Http://Www.Iran-Azad.De







Artikel

Politik

 

رويای سلطنت   و  غوغای سلطنت طلبان 2

رويای سلطنت   و  غوغای سلطنت طلبان 1

رويای سلطنت   و  غوغای سلطنت طلبان 3

يادداشت هائی پيرامون  " ميثاق "  آقای رضا پهلوی

و نوشته های آقايان باقر پرهام ، محسن کردی ، محمد رضا امين و

 دکتر علی رضا نوری زاده

انقلاب ايران  نيز مانند همه  انقلابهای تا کنونی تاريخ  دارای  فقط  يک هدف بلاواسطه بود.  طرد  سلطه خارجی  و سرنگونی سلطنت دست نشانده پهلوی بمثابه ابزار اجرای  سياستهای بيگانگان ، يعنی کسب استقلال  کشور. اين هدف  را اماّ  ـ  بازهم مانند همه انقلابهای تا کنونی  ـ  هاله هائی از پندارها  و اعتقاد های رنگارنگ و متضّاد و برخاسته از منافع  و ديدگاه های  نيروهای  مختلف اجتماعی در ميان گرفته  بودند. اقشار  سنتّی  جامعه ايران از  بازار گرفته  تا روستائيان مهاجر  به  شهرها ، نمايندگان و سخنگويان خود را سنتأ در روحانيت  و در سالهای آخر دوران پهلوی  همچنين در روشنفکران مذهبی يافته بودند. ساير طبقات و اقشار و گروه های جامعه ايران نيز توسط  سازمانهائی از  جبهه ملی و نهضت آزادی  و حزب ملت ايران گرفته تا گروه های مختلف و متعدد چريکی و چپ نمايندگی می شدند. هنگاميکه دامنه بحران اقتصادی جهانی سالهای50 شمسی بايران رسيد. خيلی زود  نا کار آمدی  رژيم سياسی دست نشانده  و استبدادی را عيان نمود . در حاليکه جامعه بيش از هميشه به آزادی عقيده و بيان ، به مطبوعات روشنگر ، به احزاب و سازمانهای بيان کننده ديدگاه های مختلف و به مجلس و نمايندگانی قائم بذات و کاردان نياز داشت تا راه خروجی از بحران بجويند و بيابند. محمد رضا شاه با سرکوب و نابودی همه اين امکانات راهی جز رو  آوردن  به مساجد و روحانيت باقی نگذاشته بود . البته روحانيت نيز از گزند شاه و " جوان مردان "  ارتش و ساواک مصون نمانده بود . امّا از سوئی حتی محمد رضاشاه  قادر به بستن  مساجد  و حسينيه  ها نبود  و از سوی ديگر گمان می کرد  که از طريق روحانيون   درباری  و ساواک  کنترل مخالفان دينی را در دست دارد . از اينرو  نيروهای مذهبی به لحاظ ساختار تشکيلاتی و روابط با مردم  دارای توانائی هائی در سازماندهی مبارزه بودند . همزمان با فروپاشی  سلطنت پهلوی ، يعنی دستيابی  به  هدف  بلاواسطه  انقلاب ، مبارزه گروه ها و پندارهای آنها بر سر جايگزينی رژيم  دست نشانده  و يا حد اقل بدست آوردن بخشی از قدرت سياسی شروع شد . هرچند که سرنوشت نهائی اين مبارزه در مبارزات خونين خردادماه 1360 روشن شد ، ولی روحانيت برهبری آيت الله خمينی  خيلی زود يعنی هنگام برگزاری  رفراندوم  نشان داد که حاضر به از دست دادن قدرت و يا حتی تقسيم  آن با ديگر گروه های اجتماعی نيست . مردم به مفهوم  گنگ  جمهوری اسلامی  رأی دادند و بنظر من همه  تلاشهای  سلطنت طلبان  و ساير مخالفين جمهوری اسلامی نمی تواند خللی بر اين  رأی  مردم  وارد نمايد. با در نظر گرفتن شرايط آنزمان ، يعنی اين واقعيت که اکثريت عظيم مردم را جوانانی تشکيل می دادند که دارای هيچگونه تجربه مبارزات و روابط دمکراتيک اجتماعی نبودند ، با توجّه باينکه اعتراض به وابستگی و اختناق محمد رضا شاهی بطور عمده از بلندگوی روحانيت  و  روشنفکران دينی  به گوش مردم و بويژه  جوانان رسيده بود و نيز با توجّه  باينکه آيت الله خمينی  چه  در  پاريس  و چه پس از بازگشت به ايران  می کوشيد تا ميان  مردم سالاری  و حکومت دينی  " آشتی "  بوجود آورد ، رأی مردم در فروردين 1358 که در عين حال رأيی عليه سلطنت پهلوی  بود  قابل فهم  می گردد. بهر رو روشنفکران غير دينی با همه خامی و دور از واقعيت  بودن پندار هايشان در باره توان انقلاب و اجتماع ، سهمی در استقرار جمهوری اسلامی و  بويژه  سهمی در تکامل بعدی آن ، يعنی تکوين قانون شکنی ها و شکنجه و قتل و غارت ها نداشتند .

در مورد اعدام های اوايل انقلاب و عدم تحقق پندارها نيز توجّه  آقای نوری زاده و ديگران را به ساير انقلاب ها، مثلا انقلاب کبير فرانسه جلب می کنم . باين اميد که از بکار بردن لفظ  " کبير "  که با وجود خونريزی های زياد باين انقلاب اطلاق می شود ، ناراحت نشوند. (13)

 سرنوشت  شعار  دوران ساز  انقلاب فرانسه ، يعنی "آزادی، برابری ، برادری " نيز اين بود که پس از تحقق هدف بلاواسطه انقلاب يعنی انهدام فئودالها  و سلطنت متکی بر آنها ، حق رأی برای حدود 200ـ 100  هزار نفر که دارای حداقلی از درآمد بودند ، تأمين شد و ميليون ها فرانسوی ديگر فقر و فساد و نداشتن حق رأی و ... را با برابری  برادرانه بين خود تقسيم نمودند.

با آنچه که آمد بنظر من روشن می شود که چرا روشنفکران غير دينی که منظور آقای نوری زاده بودند پوزشی به محمد رضا شاه و  خانواده پهلوی بدهکار نيستند . بهر رو لازم می دانم معمّای پوزش خواهی و بعضی نکات نوشته های نامبرده آقای نوری زاده را قدری بشکافم .

پوزش را کسی بايد بخواهد که در مورد کس ديگری دچار اشتباه و خبطی شده است.

 بعبارت ديگر برای پوزش خواهی بايد سه چيز معلوم باشد :

کسی که مرتکب اشتباه شده است ،

 اشتباهی که انجام گرفته است و

 آن کسی که اشتباه در حق وی انجام گرفته است .

 آقای دکتر نوری زاده در مورد هيچکدام از اين اجزاء سه گانه بروشنی سخن نمی گويد . برداشت من اينست که منظور  وی فقط  خيل عظيم روشنفکران غير دينی می تواند باشد .

از آنجا که آقای بيات زاده  در همان نوشته ای که موجب خشم و پرخاش آقای نوری زاده گرديد، توضيح کافی داده است که اين جماعت روشنفکران، نا همگون است و اينکه هر گروهش  حق دارد نظر خود را داشته باشد و نظر خود را نيز دارد. من ديگر در اينجا بآن نمی پردازم . در مورد اشتباهی نيز که گويا رخ داده است توضيح داده ام که بنظر من خطائی نمی توانسته در کار باشد.

در مورد جزء سوم ، يعنی کسانی که بايد از آنها پوزش خواست نيز بطور مبهم و با علامت سئوال از سه امکان نام می برد : مردم ايران ، محمد رضا شاه و خود اين روشنفکران .

او در نوشته دوم خود می پرسد " کی من گفتم بايد از محمد رضا شاه پوزش خواست ؟(!)" . ولی روشن و شفاف نمی گويد که بالاخره بايد از محمد رضا شاه پوزش خواست يا نه ؟  و اصولاً  از کی بايد پوزش خواست ؟  وقتی آقای نوری زاده می نويسد " من متن را نوشته ام و فقط منتظر اشاره دوستان هستم ". يعنی اينکه او می داند و برای خودش روشن است که از چه کسی بايد پوزش خواست . پس چرا برای خوانندگان خود روشن نمی کند که از چه کسی بايد پوزش خواست؟

آنهمه دم زدن از اينکه  " شهامت خود را در اعلام يک اشتباه تاريخی آزمايش کنيم"  به کجا رفته است و آن دوستانی که انتشار متن منوط به اشاره آنها است کيايند ؟ و يا می نويسد : " با همنسلان خود صحبت کرده ام ، آنها همه حاضرند . پاسخ نسل پيش از ما چيست ؟".

اين چه دامی است که  " نسل پيش " بايد اول پاسخ را بگويد تا بعدأ  آقای دکتر نوری زاده سئوال را شفاف مطرح نمايد ؟  اول بايد " نسل پيش "  بگويد که حاضر است پوزش بخواهد تا بعد آقای نوری زاده بگويد گه از چه کسی بايد پوزش خواست . علاوه بر اينها فرض کنيم که روشنفکران بايد پوزش را از مردم ايران بخواهند . روشن است که اين پوزش خواستن فقط در رابطه با اشتباهات اين روشنفکران پيش و پس از فروپاشی سلطنت پهلوی می تواند قابل فهم باشد. در مورد سهم  روشنفکران غير دينی در استقرار جمهوری اسلامی نظرم را تا کنون بروشنی بيان نموده ام . تا آنجا که بياد و اطلاع دارم هيچ يک از اين روشنفکران غير دينی عضو مجلس خبرگان نبودند و هيچ کدام نيز برای تصويب اصول ولايت فقيه  و  شورای نگهبان ...  قانون اساسی جمهوری اسلامی  تبليغ ننمودند . برعکس ، تا آنجا که می توانستند عليه مجلس خبرگان بجای مجلس مؤسسان و عليه تصويب اصول غير دمکراتيک  قانون اساسی تبليغ نمودند . اگر حافظه و يا اطلاعات من در اين زمينه ناقص است آقای نوری زاده و يا ديگران می توانند ياد آور شوند تا موضع خود را تصحيح نمايم .

در مورد فعاليت های روشنفکران غير دينی که بعلت خفقان محمد رضا شاهی بطور عمده در خارج از کشور انجام می شد و  نيز برای پاسخ به سئوال های آقای دکتر نوری زاده که  " دکتر بيات زاده و دوستانش در آن تاريخ کجا بودند ... اگر حمايتی از او( يعنی از دکترشاپور بختيار) نموده اند ، من بنده را ( يعنی آقای دکتر نوری زاده را ) روشن نمايند ".

 به نقل پيام سانسور شده  کنفدراسيون جهانی به مردم ايران  که در روز 22 بهمن 1357 يعنی پس از سقوط دولت دکتر بختيار  و رژيم سلطنتی ايران نوشته شده است و بخشهائی از مقاله " مرگ بر سانسور ، بگذار تا صد ها گل بشکوفد" به نقل از "ماهنامه 16ام آذر ،  ارگان کنفدراسيون جهانی محصلين و دانشجويان ايرانی "  شماره 2 سال پانزدهم اسفند ماه 1357،  می پردازم .

اين " پيام "  با همه پندار گرائی آشکار آن و همچنين مطالب  مقاله " مرگ بر سانسور"، موضع سياسی  دکتر بيات زاده  و فعالين و اعضاء کنفدراسيون جهانی را در مقطع تاريخی انقلاب ، بخوبی روشن می نمايد.

متن اصلی پيام  کنفدراسيون  بقرار زير می باشد .

" اتحاد ـ مبارزه ـ پيروزی

خواهران و برادران مبارز

کنفدراسيون جهانی محصلين و دانشجويان ايرانی ـ (اتحاديه ملی)  که  سالهای سال عليه  رژيم ترور و اختناق  وابسته بامپرياليسم  مبارزه نموده و فرياد رهائيبخش  زحمتکشان ايران را بگوش بشريت مترقی جهان می رسانيد پيروزی حماسه آفرين خلق قهرمان ايران را ، در اين مرحله انقلاب  پيروزی سره بر نا سره، راستی بر دروغ و روشنائی بر تيرگی دانسته و از اين طريق صميمانه ترين تبريکات  خود را نثار خلق مبارز ايران  می گرداند ـ ما اميد واريم که خون ده ها هزار شهيد بی ثمر ريخته نگرديده ، بل ضامن آزادی و استقلال هميشگی ميهن عزيزمان  ايران باشد. در اين  لحظه خطير  تاريخی  وظيفه  خود می دانيم خاطر نشان سازيم که پيروزی نهائی  خلق  تنها  زمانی تحقق واقعی خواهد يافت  که  صف  جنبش  از عناصر فرصت طلب ، دشمنان ديروزی و دوستان بظاهر امروزی و سازشکاران حرفه ای منزه گرديده ، و اين نخواهد شد مگر آنکه تفنگها را بخاطر ادامه مبارزه همچنان در دست داشته باشيم .

مرگ بر امپرياليسم جهانی بسرکردگی امپرياليسم آمريکا .

گسترده باد مبارزات قهر آميز زحمتکشان .

فرانکفورت ـ 22 بهمن ماه  1357  " (14)

در مقاله " مرگ برسانسور ، بگذار صدها گل بشکوفد " ـ اسفند ماه 1357  می خوانيم :

" ... بعد از ظهر روز يکشنبه [ 22 بهمن 1357 ] راديو تلويزيون ايران به تصرف  مبارزين آزاديخواه و ضد امپرياليستی در آمد که دارای نظريات متفاوت ايدئولوژيک بودند و سخنگوی صدا و سيمای انقلاب با جملات
" اين صدای انقلاب است و عمر ديکتاتوری به پايان رسيد ."

به تبليغ مبارزات خلق پرداخت ، کليه ميهن پرستان و مبارزين ضد ارتجاعی اميد وار بودند که صدای انقلاب ايران محتوی نوينی يافته است . همه علائم نيز نشان می داد که چنين خواهد بود چرا که صدای انقلاب تا ساعت 10 صبح روز بعد نيز بوظيفه انقلابی خود عمل کرده و به پخش اخبار و پيامهای رسيده بدون کمترين اعمال سانسوری دست زد. متأسفانه از ساعت 10 صبح روز دوشنبه يعنی پس از انتصاب آقای صادق قطب زاده بسمت سرپرست دستگاه راديو تلويزيون نوع ديگری از سانسور بر دستگاه راديو تلويزيون ايران مجددأ حکم فرما شد. ازين لحظه به بعد سرپرستان اين دستگاه با عدم پخش بسياری از پيام های رسيده که در آنها مواضعی غير از مواضع دلخواه سرپرستان جديد طرح شده بود ، سيستم سانسور را بر دستگاه راديو و تلويزيون مسلط ساختند و پيام سازمان ما را نيز مشمول سانسور خود گردانيدند. از  زمانيکه  آقای صادق قطب زاده   به اين  سمت  منصوب شد ، برای ما روشن بود  که صدای انقلاب  نخواهد توانست بوظيفه انقلابی خود عمل کند و صد در صد در خدمت حفظ دست آوردهای انقلاب قرار گيرد ، چرا که ما از نزديک با متد کار و طرز تفکر آقای صادق قطب زاده آشنائی داشتيم ، و يک پهلو نگری و انجماد بينش ايشان را بارها و بارها در صحنه مبارزات دانشجويان خارج از کشور تجربه کرده بوديم . برای آنکه نمونه ای از يکجانب نگری قطب زاده ها  ارائه داده باشيم ياد آور می شويم که در سال گذشته آقای صادق  قطب زاده و رفقا در پاريس اعتصاب غذائی ترتيب دادند که مغايرت کلی با سنت مبارزاتی دفاع از زندانيان سياسی در خارج از کشور داشت . آنها بجای شعار دفاع از کليه زندانيان سياسی بدون درنظر گيری وابستگی سياسی و ايدئولوژی آنها ، تنها و تنها  مسئله  دفاع  و آزادی زندانيان مذهبی را طرح کردند....

همه شواهد بيانگر اين مطلب است که آقای صادف قطب زاده قصد دارند سياست  راديو و تلويزيون ايران را بر مبنی  متد و شيوه کار متداول خود ـ يعنی شيوه يکجانبه نگری  پايه گذاری کند . و اگر چنين نيست ، و راديو تلويزيون انقلاب باکثريت  مردم ايران تعلق دارد و از منافع آنان دفاع می نمايد ، نبايد همچون رژيم سرنگون شده دهان مبارزان غير مذهبی را بسته و قلم آنها را شکسته و انديشه  آنها را سانسور نمايد.

آيا اين تأسف آور نيست که صدای انقلاب ايران از اشاعه خبر و خواسته های تظاهرات روز جمعه که در آن بيش از يکصدو پنجاه هزار نفر از مردم آزاديخواه  و ضد امپرياليست  جامعه ما شرکت داشتند  دم فرو بندد و چنين وانمود سازد که بيش از يکصد و پنجاه هزار نفر از مردم پايتخت حق انعکاس خواست های خود را از طريق کانون ارتباط جمعی جامعه نداشته باشند ؟ اگر صدا و سيمای ايران منعکس کننده خواست های انقلاب است و از منافع کليه طبقات و اقشار خلقی دفاع می نمايد ، بر مبنی کدام  اصول و معيار عليه اين تظاهرات شکوهمند کارزار تبليغاتی براه می اندازد و[ از] آزاديخواهان خلق می خواهد که  بصفوف اين تظاهرات نه پيوندند ؟

آيا اين حق دمکراتيک کليه عناصر خلقی نيست که امکان آنرا بيابند که خود از نزديک و در نتيجه تماس مستقيم با نظريات و ايدئولوژيهای مختلف موجود در نهاد اجتماع خويش آشنا شوند و سپس آگاهانه از اين يا آن نظرگاه سياسی طرفداری نمايند ؟ آيا تمام سازمانها و عناصر انقلابی  که در ظرف 25 سال گذشته عليه رژيم وابسته بامپرياليسم شاه مبارزه کردند فقط مذهبيون بودند ؟ آيا واقعيت جز اينست که مذهبيون مبارز ، مارکسيستهای انقلابی و ساير عناصر ضد فاشيست و ضد امپرياليست مشترکأ از ديدگاه های مختلف عليه رژيم مبارزه کردند ؟ آيا شکنجه گران پهلوی مابين مبارزين مذهبی و مارکسيستهای انقلابی فرق قائل شدند؟ آيا فقط مبارزين مذهبی بجوخه های آتش سپرده شدند [؟]. و آيا تمامی مذهبيون عليه رژيم خائن شاه مبارزه کردند؟ مگر تحت نام مذهب عناصر زيادی بدريوزگی و ثنا خوانی دربار مشغول نبودند ؟ و سر انجام کمترين دليلی ارائه نمی شود که چرا و بچه دليلی بر گزارکنندگان تظاهرات روز جمعه  کافر و ضد انقلابی هستند؟ مگر در برنامه راديوئی نيمه شب چند روز قبل موقعيکه سخنگوی راديو در باره  چگونگی شهادت يک جوان 23 ساله ارمنی  صحبت می کرد ، گفته نشد که اين جوان در زمان يورش نيروهای ارتجاعی بفرستنده راديو تلويزيون در دفاع از [آن] بشهادت رسيده است ....

آيا مبارزه با ساير نظريات اجتماعی در پوشش مذهب بانقلاب صدمه نخواهد زد؟

آيا هرکس از اشتباهات و کمبودهای دولت موقت انتقاد نمود و برای دگرگونی جامعه پيشنهادها و آلترناتيو های ديگری ارائه داد ، ضد انقلابی است ؟[ آيا] بعد از 25 سال حکومت ديکتاتوری می توان از طبقات و اقشار تحت ستم  جامعه ما انتظار آنرا داشت که با تمام مشکلات اجتماعی بطور دقيق آشنائی داشته باشند ؟ آيا اين از تفکر غير علمی بر نمی خيزد که فشار و خفقان 25 ساله را در ايران ناديده گرفته و از زحمتکشان انتظار آنرا داشت که قبل از فراگيری و آشنائی با مسائل و مشکلات ، راه حل صحيح و يکنواخت ارائه دهند ؟ مگر جز اين است که رهبران مذهبی ايران نيز نسبت بمسائل سياسی و اجتماعی دارای نظريات و برداشتهای متفاوتی می باشند و آنچه که برای رهبران مذهبی حق است آيا نبايد برای مابقی اقشار و طبقات جامعه امری محتمل باشد ؟ و آيا اعضاء  کابينه دولت موقت انقلابی نسبت بکليه مسائل اجتماعی دارای نظريه مشترک می باشند ؟ ...

ما بر اين نظريم که خواست و آلترناتيو اين بخش( نيروهای منتقد و اپوزيسيون) نيز بايد از طريق کانونهای ارتباط جمعی انعکاس يابد وگرنه مابين ادعای آنان که خواستند خلق ايران را از شر استبداد آزاد سازند و عملکردشان که ممانعت از انعکاس نظرات بخشی ديگر از جامعه است ، تفاوت اساسی وجود داشته و زحمتکشان ايران را نسبت بچنين  رهبرانی دچار ترديد و بد بينی خواهد ساخت . اگر منظور اين نيست که از ماشين حکومت سلطنتی گذشته تنها و تنها برچسب های سلطنتی را کنده و بجای آن برچسب های جمهوری بچسبانيم ، چرا به ساير نيروهای انقلابی و مبارز که هدفشان نابود ساختن ارگانهای اصلی رژيم سابق می باشد ، اينهمه تهمت و افترا روا می داريم؟ ...

بنظر ما بايد صدا و سيمای ايران انعکاس دهنده نظريات کليه اقشار و طبقات خلق باشد . در جامعه ايکه وسائل ارتباط جمعی فقط و فقط منعکس کننده يک انديشه باشد طبيعتا ديکتاتوری امکان رشد خواهد داشت ...." (15)

 می بينيم که بيات زاده ها نه تنها به توهمات موجود دامن نزدند ، بلکه خيلی زود يعنی در بهمن و اسفند 1357 کوشيدند تا چگونگی تکوين استبداد جريد را توضيح دهند . آيا از اين بابت بايد از مردم پوزش بخواهند ؟

آری آقای نوری زاده ، بيات زاده و ساير فعالين خارج از کشور همه گونه فعاليت برای افشاء و سقوط سلطنت پهلوی انجام دادند و از اين بابت نيز بنظر من هيچ پوزشی به هيچ کس بدهکار نيستند . هر چه که اين فعالين در مورد جنايات و دست نشاندگی پهلويها نوشتند و گفتند درست ، بجا و بحق بود ، چنانکه همه نوشته ها و گفته ها پيرامون دزدی ها و قتل ها  و جنايات دوران  جمهوری اسلامی  ـ  تا آنجا که وسيله و بهانه تطهير پهلويها قرار نگيرد  ـ  بهمان اندازه درست ، بجا و بحق است .

دولت دکتر شاپور بختيار بنظر من و مطابق آنچه که آقای رضا پهلوی در ميثاق خود  آورده است ، بر پايه و برای حفظ قانون اساسی لگدمال شده آن زمان که در حقيقت چيزی جز حفظ و استمرار سلطنت پهلوی نبود ، روی کار آمد . مردم ايران در آن زمان با راه پيمائی ، تظاهرات شبانه روزی و حتی خون خود بوضوح نشان داده بودند که در آن مقطع تاريخی  نه مجلس شه ساخته ، نه شاه و نه قانون اساسی لگدمال شده کوچکترين مشروعيتی برای روی کار آوردن يک دولت جديد( دولت دکتر بختيار) را ندارند. بيات زاده ( و نه فقط او ) نيز بهمين دليل هيچگونه حمايتی از اين دولت ننمودند و از اين بابت نيز پوزشی به کسی بدهکار نيستند . سلاخّی وحشيانه ای که مأموران وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی روا داشتند و می دارند ، هر چند که انزجار برانگيز و شديدأ محکوم است ، هيچ خللی به استدلال ها و مواضع سياسی فوق نمی رساند .

اين حق آقای نوری زاده بود که برايش  " با آمدن دکتر بختيار ... انقلاب به ثمر نشسته بود " . ولی اينهم حق ديگران بود که در تائيد نظر دکتر حسين فاطمی  به محمد رضا شاه هيچ اعتماد ننمايند .

 دکتر حسين فاطمی ، يکی  از افتخارات  قلم  و  روزنامه نگاری در ايران ، وزير امور خارجه و سخنگوی دولت دکتر مصدق ، يکی از مظلوم ترين قربانيان محمد رضا شاه ، همان کسی که مأموران شاه کودتاگر در شب 24 به  25  مرداد 1332 ( کودتای اوّل )  با خانه  و همسر  و  فرزند  يازده  ماهه اش  " کار "  های "جوانمردانه"  داشتند ، در سر مقاله 25 مرداد روزنامه باخترامروزش نوشت :

 "من در طول 12 سال اخير هرگز به آستان اين جوان خوش خط و خال که مثل مار افسرده  موقع ضعف و جبن سر درهم می کشد  ( بخوانيد صدای انقلاب مردم را ميشنود )  و در فرصت مناسب نيش جانگزای خود را میزند سر فرود نياورده ام ". (16)

 و ديديم که شاه نيز پس از سه روز، يعنی در 28 مرداد 1332 ( کودتای دوّم ) نيش جانگزای خود را بر پيکر ايران و ايرانی فرود آورد .

راستی چه تفاوت شرم انگيزی وجود دارد بين آنها که در اوج مبارزه و فداکاری موجب افتخار و سر بلندی قلم و روزنامه نگاری می شوند و آنها که اوج افتخار و سر بلندی خود را از رسيدن به  " جايگاه "  دبير سياسی  رنگين نامه ای در دوران اختناق کسب می کنند و حتی برای حفظ اين  " جايگاه "  خواهان توقف سيل انقلاب می گردند.

 می ماند امکان سوّم ، يعنی پوزش خواهی روشنفکران " اهل انديشه و قلم " از خود و از همديگر . تصوّر اين صحنه که عده ای که خود را  اهل انديشه و قلم و روشنفکر نيز می دانند ، هر کدام آينه ای در دست دور هم جمع شده و مرتبأ از عکس خود در آينه و يا از ديگران با شهامت پوزش می خواهند چنان بدور از عقل و انديشه است که آنرا بخودشان واگذار می کنم .

يکی از مطالب ـ بنظر من فرعی ـ  " پيش در آمد "  آقای دکتر نوری زاده اين است که  دکتر بيات زاده  در بعضی از  نوشته های گذشته اش  انقلاب ايران  را  " شکوهمند "  و يا  " عظيم "  ناميده است . او خطاب به بيات زاده می نويسد :    " اينهمه سرهای بريده را که بی جرم و جنايت در زلف پر کمند حضرت ولی فقيه اوّل و ثانی مشاهده کرده ايد هنوز شما را به صرافت نينداخته که حد اقل صفت شکوهمند را از کنار انقلاب برداريد ؟ " . و يا  " در انقلاب اسلامی که دکتر بيات زاده هنوزش با شکوه و عظيمش می داند ... ". (17)

اولاً  اگر انقلابی شکوهمند و عظيم بوده باشد ، اين شکوهمندی و عظمت را بر اثر مرور زمان و يا  سرهای حتی بی جرم و جنايت بريده شده ، از دست نمی دهد. زيرا هيچ انقلابی برای بريدن سرهای بيگناه انجام نمی گيرد واصولاًهمه انقلابهای تا کنونی بشريت  نيز متأسفانه از اين پديده بری نبوده اند .

ثانيأ  برداشتن اين لغات از کنار  " انقلاب " ، خواست  " حداقل "  آقای دکترنوری زاده است . زيرا  " آنچه پس از بختيار رخ داد " ، يعنی سقوط قطعی سلطنت دست نشانده و کسب استقلال مملکت ،  " در برابر تصوير دهشتناک پيکرهای سوراخ  سوراخ  شده چهار ژنرال "  و  " رنگ خون تازه بر برف "  و  " مردی با عبا و عمامه "   که  " نماز شکر "  خواند ،" ديگر نزد من ( يعنی نزد آقای نوری زاده ) اعتباری ندارد ". (18)

 حال بايد پرسيد که آيا اين ژنرال ها دستی در سوراخ سوراخ کردن پيکرهای بيگناه مردم مثلاً در 17 شهريور 1357 ( جمعه خونين) ميدان ژاله تهران و يآ دکتر حسين فاطمی ، سيامک ، وارطان ، حنيف نژاد ، ناصر صادق ، بديع زادگان ، بيژن جزنی ، مصطفی شعاعيان ، خسرو گلسرخی ... نداشتند ؟ (19)

ثالثاً و بالاخره اينکه انقلاب ايران  " شکوهمند "  و  " عظيم "  بود، هم بدليل هدف بلاواسطه اش يعنی استقلال کشور وسرنگونی نظام سلطنتی استبدادی وهم بدليل شرکت قاطبه توده مردم در آن.

مطلب مهمّ اين " پيش در آمد " نوشته دکتر نوری زاده اما تصويری است که وی می خواهد از گذشته خود به خوانندگان منتقل نمايد . خلاصه داستان به ترتيبی که اتفاق افتاده است اينکه، آقای نوری زاده در لندن مشغول تحصيل و دارای تماس با امام موسی صدر و فلسطينی ها بود و سفرهائی نيز به لبنان و مصر می نمود. در اين ميان پدرش به لندن آمده و متأسفانه به علت حمله قلبی درگذشت . او برای بردن جسد پدر به ايران وحشت داشت ، ولی آقای حسن کی نوش دبير دوم سفارت ايران در لندن که با پدرش نيز دوست بوده به اتفاق شخصی ديگر بديدن او آمده  و آهسته در گوشش می گويد که نگران رفتن به ايران مباش، زيرا که همراه وهمکار آقای کی نوش کار ترا درست کرده است . مسافرت بايران با يک بازجوئی سه ساعته در ساواک فيصله پيدا می کند و آقای نوری زاده  برای ادامه درس به لندن باز می گردد ، زيرا که اين همکار آقای کی نوش  پس از شنيدن حال و روز خانواده نوری زاده ، شبانه مطلبی را به تهران فرستاده بود که کليه گزارشهای پيشين در باره آقای نوری زاده را نفی می کرد . او به لندن بازگشت و يکسال و نيم پايانی را نوشت و خواند و سرود .

او با تمام نگرانی ها و با آنکه " حد اقل صابون مدتّی بازداشت را بدليل شعر خوانی ها بياد خسرو گل سرخی و فلسطين و چند سحن رانی در دانشگاه و آشنائی و دوستی با کسانی مثل صادق قطب زاده بتن ماليده "  بود ، بايران بازگشت . اين بار نيز همان همکار آقای کی نوش  "  کار پرسش و پاسخ "  " در يکی از شعب ساواک "  و  " ورود بدون دردسر "  او  " به وطن "  را  " آسان " نموده بود . در ايران نيز کارش  " تدريس و تحقيق و نوشتن و گفتن "  بود . با لطف و مهر سردبير روزنامه اطلاعات خيلی زود در " جايگاهی "  می نشيند که خيلی ها با سالها کوشش و ممارست هم به آن نرسيده بودند و آن دبيری سياسی روزنامه اطلاعات بود. او در اين زمان عضو وفادار کانون نويسندگان بود و در اولين و دومين  دستگيری روزنامه نگاران و اهل قلم ، طعم زندان را نيز می چشد . در اين گيرو دار و زمانی که هنوز دوسه سالی به سی سالگی اش مانده بود يعنی در 27 يا 28 سالگی ، انقلاب لامروت در می گيرد . آقای نوری زاده  و نيز همکار سابق آقای کی نوش را باز بلندن پرتاب می کند . تازه در اين زمان ، يعنی 7 سال پس از ديدار اول ( هنگام درگذشت پدرش )  گويا  به هوّيت اين  " جوانمرد "  پی می برد . اين شخص سرتيپ جواد معين زاده ، نماينده ساواک در لندن و همان کسی بود که نامش در زمان دانشجوئی لرزه بر اندام نوری زاده  و ديگران می انداخت .

اولين سئوالی که پس از مطالعه داستان برايم پيش آمد اين بود که آقای دکتر نوری زاده  چرا اصولاً به طرح زندگی خود پرداخته است ؟  دکتر بيات زاده با طرح اين سئوال که آيا آقای دکتر علی رضا نوری زاده  قبل از آنکه محمد رضا شاه ايران را ترک کند ، در گروه و يا سازمانی سياسی عليه رژيم شاه مبارزه می کرد، يا پس از فرار شاه به جنبش خود جوش مردم پيوست ، گذشته او را زير سئوال نبرده بود . پس از خواندن مجددّ نوشته و مراعات ترتيب زمانی وقايعی که اتفاق افتاده اند ، سئوال های ديگر و بيشتری بوجود آمده اند که می کوشم آنها را نيز مطرح نمايم .

1 ـ گيريم که آقای دکتر نوری زاده در ديدار اوّل خود با سرتيپ جواد معين زاده  بعلت اندوه ناشی از مرگ پدر نام او را از آقای کی نوش نپرسيد . آيا او پس از بازگشت به لندن و در حالی که هم وقت و هم حوصله شعر خوانی و سخنرانی را داشت باين فکر نيفتاد تا از آقای کی نوش نام و نشانی  معين زاده  "  جوانمرد "  را به پرسد و از او تشکر نمايد ؟

2 ـ اين چگونه گزارشی بود که به تنهائی " کليّه گزارشهای پيشين را ... نفی می کرد " ؟ خود آقای نوری زاده می نويسد که باز جو " همه چيز را بطور دقيق می دانست "، يعنی گزارشهای قبلی واقعيت داشتند ، پس سرتيپ جواد معين زاده        نمی توانست  " شبانه " به تهران بنويسد که گزارش های قبلی صحت ندارند . و اگر سرتيپ معين زاده از فرط  " جوانمردی "  دست به چنين خودکشی زد ، مسئولين ساواک در تهران چرا و بچه دليل آنرا باور کردند ؟ و اگر اين مسئولين نيز همه  " جوانمرد "   بودند و اين  گزارش شبانه  سرتيپ معين زاده  را باور کردند ، چرا و در مورد  چه  موضوعاتی از او بازجوئی سه ساعته نمودند و چرا بازجو  " به منبر رفت که حالا با رفتن پدرت مرد خانواده تو هستی و ... "  ديگر از اين کارها نکن ؟ آيا منطقی نيست اگر بپرسم که آيا اين گزارش " شبانه" و جادوئی سرتيپ معين زاده حاوی توبه و ندامت و پشيمانی و ... و اين قبيل مسائل نيز بوده است يا نه ؟ و اگر بوده است ، آيا سرتيپ خودسرانه و يا پس از صحبت و توافق قبلی با آقای نوری زاده دست به نوشتن چنين مطالبی زده بود ؟  و اگر سرتيپ معين زاده خود سرانه اقدام به نوشتن اين مطالب نموده بود، آيا بازجوی ساواک در تهران باين مطالب نيز پرداخت يا نه ؟ واگر پرداخت پاسخ  آقای نوری زاده  به بازجو چه بوده است ؟

3 ـ گيريم که آقای نوری زاده پس از بازگشت به لندن همه " جوانمردی "  ها و نصايح ساواکی ها را فراموش کرد و به همان رويه قبلی به " شعرخوانی "  و  "سخنرانی "  و  " آشنائی و دوستی با کسانی مثل صادق قطب زاده " پرداخت. حال اين سئوال پيش می آيد که معين زاده سرتيپ و نماينده ساواک در لندن ، ونيز ساير مسئولين ساواک در تهران بچه دليلی حاضر شدند برای بار دوّم نيز " کار پرسش و پاسخ "   و  " ورود  بدون  دردسر "  آقای  دکتر نوری زاده  بوطن  را  " آسان " نمايند ؟

اين فرشته های انسان نما که هميشه فقط به موجب  " جوانمردی "  پايان نا پذير خود مشکلات آقای نوری زاده را آسان می نمودند ، اصولاً چرا عضو و نماينده و بازجوی ساواک شده بودند و چرا اصولاً گزارشهائی در مورد آقای نوری زاده و ساير دانشجويان ايرانی در داخل و خارج کشور تهيه می کردند ؟

4 ـ گيريم که " جوانمردان "  ساواک همه کمک ها نسبت به آقای نوری زاده را بدون چشم داشت متقابل و فقط بر پايه " جوانمردی " ذاتی خود انجام داده اند . آيا ماجرای  " پوزش خواهی "  آقای  دکتر نوری زاده  را نمی توان  به مثابه حق شناسی و پاداش ديرهنگام او برای  " جوانمردانی "  که هنوز در قيد حيات هستند تلقی نمود ؟

علاوه بر سئوال های بالا همچنين دو سئوال زير را طرح و در انتظار پاسخ آقای آقای نوری زاده می مانم .

1 ـ يکی از دوستان فتوکپی  صفحات 106 تا 109از جلد چهارم کتاب" قلم و سياست " اثر محمد علی سفری  را در اختيارم گذاشت .(20) محتوی اين صفحات  در ادامه شرح چگونگی اعتصاب روزنامه نگاران قبل از سقوط سلطنت پهلوی است . همچنين حاوی شعری است که گويا از سوی آقای  رضا مرزبان سر دبير روزنامه " پيغام امروز "  در آن مقطع تاريخی  با نام مستعار " رضوان "  تحت عنوان " اين فرزند فردا به روی تو تف خواهد کرد"  در باره يکی از  روزنامه نگاران که تمايلی به اعتصاب نداشته و با اعتصابيون همکاری ننموده، سروده شده است .

به نظر من جا دارد که آقای دکتر علی رضا نوری زاده دانسته های خود را  در مورد مندرجات  صفحات ذکر شده اين کتاب  در اختيار خوانندگان خود قرار دهد.

2 ـ آقای دکتر علی رضا نوری زاده پس از ختم " پيش در آمد "  و در آغاز موضوع  بعدی خود جمله بسيار گويا و جالب دارد و آن اينکه :

" نخست از خوانندگانم پوزش ميخواهم که مقدمه مطلبم بيش از مؤخره شد اما در شرايط و لحظاتی زندگی ميکنيم که هر غفلت و يا سکوت ما ميتواند به آن اصلی که اغلب ما به دنبال آن هستيم يعنی نجات خانه پدری از وضع تلخ و نگران کننده ای که به آن دچار شده است لطمه بزند ". (21)

می خواهد بگويد  که يادداشت های آقای دکتر بيات زاده بعنوان برانگيزنده  " اين پيش درآمد "  طولانی  گويا خطری برای نجات " خانه پدری " ، يعنی ايران بوده است و بهمين دليل آقای دکتر نوری زاده " غفلت و يا سکوت "  را جايز ندانسته است .

چرا و بچه دليل مخالفت با بازگشت سلطنت پهلوی خطری برای  " خانه پدری " است ؟

از شمع که او بسوخت به دهليز

آيا کدام مرد حرامی

گشته است بهره ور ؟

حرف از کدام سوگ و کدامين عروسی است ؟

اسماعيل شبان

22 اسفند 1381  

socialistha@ois-iran.com

www.ois-iran.com

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منابع :

(1) و (4)  ـ " من سرگشته هم از اهل سلامت بودم ..." ، کيهان چاپ لندن ، شماره  938 ـ 19 دی 1381  ـ  و  " سايت "  دکتر عليرضا نوری زاده.  

(2) ، (3) ، (17) ، (18) و (21) ـ " چگونه سر زخجالت برآورم بر دوست...؟" ، کيهان چاپ لندن و " سايت دکتر نوری زاده "  ژانويه 2003    ـ دکتر عليرضا نوری زاده .

(5) ـ " ميثاق با مردم " ، رضا پهلوی .

(6) ـ " نسخه زهراگين آقای حاج سيد جوادی " ،  باقر پرهام.

(7) و (10) ـ " نگرش حذف با روح دمکراسی بيگانه است " ، تأملی درمشروطه  خواهی ، محمد رضا امين .

(8) و (9) ـ  " مشروطه خواهان با چپ مشکلی ندارند " ، محسن کردی .

(11) ـ نطق تاريخی دکتر محمد مصدق در دفاع از حاکميت قانون و مخالفت با نظام استبدادی . نطق ها و مکتوبات دکتر مصدق ، جلد هفتم ـ انتشارات مصدق.

 

(12) ـ " چرا رضا پهلوی در ميدان است  1 و 2 "، محسن کردی.

(13) و (19) ـ سازمان سوسياليستهای ايران از بدو تأسيس خود با اعدام مخالفان سياسی و دگرانديشان مخالف بوده است و اين اصل ( مخالفت با اعدام ) به يکی از ارزشهای هويت سياسی ما سوسياليستها تبديل شده است .

 در دفتر  "اهداف ، خواست ها ، اصول و مبانی فکری "  در بند 17 از  بخش اهداف ،  آورده شده است :

 " نفی هر گونه شکنجه جسمی و روانی و لغو قانون اعدام ."

 و همچنين  در اصل 8  ، " چگونگی ... شرايط ايجاد  جبهه " در آن دفتر ، می خوانيم :

 " لغو قانون اعدام ، نفی و ممنوعيت هرگونه شکنجه و دوری جستن از توسل به ترور و قهر در مبارزه سياسی ."

برای کسب اطلاعات بيشتر در اين باره ،  توجه شما را به" اصول و اهداف ... " و همچنين  "  تاريخچه  "  سازمان سوسياليستهای ايران در روی  " سايت " سازمان جلب می کنم .

www.ois-iran.com

(14) و (15) ـ  ماهنامه 16 ام آذر ، نشريه کنفدراسيون جهانی ـ مرکزيت فرانکفورت ،  شماره دوم ـ سال پانزدهم ـ اسفند ماه 1357.

(16) ـ کتاب شبه خاطرات ـ دکتر علی بهزادی.

(20) ـ قلم و سياست ـ جلد چهارم ، صفحات 106 تا 109 ، محمد علی سفری.

                                           

 

 

 

 

Home