Iran-Azad, Das Persische Kultur-Wissenschaft-Portal
تفريحي
توريسمزیست محیطی
 ... جامعه و
فرهنگ و کتاب
فلسفه و روانشناسي
سياست و اقتصادگفت و گوتماس با ماگزينش زبانراهنماي سايتصفحه نخست

آگهی در ابران آزاد

 آرشیو ایران آزاد

حمایت مالی

در باره ایران آزاد

 کتابفروشی ایران آزاد

مجلات اینترنتی

 نامه های رسیده
Info@Iran-Azad.de
Info@IranClick.de
جای آگهی شما در ایران آزاد خالی است


Persisch lernen!

 

آزادي، برابري و جمهوري دمكراتيك: آري،
امٌا،
بدون فرهنگ مردمي و مردمي با فرهنگ، هرگز!

مسئول سايت ايران آزاد
جواد ولدان
هشدار به تمامي نيروهاي مردمي بويژه روشنفكران خارج از كشور

قسمت سوم و چهارم
ژانویه 2004

س
الها دل طلب جام جم از ما مي كرد.
نچه خود داشت، زبيگانه تمنٌا مي كرد.
گوهري كز صدف كون و مكان بيرون است
طلب از گمشدگان لب دريا مي كرد! –
...
گفت: ”آن يار كزو گشت سر دار بلند،
”جرمش آن بود كه اسرار هويدا مي كرد!
”آن كه چون غنچه دلش راز حقيقت بنهفت
”ورق خاطر از اين نكته محشٌا مي كرد!
...

چكيده اي از قسمت اول و دوم اين سلسله نوشتار

در قسمت اول اين مبحث از خطرات موجود جنبش ايران و مشكلاتي كه مبارزات آزاديخواهانه ايران را تهديد ميكند و نيز از خطرات آتي و پتانسيل فرداي ايران گفتگو كرديم. گفتيم كه ”تاج و عمامه در ايران آينده اي ندارد.“

سعي كرديم كه بگوئيم از جانب روشنفكران وابسته و منحرف، انحصارطلبان و قدرت پرستان روشنفكر ماآب خطرات به مراتب بيشتري متوجه جمهوري آينده و آزاديها خواهد بود تا از جانب سلطنت طلبان پولدار و وطن فروش و رهبرشان رضا شاه مثلا دوم.

گفتيم كه ”تا وابستگي اقتصادي هست، وابستگي سياسي وجود دارد.“ گفتيم كه خطرات واقعي از جانب يك حكومت جمهوري دمكراتيك سرهم بندي شده و آبكي متوجه كشور و مردم ايران است. جمهوري كه اينبار رهبران و سركردگان آن عده اي از خائنين، وطن فروشان و سود پرستان در ظاهر تحصيلكرده، عده اي از روشنفكر ماآباني هستند كه منافع مالي و شخصي خويش را برتر از منافع خلق دانسته و از اينرو براي رسيدن به نان و كبابي حلقه به گوشي غرب را دانسته و نادانسته بعهده مي گيرند.

ز طرف ديگر شماري از وظائف روشنفكران دلسوخته و زخم خورده را برشمرديم. گفتيم كه يك روشنفكر واقعي مي بايست به افشاگري بپردازد. گفتيم كه وظيفه يك روشنفكر مجروح، مجروح از دست دوستان نادان و دشمنان مكٌار و عاقل، مجروح از ساده لوحي و حماقت دوستان ناآگاه، زخم خورده از دست نابكاري دشمنان مطلع و سازمان يافته، مشاهده و افشاگري است. از ديگر وظايف او راهنمائي و دستگيري مردمش براي رشد فرهنگي و موجوديت و ابقاي مردمسالاري است.

ر قسمت اول و در اينجا و در قسمتهاي بعد اين نوشتار يك پيام بسيار مهمٌ و اساسي اين است:

روشنفكر واقعي و دلسوز خود خواستار حكومت نيست و نخواهد بود، بلكه مسئوليت وي خطيرتر از حكومت است. مستوليت وي باز كردن چشم ملت و راه و چاه را نشان دادن است تا خود آنها، خود مردم حكومت مردمسالاري را بدست گيرند. تنها روشنفكر دلسوز و مجروح است كه مي گويد، ”مرگ بر قاب عكس ها“، ”مرگ بر بت پرستي“. يك روشنفكر واقعي و مردمي در واقع همانند ابراهيم بت شكن است. او بتها را مي شكند و قاب عكس ها را مي بسوزاند تا مردم حكومت كنند، مردم و حكومت مردم! مردم و حكومت محتوا ها! حكومت محتوا و نه حكومت شكل ها! مرگ بر شكل پرستان! مرگ بر بتها و بت پرستان!

 و تفاوت يك روشنفكر واقعي و دلسوز مردم و مجروح، مجروح از دوستي دوستان نادان و مجروح از دشمني دشمنان مكار در همين جاست:

  يك روشنفكر واقعي، يك روشنفكر مجروح و يك روشنفكر دلسوز خود بتها را مي شكند و خود قاب عكس ها را مي سوزاند و به مردم نيز بت شكستن و قاب عكس سوزاندن را ياد مي دهد تا مردم بتوانند خود بر خود حكومت كنند. اما يك روشنفكر ماآب و قدرت طلب، يك روشنفكر جاه طلب و مال پرست خواهان تعويض بت ها و قاب عكس ها با يكديگر است. وي به مردم مي آموزد كه چطور قاب عكس ها و بت هاي قبلي را با قاب عكس هاي جديد و بتهاي جديد عوض كنند. او مي خواهد خود يك بت جديد و يك قاب عكس جديد براي مردم شود! مرگ بر اينگونه روشنفكرها و روشنفكرنماها!

....

  ... و همچنين از اينروست كه گفتيم ”تنها يك فرهنگ مردمي و مردمي با فرهنگ ضامن آزادي و استقلال خويش هستند. يك جمهوري لائيك و فدرال مي بايست شرايط مساعد رشد فرهنگي و نيل و ارتقاء به مدارج مردمسالاري را فراهم سازد. تنها و تنها يك حكومت مردمسالار و شورائي مي تواند بقاي دراز مدت و تداوم آزاديها، رشد و استقلال كشور را تامين و تضمين نمايد. بنابراين اولين و مبرمترين وظيفه جمهوري آينده تامين آزاديها و استقلال خلقها از طريق ايجاد ايالات خودمختار و مستقلي است كه تنها در روابط خارجي مطيع مركز باشند.“

  گفتيم كه كارهاي روبنائي و شعارهاي مرگ بر چغندر ... درود بر ....مشكلي را حل نمي كند. گفتيم كه ”بدون استقلال اقتصادي، استقلال سياسي ممكن نيست“ و از همين روست كه گفتيم ”فهم و درك سياسي بسياري از خانم هاي خانه دار بيشتر از فهم و تحليل سياس برخي از روشنفكرنماها است.“ و ادامه داديم كه ”يك خانم خانه دار تا زماني كه از خود درآمدي و نيروي اقتصادي نداشته باشد، از وابستگي انديشه و تصميم گيري به مرد خود كه همان رئيس خانواده باشد برخوردار است. اين واقعيتي است كه وي همواره در زندگي روزمره خويش و خانواده اش با پوست و گوشت لمس مي كند.“
و در نهايت گفتيم، و اساس و بنيان اين نوشته نيز بر همين گفتار مركزي و هسته اصلي استوار است و پر اهميت ترين پيام اين سلسله نوشته ها بيان همين نكته است يعني: ”استقلال اقتصادي از طريق پيشرفت علمي و فرهنگي، استقلال علمي و فرهنگي، وجود و رشد خلقي عالم و با فرهنگ ميسر است.

  بنابراين بار ديگر با هشدار به همه نيروهاي عربده كش و ”مرگ بر چغندرگو“ مي خواهيم كه به خود آيند و با تامل و مشاهد در خويش، با شناخت خويش و موقعيت خويش، با شناخت اهداف خويش و اهداف مبارزه، با انتقاد از خويش و كارهاي اين دست خويش به تعمق پرداخته و در درجه اول به ارتقا شعور فرهنگي و علمي خويش همت ورزند و از طريق تشكيل هسته ها و گروههاي فرهنگي مطالعاتي به بالابردن درك علمي فرهنگي خويش و ديگر اعضاي گروه مبادرت ورزند و همواره بدين بيانديشند كه:

بذر نبوغي كه در تنهائي كاشته مي شود در بشريت گل مي دهد.“

  در قسمت دوم اين نوشته با ذكر مثالي، با گزارشي كوتاه از جلسات تبادل نظر انجمن متخصصان و پزشكان ايراني مقيم آلمان، ”VIHA“، در سال 1997 و جريان ساختن ”خداشهر“ نتيجه اخلاقي از اين مثال را عرض كردم. گفتم كه از آلمان و اروپا رفتن، تنها مرسدس بنز خريدن، ميني ژوپ پوشيدن و هندي به دست گرفتن را ياد نگيريم. بلكه اگر مي خواهيم تقليد كنيم، نه تنها ظواهر يك جامعه را بلكه باطن آن را هم، بلكه اساس و ريشه هاي آنرا هم بفهميم و تقليد كنيم. سر وقت حاضر شدن، منطقي و علمي و فرهنگي برخورد كردن را هم از اروپائيان و آلمانيها ياد بگيريم. نگفتن دروغ و عدم حقه بازي و ...را (همانند آلماني ها كه حداقل غالب آنها درستي و درستكاري را در مورد هموطنان خود رعايت مي كنند،) از آنها ياد بگيريم. گفتيم كه عقلمان تنها در چشممان نباشد و به قضاوتهاي سطحي و قشري گرايانه نپردازيم.

و در آنجا گفتم كه در قسمتهاي بعدي اين سلسله نوشتار، براي شما عزيزان خواننده، به ذكر امثال ديگر از خاطرات زندگي مي پردازم.

اين مختصري بود از قسمت اول و دوم اين سلسله نوشته ها كه بطور مرتب تحت همين عنوان و از طريق سايت ايران امروز به انتشار خواهد رسيد. اينك به قسمت سوم و چهارم اين گفتار مي پردازم.

  با اين هدف كه بتوانم با نقل خاطرات و مثالها، عملا نقش حياتي برخورد انتقادي با خود و تصحيح اعمال فردي براي پيشبرد اهداف يك حكومت مردمسالاري، نقش حياتي روانشناختي و روانكاوي، فرهنگ و علم، نقش حياتي تحقيقات فرهنگي و علمي را براي ايجاد يك حكومت لائيك، فدرال و مردمي كه از تداوم برخوردار باشد، بيان كنم.

  با اين هدف و آرزو كه مشكلات رواني، فرهنگي و علمي جامعه و استبداد شش هفت هزار ساله ايران را شوخي نگيريم. اين فرهنگ هزاران ساله استبداد از ما ايرانيان، از من و تو هموطن ظالمان و مظلوماني ساخته است كه آثار و نتايج در بحث هاي سياسي ما مشهود است:

بحث مي كنيم كه حق داشته باشيم، به گفته يك دوست هموطن ”اگر دو ايراني در يك جا جمع مي شوند، سه حزب تشكيل مي دهند. يكي حزب من، ديگري حزب تو، و سوم حزب ما.“، لاف مي زنيم و گزاف مي گوئيم و حتي براي تائيد دروغهايمان از آوردن ارقام و آمار دروغ و مبالغه آميز هراسي به خود راه نمي دهيم. و ...بسياري از معضلات ديگر، كه اين مشكلات در درجه اول مشكلات فردي و شخصيتي است. شايد روانشناسان اين شهر و شهرهاي ديگر آلمان بتوانند از تجربيات خويش با بيماران ايراني گفته هاي مرا تائيد نمايند.

قبل از اينكه به اصل مطلب يعني سلسله آموزشهاي فرهنگي و انتقاد از خود از طريق امثال و خاطرات زندگي بپردازم، اجازه بدهيد در رابطه با دو نكته كه تا بحال، يعني در قسمتهاي اول و دوم به آنها پرداختيم، اما تمام ناشده باقي ماند، ادامه دهم و بحث در مورد اين دو موضوع را با صراحت بيان و روشني موضع خود در اينجا خاتمه دهم.

  موضوع اول را، همانطور كه در قسمت دوم اين سلسله نوشتار قول دادم، براي آندسته از خوانندگاني كه كنجكاوانه مايل به اطلاعات بيشتري از سرنوشت ”خداشهر“ هستند، به درج گزارش آنچه كه خود در اينباره مي دانم، اختصاص داده تا بتوانيم اين موضوع را در اين قسمت سوم خاتمه دهم و در قسمتهاي بعد به بيان و تشريح و نتايج اخلاقي ديگر امثال و خاطرات بپردازم.

 مدتها، يعني سالياني چند از اين انجمن و متصديان آن و سرنوشت ”خداشهر“ بي خبر بودم. چون همانطور كه در قسمت قبلي اين نوشتار گفتم، بعد از اعتراض من به دير آمدن آقايان و شماتت آنان و اظهار اينكه با اين سازمان دهي و اخلاقيات آنها تا هزاران سال ديگر هم قادر به ساختن شهري در كوير ايران نخواهند بود، آنها مرا از ليست متخصصين و مدعوين خود حذف كرده و احتمالا به ليست ”كوچكتران فضول“ و ”جوانان بي ادب“ اضافه كردند. زيرا كه از آن به بعد تنها يكي دو بار و آن هم بطور پراكنده به كنگره هاي علمي اين انجمن دعوت شدم و با اسباب كشي من از كلن به قسمت شرقي آلمان و كار در دانشگاه آنجا ارتباط خود را كامل با سردمداران و اعضاي اين انجمن قطع كردم.

 در همين چند ماه پيش بود كه به همراه دوستي يكي از آشنايان وي را بر حسب اتفاق در يكي از فروشگاههاي بزرگ هامبورگ ملاقات كردم. اين آشناي او از ”خداشهر“ و سرنوشت آن صحبت كرد:

در چند سال پيش آقاي دكتر ...كه مايل بود اين شهر در نزديكي زادگاهش يزدخواست و در كوير ايران احداث گردد به همراه دولتمردان ايراني و نمايندگان خاتمي كلنگ اين شهر را بر زمين زدند. اين آشنا كه خودش در آنجا حضور داشت مي گفت كه آقاي مهندس سحابي او را به همراه خود برده بود. با بوق و كرنا و دهل كلنگ اين شهر را زدند و اين آقاي دكتر ...كه به نمايندگي و سردمداراي انجمن متخصصين و پزشكان خود كلنگ اين شهر را بر زمين زده بود براي شهرت و نام و پرستيژ هم چند صد هزار مارك مايه گذاشته بود. اين پولها به مقدار زيادي خورده شد و به مقدراي هم صرف مخارج جشن و مقداري بتون و ماسه در كوير گرديد و پروژه اي كه از ابتدا محكوم به شكست بود، شايد تنها با انجام يك درصد از كارهاي آن خاتمه يافت و به گور تاريخ سپرده شد.

خوب هموطنان عزيزم، اين بود خاتمه ماجراي ”خداشهر“ و اطلاعات من از جريانات آن. نتيجه اخلاقي: ....

و اما اينك به موضوع دوم يعني سلطنت طلبان، مشروطه خواهان و يا هر چه كه اسمشان را بگذارند، مي پردازم. در ابتداي سخن بگويم كه من تفاوتي ميان سلطنت طلب و مشروطه خواه قائل نيستم و نمي شوم. ”بفرمائيد“ و ”بنشينيد“ و ”بتمرگيد“ همه به يك معناست و همه در واقع يك عمل است اما در واژه ها و اشكال مختلف. با اينكه ظروف مختلف است، اما محتوا يكي است.اين آقايان با توجه به نام بد و جناياتي كه سلطنت در ايران بجاي گذارده و با توجه به نام خوبي كه از جنبش مشروطيت در تاريخ و در خاطرات مردم ايران بر جاي مانده است، خواستار آلترناتيوتراشي براي خود هستند. آنها مي خواهند به اصطلاح اين دعواي ظاهري و بقول شيرازي ها اين ”دعواي زرگري“ را ميان خود علم كنند تا اگر مردم به دليل تنفٌر به جا و حقٌه خود از نام و عمل سلطنت، سلطنت طلبان را انتخاب نكردند، شانسي داشته باشند و اينبار با نامي ديگر و زير علم مشروطه خواهي حكومت را بدست گيرند و همان آش و همان كاسه. بقولي ”خر همان خر است، لاكن پالانش عوض شده است.“

با وجود تمام گفته هاي بالا اما من مطرح مي كنم كه سلطنت طلبان و مشروطه خواهان اولويت خطري ندارند. اما تا آنجا بي خطر خواهند ماند كه من روشنفكر، من زخم خورده، مني كه بلحاظ سني از اين ”افتخار“ برخوردار بوده ام كه محمدرضا شاه و خاندان رذل هزار فاميل با آن ساختارهاي مافيائي را در ايران با پوست و گوشت تجربه كنم، مني كه برادر تحصلكرده ام تنها به جرم كتاب دادن به دست دانشجويانش ابتدا به هفت سال و بعد به نوزده ماه زندان افتاد، به افشاگري بپردازم. براي نسل جديد، براي دخترم، براي دختران و پسران دانشجو و دانش آموز، براي آنان كه بلحاظ سنٌي قبل از انقلاب ايران را تجربه نكرده اند، به افشارگري و بازگوي تاريخ و واقعيات گذشته ايران بپردازم. آري من گوشه اي، اگر چه بسيار ناچيز، از تاريخ ايرانم.

من كه مي گويم سلطنت طلبان خطرات اصلي نيستند، نه اينكه در خانه بنشينيم و دست روي دست بگذاريم و نگاه كنيم كه اينها هر غلطي دلشان خواست بكنند و بگويند. نه. منظور اين است كه اينها آنقدر نقاط ضعف دارند، آنقدر مشكل شخصيتي و اعتقادي دارند، آنقدر تنفٌر مردم ايران بدرقه راهشان است، كه با كمترين نيرو و كمترين استدلال پته آنان به روي آب خواهد رفت و آبروي نداشته را بار ديگر از دست خواهند داد. خطرات ما در واقع چيز ديگري است. خطرات ما دوستان نادان ما و دشمنان عمروعاص ماآبانه ما هستند.

و اينكه از ”رضا شاه مثلا دوم“ گفتگو مي كنم و ارزشي براي وي، نه بلحاظ معرفتي و نه بلجاظ انساني، قائل نيستم، بدين شرح و استدلال است: او و طرفداران او مي گويند، كه اگر پدرش اشتباه كرده (، كه البته من و هر آدم چشم داري مي گويد او خيانت كرده، جنايت كرده و نه اشتباه) ربطي به شخص رضا پهلوي، ”رضاشاه مثلا دوم“ ندارد. من هم مي گويم تا اينجا درست و بر طبق:

گيرم كه پدر تو بود فاضل از فضل پدر تو را چه حاصل

حق با اوست. اما، اما،

اما آقاي رضا پهلوي، اگر تو مي خواهي كه شامل اين شعر بالا بشوي و گناهان پدر تو را به پاي تو ننويسيم، كي آمدي و انتقاد از خود و خاندان خود كردي؟ چه انتقاداتي از پدر خود كردي؟ اگر مي گوئي پدرت اشتباه كرده، آيا جزئيات آن اشتباهات را هم گفتي؟ آيا از اين اشتباهات هم در حرف دوري گزيدي؟ فرض كنيم كه در حرف صادق هم بودي و گفتي كه اشتباهات (يعني در واقع خيانات و جنايات) پدرت را قبول كردي، اما آيا مي خواهي كه حرفت باد هوا باشد يا مي خواهي به حرفت هم جامه عمل بپوشاني؟

  اگر راست مي گوئي و در عمل معتقدي كه پدرت اشتباه كرده، پس چرا اموال مردم ايران را كه توسط پدرت و خاندان پهلوي غارت شده به مردم ايران باز نمي گرداني؟

  آقاي رضا پهلوي، تو و من هم سن هم هستيم. يعني در واقع تو چند ماهي از من كوچكتري. از تو مي پرسم، كه اموال تو چقدر است؟ و از خودم مي پرسم كه اموال من چقدر است؟ آيا اين اموالي را كه تو داري از راه كار كردن و توانائي و قدرت و علم و نيروي بدني و فكري فراهم كرده اي؟ اگر بلي، پس نوش جانت، اما اگر نه، پس ...!

  و آيا من آنقدر لاابالي و تنبل و بي شعور و بيكاره بوده ام كه اينك اموال من (كه به جرئت و صداقت مي گويم غير از اموال معنوي و معنويات چيز ديگري نيست يعني) تنها به جز قوه تجزيه و تحليل، فهم و مغز و خاطرات و تجربيات تلخ و شيرين زندگي ام چيز ديگري نيست بغير از بدهي، و آن هم بدهي به دولت آلمان كه براي وام هاي تحصيلي و به پايان رساندن تحصيلاتم اين بدهي را بالا آورده ام؟

  خوب شايد در جواب بگوئي كه مايل بودي و يا مايل هستي اموال مردم ايران را به مردم ايران بازگرداني. اما حاكميت فعلي ايران را نماينده مردم ايران نمي داني كه اين اموال سرقت شده از طرف پدرت و خاندانت را به حاكميت ايران بدهي. اگر چنين استدلال كني، اگر چنين بگوئي حرفت را قبول دارم. اما آيا راهش آن است كه اين اموال را خود به جيب بزني و خود دزد شوي؟ تو كه مي گوئي نمي خواهي مسئول اشتاباهات پدرت باشي، پس چرا در اموال سرقت شده از طرف او شريك شدي و اين اموال را اكنون به ارث برده اي؟ تو اموال پدرت را به ارث نبردي، تو اموال دزدي شده از طرف پدرت را به ارث بردي! تو شريك دزد هستي و مي خواهي رفيق قافله شوي!!! شرم بر تو!

  خوب فرض كنيم كه اين اموال را به حاكميت فعلي ايران، يعني دزدان جديد نمي خواستي تحويل بدهي، پس چرا با اين اموال براي جوانان ايراني بي بضاعت در خارج از كشور خيريه تحصيلي درست نكردي؟ چرا تحصيلات من و امثال مرا تامين نكردي؟ شايد هم كرده باشي، اما تنها براي هوادارانت و خانواده هاي چاكران و نوكران پدرت! چرا پرورشگاههائي در خارج از كشور براي خردسالان بي پدر و بي بضاعتان نساختي و سازمان ندادي؟ چرا اين اموال را براي مشكلات ايرانيان خارج از كشور بكار نگرفتي؟ جداي گروهبازي و جبهه گيري هاي سياسي. چرا انستيتوهاي علمي و تحقيقاتي و انتشارات علمي و فرهنگي نساختي؟ چرا آمريكا راديو و تلويزيونها و هزاران امكانات فني و مالي ديگر را در اختيار تو و سلطنت طلبان و مشروطه خواهانت مي گذارد؟ آقا رضا بگو، بگو به مردم ايران كه چه قولي به آمريكائيها داده اي؟ بگو!

  چرا من كه تا كنون و سالهاست كه سه كتاب علمي در زمينه هاي زيست محيطي و مشكلات جهان و ايران، در مسائل علمي اينترنت و كامپيوتري نوشته و ترجمه كرده ام، تنها به دلائل مشكلات مالي قادر به انتشار و چاپ آنها نشده ام!؟ و ابتدا پس از گذشت هشت سال همين ششماه پيش بود كه تنها يكي از كتابهاي علمي ترجمه شده من در يكي از انتشارات ايران به چاپ و انتشار رسيد. بنابراين آقاي رضا پهلوي خاموش شو!

  تو عزيز دردانه و لاي ابريشم و دستمال كاغذي بزرگ شده، از مشكلات ايران و مردم حلبي آباد زمان پدرت خبر نداري! به نفعت است كه خبر نداشته باشي. تو خود را به كوري و كري و نفهمي بزن و بگو كه مردم ايران در زمان پدرت با راحتي زندگي مي كردند. اما بگو كه كدام مردم را منظورت است، نكند خانواده هاي علم و ديگر بادمجان دور قاب چين هاي حرامزاده را مردم ايران بداني؟ نكند كه اهالي دستمال ابريشمي به دست و شمال نشينان تهران را تنها مردم ايران مي داني؟ مردم حلبي آباد را چه؟ مردم دروازه غار و جواديه و شهر نو تهران را چه؟ اين محلات افتخار حكومت پنجاه ساله پدر و پدربزرگ توست. مردم كردستان و مرزنشينان بلوچي و كوير نشينان و گرسنگان ايران را چه؟

  آقاي رضا پهلوي، خاموش شو!
كه اگر اينك در ايران دزدان عمامه به سر حكومت را دزديده اند، اينك كه دزدان ديگر تاج بر سر ندارند، لاكن ريش و تسبيح و عمامه! پس بدان كه اينها را، اين منكرات را، اين زشتيها و پليدي ها را، اين ضحٌاكان عمامه به سر را من و مردم ايران به حساب ضحٌاكان تاج به سر، به حساب پدر تو و سلطنت خاندان تو مي نويسم. اينها را ما مديون پدر تو و استبداد پدر تو، مديون زندانهاي ساواك پدر تو، مديون بگير و ببندهاي پدر تو و عمه اشرف تو هستيم!

  آري مديون پدر غداٌر و ستم پيشه ات هستيم كه اگر برادر من به جرم توصيه كتاب و كتاب دادن به دست دانشجويانش، اگر پدر علي، مادر حسن و ... براي كتاب خواندن و مقاله خواندن در باره آنچه كه مخالفت با امنيت پدر تو و خاندان رذل او داشتند، به زندان و شكنجه گاه و چوبه هاي اعدام سپرده نمي شدند، اينك اين مردم از چنان فرهنگ، شعور، فهم و علم و تجربه اي برخوردار بودند كه تصوير در ماه نبينند، كه براي درد پشت قوزك و درد بواسير كاغذهاي مفاتح الجنان را در آب گرم خيس نكنند و بياشامند. براي امراض و سرطان خود به فال گير و جن گير و ... متوسل نشوند. شل و كورهاي خانواده خود را به امامزاده ها و ... دخيل نبندند.

  زماني كه تو كودكي ات را در خيابانها و پاركهاي سعدآباد و نياوران با اتومبيل هائي كه برايت ساخته بودند ويراژ مي دادي، اين منكرات و زشتيها را پدرت در حق مردم انجام مي داد. پدرت مردم را بي فرهنگ بار آورد و روشنفكران و مبارزان دليري چون خسرو گلسرخي، اين عزيز و نور چشم مردم ايران را، و دانشيان را و هزاران هزار پيكارگر و ستيزه جوي عليه ظلمت را به جرم خواندن كتاب و روشنگري و افشاگري به چوبه اعدام مي سپرد يا به زندانها و شكنجه گاههاي اوين و قصر و قلعه حصار مي انداخت و اينها را نه تنها براي منافع خودش و منافع آمريكا كه براي خانواده اش و پسر ارشدش و وليعهدش كه تو باشي نيز انجام مي داد. حالا مي گوئي كه تو شريك جرم نيستي. شرم بر تو!

  اينهاست افتخار پنجاه ساله سلطنت رذل پدر و پدر بزرگ تو! مرگ بر اين افتخار! مرگ بر تو و پدر تو و خاندان تو كه بي شعوري و بي فرهنگي و جاهلي شعبان بي مخ ماآب ها را ما، ما ملت ايران از شماها داريم! اگر در ايران دزد دوٌم حكومت مي كند، اين را ما مديون دزد اول هستيم. اگر آمريكائيها و اروپائيان در اين روزها به مارس مي روند و آب و زندگي در مارس كشف مي كنند و اما ما در ماه تصوير مي بينيم و يا بقول فرقه بي شعورپرور ديگري كه آرم مذهبشان را در سوراخها و حفره هاي انيشتين مي بينند كه ”ناسا هم از آن فيلمبرداري كرده است“، اين را ما مديون تو هم هستيم و نه تنها مديون پدر تو و پدر بزرگ تو، اي مزوٌر و اي سالوسگر.

  زيرا اگر راست مي گفتي و صداقت داشتي و از اشتباهات پدرت انتقاد ميكردي، به ساختن محافل علمي در خارج از كشور براي نسل جوان و ايرانيان مي پرداختي تا مشكلات و فقر فرهنگي جامعه ايران را ريشه كني و يا حداقل سهمي در نابودي اين فقر به دوش بكشي!

پس خاموش شو! خاموش شو، كه تو هم بسان ديگر قدرت طلبان تنها در طلب ”ارث پدرت“ از مردم ايران هستي! شايد بدين معتقدي كه سلطنت در خاندان تو بايد موروثي باشد و ”ما كه از زنبور و مورچه كه كمتر نيستيم كه براي خود ملكه و شاه دارند.“

 آري چنين استدلال بياور، كه شايد با اين دلائل تا چند سال پيش مي توانستي عمٌه و مادر بزرگ مرا فريب بدهي! اما اين ملت اكنون ملت ديگري است. ملتي است كه هفتاد درصد آنرا نسل جوان تشكيل داده است. آنها تاريح را مي خوانند و به تجزيه و تحليل هاي من روشنفكر، هنرمند و نويسنده مجروح و درد دار كه زمان قبل از انقلاب و زمان انقلاب و بعد از انقلاب را با پوست و گوشت و خون تجربه كرده گوش مي دهند. اينها به من روشنفكر دردمند گوش مي دهند و نه به حرف روشنفكر ماآباني كه پاي منقل وافور و ... مي نشينند و براي خالي نبودن عريضه هم دو كلمه قلنبه سلنبه نشخوار مي كنند. اميد من و اميد ما روشنفكران درد ديده و با دلي پر خون تنها اين جوانانند. مرگ بر تاج و مرگ بر عمامه! و مرگ دو چندان بر تاج باد زيرا كه ما عمامه را مديون تاج و مديون تحميق هاي تاج آورده هستيم. زنده باد حكومت مردمي با فرهنگ و فرهنگي مردمي! مرگ بر بيسوادي و بي فرهنگي كه پدر تو و جانشينان پدر تو براي مردم شريف ايران به ارمغان آورده اند.

 هموطنان عزيزم، جوانان و زنان شيردل ايران، اگر اجازه دهيد مي گويم كه جواب مشكلات شخصي، جواب مشكلات اجتماعي، سياسي و بسياري از چيزها را بايد در اين شش هفت هزار سال استبداد جست. گذشته اي كه اثرات مهلك آن تا هنوز ادامه دارد و اگر با آن برخورد روشن علمي و افشاگرانه و انتقادي و انتقاد از خود نكنيم، تا قرنهاي ديگر نيز ادامه خواهد يافت.

 پس هموطن بيا و تنها و تنها يكبار ديگر انقلاب كن! اما انقلابي بكن كه انقلاب باشد، انقلابي كه سيستماتيك و سازمان يافته باشد. بيائيد تنها و تنها به يكبار تمامي نيروهايمان را متمركز كنيم و با افكار اوليه و مقدمات لازم، ابتدا با رجوع به قلب خود و بعد با پيشنويس قبلي و پلان، تنها يكبار ديگر انقلاب كنيم:

  انقلاب در كشور و وجود خويشتن خويش، انقلاب در نفس خويش!
  و شعارهاي اين انقلاب چنين باشد:
 مرگ بر من!
مرگ بر من ساده نگر و قشري!
مرگ بر من عقل در چشم!
مرگ بر من حسود!
مرگ بر من غيبت كن!
مرگ بر من خاله زنك، دو به هم زن و فتنه بپا كن!
مرگ بر من راحت طلب ، بر چشم و گوشي كه براي راحت طلبي و به عمد بسته باشند!
مرگ بر چشماني كه بيموقع باز و بيموقع بسته باشند!
مرگ بر دهاني كه بيموقع باز و بيموقع بسته باشد!
مرگ بر گوش هائي كه براي منافع شخصي و مادي زود گذر خود را كر جلوه دهند!
مرگ بر من خانه نشين و بي عمل!
مرگ بر من عالم بي عمل!
مرگ بر من مزوٌر،
مرگ بر ريا، مرگ بر سالوس!
مرگ بر مني كه روزانه دوش مي گيرم و به تميزي بدن اهميت مي دهم،
اما

افكار و عقايد متعفن هزاران ساله ام را، استبداد خشك مذهبي ام را، مردسالاري گنديده ام را، بزرگسالاري تهوع آورم را، سنتٌهاي عصر حجري ام را از خود نمي زدايم!

  مرگ بر مدارك و مدارج دكترا و مهندسي من اگر براي فخر و خود بزرگ بيني باشد!

مرگ بر لباس من، اگر براي فخرفروشي و تحريك حسادت ديگران باشد،

مرگ بر آرايش من، اگر براي پز دادن و به رخ كشيدن باشد!

مرگ بر كراوات و كت و شلوار، اگر براي كسب زور و مقام و جايگاه باشد!

مرگ بر اين ريش، اگر براي تظاهر و فروش املاك بهشت به زمينيان بي خبر باشد، اگر براي تقسيم كليد بهشت، اگر براي فروش حوريان بهشتي و اگر براي تحميق توده ها باشد!

مرگ بر اين تسبيح كه با آن همانند جادو گري به استخاره و تعيين تكليف براي مردم و نگرش آينده تن مي دهم!

مرگ بر فواحش سياسي!(1)

بر من بي شعور و ”مرگ بر چغندر گو“، مرگ بر من مستبدي كه لايق همان ”شاهنشاه عاري از مهر“ نوكر خارجي و خونريز بودم، مرگ بر من مزوٌر و فريبكاري كه لايق همين عباي سالوسگر و ريش و تسبيح متعفنٌم!

  مرگ بر مني كه با پرداخت دو سه ريال به شيخ بي سواد محله ام، يكبار در هفته، شبهاي جمعه حسين و آل علي را به كشتن مي دادم و خود به گريه كردن مي پرداختم، در ظاهر براي حسين مظلوم، اما در باطن به دليل ناراحتي كه از دست ظلم شوهرم داشتم، در ظاهر به اسم شقاوت يزيد و عمروعاص و ضربت خوردن علي اما در اصل بدليل حرامخواري خودم، بدليل خوردن اموال صغير و ترس از عذاب وجدان و بخاطر آرامش از گناهاني كه با خود حمل مي كردم و مي كنم!

  مرگ بر من محصٌل، مرگ بر من دانشجو كه نفهميده ”گفتم مرگ بر چغندر، درود بر ماست و خيار...“

مرگ بر من حاجي بازاري اموال مردم خور و اما مسجد ساز!

مرگ بر من وطن فروش و مكٌه برو!

  مرگ بر من خانم به ظاهر تحصيلكرده و روشنفكر خارج از كشور كه با انداختن سفره حضرت عباس شكم رياكاران و بت پرستان استثمار گر را پر مي كنم و از دين و مذهب تنها ظواهر آن را ياد گرفته ام! مرگ بر مني كه سفره حضرت عباس را به جلسات غيبت و حسادت و ملعنت و مكرهاي عمروعاص ماآبانه تبديل مي كنم!

مرگ بر اسلام صفوي! بر اسلام ظاهر مقدسان و بر ابوسفيان صفتها!

مرگ بر قشريون سطحي نگر!

  اگر روز عاشورا فردي قرمز بپوشد اين بدان معنا است كه حسين را او كشته است؟! تا كي بي خبري و تا كي ظاهر نگري و چشم در عقل داشتن؟ تا كي؟

هفت شهر عشق را عطار گشت ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم

  آلمانيها يك گفته نغز، يك ضرب المثل دارند، بدين مضمون: هر كس به همان مي رسد كه لايقش بوده!(2).
گفته ها و ضرب المثل ها چكيده علوم و تجربيات قرنها و هزاره هاي تاريخ بشري هستند و اين گفته ها تنها از روي باد معده و به شوخي بيان نگرديده است. بنا بر اين ضرب المثل ما ايرانيها مي بايست از خود بپرسيم كه مگر ما چه كرديم، چه هيزم تري به اين دنيا فروختيم كه هزاران سال استبداد را تجربه كرديم، مگر ما چه كرديم كه خاندان ستمگر پهلوي و ديگران خانواده هاي هزارفاميل و ساختارهاي مافيائي را در ايران تجربه كرده ايم؟ طبق اين ضرب المثل آلماني بايد يك جائي از كار ما اشكال داشته باشد؟ بايد خصوصيات دروني و اخلاقياتي منحرفي داشته باشيم كه با آن برخورد نكرده ايم و شايد هنوز نمي دانيم كه اين اشكالات چيست. اگر ما اشكال خود را ندانيم و قادر به درك و فهم آنها نباشيم، اين بدان معنا نيست كه آنها وجود ندارند.

  و بدين ترتيب هم از خود سؤال كنيم كه مگر ما چه كرديم كه يك عمامه به سر سنٌتي با اسلام صفوي و اعتقادات متحجٌر خود، با عقده هاي جنسيتي خود، با كمپلكس ها و مشكلات شخصيتي خود كه بعضا ناشي از عقده هاي حقارت و خود كم بيني قرنها و بلكه هزاره ها است، داعيه رياست و مديريت مي كند؟

ما يك گناه داشتيم و تنها همين گناه بس كه به اين روز بيافتيم. ما ناآگاه بوديم، ناآگاه هستيم و ناآگاه نيز خواهيم ماند اگر به خود نپردازيم، اگر به جستجوي اين جوابها در خويشتن خويش نپردازيم. اگر به تجزيه و تحليل مشكلات فردي و شخصي، مشكلات معنوي و رواني خود نپردازيم. بنابراين بيائيد بجاي كارهاي سياسي، بجاي تعيين حكومت و شلوغ بازي و دشمن را در خارج جستجو كردن، به خود بپردازيم، به حكومت خويشتن خويش، به حكومت روح و جسم خويش بپردازيم.

   مي دانم كه بسياري از شما خوانندگان عزيز هموطنم خواهيد گفت كه اينها همه شعار است، حرف است، در جامعه اي كه همه دروغ مي گويند، در جامعه اي كه همه دغل و سالوس و فريب پيشه كرده اند، اين ساده نگري خواهد بود كه ما نكنيم. برخي ها شايد حتي دست پيش را بگيرند كه عقب نيافتند و قبل از اينكه اين اعمال را از كسي ببينند، به حكم پيش قضاوتي و مقايسه به نفس در خود، اين اعمال را نيز در حق بي گناهاني كه نمي شناسند انجام دهند. من در اينجا نمي خواهم به درج شعار و كارهاي تئوري كه عملي نباشد، بپردازم. خير به همه اين جزئيات نيز خواهم پرداخت. همچنانكه مي بينيد اين نوشتار دنباله دار است و من به اندازه كافي وقت خواهم گذاشت و طريق عملي آن را هم بيان خواهم كرد.
گر صبر كني ز غوره حلوا سازم.

اميد است كه شما خواننده گرامي هم به اندازه كافي وقت گذاشته و ارزش اين كارهاي ظريف فرهنگي، علمي و انتقادات از خود را بدانيد. چون همانطور كه در ”سخن درد و درد سخن“ قسمت فارسي سايت ايران-آزاد نوشته ام، اگر خواهان بدست آوردن نتايجي باشيم مي بايست با انتقاد از خود و با صداقت، حداقل صداقت با خود، عمل كنيم.

 واعظان كاين جلوه در محراب و منبر مي كنند،
چون به خلوت مي روند، آن كار ديگر مي كنند!

  مشكلي دارم، ز دانشمند مجلس باز پرس:
”- توبه فرمايان، چرا خود توبه كمتر مي كنند؟
”گوئيا باور نمي دارند روز داوري
”كاين همه قلب و دغل در كار داور مي كنند!“

يارب! اين نو دولتان را با خر خودشان نشان
كاين همه ناز از غلام ترك و استر مي كنند!
بنده پير خراباتم كه، درويشان او
گنج را از بي نيازي خاك بر سر مي كنند.
اي گداي خانقه، برجه! كه در دير مغان
مي دهند آبي و دل ها را توانگر مي كنند.

  آه آه از دست صرٌافان گوهر ناشناس! -
هر زمان خر مهره را با در برابر مي كنند.
خانه خالي كن دلا تا منزل سلطان شود،
كاين هوسناكان، دل و جان، جاي لشكر مي كنند!

  حسن بي پايان او، چندان كه عاشق مي كشد،
زمره ئي ديگر، به عشق، از خاك سر برمي كنند.
بر در ميخانهء عشق اي ملك، تسبيح گوي!
كاندر آنجا طينت آدم مخمٌر مي كنند.

   وقت صبح از عرش مي آمد خروشي، عقل گفت:
”قدسيان را بين كه شعر حافظ از بر مي كنند!“

 دلم گرفت ز سالوس و طبل زير گليم؛ خوش آنكه بر در ميخانه بركشم علمي!

پاورقي

(1)    منظور قهاران سياستمدار و اپورتونيست هاي تراز اولي است كه تنها هدف آنان قدرت و حكومت است. منظور همان اپورتونيست هائي است كه براي مقاصد سياسي خويش نه تنها وطن بلكه مادر و خواهر خويش را مي فروشند. از اينگونه افراد در ظاهر روشنفكر ماآبان فراوانند. همانان كه از غربت خسته شده اند و چون هواي وطن كرده اند، همين و تنها همين هدف شخصي آنان، كاربرد هر گونه وسيله اي را توجيه ميكند. مرگ بر اين فاحشه هاي سياسي.
(2)    Jeder bekommt, was er verdient hat!

خواننده عزيز هموطن، دوست من!

در اينجا سخني با تو دارم! سخني كه چون از دل بر مي آيد، مطمئنم كه بر دل نيز مي نشيند! پس گوش كن!

تو كه اين مقالات پي در پي مرا مي خواني! اگر خود را همدرد و همدل من مي يابي و فكر مي كني روي زخم هاي اصلي مردم ايران و نكات مهمٌي دست گذاشته ام، پس به من كمك كن، به خودت و به ما و به ما مردم ايران كمك كن و در اشاعه، كپي و تكثير اين نوشتار و افكار بكوش!

و اگر خواهان كمك هاي معنوي و مادي هستي با ما تماس بگير:

آدرس نامه الكترونيكي: info@iran-azad.de

شماره تلفن موبيل: 0162 / 193 0 426

همچنين كه در بالاي مقالات خود، خودم را معرفي مي كنم، من مسئول سايت اينترنتي ايران آزاد هستم. اين سايت به هيچ گروه و دسته اي تعلق ندارد. اين سايت در درجه اول يك سايت فرهنگي و علمي است. اين سايت به تمام ايرانيان تعلق دارد. من و ما مسئول و گردانندگان سايت ايران آزاد انحصار طلب نيستيم و هر سخن حق و مطلب علمي و فرهنگي را كه شعار، اهانت و تهمت نباشد تا كنون كه قريب دو سال از تاسيس اين سايت مي گذرد منتشر كرده ايم و منتشر نيز خواهيم كرد. براي متوجه شدن مواضع و درد ما ”سخن درد و درد سخن“ را كه در قسمت فارسي و صفحه اول فارسي سايت توسط مسئول سايت نوشته شده است، بخوان! تمامي امكانات و مخارج مالي اين سايت تا كنون از طريق درآمدهاي شخصي خود من تامين گرديده است. در روز هجدهم نوامبر سال دو هزار و سه يعني قريب به دو ماه پيش بسياري از تجهيزات شخصي و اداري متعلق به مسئول سايت ايران آزاد دزديده شد. پرونده اين دزدي نزد پليس جنائي هامبورگ بدين قرار است:

Az.: 032/1K/0832127/2003 (am 18.11.2003)

اين تجهيزات دزدي شده كه در خدمت سايت و اشاعه افكار و فرهنگ و در خدمت انتشار مقالات بسياري از شما عزيزان بود عبارتند از: كامپيوتر و مانيتور، ماشين چاپ سياه ليزر، دوربين عكاسي، دستگاه تلفن و فاكس و اتومات تلفن و مقداري ديگر از وسائل شخصي. از اين تاريخ به بعد ما متاسفانه نتوانسته ايم، مطالب سايت را نوآوري كنيم! بعلت وضعيت به شدت اسفناك مالي و بعلت بيكاري مسئول سايت، ما مقدور به تهيه يك كامپيوتر جديد و تجهيزات ديگر نبوده و نيستيم. با اينكه مسئول سايت ايران آزاد يعني مهندس ولدان از تحصيلات عالي در رشته هاي مختلف در آلمان برخوردار است و چندين كتاب و صدها مقاله علمي و فرهنگي را به زبانهاي فارسي و آلماني ترجمه كرده است، مدتي است كه يا با بيكاري مواجه است و يا به اشتغال به كارهاي موقت و كم در آمد! بنابراين، تو هموطن كه سخن مرا مي خواني و مي شنوي اگر مي تواني كمك كني، كمك كن تا با كمك يكديگر به مبارزات مردم ايران رنگي ديگر ببخشيم. اين مبارزات در درجه اول بايد مبارزه با فقر فرهنگي جامعه ما باشد. مبارزه با بي فرهنگي و بيسوادي! مبارزه با پيش قضاوتي و عقل در چشم داشتن! اگر تو با خواندن مقالات من و سايت من فكر مي كني كه همفكر و همدرد مني، پس كمك كن و كمكهاي تو مي تواند چنين باشد:

  -         با كپي و تكثير اين مقالات به اشاعه اين افكار و مبارزه با فقر فرهنگي و فرهنگ دست و پا گير و عصر حجري مردسالاري و بزرگسالاري كمك كن!

-         اگر قادر به كمك مالي هستي، كمك كن، كه كمكهاي تو هر چقدر هم كه ناچيز باشد، چون از صميم قلب و با نيت به مبارزه با فرهنگ مردسالاري و بزرگسالاري ارزشمند است.

-         كمك كن تا بتوانيم تجهيزات كامپيوتري و ديگر تجهيزات سايت ايران آزاد را مجددا تهيه كنيم و اين سايت را چنانكه تا كنون از مطالب غني فرهنگي و علمي برخوردار بوده، نوآوري و به روز گردانيم.

ایران آزاد نشریه فرهنگی علمی سیاسی اینترنتی
iran azad ©2002-2006
هر گونه برداشت یا استفاده از مطالب تنها با ذکر نام ایران آزاد و نام نویسنده یا مترجم مجاز است
Info@Iran-Azad.de

   

Dienstag, der 04. August 2020

در خصوص حمايت از اقليت ها
در خصوص
اولويت و ضرورت مبارزات فرهنگي

سخن درد و درد سخن
تقاضای پشتيبانی  مالی از ایران آزاد


آزادي، برابري و جمهوري دمكراتيك: آري،
امٌا،
بدون فرهنگ مردمي و مردمي با فرهنگ، هرگز!
قسمت 1
قسمت
2

قسمت 5&6
قسمت 8&7

قسمت
9&10

قسمت
11&12