دکتر مسعود کریم نیا 

Dr.Karimnia@t-online.de

 

تئوری شناخت، (بخش ششم)

 

"همبرابری زن و مرد"

    نیمی از جمعیت جهان را جنس مؤنث تشکیل می دهد، اما سهم این نیمه در بخش های گوناگون زندگی اجتماعی، منجمله اقتصاد، سیاست، فرهنگ، مذهب، علم و هنر بسیار اندک است. در بخش هائی هم که زنان نقشی ایفاء می کنند آنها غالبا ابتدا ناچار از تسلیم به فرهنگ مردسالاری بوده و با الگوهای آن فرهنگ و در غالب آن اندیشه و عمل کنند. به عبارت دیگر ما تاکنون با جامعه ای روبرو نبوده ایم که زنان در غالب ساختار روحی و احساسی و عقلی و بیولوژیک خود که با نیمه دیگر متفاوت است به تلاش پرداخته و این دو نیمه در یک سنتز عادلانه به تصمیم گیری و سامان بخشی اجتماعی  بپردازند. بشریت واقعا هنوز هم تجربه نکرده که در چنین شرایطی جهان چه چهره ای خواهد داشت؟ آنچه که تجربیات  در حوزه های محدود نشان می دهند این است که گوئی در این شرایط به عنوان نمونه حداقل ما با خشونت کمتری روبرو هستیم؛ موضوعی که یکی از مشکلات عمده امروز بشری است. البته باز هم به شرطی که زنان به تقلید از مردان مقابله به مثل نکنند. آمار نشان می دهند که درصد جانیان و متخلفین در بین زنان بسیار کمتر از مردان است.

    به هر حال از این رو هرنوع دموکراسی و نظام مدعی عدالت خواهی بدون ایجاد چنین امکانی برای جنس مؤنث فی نفسه ناعادلانه است. البته نباید و نمی توان انکار کرد که به هرحال غرب در این زمینه رشد چشم گیری نشان می دهد، اما در همین حال به عنوان نمونه  در آلمان 30 درصد از مردان همسران خود را کتک می زنند و رقم تجاوز به دختران در خانواده ها نیز کم نیست.  

   تبیین نقش انسان در این دنیا و نحوه نگرش غالب مذاهب و مکاتب به انسان حاصل برداشت فلسفی و سنتی آنها، به ویژه در مورد جنس مؤنث است، که البته همه آنها را مردان اندیشه و ابداع کرده اند. تصویری که این بینش ها به دست می دهند البته علمی نبوده،  در بهترین حالت فلسفی و در بدترین شکل آن مبتنی بر سنت ها و اسطوره ها و تصورات بی پایه تاریخی در جوامع مردسالار هستند.

   تاکنون تلاشهای تبیین نقش زنان در زندگی اجتماعی و فردی از دیدگاه علم به ندرت انجام گرفته و تا زمان رخنه دانش اولوسیون در فلسفه و علوم اجتماعی،  بینش های این رشته از علوم  بر پارادایم های فلسفی غیر قابل اثبات استوار بودند. تنها از زمانی که مبانی دانش اولوسیون به مرور و به سختی به عنوان پارادایم های علوم اجتماعی پذیرفته شده و می شوند می توان تبیین  نقش جنس مؤنث را از هاله تسلط فرهنگ و فلسفه و نحوه شناخت و سنت های مردسالارانه به در آورده و آنرا مستقلا به انجام  رسانید.

    در راستای شناخت بر مبنای اولوسیون ابتدا شناخت بیولوژیکی و میکروبیولوژیک ( منجمله تفاوت های ژنتیک، ساختار مغز) و همچنین روانشناختی و غیرو قرار دارند. در این زمینه نیز برای اولین بار تنها در دهه های گذشته دانش بیولوژی توان جوابگوئی به این سئوالات سخت پیچیده را تا حدودی پیدا کرده است. به این خاطر مذاهب و مکاتب جهت دمساز کردن خویش با زمان و جنبش های زنان و درک ماهیت و گرایشات آنها ناچار از تعظیم در بارگاه دانش هستند. ایراد جریانات ملقب به چپ و رادیکال هم که در نهایت قادر به فهم و رعایت حقوق زنان نشده اند ناشی از فاصله بینش فلسفی آنها از علم است.         

    با این توضیح روشن می شود که چرا در تئوری های تا کنونی شناخت،  موضوع نگرش متفاوت زنان و نحوه عملکرد مغز آنان ( بیولوژیک و احساسی و عقلی)  در روند و نحوه شناخت و رویکرد آنها به واقعیت ها به میزان بسیار ناچیزی عنوان شده و هر آنچه که در جهان مشاهده می کنیم اعم از نظام های اقتصادی  و اجتماعی و سیاسی و حقوقی و دفاعی و رویکرد به طبیعت به میزان بسیار زیادی حاصل نحوه شناخت مردانه است. به عبارت دیگر بشریت پتانسیل پنجاه درصد از انسانها را تا کنون به کار نگرفته.  در صورت بهره گیری از آن شاید  بسیاری از نابسامانی های موجود بشری با راه حل هائی که زنان ارائه کرده  و در تصمیم گیری ها شرکت نمایند قابل حل شده و یا کاهش پیدا کنند. اما با توجه به شناخت های نوین علمی در مورد ویژگی های بیولوژیک و روانی زنان با اطمینان نسبتا زیادی  پیشاپیش حداقل می توان گفت که مشکلات از این بدتر نخواهند شد. 

     حال که علم امروز به شناخت های نوینی در مورد انسان و زنان رسیده،  طبیعی است که هر تئوری شناخت نمی تواند از کنار آنها گذر کرده و مانند سابق تئوری شناختی برای پنجاه درصد بشریت ارائه کند. ضمن اینکه هر تئوری شناخت نوین می بایست در پرتو نقشی که علم از زندگی انسان به دست می دهد تبیین شود. با تعریفی که مذاهب و مکاتب فلسفی از زندگی انسان به دست می دهند نمی توان یک جامعه متکی بر علم و دانش بنا کرد. در بخش دیگری از این مجموعه ما پیرامون این موضوع صحبت خواهیم کرد.

    از این رو در سلسله بحث های تئوری شناخت خود را ناچاراز این امر دیدیم که موضوع تفاوت زن و مرد را نیز از دیدگاه علم طرح  کنیم. طرح و ارائه نظریات علمی در این زمینه را که گفتیم از دانش بیولوژی آغاز می شود دوست عزیز و همفکرم آقای خسرو بنده زاده به عهده گرفت و حاصل چند سال مطالعه و دو سال تلاش در جمع بندی را در کتاب کوچکی به رشته تحریر درآورد تحت عنوان همین نوشتار « همبرابری زن و مرد». از آنجا که این تلاش ذیقیمت از حوصله یکی دو مقاله بسیار فراتر می رفت تصمیم به انتشار مستقل آن گرفتیم که اخیرا در ایران انتشارات یافت.

   هدف نوشتار حاضر بیش از آنکه باز کردن موضوعات این اثر باشد، معرفی آن و ترغیب خواننده به تهیه و مطالعه آن است، چرا که ورود به مباحث علمی در حوصله چنین نوشتاری به خصوص زمانی که موضوع از علوم طبیعی باشد نه کار آسان و نه فهم آن سهل است و در آخر ممکن است خواننده نزد خود به نتایجی برسد که با نتایج علمی مبحث متفاوت باشد. به این خاطر در ایجا صرفا به عنوان کردن رئوس موضوعات مطروحه در آن بسنده می کنم.

   همانگونه که ذکر شد ثقل اثر مذکور بر شناخت های بیولوژیک و ژنتیک و هورمونی نهاده شده و تفاوت ها را در ساختار زنان و مردان نشان داده و به این نتیجه می رسد که آنها با هم نابرابر نیستند اما متفاوتند و این تفاوت نباید باعث اعمال سلطه یکی بر دیگری شود.

   ما در بحث های قبلی تئوری شناخت عنوان کردیم که شناخت در برگیرنده دو عنصر اصلی است:

الف – ابزار شناخت که انسان است و ساختار مغز و روان و عقل و بیولوژی او در این جریان نقش های اصلی را به عهده دارند. به عبارت دیگر دنیای درونی انسان یک بعد اساسی در روند شناخت بوده و به ویژه عرفان در این زمینه تلاش های زیاد نموده و بر اهمیت توجه به آن بسیار اصرار ورزیده، امری که در علوم تا مدتی پیش به آن رغبت زیادی نشان داده نمی شد. البته اساس و مبنای  دانش روانشناختی تا حد زیادی ادامه بخش وسیعی از تلاش های بزرگان عرفان است و عمر آن اکنون به بیش از یکصد سال می رسد اما اکنون این دانش متوجه این امر شده که تا کنون خود را بیشتر با ناهنجاری های روحی و روانی انسان مشغول کرده در حالی که روح وروان انسان سالم نیز ابعادی دارد که هنوز ناشناخته اند. نگارنده تا کنون نوشتارها و ترجمه های چندی در این زمینه ها انتشار داده است. موضوعی که برای نوشتار حاضر بسیار حائز اهمیت است موضوع جدیدی در روانشناختی است تحت عنوان " شعور احساسی" که چند سالی است روانشناختی به آن توجه کرده. در سابق معیار توانائی فرد تنها با میزان " شعور عقلی" او سنجیده می شد، در حالی که تجربه نشان داد این موضوع تنها ضامن موفقیت انسان در زندگی نیست. تحت عنوان شعور احساسی بطور مجمل این موضوع فهمیده می شود که انسان با محیط خود چگونه رابطه ای برقرار می کند و از این توان برخوردار است که در زندگی اجتماعی در مجموع موفق و مورد علاقه دیگران قرار گیرد. توضیح بیشتر این موضوع در نوشتاری تحت همین عنوان در آرشیو نشریه ایران امروز و ایران آزاد موجود است.   

ب – موضوع شناخت که در خارج از انسان قرار دارد و از طریق حواس پنجگانه با آنها رابطه برقرار کرده، آنها را در مغز خود منعکس کرده و در یک روند تحلیلی  با کمک عقل و منطق و نرم افزار فلسفی خود به بررسی آن پرداخته و این تصویر را به عنوان واقعیت قبول می کند. به عبارت دیگر انعکاس واقعیت ها در مغز انسان با واسطه صورت می پذیرد.

   طبیعی است که انسان با این حواس پنجگانه و محدودیت های آن و ویژگی های مغزی -  به عنوان مثال چشم ما قادر به رؤیت دنیای ذرات و حتی رابطه ها در دنیای قابل رؤیت نیست و گوش ما همه صدا ها را نمی شنود - هرگز قادر به  انعکاس و شناخت همه زوایای واقعیت نیست،  به این خاطر همواره  در پی یافتن ابزار دقیق تر دیگری هستیم.

   حال چنانچه بپذیریم که ساختار بیولوژیک و روانی و احساسی جنسیت زن با مرد متفاوت است این نتیجه منطقی است که نحوه شناخت و رویکرد آنان در روند شناخت نیز تفاوت هائی دارد که هنوز برای ما ناشناخته است. به عنوان نمونه  ما حتی در تاریخ به عرفای زن زیادی برخورد نمی کنیم و به عنوان نمونه تبیین فلسفی مقوله عشق و تبعات آن در زندگی فردی واجتماعی با نگرش زنانه برای ما روشن نیست. به عنوان مثال بدون ادعای علمی بودن، برداشت نگارنده این است که هنگامی که خشم و انتقام بر مردان چیره می شود، ناگهان مقوله عشق برای آنان محلی از اعراب ندارد. آیا در مورد زنان نیز این گونه است؟ به عنوان نمونه ثابت شده که دو هورمون تستوسترون و زروتونین در مردان هنگام خشونت ورزی نقش زیادی ایفاء می کنند.     

   به هر حال اثر آقای بنده زاده با بحث هائی پیرامون ساختار مغز،  سیر تکاملی آن، چگونگی اندازه مغز در مرد وزن و پیدایش نقش جنسیتی نه تنها بر بسیاری از باورهای پوچ همچون کم بودن عقل زن و کوچک بودن مغز زنان،  والا بودن مردی و مردانگی یک سره خط بطلان می کشد، بلکه نشان داده می شود که از دیدگاه ژنتیک زنان کامل تر از مردان بوده و کامل تر هم به دنیا امده و ارگانیسم آنها زودتر کامل می شود.

  در این اثر صحبت از یک جهش چیره در ساختار جامعه مدرن به میان آمده که نشان می دهد از آنجا که در جامعه مدرن نقش زور بازو در شیوه های تولیدی و فعالیت های اقتصادی و بطور کل نحوه معیشت انسان ها کمتر شده و فعالیت ها به صورت روز افزون به مغز انسان انتقال پیدا می کنند، به همان میزان هم نقش زنان در فعالیت های اقتصادی بیشتر می شود، چرا که در گذشته زور بازو تنها عامل امتیاز مردان نسبت به زنان بوده و باعث برتری آنها در همه زمینه ها شده بود. آمار نشان می دهند که زنان در بازار بورس عاقلانه تر از مردان عمل می کنند. از جانب دیگر از آنجا که زنان از حوصله بیشتری نسبت به مردان برخوردار بوده و توان آنها در ایجاد رابطه احساسی با محیط و اطرافیان نسبت به مردان بیشتر است، به مرور آنها توان بیشتری در امور مدیریت از خود نشان می دهند. امروزه  در سازمان های اقتصادی بزرگ دیگر تنها دیسیپلین کاری و تصمیمات بزرگ و حتی امتیازات مالی نیستند که کارمندان را بیشتر راغب به همکاری می کند بلکه یک مدیر می بایست از شعور احساسی برخوردار بوده و با کمک آن همکاران را در سرنوشت و تصمیمات شرکت سهیم کرده و آنها را علاقمند به هم هویتی آنها با اهداف آن مؤسسه کند. همپای این جریانات و به خاطر ضعفی که اینک دچار مردان شده بحران های روحی آنها نیز رو به افزایش است، زیرا که آنها برتری  و توانمندی خود را نمی توانند مانند گذشته اثبات کرده  و با آن زنان را به انقیاد خود در آورند.  در حال حاضر روانشناسان به خانواده ها در غرب توصیه می کنند که بیشتر به وضعیت روحی پسران توجه کنند تا دختران و کارآئی متوسط دختران در مدارس در غرب بهتر از پسرها است.  از این رو به نظر می رسد که مدرنیزاسیون روند همبرابری زن و مرد را تسریع می کند.

  به عللی که برشمردیم  بطور مجمل روشن می شود که تا زمانی که زنان در بحث تئوری شناخت سهمی بر عهده نگیرند و اینکار را بطور مشترک با مردان، به ویژه در زمینه ابزار شناخت، به ثمر نرسانند هر نوع تئوری شناخت دچار نقصان است و ما پتانسیل بزرگی را بی استفاده گذارده ایم. 

  نگارنده به سهم خود از این تلاش آقای مهندس بنده زاده که شغل او چیز دیگری است و این کار را به عنوان یک خدمت فرهنگی برای فارسی زبانان به انجام رسانیده تشکر کرده و خواننده را به مطالعه این اثر دعوت می کند.  

  مشخصات این اثر:

  همبرابری زن و مرد

  نویسنده : خسرو بنده زاده

 انتشارات روشنگران و مطالعات زنان،  تهران 1382