Http://Www.Iran-Azad.De







Artikel

Politik

 

رويای سلطنت   و  غوغای سلطنت طلبان 1
رويای سلطنت   و  غوغای سلطنت طلبان 3

رويای سلطنت   و  غوغای سلطنت طلبان 2

يادداشت هائی پيرامون  " ميثاق "  آقای رضا پهلوی

و نوشته های آقايان باقر پرهام ، محسن کردی ، محمد رضا امين و

 دکتر علی رضا نوری زاده

آقای باقر پرهام نيز با کشف " بن بست سلطنت و جمهوری "  به تحريف مبارزه واقعأ در جريان مردم ايران پرداخته است . ( آقای پرهام شما نه لغت  کشف و نه لغت تحريف  را بکار برده ايد ، اينها برداشت من از سخنان شما است !) . مردم ايران پس از فرونشستن گرد و غبار انقلاب و پس از دفع تجاوز صدام حسين ، با پافشاری بر حفظ استقلال بدست آمده به مبارزه عليه خودکامگان جديد بر خاسته و در راه بدست آوردن آزادی های فردی و اجتماعی و استقرار مردم سالاری با گام هائی آرام ولی استوار به پيش می روند . خود کامگان جمهوری اسلامی روزنامه ها را بستند و می بندند ، روزنامه نگاران و نويسندگان را بزندان و شکنجه بردند و می برند ، قصابی های مشمئز کننده براه انداختند و هنوز خطر تکرار اين اعمال پيشگامان مخالفين را تهديد می کند ولی با وجود تزلزل دربعضی از رهبران اصلاح طلب، جنبش مردم  ـ  آنچنانکه در دوران پهلوی نيزـ مهار شدنی نيست .

آن تعدّد مراکز قدرت که پس از انتخات سيد محمد خاتمی به رياست جمهوری به چشم می خورد اکنون به مسئله محوری مبارزه واقعی در ايران تبديل شده است . می توان ( و بايد) از پيدايش حالت  آچمز  و يا  بن بست صحبت کرد.

 بن بست خودکامگی و بن بست اصلاح طلبی .

 در اين ميان اماّ نه سلطنت طلبان و نه ديگر نيروها و آراء موجود در خارج از کشور نقشی نداشته و ندارند . آقای باقر پرهام و ديگران که رويای بازگشت سلطنت هرگونه واقع بينی سياسی را از آنان سلب نموده است ، فکر می کنند که با علم کردن و تکرار چنين لغزهائی صاحب سهمی در مبارزات مردم ايران می توان شد . جالب اينکه آقای باقر پرهام برای استحکام حرف خود شعار " رفراندوم ، رفراندوم ، تنها با رأی مردم "  را نقل می کند که در رابطه مستقيم با لوايح خاتمی و ديگر کشمکش های جناحها و نيروهای طرفدار اصلاحات و حاکميت قانون  با خودکامگان  بکار رفته اند و نه برای بازگشت سلطنت خاندان پهلوی .

چه زيبا گفته اند که :

دريا به خيال خويش موجی دارد     خس پندارد که اين کشاکش با اوست !!

آقای باقر پرهام در مقابل اين سئوال ساده که اين " جناح مهم سياسی کشور "  يعنی طرفداران سلطنت مشروطه و قانون اساسی آن ، در دوران استبداد پهلوی کجا بودند می نويسد که : "در همان ايّامی که دولت بختيار هنوز بر سر کار بود ... در حدود دويست هزار نفرشان بيرون آمدند و بدفاع از قانون  اساسی پرداختند."

 برای آنکه آقای باقر پرهام  هم متوجه سئوال بشود : اين  " جناح مهم سياسی کشور" از کودتای 28 مرداد 1332  تا روی کار آمدن دولت بختيار کجا بود ؟ لابد در اين 25 سال قانون اساسی احتياج به دفاع  نداشت ، زيرا که محمد رضا شاه پهلوی پدر آقای رضا پهلوی " بشدت دلمشغول آينده ايران و تلاش برای حفظ قانون اساسی و دستاوردهای مشروطيت ايران بود "!

آقای باقر پرهام با اين که می گويد : " از 1357 نسل هائی از جوانان در صحنه سياست ايران ظاهر شده اند که حدودأ چيزی در حد 70 در صد جمعيت کنونی کشور را تشکيل می دهند " ، ولی به دکتر علی اصغر حاج سيد جوادی پرخاش می کند که " روضه خوانی های شما در باب فاجعه کربلای 28 مرداد و پنجاه سال پيش ديگر دل آزارتر از آن شده است که کسی حاضر به شنيدن آن باشد ". منطق عجيبی است . " حدودأ چيزی در حد 70 درصد جمعيت کنونی کشور را"  جوانانی تشکيل می دهند که مشغول پرداختن حال و آينده خود و کشور هستند ولی نبايد چيزی در مورد کودتای پنجاه سال پيش محمد رضا شاه برايشان گفت و نوشت تا آنها بدام مدعيان طرفدار " قانون اساسی "  تقريبأ  صد ساله دوران مشروطيت و يا حتی  سلطنت مطلقه بيش از 2500 ساله بيافتند ! همان قانون اساسی که پهلوی ها در سلطنت بيش از پنجاه ساله خود تا آنجا که توانستند لگد کوبش کردند ، همان قانون اساسی که " جناح مهم سياسی کشور " يعنی سلطنت طلبان و سلطانشان در سال 1357 ، يعنی پس از گذشت بيش از هفتاد سال از عمر نا خجسته آن ،  تازه  " بشدت دلمشغول "   حفظ آن بودند و هنوز هم مشروعيت خود را از آن استخراج می کنند ! علاوه بر آن آزادی خواهان ايران برای دل خوشی آقای باقر پرهام و ساير سلطنت طلبان نمی گويند و نمی نويسند زيرا مدتها است که از دلمشغولی های آنان با خبرند . روی سخن آنان با آن 70 درصد و باقی جمعيت ايران است که بار ديگر  بدنبال  شعار "همه با هم"  نروند ، که اين بار  اتحادهای  خود را  نه بر مبنای آنچه که نمی خواهند ، بلکه بر مبنی آنچه  که می خواهند ، سازمان دهند .

مشکل شما سلطنت طلبان نيز درست در همين جا است . زيرا اگر خواست های گروه ها و نيروهای اجتماعی و سياسی روشن و شفاف بيان شوند و اتحاد های سياسی برای دستيابی به اين خواست ها انجام گيرند  و  نه  بر  پايه  مخالفت  با  و  " نخواستن "  مثلا جمهوری اسلامی ، آنگاه ديگر شما چيزی برای عرضه کردن به مردم نداريد ، زيرا محور فعاليت سلطنت طلبان اين است که ما آنيم که در جمهوری اسلامی  دزدی و قتل و جنايت انجام می گيرد.

 نه پيروان  "  نگاه تحليلی و روحيه علمی "   و نه   " اهل انديشه و قلم "  نتوانستند و نيز نخواهند توانست رابطه  ای منطقی بين خواست های بحق مردم مانند آزادی های فردی و اجتماعی و بازگشت سلطنت حاندان پهلوی به ايران بوجود آورند و هيچ کدامشان جرأت بيان اين جمله ساده را نداشته و ندارند که برای استقرار مردم سالاری در ايران بازگشت سلطنت امری ضروری است .

امّا آزادی خواهان و طرفداران جمهوری بدون پسوند برای مردم توضيح داده و می دهند که شرط لازم ( و نه کافی ) دستيابی به خواست های بحق شان ، حفظ استقلال بدست آمده ، حذف هرگونه پسوند از جمهوری وحذف پيامدهای اين پسوند ها از قانون اساسی و همه قوانين مملکتی است .

 اگر استدلالی در زمينه ضرورت منطقی بازگشت سلطنت داريد ، اين گوی و اين ميدان !

آقای محسن کردی نيز همانند همه ديگر سلطنت طلبان  " بدور ازغرض ورزی و کينه های شخصی "  و  " تعصب "  و مسلح به علوم تاريخ و سياست و جامعه شناسی بدفاع  از سلطنت پهلوی می پردازد . او جمله ای از دينگ سيائوپنگ  نقل می کند که : " مهم اين است که گربه موش بگيرد ، سياه و سفيدش مهّم نيست ". خواهيم ديد که داستان کمتر به موش گيری و بيشتر به موش دوانی شباهت دارد. او می نويسد : " متأسفانه مشاهده می گردد که تقريبأ تمامی صاحب نظران طيف جمهوری خواه بهنگام اشاره به هواداران پادشاهی همواره بعمد اشخاص و محفل های افراطی سلطنت طلب در رسانه های صوتی تصويری که هيچ نيروی معين سياسی و يا شاهزاده رضا پهلوی را نمايندگی نمی کنند و نتيجه کارشان بجز ضد تبليغات برای مشروطه خواهان نيست را بعنوان مدّعی ميدان مشروطه خواهی در مقابل جمهوری خواهان معرفی کرده و سپس به رد نظريات آنان و تبليغات شان می پردازند و تصور می کنند که کلّ بحث پاسخ خود را گرفته است .".

اميد وارم آقای محسن کردی  شخص رضا پهلوی را بعنوان  نماينده رضا پهلوی و طرفداران بازگشت سلطنت برسميت بشناسد ! بنابر اين باو  ياد آور می شوم که ما سوسياليستهای ايران ( و نه فقط ما )  به اعلاميه  آقای رضا پهلوی هنگام مرگ نيکسون اعتراض کرديم و می کنيم ، به تقاضای کمک او از اسرائيل اعتراض کرديم و می کنيم ، باينکه خواهان تحريم اقتصادی ايران از سوی " دنيای متمدن" شده بود اعتراض کرديم و می کنيم ، به سکوت او در مورد جنايات و قانون شکنی های پدرش از سال 1332  تا  1357  و اين ادّعای شرم آور که پدرش در سال 1357  يعنی زمانی که نيروی لايزال مردم عرصه را سخت بر او تنگ نموده بود بفکر قانون اساسی و دستاوردهای مشروطيت و دادن  آزادی ها  و حقوق سياسی " بيشتر " افتاده بود سخت اعتراض داريم . و ... پس ايراد به خود رضا پهلوی گرفته می شود و نه مثلا شعبان جعفری های کنونی.

حال فرض می کنيم که اعتراض آقای محسن کردی وارد باشد ( که نيست ) و از او می پرسم که کدام سلطنت طلب حرفی مخالف مواضع رضا پهلوی زده و يا نوشته است ؟  مگر سلطنت طلبان جز تکرار ملال انگيز همين اعلاميه ها و ميثاق های دست پخت  منوچهر گنجی ها  و  پرويز ثابتی ها  و داريوش همايون ها  کار ديگری انجام می دهند ؟  

يک نمونه از اين تکرارها داستان  زحمات و خدمات پهلوی ها  برای ايران  و پيشرفت های ناشی از اين زحمات است . آقای رضا پهلوی  در همين  " ميثاق" می نويسد که پدرش  " کشوری را که برای آباد کردن اش زحمات بسيار کشيده بود ، با رنج و اندوه فراوان ، ترک گفت ."

آقای محمد رضا امين می نويسد : " رضا شاه در اجرای برنامه های توسعه در ايران توفيق بسيار يافت "  و  " برنامه مدرنيزاسيون ايران در زمان محمد رضا شاه آهنگ تند تری گرفت " .

 آقای  باقر پرهام نيز گله مند است که گويا آقای علی اصغر حاج سيد جوادی نوشته است که پهلوی ها در سراسر دوران سلطنت خود هيچ کار مثبتی برای کشور انجام نداده اند و بهمين دليل او را به خدا و وجدان و محکمه تاريخ و ملت ايران حواله می دهد .

و آقای محسن کردی نيز می نويسد : " رضا خان و سپس رضا شاه بجز عنصر دمکراسی ساير اهداف پدران مشروطه را در زمينه های گوناگون اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی و بطور کلّی  مدرنتيته  در مدتی اندک به جائی رساند که  پدران مشروطه  در شيرين ترين روياهای شان نيز امکان  جامه عمل  پوشيده شدنش را نمی ديدند ." و تا آنجا پيش می رود که " اين احتمال شديدأ  وجود دارد که حتی اگر مردم اطمينان يابند که رأی دادن به نظام پادشاهی به معنی برقراری  رژيم پادشاهی با مشخصات غير دمکراتيک  مثلا اوايل دهه  50  شمسی است بازهم اين رژيم  را برگزينند ".

روشن است که منظور اين آقايان از زحمات خاندان پهلوی ، اقدامات ساختاری از قبيل ايجاد مدارس و دانشگاه و بيمارستان و جاده  و راه آهن و ... است . از اين  واقعيت که در جوامع  شوروی دوران استالين و آلمان دوران هيتلر اقدامات ساختاری اين چنانی صدها برابر بيشتر از آنچه در دوران رضاشاه در ايران انجام گرفت بود، می گذريم ! اما ،

اولاً ـ اميد وارم که آقايان قبول داشته باشند که اينگونه اقدامات پس از انقلاب بهمن 1357 نيز ادامه داشته اند . پس صرف ايجاد و گسترش مدارس و دانشگاه ها و کارخانه ها به تنهائی نشانه پيشرفتگی و يا عقب افتادگی و مدرنيته يک کشور  و سيستم حاکم بر آن نيست . بايد ديد که در همان مدت در ساير نقاط و کشورهای دنيا چه گذشته است . آيا فاصله بين ايران و مثلا اروپا بيشتر شده است يا کمتر . بنظر و مطابق اطلاعات من اين فاصله در80  سال گذشته يعنی هم قبل از انقلاب و هم بعد از انقلاب بيشتر شده است . ايراد اساسی به سياست های اقتصادی قبل و بعد از انقلاب نيز در همين جا است .

ثانيأ ـ همه تعريف و تمجيد کنندگان پيشرفتهای  دوران پهلوی  فراموش می کنند که مطابق همان قانون اساسی مشروطيت محبوب آنها ، شاهان پهلوی مقامهائی غير مسئول بوده و حق مداخله در امور کشور را  ـ  چه خوب و چه بد ـ  نداشتند . چرا طرفداران سلطنت نمی گويند که شاهان پهلوی با زير پا گذاشتن قانون اساسی مشروطيت ، يعنی همان  " ميثاق عمومی مردم "  به ساختن مدارس و دانشگاه ... اقدام نمودند ؟  و يا اينکه حفظ منافع استراتژيک انگلستان چه تأثيری در اين اقدامات (احداث راه آهن از جنوب به شمال ) داشته است ؟

ثالثأ ـ حال که آقای محسن کردی ادعا می کند  که مردم حتی رژيم استبدادی اوايل دهه  50 شمسی را بر جمهوری اسلامی ترجيح داده و آنرا انتخاب خواهند کرد ، چرا با تکيه بر " مشروطه خواهی "  اش و  "  محتوا و ماهيت ليبراليزم نهفته در ايدئولوژی آن "  برای مردم توضيح نمی دهد که سلطنت استبدادی   " اوائل دهه 50 شمسی "   هيچگونه قرابتی با  " نظام مشروطه "   و  "  ليبراليزم نهفته در ايدئولوژی آن "  ندارد . بنا بر اين مردم نبايد استبداد به بن بست رسيده کنونی را با استبدادی جديد و تازه نفس جايگزين نمايند .

زيرا  قرار است که گربه اش موش بگيرد ، يعنی سلطنت پهلوی بايران باز گردد، سياه  و  سفيدش ، يعنی استبدادی يا دمکراسی بودنش مهم نيست ، " مشروطه خواهی "  و  " محتوا و ماهيت ليبراليزم نهفته در ايدئولوژی آن "  راهنمای گفتار و رفتار او نيست ، قافيه پردازی و موش دوانی است . البتّه بنظر من آقای محسن کردی  آرزوها و رؤياهای  خود را بجای نظر مردم می گذارد  و گرنه مردم طی مبارزات سالهای گذشته و اکنون خود نشان داده و می دهند که دوران موش دوانی ها سپری شده است .

آقای محسن کردی می نويسد " متأسفانه برخی سروران طيف جمهوری خواه مخالف نظام پادشاهی بهنگام بررسی کارنامه رژيم پيشين تنها به قسمت خالی ليوان نظر دارند ... در يک بررسی سکولار (؟) و بيغرض بايد حد اقلی از نکات مثبت در يک پديده را نيز بتوان مشاهده کرد تا بتوان به آن بررسی اعتماد کرد".

راجع به نيمه پر ليوان ( بنظر من ته استکان مناسبتر است ) نظرم را به اجمال در پيش نوشتم .

در اينجا يک سئوال از آقای محسن کردی دارم و خواهش می کنم که با بکار بردن همه توانائی های علمی و آماری خود و بدور از هرگونه  غرض ورزی  و در کمال بيطرفی برای مخالفان اصلاح نا پذير سلطنت پهلوی توضيح دهد که چه نکات مثبتی را  مثلاً در پديده های  ايدی امين  و  قيصر بوکاسا  که روی کار آوردنشان و برکنار کردنشان شباهت زيادی با بقدرت رسيدن و تبعيد رضا خان دارد، می توان يافت ؟

آقای محسن کردی می نويسد که پرداختن به تاريخ  "  بدون در نظر گرفتن شرايطی که منجر به بوجود آمدن حکومتها در طول تاريخ شده است . قياسی از سر بی نظری نيست . مشخص است  که  تاريخ را غرض ورزانه  تفسير می کنند..."  و نيز  " اگر در ايران جمهوری هم بر پا می شد کسی نمی تواند تضمين بدهد که راه نوسازی و مدرنيته ايران بقول آقای صفورا از ميان ديکتاتوری و سرکوب و خون و غارت نمی گذشت .".

آنچه آقای محسن کردی در اينجا می گويد درست است . اما مشکل در اين است که او ـ  همانطور که قبلاً  هم نوشتم ساير سلطنت طلبان نيز ـ  با کمال غرض ورزی و با هدف تطهير حکومت  "  ديکاتوری  و سرکوب و خون و غارت "  پهلويها، جنبه های تعيين کننده شرايط تاريخی بقدرت رسيدن پهلوی ها را  بعمد  فراموش می کند.

 رضا ميرپنجه  يکی از افسران قشون قزاق بود که رسيدن به درجه مير پنجی را از جمله مديون " خدمات و زحمات "  خود تحت فرمان عين الدوله  در سرکوب خونين مشروطه خواهان بود . دولت استعماری انگلستان که در کشمکش خود عليه روسيه تزاری و بعد از آن عليه دولت شوروی نتوانسته بود  قرار داد ننگين  وثوق الدوله  و تحت الحمايگی ايران را به امضاء  احمد شاه قاجار  و به تصويب مجلس شورای ملی رسانده و آنرا رسمأ به اجرا بگذارد بفکر کودتای نظامی برای اجرای اين قرارداد افتاد.

رهبری کودتا به سيد ضياء الدين طباطبائی واگذار شد و رضا مير پنجه  " بازوی نظامی "   کودتا گران انگليسی بود و نه   " بازوی نظامی "   مشروطه خواهان . ( اميد وارم در آينده در نوشته ديگری بتوانم به بررسی اين افسانه چرکين که رضا خان  با پشتيبانی مردم و نخبگان و روشنفکران بقدرت رسيد بپردازم ).  پس از مدتّی کوتاه  رضا خان  برای در دست گرفتن  کامل قدرت و اجرای سياست های استعماری انگليس جمهوری  خواه  شده ، ميرزاده عشقی را بدستور  رضا خان ترور کردند ، زيرا که او با تأسيس روزنامه  " قرن بيستم "  و چاپ شعرهائی از خود و از محمد تقی بهار ( ملک الشعرا )  عليه رضا خان و جمهوريش و ارتباط اين هر دو با سياست استعماری انگلستان اين نقشه ها را افشاء نمود و بافتضاح کشاند . پس از اين شکست مفتضحانه  در عرصه تبليغات و سياست بود که رضا خان ، البته باز هم  با راهنمائی  و کمک استعمارگران ابتدا به برقراری  اختناق پرداخت و سپس ادعّای سلطنت نمود . به ماجرای جلسه نهم آبانماه  1304 مجلس شورای ملی و نطق تاريخی دکتر مصدق نيز قبلاً اشاره نموده ام . آری اگر رضا خان رئيس جمهور می شد و يا هر کس ديگری بجای او  ولی همانگونه ، بدست و با هدف اجرای نقشه های استعمار ، شاه  يا رئيس جمهور می شد چيزی جز "ديکتاتوری و سرکوب و خون و غارت " برای ايران و ايرانی بهمراه نمی آورد. آقای محسن کردی برای تطهير سلطنت پهلوی تاريخ کشورهای منطقه را نيز به دلخواه خود وارونه نقل می کند و کار را حتی به تعريف و تمجيد سياست استعماری انگلستان می رساند . او می نويسد : " در منطقه خودمان هنوز هم هيچ کشوری را سراغ نداريم که در زمينه جامعه مدنی و دمکراسی به دستاوردهای چشمگيری رسيده باشند . هند در اين ميان يک استثنا است که آنرا هم بيشتر مديون دو قرن ديوان سالاری انگلوساکسون و تربيت اليت اين جامعه در چنين دستگاهی بوده است که به موفقيت هايی در زمينه دمکراسی نائل آمدند ، امری که کمتر کشوری در منطقه نظيرش را تجربه کرد." (12)

نه آقای کردی ، کشورهای امروزی هند و پاکستان مجموعأ بعنوان هندوستان بزرگ مستعمره انگلستان بودند ، پس از اوجگيری جنبش استقلال طلبی در هندوستان بزرگ برهبری گاندی  و  نهرو  و پس از آنکه دولت فخيمه با همه شيوه های سرکوب و فريب نتوانست جلوی اين جنبش را بگيرد ، به ترفند جديدی دست زد ، بدين ترتيب که محمد علی جناح  و عده ای ديگر از " اليت "  های  پرورش يافته در دستگاه استعمار ،  خواهان تجزيه هندوستان بزرگ و ايجاد يک کشور جديد برای مسلمانان ساکن اين مستعمره شدند . هر دو کشور هند و پاکستان در يک زمان ( سال 1949)  رسمأ  " استقلال "  يافتند . ولی نفوذ بيگانگان در دولت های پاکستان تا امروز  ادامه داشت ، در حاليکه دولت های هند از اين گزند مصون مانده اند .

 حال اگر هند  "  در زمينه جامعه مدنی و دمکراسی  "  يک استثناء است ، نه بدليل برخورداری  " اليت "  اين جامعه از نعمت پرورش  در دستگاه استعماری ، که بدليل برخورداری از نعمت استقلال می باشد . " اليت "  پاکستان  نيز تربيت يافته دستگاه استعماری  انگلوساکسن بود ، ولی مانند اليت های ايران و ترکيه و عراق ... سر بر آستان همين دستگاه جهنمی داشت و می بينيم که از نظر توسعه سياسی و اقتصادی بمراتب عقب مانده تر از هند است .

 آری  فقط با در نظر گرفتن نيز اين جنبه از شرايط تاريخی ، يعنی دست نشاندگی  است که می توان "ديکتاتوری و سرکوب و خون و غارت "  پهلوی ها را درک کرد و بهمين دليل  سلطنت طلبان  با همه  علم شنگه  و  غوغائی  که  راه انداخته اند از برخورد علمی و تحليلی و دور از غرض ورزی به تاريخ معاصر ايران گريزانند . آزادی خواهان نه  " بدليل کينه شخصی "  که با شناخت  وابستگی  و دست نشاندگی گذشته و حال پهلوی ها با  بازگشت اين سلطنت به ايران مخالفند . در حاشيه  به  آقای محسن کردی  توصيه می کنم  که برای آرامش وجدان علمی و آماری ! خود ، در آنجا که آمار قربانيان پهلوی ها را بدست می دهد ، بخشی را نيز به مدرس ها و عشقی ها و ارانی ها و آيت الله سعيدی ها و بيژن جزنی ها ... اختصاص دهد زيرا که اين قربانيان پهلوی ها نه هرگز در دادگاهی حتی فرمايشی و شه ساخته محکوم  به  اعدام  شدند و نه  در  درگيری های  سياسی نظامی و  يا تظاهرات بقتل رسيدند .

باری  تلاش  آقای محسن کردی  برای  تطهير سلطنت پهلوی  به توهين و تحقير آشکار مردم ايران مي رسد . مثلاً می نويسد که  اگر "  ... در انقلاب  مشروطه شرايط لازم ... برای واگذاری مديريت جامعه به خودش ... نبود، در دهه چهل چنين بهانه ای وجود نداشت ... ". و يا  " هيچ ايرانی با عقل سليمی نمی تواند بر تخت  پادشاهی ايران تکيه بزند و منافع کشورش را بخاطر قدرت دو روز عمر به بيگانگان بفروشد .".

بگذريم از اينکه آقای محسن کردی پس از ارتکاب جسارت فوق يعنی نسبت دادن ديکتاتوری بی بهانه به محمد رضا شاه در دهه چهل ، آن را فورأ پس می گيرد و اين گناه را نيز بگردن شرايط و جامعه و  " خودمداری حاکم بر فرهنگ ايران "  می اندازد . ( بالاخره  معلوم  نمی کند که  آيا محمد رضا شاه تبديل به " برقگير"  جامعه شد و يا جامعه  تبديل  به  " برقگير "  محمد رضا شاه ؟ ) . او اينبار نيز فراموش می کند  که  پس از  تبعيد رضا شاه  و بسلطنت رسيدن محمد رضا شاه  مردم  دست  بمبارزه ای خستگی نا پذير عليه امپرياليسم انگلستان  و دربار پهلوی  زده  و  طیّ آن  نفت  را  ملی  کردند و دکتر مصدق  را به نخست وزيری  برگزيدند  و  محمد رضا شاه  فقط  بکمک  " دوستانی "  نظير نيکسون توانست  پس از يک  کودتای نظامی  به  ايران  باز گردد. آيا مبارزات مردم از شهريور 1320 تا مرداد  1332  " بهانه "   کافی  "  برای واگذاری مديريت جامعه به خودش "  نبود ؟ آقای محسن کردی ، هم رضاشاه و هم محمد رضا شاه فقط با اين هدف  "  بر تخت پادشاهی ايران "   نشانده شدند تا   " منافع کشور "  را به  بيگانگان بفروشند ، رضا شاه مثلاً با تمديد امتياز نامه نفت در سال 1933ميلادی و محمد رضا شاه مثلاً با عقد قرار داد نفت با  کنسرسيوم  نفت خواران  پس از کودتای 28 مرداد 1332 .

با توجه باينکه آقای محسن کردی می نويسد " نه رضا شاه و نه محمد رضا شاه هيچکدام انسانهای نا متعادلی نبودند " ، بايد بپذيريم که بنظر او مردم ايران که از شهريور 1320 تا 1357 عليه سلطنت دست نشانده  پهلوی  مبارزه نموده و سر انجام موفق به برچيدن بساط سلطنت گرديدند ، "  نامتعادل "   و فاقد  " عقل سليمی " بوده اند. درجه پايبندی او به عقل سليم را می توان از آنچه  آمد دريافت. بنظر من نوشته های او تحت عناوين " مشروطه خواهان با چپ مشکلی ندارند "  و  "چرا رضا پهلوی در ميدان است "  بوضوح نشان می دهند که او اصولاً به عقل ، علم ، منطق ، اخلاق ، واقعيات تاريخی ، منافع مردم و... بهيچوجه پای بند نيست .

انسانهائی با چنين مشخصات هيچ مشکلی با هيچ چيز اين دنيا ندارند ، زيرا که قادرند خود را با همه چيز وفق دهند. در تصور چنين انسانهائی هرکسی برای رسيدن بيک هدف نقشی بازی می کند بدون آنکه پای بندی به ارزش يا ارزش هائی در پشت اين نقشها وجود داشته باشند . می توان امروز برای دست يابی بيک هدف نقشی بازی کرد و فردا برای رسيدن بهدفی ديگر نقشی ديگر را . بنا بر اين روشن می شود که چرا آقای محسن کردی با  " چپ "  مشکلی ندارد. بويژه آنکه او  وظيفه  دارد تا از بازگشت سلطنت پهلوی دفاع نمايد و در اين راه جمع آوری واماندگان چپ  يعنی  باهری ها و پرويزی ها ... ی  امروز بزير پرچم رضا پهلوی ، از پای بندی به عقل و منطق و اخلاق خيلی بيشتر "ارزش" دارد.

نا گفته نماند که آقای محسن کردی برای خاموش کردن آنهائی که با تعريف و تمجيد پهلوی ها و سر پوش گذاشتن بر واقعيات تاريخی قانع نمی شوند شگرد ديگری عرضه می کند ، بدين صورت که می نويسد آنها  " که بازهم می خواهند برای اين نگارنده از برخی کاستی ها (!)  که در دوران پهلويها شده است ، نمونه بياورند می خواهم که زحمت نکشند . از همين حالا می گوئيم که محکوم است و قابل دفاع نيست ".

اولاً از ديدگاه آزادی خواهان ، شکنجه و قتل و وطن فروشی بقدری  جزئی !  و نا قابل !  طبع سخاوتمند سلطنت طلبان ، " از برخی کاستی ها و خشونت ها " فراتر می روند و

 ثانيأ اين آزاديخواهان فاقد  " عقل سليم "   و  " غرض ورز "   و بی خبر از  "شرايط تاريخی "  نه برای سلطنت طلبان صاحب " عقل "  و  "  نگاه تحليلی و روحيه علمی "  و  واقف بر همه گوشه های تاريک تاريخ ، که برای مردم مبارز و تشنه آزادی می گويند و می نويسند تا آنها  " امکان انتخاب با چشم باز را "  داشته باشند .

                                                                           ادامه دارد

                                                                                              اسماعيل شبان

                                                                      15  اسفند  1381

socialistha@ois-iran.com
www
.ois-iran.com

 

 

 

 

Home