Iran-Azad, Das Persische Kultur-Wissenschaft-Portal
تفريحي
توريسمزیست محیطی
 ... جامعه و
فرهنگ و کتاب
فلسفه و روانشناسي
سياست و اقتصادگفت و گوتماس با ماگزينش زبانراهنماي سايتصفحه نخست

آگهی در ابران آزاد

 آرشیو ایران آزاد

حمایت مالی

در باره ایران آزاد

 کتابفروشی ایران آزاد

مجلات اینترنتی

 نامه های رسیده
Info@Iran-Azad.de
Info@IranClick.de
جای آگهی شما در ایران آزاد خالی است


 

 

 

Persisch lernen!

 

آزادي، برابري و جمهوري دمكراتيك: آري،
امٌا،
بدون فرهنگ مردمي و مردمي با فرهنگ، هرگز!

مسئول سايت ايران آزاد
جواد ولدان
هشدار به تمامي نيروهاي مردمي بويژه روشنفكران خارج از كشور

قسمت دوم
ژانویه 2004

گفت آن يار كزو گشت سر دار بلند
جرمش اين بود كه اسرار هويدا مي كرد!
آن كه چون غنچه دلش راز حقيقت بنهفت

ورق خاطر از اين نكته محشا مي كرد!


چكيده اي از قسمت اول اين مبحث

در قسمت اول اين مبحث از خطرات موجود جنبش ايران و مشكلاتي كه مبارزات آزاديخواهانه ايران را تهديد ميكند و نيز از خطرات آتي و پتانسيل فرداي ايران گفتگو كرديم. گفتيم كه ”تاج و عمامه در ايران آينده اي ندارد.“

سعي كرديم كه بگوئيم از جانب روشنفكران وابسته و منحرف، انحصارطلبان و قدرت پرستان روشنفكر ماآب خطرات به مراتب بيشتري متوجه جمهوري آينده و آزاديها خواهد بود تا از جانب سلطنت طلبان پولدار و وطن فروش و رهبرشان رضا شاه مثلا دوم.

گفتيم كه ”تا وابستگي اقتصادي هست، وابستگي سياسي وجود دارد.“ گفتيم كه خطرات واقعي از جانب يك حكومت جمهوري دمكراتيك سرهم و بسته بندي شده و آبكي متوجه كشور و مردم ايران است. جمهوري كه اينبار رهبران و سركردگان آن عده اي از خائنين و وطن فروشان در ظاهر تحصيلكرده، عده اي از روشنفكر ماآباني هستند كه منافع مالي و شخصي خويش را برتر از منافع خلق دانسته و از اينرو براي رسيدن به نان و كبابي حلقه به گوشي غرب را دانسته و نادانسته بعهده مي گيرند.

از طرف ديگر شماري از وظائف روشنفكران دلسوخته و زخم خورده را برشمرديم. گفتيم كه يك روشنفكر واقعي مي بايست به افشاگري بپردازد. گفتيم كه وظيفه يك روشنفكر مجروح، مجروح از دست دوستان نادان و دشمنان مكٌار و عاقل، مجروح از ساده لوحي و حماقت دوستان ناآگاه و زخم خورده از دست نابكاري دشمنان مطلع و سازمان يافته، مشاهده و افشاگري است. ديگر وظيفه او راهنمائي و دستگيري مردمش براي رشد فرهنگي و موجوديت و ابقاي مردمسالاري است.

گفتيم كه ”تنها وجود يك فرهنگ مردمي و مردمسالار و مردمسالاراني با فرهنگ در دراز مدت تضميني خواهد بود براي يك جمهوري مستقل، براي آزاديهاي فردي و اجتماعي، براي رشد، براي رشد و تداوم آزادي.“

گفتيم كه ”رسيدن به يك حكومت مستقل مردمي از امروز به فردا ميسر نيست.“ گفتيم كه ”اگر همين امروز يك جمهوري از نوع لائيك آن و با نام دمكراتيك در ايران بر سر كار آيد، كار استقلال طلبي، آزاديخواهي و جمهوريخواهي را نمي بايست تمام شده انگاشت. اين ساده دلي خواهد بود كه ما غرب را دايه اي دلسوزتر از مادر بدانيم. از غرب و آمريكا دلسوزتر وجود ندارد اما تنها دلسوز منافع خودشان.“

و از اينروست كه گفتيم ” آزاديخواهي و استقلال طلبي را مي بايست به شكل يك پروسه فهميد. پروسه و جرياني در بستر زمان. ايران زماني آزاد و مستقل است كه مردم، كه خلق ها در آن بر اريكه قدرت تكيه زده باشند. تا رسيدن به اين ايده آل، تا نيل به اين مردمسالاري بس صبوري، بس چشمان و اذهاني هوشيار لازم است. چشمان تيز بين روشنفكر دلسوز و متعهد ايراني است كه مي بايست حافظ منافع ملي مردمي هموطنانش بوده و مردمش را تا رسيدن به يك جمهوري مردم سالار عصاي دست و چراغ راه گردد.“

و همچنين از اينروست كه گفتيم ”تنها يك فرهنگ مردمي و مردمي با فرهنگ ضامن آزادي و استقلال خويش هستند. يك جمهوري لائيك و فدرال مي بايست شرايط مساعد رشد فرهنگي و نيل و ارتقاء به مدارج مردمسالاري را فراهم سازد. تنها و تنها يك حكومت مردمسالار و شورائي مي تواند بقاي دراز مدت و تداوم آزاديها، رشد و استقلال كشور را تامين و تضمين نمايد. بنابراين اولين و مبرمترين وظيفه جمهوري آينده تامين آزاديها و استقلال خلقها از طريق ايجاد ايالات خودمختار و مستقلي است كه تنها در روابط خارجي مطيع مركز باشند.“

گفتيم كه كارهاي روبنائي و شعارهاي مرگ بر چغندر ... درود بر ....مشكلي را حل نمي كند. گفتيم كه ”بدون استقلال اقتصادي، استقلال سياسي ممكن نيست“ و از همين روست كه گفتيم ”فهم و درك سياسي بسياري از خانم هاي خانه دار بيشتر از فهم و تحليل سياس برخي از روشنفكرنماها است.“ و ادامه داديم كه ”يك خانم خانه دار تا زماني كه از خود درآمدي و نيروي اقتصادي نداشته باشد، از وابستگي انديشه و تصميم گيري به مرد خود كه همان رئيس خانواده باشد برخوردار است. اين واقعيتي است كه وي همواره در زندگي روزمره خويش و خانواده اش با پوست و گوشت لمس مي كند.“

و در نهايت گفتيم، و اساس و بنيان اين نوشته نيز بر همين گفتار مركزي و هسته اصلي استوار است و پر اهميت ترين پيام اين سلسله نوشته ها بيان همين نكته است يعني: ”استقلال اقتصادي از طريق پيشرفت علمي و فرهنگي، استقلال علمي و فرهنگي، وجود و رشد خلقي عالم و با فرهنگ ميسر است.

بنابراين بار ديگر با هشدار به همه نيروهاي عربده كش و مرگ بر چغندرگو مي خواهيم كه به خود آيند و با تامل و مشاهد در خويش، با شناخت خويش و موقعيت خويش، با شناخت اهداف خويش و اهداف مبارزه، با انتقاد از خويش و كارهاي اين دست خويش به تعمق پرداخته و در درجه اول به ارتقا شعور فرهنگي و علمي خويش همت ورزند و از طريق تشكيل هسته ها و گروههاي فرهنگي مطالعاتي به بالابردن درك علمي فرهنگي خويش و ديگر اعضاي گروه مبادرت ورزند و همواره بدين بيانديشند كه:

بذر نبوغي كه در تنهائي كاشته مي شود در بشريت گل مي دهد.“

اين مختصري بود از قسمت اول اين سلسله نوشته ها كه بطور مرتب تحت همين عنوان و از طريق سايت ايران امروز به انتشار خواهد رسيد. اينك به قسمت دوم اين گفتار مي پردازيم.

سالها دل طلب جام جم از ما مي كرد.
آنچه خود داشت، زبيگانه تمنا مي كرد.
گوهري كز صدف كون و مكان بيرون است
طلب از گمشدگان لب دريا مي كرد! –
بيدلي در همه احوال خدا با او بود،
او نمي ديدش و از دور ”خدايا“ مي كرد...
مشكل خويش بر پير مغان بردم دوش
كه او به تائيد نظر حل معمٌا مي كرد.
ديدمش خرٌم و خندان، قدح باده به دست
و اندر آن آينه صد گونه تماشا مي كرد.
آن همه شعبده ها عقل كه مي كرد، آنجا
ساحري پيش عصا و يد بيضا مي كرد!
گفت: ”آن يار كزو گشت سر دار بلند،
”جرمش آن بود كه اسرار هويدا مي كرد!
”آن كه چون غنچه دلش راز حقيقت بنهفت
”ورق خاطر از اين نكته محشٌا مي كرد!
”فيض روح القدس، ار باز مدد فرمايد
”دگران هم بكنند آنچه مسيحا مي كرد!“
گفتم: ”اين جام جهان بين به تو كي داد حكيم؟“
گفت: ”آن روز كه اين گنبد مينا مي كرد!“
گفتمش: ”سلسله زلف بتان از پي چيست؟“
گفت: ”حافظ گله ئي از دل شيدا مي كرد!“

عزيزان خواننده، هموطنان خوب من،
براي بهتر تفهيم كردن خود به ذكر چند مثال مي پردازم و با تشريح و تفسير هر مثال به نتيجه گيري گفته هاي خود مي پردازم. اين مثال ها خاطرات زندگي من است. يادبودهاي خوب و بد زندگي من است. پس،

بشنو از دل چون حكايت مي كند .....

در سال 1997 يا 1998 به دعوت ”جامعه متخصصين و پرشكان ايراني مقيم آلمان“ كه در شهر بن در هتل ”هالي دي اين“ جلسه داشت، به اين جلسه رفتم. دعوت كننده كه پروفسور ...كه در آنزمان شاغل در دانشگاه اشتوتگارت بود و نيز رئيس سابق دانشگاه علم و صنعت در زمان شاه بود، از همه دعوت كرده بود كه ساعت يازده صبح روز شنبه در اين هتل براي دو مورد دور هم جمع شوند: يكي در رابطه با جلسات و كنگره هاي متداول اين جامعه كه هر از چند مدتي در يكي از شهرهاي واقع در استانهاي معمولا مركزي آلمان تشكيل مي گرديد. مورد ديگر براي گفتگو و نظر خواهي در مورد تاسيس و ساختن شهر ”خداشهر“ (شهر ”خبرگان، ”دانشمندان“ و ”انديشمندان“). براي ساعت يازده صبح در حدود بيست نفري از متخصصين رشته هاي گوناگون به يك جلسه نسبتا خصوصي دعوت شده بودند تا نظر شخصي و فنٌي خويش را در مورد تاسيس اين شهر در كوير ايران اعلان كنند. و بنا بود كه جلسه عمومي در ساعت چهارده با شركت ششصد نفر آغاز بكار كند.

من، كه در آنزمان سي و شش سال داشتم، در ساعت يك ربع به يازده در اين هتل در شهر بن حاضر شدم و با كمال تعجب مشاهده كردم كه اولين ايراني هستم كه در آنجا حضور پيدا كرده است. تا ساعت دوازه و نيم بعد از ظهر هم منتظر شدم. ابتدا در اين ساعت بود كه سر و كله آقاي پروفسور ... كه خود دعوت كننده اين جلسه بود، پيدا شد. تا ديگران هم آمدند و جلسه بيست نفره بتواند به كار مشورتي خود آغاز كند، ساعت يك ربع به دو بعد از ظهر شد.

موضوع و دستور جلسه، همانطور كه در بالا اشاره كردم، مشورت و نظرخواهي در مورد تاسيس يك شهر يكصد هزار نفري در حاشيه كوير ايران بود. و ما بيست نفر كه هر كدام متخصص فني و حرفه اي در رشته هاي خود بوديم مي بايست نظر استدلالي موافق و يا مخالف خود را با تاسيس اين شهر كه از پيش نام ”خداشهر“ را به آن داده بودند، در اين جمع مطرح كنيم. يكي چند نفر نظرات خود را اعلان كردند و نوبت به من رسيد و من مي بايست هم نظرات شخصي خودم را و هم نظرات خود را بعنوان متخصص زيست محيطي و شيمي اعلان مي كردم.

در اين زمان كه من هنوز از دست همه آقايان به خاطر بدقولي و تاخير بعضا تا دو ساعت و نيم ايشان بشدت عصباني بودم، دهان باز كردم:

”خانم ها و آقايان محترم، هموطنان بدقول من! همانطور كه همه ملاحظه مي كنيد من از نظر سني به مراتب از همه جوانترم. همينطور تا آنجا كه مي دانم، كمتر از ديگر آقايان در آلمان و يا يك كشور اروپائي اقامت دارم. اكثر شما آقايان با بانوان آلماني و اروپائي ازدواج كرده ايد و بيش از سي چهل سال است كه در آلمان بسر مي بريد. با همه اين تفاسيري كه عرض كردم، از همه حاضران در اين جمع من تنها كسي هستم كه سر وقت و يا بهتر بگويم يك ربع قبل از وقت در اين هتل حاضر شدم. شما كه توانائي سر وقت حاضر شدن را نداريد، شما تحصيلكردگان و نخبگان ايراني كه كار به اين سادگي يعني تنها سر وقت آمدن را هنوز ياد نگرفته ايد، چطور جرئت ساختن شهر، آن هم شهري در كوير، به خود مي دهيد؟ چطور شرم از اين منم منم كردن ها نمي كنيد، چطور براي كسب مقام و شهرت و پول ...“

  دوستان عزيزم، بعد از اين سخنان در آن جامعه، همهء رنگ و رو ها سرخ شد و هر كس به فكر سر هم كردن بهانه و توجيه كردن تاخير خود نمود. البته براي بسياري هم گفته هاي من گستاخي و وقاحت بشمار مي رفت. چرا كه من، من جوان سي و شش ساله در آن موقع به خود جرئت داده بودم به بزرگترها، به مو سفيدها و ريش سفيدها به حق اعتراض كنم. از آن به بعد تنها يكي دوبار بطور پراكنده به اين جامعه دعوت شدم و ديگر دعوت نامه اي براي من نرسيد. معلوم بود كه مرا از ليست متخصصين حذف كرده و به ليست ”كوچكتران فضول“ و يا ”جوانان بي ادب“ اضافه كرده اند.

خوانندگان محترم، حتما اكنون شما كنجكاو گشته ايد كه كار ”خداشهر“ به كجا رسيد و آيا اينك بعد از گذشت هفت هشت سال از آغاز طرح آن، اين شهر وجود خارجي دارد يا نه؟ آري كنجكاوي بسيار خوب است، اما بسياري از بزرگتران، مردسالاران و بزرگسالاران ما هستند كه اين را فضولي و دخالت در ”كارهاي بزرگترها“

مي دانند. از نظر اينگونه افراد و افكار كنجكاوي گناهي كبيره است كه شديدترين جرائم پاداش داده مي شود. خوانندگان عزيز بدانيد كه حافظ و حلاج هم كنجكاو بودند.

در قسمت بعد از سرنوشت خداشهر بيشتر مي گويم.

دوستان عزيزم، خوانندگان گرامي، اينك اميد دارم متوجه باشيد كه با ذكر اين خاطره چه مي خواهم بگويم. آري مي خواهم از فرهنگ، فرهنگ جامعه گفتگو كنم. اينك بهتر متوجه مي شويد كه چرا من خواهان برقراري مركز ثقل مبارزات مردمي بر پايه فرهنگ و علم هستم. اين فرهنگ جامعه مردسالار و بزرگسالار ما است كه ما را يك مستبد، يك ديكتاتور، يك زورگو، يك سركوبگر، يك چماقدار ببار آورده است. آري اين جامعه سنتي و اين تاريخ شش هفت هزار ساله استبدادي ما است كه ما را ”مرگ بر چغندر گو و درود بر ...“ بار آورده. در اين جامعه و با اين فرهنگ است كه انقلابها و نهضتها سركوب گرديده، مردم و خلق خدا تحميق گرديده اند، بدون اينكه آب از آب تكان بخورد. در اين بي فرهنگي ها است كه يكي عكس در ماه مي بيند، ديگري خود را نادر شاه و پير طريقت مي نامد، سومي با فروش برگه ها و بريده هاي مفاتح الجنان درد پشت قوزك و بواسير را مداوا مي كند!

دوستان عزيزم، خوانندگان گرامي، پس نگوئيم ”مرگ بر چغندر ...“ پس نگوئيم ”مرگ بر آمريكا“ پس نگوئيم مرگ بر امپرياليسم، پس نگوئيم مرگ بر ...، پس شعار ندهيم. سكوت كنيم، مشاهده كنيم، خود را و ديگران را در سكوت مشاهده كنيم و درس بگيريم. به تفكر بپردازيم و به مطالعه.

و اگر هم اصراري بر ”مرگ بر گفتن...“ مي ورزيم پس لااقل خود را تصحيح كنيم و اول از همه بگوئيم: مرگ بر خودم، مرگ بر خودمان، مرگ بر وابستگي، مرگ بر خائن، مرگ بر وطن فروش، مرگ بر حريص، مرگ بر آنان كه اين دنياي دو روزه را جاويد مي انگارند.

مرگ بر استثمار، مرگ بر من و مرگ بر ما كه با مصرف بي رويه و اسراف دخائر و منابع طبيعي و محدود نسل هاي آينده و كره زمين و طبيعت آنرا به نابودي و هرزگي مي كشانيم. مرگ بر من كه مرسدس و ب. ام. و. آلماني را سوار مي شوم، اما سر وقت بودن، علمي بودن و منطقي برخورد كردن و سازمان دهي كردن آلماني را ياد نگرفته ام. مرگ بر من و مرگ بر ما كه در هر مراسمي اعم از جشن و عزا و سخنراني همواره دو سه ساعت ديرتر حاضر مي شويم.

مرگ بر من كه رفاقت و گرمي و خودجوشي شرقي بودنم را به بهاي ناچيز مي فروشم. مرگ بر من خاله زنك، كه از ميهماني رفتن و پارتي دادن به جز از حسادت و رقابت و غيبت چيزي نمي شناسم. مرگ بر من پچ پچ كن كه به جز منافع شخصي و خودخواهي ارزشهاي انساني ديگري را نمي شناسم. مرگ بر فاحشه هاي سياسي(2).

مرگ بر خودم و مرگ بر خودمان، چرا كه:

كه بعنوان يك انسان بالغ، من خود مسئول اعمال خود هستم و
از ماست كه بر ماست
(3)

مرگ بر وابستگي، چرا كه:

من جهان سومي، من بيوطن، من پناهنده، من بيسواد و من بي فرهنگ و من از كشورهاي در حال رشد از فرهنگ غرب و تمدن اروپائي تنها و ابتدا به ساكن مرسدس بنز، ميني ژوب، ولنگاري و خريد آخر هفته در نيويورك، عمل زيبائي و پلاستيك را مي فهمم.

مرگ بر حريص و مرگ بر استثمار، چرا كه:

كاسه چشم حريصان پر نشد تا صدف قانع نشد، پر در نشد

مرگ بر خائن وطن فروش، چرا كه:

تا خيانت خائنين داخلي نباشد، پاي دشمن خارجي و اجانب به وطن و اموال وطن باز نمي شود. تا آز و طمع خائن داخلي نباشد، نفت مملكت و منابع مواد خام و اوليه كشور در قراردادهاي ارزانقيمت و مسخره به تاراج خارجي نمي رود.

در قسمت هاي بعدي اين نوشته با ذكر امثالي ديگر و از خاطرات زندگي، به نقش فرهنگ و علم، نقش تحقيقات فرهنگي و علمي براي ايجاد يك حكومت لائيك، فدرال و مردمي كه متداوم باشد، ادامه خواهيم داد.

در پايان، لازم مي بينم كه بار ديگر به خطرات واقعي برقراري يك حكومت مردمي و دمكرات به اختصار اشاره كنم و ادامه مبحث و باز كردن مفصل اين موضوع را به قسمت بعدي اين سلسله نوشتار محوٌل نمايم.

بت پرستي، دست و پا بوسي ها، دو روئي، سالوس و ريا، شمشيرهاي از پشت، ناداني و حماقت دوستان ساده لوح و زود فريب خور، مكرهاي عمروعاص ماآبانه و عقل دشمن، انحصارطلبي، اعتياد به قدرت، خانواده هاي هزار فاميل و ساختارهاي مافيائي، تعويض قاب عكس ها، زير علم اين و آن سينه زدن، مردسالاري و بزرگسالاري، عقل در چشم داشتن، ظاهر بيني، سطحي بيني و برخوردهاي قشري، گول خوردن و فريفته شدن به مدارك و مدارج افراد مثلا روشنفكر بدون اينكه واقعا آنها را بشناسيم اينها را من از خطرات عمده و مشكلات اصلي پاگرفتن يك حكومت مردمسالاري در ايران مي بينم.

اشكال و ظواهر براي بسياري از اهميت فراوان حائز است، اما همين افراد به محتوا كه مي رسند ابدا نگراني به خود راه نمي دهند. چون شعور و درك ديد محتوا و كيفيتها را ندارند.

خانه از پاي بست ويران است خواجه در نقش بند ايوان است

فرا بگيريم كه در محتوا قضاوت كنيم و نه در شكلها. فرا بگيريم كه كيفيت را بر كميت برتر بدانيم. بيست سال عمر آگاهانه ميليونها بار ارجحيت دارد بر عمر نود ساله اي كه به ناداني و ندانم كاري و نردبان ترقي اين و آن شدن بگذرد.

حكومت و مهره هاي كليدي حاكميت آينده ايران را بايد زنان و جوانان در دست بگيرند. تنها اين تضميني خواهد بود كه بار ديگر كشور در دست تحجر افكار بزرگسالاري و استثمار و تبعيض هاي كور و عقده هاي جنسيتي مردسالاري غوطه ور نشود. مرگ بر مردسالاري و مرگ بر بزرگسالاري.

ما بايد ياد بگيريم روي گفتار و بويژه رفتار و اعمال افراد قضاوت كنيم و آنها را بسنجيم و نه از روي مدارك و مدارج تحصيلي آنها. به اميد پيروزي نور بر ظلمت.

دلم گرفت ز سالوس و طبل زير گليم؛ خوش آنكه بر در ميخانه بركشم علمي!

پاورقي

(2)  منظور قهاران سياستمدار و اپورتونيست هاي تراز اولي است كه تنها هدف آنان قدرت و حكومت است. منظور همان اپورتونيست هائي است كه براي مقاصد سياسي خويش نه تنها وطن بلكه مادر و خواهر خويش را مي فروشند. از اينگونه افراد در ظاهر روشنفكر ماآبان فراوانند. همانان كه از غربت خسته شده اند و چون هواي وطن كرده اند، همين و تنها همين هدف شخصي آنان، كاربرد هر گونه وسيله اي را توجيه ميكند. مرگ بر اين فاحشه هاي سياسي.
(3) روزي ز سر سنگ عقابي به هوا خاست، از بهر طمع بال و پر خويش بياراست، ...از ناصرخسرو قبادياني.

ایران آزاد نشریه فرهنگی علمی سیاسی اینترنتی
iran azad ©2002-2006
هر گونه برداشت یا استفاده از مطالب تنها با ذکر نام ایران آزاد و نام نویسنده یا مترجم مجاز است
Info@Iran-Azad.de

   

Dienstag, der 04. August 2020

در خصوص حمايت از اقليت ها
در خصوص
اولويت و ضرورت مبارزات فرهنگي

سخن درد و درد سخن
تقاضای پشتيبانی  مالی از ایران آزاد


آزادي، برابري و جمهوري دمكراتيك: آري،
امٌا،
بدون فرهنگ مردمي و مردمي با فرهنگ، هرگز!
قسمت 1
قسمت 3&4
قسمت 5&6
قسمت 8&7

قسمت
9&10

قسمت
11&12