت و رويای برگرداندن سلطنت به ايران گرمی بخش دلها شد .

حال می کوشم با کمک گرفتن از بعضی اصطلاحات موسيقی ايرانی مطابق برداشت خودم به ترسيم سناريوی  بازگشت سلطنت به ايران به پردازم .

سناريو نويس  برنامه ای در  " آهنگ عراق "  تجويز نمود .  " آوازه خوان "  يعنی آقای رضا پهلوی  گله آميز به نجوا پرداخت که اگر  " ... گروهی از ملايان عوام فريب ..."  می گذاشتند ، پدرش به  " ... جنبش اعتراضی قشرهائی از مردم برای دستيابی به آزادی و حقوق سياسی و فراهم  کردن زمينه های مشارکت مردمی بيشتر در اداره کشور ... "  لبيک می گفت زيرا که پدرش  " ... در آن روزهای سخت و بحرانی بشدت دلمشغول آينده ايران و تلاش برای حفظ قانون اساسی و دستاوردهای مشروطيت ايران بود". (5)

 دسته  " روشنفکران و اهل ائديشه و قلم " به کوک کردن  " سازها "  پرداخت ، آقای باقر پرهام  به کشف  "بن بست سلطنت و جمهوری "  (6)  نائل آمد ، آقای محمد رضا امين  خواهان " فضائی لطيف شده  و دور از التهاب و تندی و خشونت "  شد . يعنی که مخالفان سلطنت خاموش شوند زيرا او به کشفی مهمتر نايل آمده است و آن اينکه : "  فرم حکومتی مناسب ، پادشاهی مشروطه است ..." ، (7)  آقای محسن کردی  با سخاوتی خاص ورشکستگان فراموش کار اعلام نمود که  " مشروطه خواهان با چپ مشکلی ندارند " ! (8)  وآقای دکتر علی رضا نوری زاده  با هدف جمع آوری آن بخش مترّدد از  روشنفکران واهل انديشه و قلم  و برادران کوچک و بزرگ که در تبعيد و آوارگی جان به لبشان رسيده است و نيز برای آزمايش محيط روشنفکری خارج از کشور بادکنکی به هوا کرد که : بايد پوزش خواست . می گويم بادکنک آزمايشی زيرا با وجود اينکه او " متن را نوشته است "  ولی هنوز معلوم نيست که چه کس يا کسانی برای چه از چه کس يا کسانی بايد پوزش بخواهند .

 در اين مرحله آقايان  دکتر بيات زاده  و  دکتر حاج سيد جوادی  با فريادی رسا اعلام خطر نموده و حساب دوستداران ميهن و آزادی را از حساب  " اهل انديشه و قلم "  جدا می کنند و بزبان ديگر عاشقان شراب و سبو پرستان از يکديگر متمايز می شوند . " و اهل انديشه و قلم  "  که گويا انتظار عکس العملی چنين روشن و سفسطه نا پذير را نداشت بدون توجه به هارمونی برنامه ريزی شده به نواختن نا بهنگام  " پيش در آمد " ی  خام يعنی پرخاش به آقايان علی اصغر حاج سيد جوادی  و منصور بيات راده  پرداخت . باقی  سناريو  را نيز می توان چنين تصور کرد که قرار بوده است تا پس از نواختن "پيش در آمد "  ، يعنی جمع آوری عده ای  " پوزش طلب "  که مخالفت  بنيادی حود را با هر گونه حرکت ضد سلطنت در گذشته  و حال و آينده  اعلام نمايند و نيز "  در آمد "  يعنی تشکيل احزاب جديد  " چپ "  و "  ملی گرا "  و " مذهبی" ... و البته همه طرفدار همکاری با سلطنت طلبان  در آمريکا و اروپا ،  برنامه  " آواز "  ، يعنی  کنفرانس وحدت اپوزيسيون ايران را در  بغداد  که قرار است بزودی توسط نيروهای آمريکائی  " آزاد "  شود ، اجرا نموده و"  تصنيف "  نهائی يعنی بازگشت سلطنت به ايران نيز در تهران  "  آزاد شده "  و در ميان کف زدنهای  "اهل انديشه و قلم "  خوانده شود .

به بررسی اجزاء  و نواهای  تراژيک و در عين حال خنده آور اين ارکستر بپردازيم :

آقای رضا پهلوی در فرصت های مختلف نشان داده است که علاوه بر ثروت ناشی از چپاولگری پدر و پدر بزرگش  " دوستی "  و  "  همکاری "  های پدرش را نيز به ارث  برده است. مثلا او سالها پيش بمناسبت مرگ ريچارد نيکسون،  او را  " دوست "  مردم  ايران ناميد. نيکسون در زمان کودتای 28 مرداد  1332 معاون  رئيس جمهور آمريکا و يکی از سرکردگان کودتاچيان بود . چهارماه پس از کودتا در  آذرماه 1332 وقتی نيکسون برای بازرسی نتايج  کودتا و تقسيم غنيمت يعنی نفت بايران  آمد ،  پدر تاجدار آقای رضا پهلوی 3 دانشجوی جوان و مبارز را در صحن دانشگاه بپای اين  " دوست "  قربانی کرد. چنين کسی را دوست مردم ايران ناميدن توهين به مردم ايران و هرگونه حرمت انسانی است.

 و يا آقای رضا پهلوی  وقتی با دخالت مستقيم  " سيا "  با يکی از مأمورين شناخته شده  سيا ، يعنی دکتر منوچهر گنجی ـ وزير سابق پدرش ـ اعلاميه  "همکاری "  امضاء  کرد، نشان داد که خواهان چه نوع  آزادی  برای ايران و مردم ايران است. اينبار و اکنون او می خواهد به ياری  " تمدن جهان شمول غربی "  يعنی  "  نظم نوين  "  ششلول بندان تکزاسی  و البته باز هم با توهين و تحقير مردم ايران به رويای  خود يعنی رسيدن به سلطنت نايل آيد . پس با انتشار "ميثاق با مردم "  می کوشد با پرداختن به دزدی ها ، سرکوبگری ها ، اختناق و جنايات پس از انقلاب به انکار همين اعمال در دوران سلطنت پهلوی  و تطهير پدر خود به پردازد.

ميثاق يعنی قرارداد و عهد و پيمان ، ميثاق با مردم نيز اينکه آقای رضا پهلوی  می خواهد با مردم قراردادی به بندد. ولی آيا اينکه مردم نيز  خواهان قراردادی با وی هستند يا نه  برايش مهم نيست زيرا که از ابتدا و قبل از ورود به  ميثاق  آمرانه  حدّ و مرز  دخالت های مردم را تعيين می کند :  "  امروز فقط  اتحاد  " . امروز فقط اتحاد ، يعنی  همان وحدت کلمه  "  گروهی از ملايان عوامفريب  " ، يعنی کسی نپرسد اتحاد با چه کسی؟ اتحاد با منوچهر گنجی ها  و  پرويز ثابتی ها  و  داريوش همايون  ها  که بنظر می رسد بدنبال احياء  حزب رستاخيزآريامهری اند که همه ايرانيان می بايستی عضو آن می شدند ؟ ( که آنرا  تحت  عناوين  "نگرش نوين "   و "نوزايشی ديگر "  در ميثاق  گنجانده  اند ). و يا اتحاد با رضا پهلوی که بدون کوچکترين احساس شرمی و  در حالی که چندين صفحه در مورد جنايات دوران جمهوری اسلامی  می نويسد ، حتی يکبار نيز از  سرکوب و جنايت کاری  پهلوی ها و قبل از انقلاب  نام نمی برد ؟  و برعکس انقلاب قاطبه توده مردم را  " جنبش اعتراضی قشرهائی از مردم "  می نامد و آنهم  برای دستيابی به قدری بيشتر آزادی و حقوق سياسی ؟  يعنی اينکه در زمان پدرش  "آزادی ها و حقوق سياسی "  وجود داشت ، ولی " قشرهائی از مردم " " بيشتر"  از آن می خواستند .

 آيا آقای  رضا پهلوی نمی داند که پدرش 25 سال تمام کليه  " آزادی ها و حقوق سياسی "  و "قانون اساسی "  و  " دست آوردهای مشروطيت "  را لگد کوب کرد؟

 آيا او نمی داند  که  در اين 25  سال " از مطبوعات مستقل و آزاد کمتر نشانه ای در کشور به چشم "  نمی خورد ؟

  آيا او نمی داند که بدعت گذار محاکمه و زندانی کردن  " وکلای مدافع "  متهمين سياسی (اعضاء نهضت آزادی ايران ) پدرش بود ؟

  آيا او نمی داند که برای اولين بار پدرش ، صحن دانشگاه را با خون جوانان وطن دوست و آزادی خواه رنگين نمود ؟

 و بالاخره او نمی داند که  " ناظران بين المللی ، اعم از خبرنگاران و تحليل گران و سياست مداران(بخوانيد جاسوسان " دنيای متمدن ") نه فقط در آن روزهای  "سخت و بحرانی "  که طی ده ها سال به  " ديدن "  پدرش می رفتند و به  "صراحت "  او را آموزش می دادند " که خاموش کردن شورش ها نيازمند اعمال قدرت و استفاده قاطع از نيروی قهر آميز است " ؟

اگر او اينها و بیشتر از اينها را نمی داند پس چگونه می خواهد  سلطان  چنين کشوری و چنين مردمی شود که از اوضاع آن تا اين حد بی اطلاع و با آن تا اين حدّ بيگانه است ؟ و بد تر از آن با چه حقی به امر و نهی مردم می پردازد که چه کار بکنند و چه کار نکنند ؟ و اگر می داند بايد به او توصيه نمود که کشوری و مردمی ديگر برای سلطنت خود بجويد زيرا که اين مردم چنين "نظام پادشاهی مشروطه " را مدتها پيش برای "تحليل گران و سياست مداران" " دنيای متمدن"  پس فرستادند ! جالب آنکه اين  " دنيای متمدن "  که آقای رضا پهلوی می خواهد " متحدان واقعی خويش را در بين جوامعی که قافله سالار همين تمدن اند " بجويد ، از پذيرفتن دوست و متحد بيمار و آواره خود وحشيانه يعنی برای حفظ منافع خود ، سر باززدند و او مجبور شد  " در بين باديه نشينان واپس مانده "  مصر  پناه جويد.

 بهر رو  آقای رضا پهلوی از بابت توهين و تحقير و جور و ستم و جناياتی که پهلوی ها بعنوان دست نشاندگان و حافظ منافع  "  دنيای متمدن "  بر مردم ايران روا داشته اند نه يک پوزش که هزاران پوزش به اين مردم بدهکار است .

پس  " اهل انديشه و قلم "  را چه شده است که احدی  بفکر  پوزش خواهی پهلوی ها و طرفداران شان ازمردم ايران نمی افتد ؟

آشکار است که انديشه ای چنين ساده و روشن موجب اخلال در داد و ستدهائی که قرار است در  " فضائی لطيف شده و دور از التهاب ... " انجام گيرند می شود و بنا بر اين به مخيلّه  " اهل انديشه و قلم "  نيز خطور نمی کند و بيهوده نيست که آقايان اصولاً با مسئله وابستگی رژيم پهلوی کاری ندارند و آقای محسن کردی فقط بصورت اعتراض می گويد که " ... چپ بايد از اين تعريف نوکر صفتی ... دست بردارد ... ".(9) اين چگونه " نگاه تحليلی و روحيه علمی "  است که آقای محمد رضا امين  می تواند بکمک آن به" بررسی و تحليل کاربردی مدل های سياسی" پرداخته و به بيند که  " هر مدل چه چالش هائی را برای اکنون و آينده ايران به تصوير می کشد " (10) که نيازی به داده های انکار ناپذير تاريخ هشتاد سال اخير ايران و دخالت های مستمر دول انگليس وآمريکا دراين تاريخ را ندارد ؟ چرا آقای محمد رضا امين با اشاره به " تجزيه امپراطوری عثمانی و همسايه شدن ايران با اتحاد جماهير شوروی "  از همسايگی ايران با انگلستان از طريق مستعمره اش هندوستان ( و بعدها نيز عراق ) و تأثيرات شوم اين همسايگی چشم می پوشد ؟ به نظر من آقای محمد رضا امين از اين تأثيرات شوم بخوبی آگاه است . او می داند که رضا خان ميرپنج توسط کودتای انگليسی سوم اسفند 1299 بقدرت رسيد و نه " با پشتيبانی بسياری از نخبگان و روشنفکران " . در اين مقطع تاريخی يعنی سال 1299 رضا خان  بی سواد  حتمأ در بين استربانان و اصطبل چيان قشون قزاق معروفيتی داشت ولی با قاطعيت می توان گفت که او نه نخبه و روشنفکری  را می شناخت و نه نخبه و روشنفکری او را ! . رابطه او با سيد ضياء الدين طباطبائی را نيز جاسوسان و افسران انگليسی برقرار کردند. در مورد به سلطنت رسيدن او و تبديل شدنش به رضا شاه نيز آقای محمد رضا امين  و سايرين را به نطق تاريخی دکتر مصدق در نهم آبان ماه  1304 در مجلس شورای ملی حواله می دهم که گفت :

" ... خوب آقای رئيس الوزرا سلطان می شوند و مقام سلطنت را اشغال می کنند. آيا امروز در قرن بيستم هيچکس می تواند بگويد يک مملکتی که مشروطه است ، پادشاهش هم مسئول است ؟ ... ايشان پادشاه مملکت می شوند ، آنهم پادشاه مسئول ... اگر سير قهقهرائی بکنيم و بگوئيم پادشاه است ، رئيس الوزرا ، حاکم وهمه چيز است ، اين ارتجاع و استبداد صرف است ... اگر سرم را ببرند و تکه تکه ام بکنند و آقا سيد يعقوب [ انوار ، يکی از نمايندگان معمم  مجلس شورای ملی] هزار فحش بمن بدهد زير بار اين حرفها نمی روم  ـ بعد از بيست سال خونريزی آقای  سيد يعقوب شما مشروطه طلب بوديد ؟! آزاديخواه بوديد ؟! بنده خودم شما را در اين مملکت ديدم که بالای  منبر می رفتيد و مردم را دعوت بآزادی می کرديد  حالا عقيده شما اين است که يک کسی در مملکت باشد که هم شاه باشد ، هم رئيس الوزرا ، هم حاکم! اگر اينطور باشد که ارتجاع صرف است . استبداد صرف است. پس چرا خون شهداء  راه آزادی را بيخود ريختيد ؟ چرا مردم را بکشتن داديد؟ می خواستيد از روز اول بيائيد بگوئيد که ما دروغ گفتيم و مشروطه نمی خواستيم آزادی نمی خواستيم يک ملتی است جاهل و بايد با چماق آدم شود." (11)

در شهريور 1320  نيز انگليسی ها رضاشاه پهلوی را عزل ، از ايران اخراج و تحت الحفظ به مستعمره خود ، آفريقای جنوبی تبعيد کردند که در همانجا هم فوت کرد. محمد رضا شاه پهلوی را نيز انگليسی ها در شهريور 1320 به سلطنت رساندند . او پس از کودتای نافرجام 25 مرداد 1332 به عراق و ايتاليا گريخت و پس از کودتای انگليسی ـ آمريکائی 28 مرداد توانست مجدداً به ايران برگردد. ماجرای ژنرال هويزر آمريکائی و فرار مجدّد او از کشور را نيز هنوز کسی فراموش نکرده است.  بنا بر اين يکبار ديگر از آقای محمد رضا امين (وديگران) می پرسم که اين آمدن و رفتن از بهر چه بود ؟ و چگونه می توان از اين آوردن و بردن که به نظر من کليد درک حوادث 80  سال اخير ايران است چشم پوشيد و هنوز مدعی بود که " نگاه تحليلی و روحيه علمی "  در ميان است ؟

البته روشن است که برای رسيدن به کشفياتی از قبيل  " فرم حکومتی مناسب ، پادشاهی مشروطه است " ، نيازی به  " نگاه تحليلی و روحيه علمی "  نبود. زيرا که شعبان جعفری نيز در 50 سال پيش ، با چشمان بسته و بدون هيچگونه تحليل به همين نتيجه رسيده بود . کافی بود که از او بپرسند و دشواری های تحليل و علم را برخود هموار ننمايند .

استدلال آقای محمد رضا امين بر له سلطنت و عليه جمهوری نيز عميقا " علمی " است و از اين رو جالب و خواندنی و سزاوار پرهيز آزادی خواهان . او می نويسد: " فرم حکومتی مناسب ، پادشاهی مشروطه است چرا که ... تجربه فرم حکومتی جمهوری در ايران يک تجربه کاملاً جديد و نا آزموده است . هر تجربه سياسی جديدی نياز به طی دوران سعی و خطا دارد ... . اين امر می تواند با توجه به تجربه گرايشات سياسی متنوع در ايران ، که تقريبأ همه آنها به اقتدارگرائی و حذف ديگران گرايش داشته اند و دارند ، چه بسا عواقب خطرناکی در پيش داشته باشد و به دورانی از بی ثباتی منجر شود ...".   حال  اگر اين بيان  " علمی "   و " دور از التهاب و تندی و خشونت " ، بدور از " نگرش حذفی "  و مملو از روح " تعامل و همزيستی "  آقای محمد رضا امين  را به زبان ساده و معمولی ترجمه کنيم او چنين می گويد :

 غير از سلطنت طلبان همه نيروهای سياسی ايرانی اقتدار گرا  و مايل به حذف ديگران بوده و هستند . بنا بر اين و برای جلوگيری از سرنوشت شومی که اين نيروها بر ايران تحميل خواهند کرد بايد سلطنت به ايران برگردد ( و نه پادشاه غير مسئول که حق دخالت در امور را ندارد) که در سرکوب اين نيروها پر تجربه و بسيار آزموده است .

 البته اين بار نيز نيازی به علم و تحليل و تعامل وهمزيستی و ساير قافيه پردازی های غلط انداز نبود و آزادی خواهان ايران بخوبی می دانند که پهلوی ها در سرکوب مردم يد طولائی دارند . اختلاف اما بر سر نتيجه ای است که از اين امر مسلم گرفته می شود . آقای محمد رضا امين با حرکت از اين شناخت می گويد بايد سلطنت به ايران برگردد و سرکوب کند ، ما سوسياليست های ايران می گوئيم که درست بهمين علت نبايد گذاشت تا سلطنت به ايران برگردد. و نتيجه فرعی اين بحث اينکه من و آقای محمد رضا امين  هم عقيده ايم  در اينکه  " مشروطه خواه "  پهلويست  همان "سلطنت طلب "  است  و  هر دو سر کوبگر !.

                                                                          ادامه دارد

                                                                      اسماعيل شبان

                                                                      8 اسفند 1381

socialistha@ois-iran.com
www.ois-iran.com

 

 

 

 

Home